دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

وقتی قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک زن قیام کنند، زنی که برای خودش اسطوره ای شده است.

با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.

اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...

اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز ۱۰۰ درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.

می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!


زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و ۱۰ روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.

تنها ۱۰ سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد ۱۰ سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.

خیلی! شمردنی نیست!
تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.

می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت ۳۷ سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.

یک قصه تمام نشدنی...
می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!


می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با "سید نورخدا" بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.

از ۱۴ سال زندگی مشترک با "سید" حرفها دارد، ولی همه ۱۱ سال یک طرف و سه سال و دو ماه و ۱۰ روز آخرش یک طرف! می گوید من از ۱۷ اسفندماه سال ۸۷ یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری "شهید زنده" را داشته باشم.

سید دلم را برد!
از روز آشنایی با "سید" می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!

کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید "سید" مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!

پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام...
زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید "نمی دانی خون سید چه ها کرده است"، می گوید "شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم"، می گوید " من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام"، می گوید...


در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.

با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم "خسته نمی شوی؟" می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!

پرستاری فرزند زهرا (س) سهم کمی نیست
سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که "حقت این نبوده است؟" و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست.

انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و ۲ ماه و ۱۰ روز زندگی با یک "شهید زنده"!

احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از "سید" دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(س) شفاعت می کند؟

می ترسم کم بیاورم!
می گویم برای شفای "سید" دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که "سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است..."

می گوید که گاهی برای "سید" و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان "تک" بوده ایم و حالا هم در همه دنیا "تک" هستیم.


از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم.

روی پیشانی "سید نورخدا" بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی "سید" را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!

یک زن دیگر متولد شده است!
کبری حافظی همسر جانباز ۱۰۰ درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم!

از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن "سید نورخدا" خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است!

از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد.

آیا این منم!؟
می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود!

می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟

جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود.

برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک "شهید زنده" روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آئینه آب شد
دیدی که آب حاجت آئینه را گرفت

خورشیدی آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبری رسید در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پـروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت

چشمی کنار این همه باور نشست و بعـد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت
[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از کتف آشیانه ای خود برای تو
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمه سوز را
از کوره های خود خوری ام در بیاورم

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
باید این بار به غوغای قیامت برسم
من به «قد قامت» یاران نرسیدم، ای کاش
لااقل رکعت آخر به جماعت برسم
آه، مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟
طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم
سیب سرخی سرنیزه ست... دعا کن من نیز
این چنین کال نمانم به شهادت برسم

[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

علامه محمدتقی جعفری (رحمة‌ الله ‌علیه) می‌گفتند:
عده‌ای از جامعه‌شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست؟»
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم؛ مثلاً، معیار ارزش طلا وزن و عیار آن است، معیار ارزش بنزین، مقدار و کیفیت آن است، معیار ارزش پول، پشتوانه‌ی آن است. اما معیار ارزش انسان‌ها چیست.
هر کدام از جامعه‌شناسان، صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند.
بعد، وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چه‌قدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.
کسی که عشق‌اش یک آپارتمان دوطبقه است، در واقع، ارزش‌اش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشق‌اش ماشین‌اش است، ارزش‌اش به همان میزان است.
اما کسی که ‌عشق‌اش خدای متعال است ارزش‌اش به اندازه‌ ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه‌شناسان صحبت‌های مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
وقتی تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (علیه‌السلام) است. آن حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ أمْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه‌ی چیزی است که دوست می‌دارد».
وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه‌ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.
حضرت علامه در ادامه می‌گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلاً) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی، پنجاه‌میلیونی!» . چه‌قدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف، توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال، اما دنیوی، معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چه‌قدر پست و بی‌ارزش است.

[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

آن سوی قلمرو چشمهامان
درختانی ایستاده اند
هزار بار
سبزتر از این جنگل کال
بعد از این جا
اقیانوسی است
آبی تر از زلال
یله در بی کرانگی
چونان ابدیتی بی ارتحال
ای مادران شهید!
سوگوار که اید؟
دلتنگی تان مباد
آنان درختانند
بارانند
آنان
نیلوفرانی اند
از حمایت دستان خدا برخوردار
آبی اند،
آسمانی اند
نه تو و نه من نمی دانیم
فراتر از دانایی اند
روشنایی اند
این صنوبران
اگرچه با تبر نفرت افتادند
شبانه شبنم اند
صبحگاهان آفتاب
چشمهاشان فانوسی است
در شب توفان
که گره گرد باد را می گشاید
و لبخندشان اقیانوسی است
که تشنگان را
بر می انگیزاند
بیرون این معین محدود
رودی از ستاره جاری است
رودی از شهید
با سکوت هم صدا شو
تا بشنوی
پشت آسمان چه می گذرد
ما زمستانیم
بی طراوت حتی برگ
آنان
در همیشه ای از بهار ایستاده اند
بی مرگ

زنده یاد سلمان هراتی

 

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

حاجی دست من را موقع خرید عروسی باز گذاشته بود که هر چه میخواهم انتخاب کنم ، اما من فقط یک حلقه هزار تومانی برداشتم ، ابراهیم به من گفت:" من حلقه طلا و پلاتین نمی خواهم ، اگه صلاح بدونین ، من فقط یک انگشتر عقیق بر می دارم."

یک انگشتر عقیق بر داشت به قیمت صد و پنجاه تومان .

آن موقع پدرم مخالفت کرده و میگفت :" زشته برای ما که دامادمون حلقه صد و پنجاه تومانی برداره. تو آبروی ما رو بردی."

گفتم:"مگه چی شده؟"

گفت :" آخه کی تا حالا برای دامادش حلقه صد و پنجاه تومنی گرفته؟ زشته بابا ، می خندن به آدم"

وقتی ابراهیم زنگ زد خانه مان و موضوع  را با او در میان گذاشتم ، با پدرم صحبت کرد . بابا از حاجی عذر خواهی کرد و گفت:" شما برید حلقه تهیه کنید ، ان شا الله بعد با هم صحبت می کنیم."ابراهیم  گفت :"آقای بدیهیان ، این حلقه از سرم هم زیاده .شما دعا کنین که من بتونم توی زندگی با دخترتون حق همین انگشتر رو هم درست ادعا کنم، باقی اش دیگه دست خدا و مصلحت اوست "

سر حرفش هم ایستاد .

همیشه و در هر شرایطی حلقه اش را دست میکرد و خیلی به آن توجه داشت .همیشه سر این که وسواس داشت حلقه ازدواج حتما دستش باشد اذیتش میکردم

وقتی در یکی از عملیات ها ، حلقه اش شکست ، رفت و عین همان انگشتر با همان عقیق و رکاب را خرید و دستش کرد .

خندیدم و گفتم :" حالا چه اصراری داری که حتما همین حلقه باشد و اینقدر نسبت به این حلقه مقیدی ؟"

می گفت:"این حلقه توی زندگی ، سایه یه مرد یا یه زنه.

من دوست دارم همیشه سایه تو همراهم باشه ، این حلقه همیشه در اوج تنهایی ، تو رو یاد من میاره و من محتاج اون هستم . می فهمی محتاج شدن یعنی چی؟ من از خدا خواستم تو جفت دنیا و آخرتم باشی"

آخر میگویند جفت انسان چیزی است که خداوند جزء وعده های بهشتی قرار داده .

خدا نمی گوید در بهشت به شما اولاد نیکو ، پدر و مادر نیکو می دهم ، می گوید به شما جفت های نیکو میدهم و من یقین دارم حاجی جفت نیکوی من است.

[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

درهر انتخاب انسان یا خود باید در باره چیزی که منتخب است اطلاعات داشته باشد ویا در باره ی آن تحقیق نماید و یا به کسی که به او اعتماد دارد مراجعه و نظر اورا بخواهد انتخابات مجلس هم از این امر مستثنی نیست و اهمیت انتخاب نمایندگان مورد نظر خودمان ازهرچیزی بالاتر است بخاطر اینکه همانطور که رهبر فقید انقلاب اسلامی فرمودند مجلس در رأس امور است و کسانی که ما انتخاب می کنیم ممکن است قوانینی را تصویب نمایند که چندین نسل بعد ما هم مجبور به تبعیت از آن قانون باشند پس باید حواسمان باشد که به چه کسی رأی می دهیم به نظر من خیلی نباید به لیست های جریانی توجه کرد چرا که آنچه تاکنون دیده ام جریانات سیاسی دنبال منافع حزبی خود هستند و لی آنچه لازم است اینکه توجه ما بیشتر به این نکته باشد که فردی که منتخب ماست حتما باید پیرو اصول اساسی نظام اسلامی باشد واز ولایت فقیه تبعیت نماید (تبعیت از ولایت همان ولایت امیر المومنین است که در امام خامنه ای متجلی شده است ) حال فرد یاد شده در هر طیفی باشد مورد نظر ماست فقط فرمول رعایت شده باشد ...

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب


بک لينک