دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

رسم عاشق نيست با يك دل دو دلبر داشتن
يا زجانان يازجان بايد كه دل برداشتن .
وقتي رسيدم سرخاكش شعري كه روي سنگ قبرش بود خيلي برايم آشنا بود!
كم سن و سال بود. وقتي از خط برگشتيم رفتم سراغش . گوشه چادر كز كرده و گريه مي كرد.
رسيدم : چرا گريه مي كني
گفت : باز هم من سالم برگشتم .
دفعه ديگر كه از خط برگشتيم رفتم سراغش . بچه ها عكس او را زده بودند توي چادر!

[ یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

قلم به دست دارم و مدتی است که آن را به روی کاغذ می رقصانم. نمی دانم ، ولی فکر می کنم، که قلم و کاغذ هم دیگر تاب و توانی برایشان نمانده. دوباره قلم سیاه، خود را به رخم می کشد و توان خود را در بیان تیرگی ها اینگونه می گوید: «هیچ قلم دیگری نتوانسته نوشته ای به این تاریکی را همچون رودی سیاه روانه دل سفیدی کند.» او اندوه می خورد از این که باید در دست کسی اسیر باشد که تنها بیانگر تیرگی هاست، از ته دل و اعماق وجود شیون و زاری سر می دهد. او به دنبال راه گریزی است، راه گریز به جایی که روشنایی و رنگارنگی را جاری کند، اما افسوس که تقدیر اینگونه برای او رقم خورده است. او به قلم زرد که رنگش نشانه نور امید است، غبطه می خورد. به قرمز که نشانه هیجان و خوشی است، حسودی اش می شود. آرزو می کند که ای کاش سبز بودم، زیرا رنگ نشاط و زندگی است. او افسوس می خورد و افسوس. قلم را دوباره به روی کاغذ می آورم آهی می کشد و گله از روزگار می کند و می گوید: باز هم باید سایه زشت روزگار را به تصویر بکشم اما نه! این بار نه! او خطی را که زرد کشیده بود امتداد داد تا به قرمز رسید و همچنان ادامه می دهد تا به سبز برسد و...

[ شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

روزی «زیبایی» و «زشتی» در ساحل دریا به هم رسیدند و هر یک از دیگری پرسید: «می توانی شنا کنی؟» سپس هر دو لباسهایشان را کندند و خود را در امواج دریا رها کردند. اندکی بعد «زشتی» از آب بیرون آمد و جامه  «زیبایی» را به تن کرد و به راهش ادامه داد. «زیبایی» نیز به ساحل بازگشت و لباسهایش را نیافت و از اینکه برهنه  بود شرمگین شد پس ناگزیر جامه  «زشتی» را در بر کرد و به راه افتاد.

از آن روز تاکنون مردان و زنان هرگاه به هم می رسند در شناخت یکدیگر دچار اشتباه می شوند. البته هنوز هم کسانی هستند که وقتی به چهره «زیبایی» خیره می شوند بر خلاف لباسی که بر تن دارد او را می شناسند و هرگاه به چهره «زشتی» می نگرند او را تشخیص می دهند و لباس زیبایش آنها را دچار اشتباه نمی کند.

نوشته  ای از جبران خلیل  جبران از، کتاب سرگشته، انتشارات نیک فرجام

[ شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

به دنياي بلوتوث خوش آمديد 
بلوتوث يك فناوري بي سيم كوتاه برد است كه به تلفنهاي همراه ،
PDA ، كامپيوترها ، دستگاههاي ضبط و پخش استريو ، لوازم خانگي ، اتومبيلها و همه وسايل ديگري كه مي توانيد ارتباط آنها را با يكديگر فكر كنيد امكان ارتباط مي دهد 
توضيح بلوتوث
بلوتوث يك رشتـه خصوصيت بي سيم است كه ارتباطات كوتاه برد بين وسايل مجهز به تراشه هاي كوچك و اختصاصي بلوتوث را تعريف مي كند. بلوتوث فقط كابلها را حذف نمي كند ، بلكه يك روش بي سيم براي وصل كردن كامپيوتر ها با همه وسايل همراه الكترونيكي فراهم مي سازد و شبكه هاي كامپيوتري كوچك و خصوصي مشهور به
PAN (Personal Area Network) يا شبكه شخصي را بوجود مي آورد. بلوتوث يك زبان مشترك بين وسايل مختلف مي سازد كه به آنها امكان مي دهد كه به آساني با هم ارتباط برقرار كنند و بهم وصل شوند. وسايل مجهز به تراشه هاي بلوتوث حدود 10 متر برد دارند و مي توانند داده ها در سرعت 720 كيلوبايت در ثانيه از طريق ديوار ها ، كيف ها و پوشاك انتقال دهند. هيجان انگيزتر آنكه اتصال دادن بين وسايل بلوتوث مي تواند بدون دخالت مستقيم ما انجام بگيرد. وقتي دو وسيله مجهز به تراشه هاي بلوتوث نزديك يكديگر مي رسند ، نرم افزار نهاده شده در تراشه هاي فرستنده / گيرنده (Server / Client) بلوتوث به طور خودكار يك ارتباط را برقرار مي سازد و داده ها را نقل و انتقال مي دهد.با اين همه برد كوتاه و سرعت محدود بلوتوث باعث شده است كه براي شبكه هاي محلي (LAN) بي سيم مرسوم كمتر باشد، چون اين شبكه هاي كامپيوتري معمولاً بيش از 10 متري بلوتوث فاصله دارند و برد سرعتي آنها 10 تا 100 متر مگابايت در ثانيه است.
اما با گذشت زمان وپیشرفت فنآوری این محدودیت در حال برطرف شدن است و فواصل بیشتر از 10 متر را نیز حمایت می کنند حتی تا 30 متر هم آزمایش شده است
تاريخچه بلوتوث
فكر اوليه بلوتوث در شركت موبايل اريكسون در سال 1994 شكل گرفت.
  اريكسون كه يك شركت سوئدي ارتباطات راه دور است در آن زمان در حال ساخت يك ارتباط راديويي كم مصرف ، كم هزينه بين تلفن هاي همراه و يك گوشي بي سيم بود.  كار مهندسي در سال 1995 شروع شد و فكر اوليه به فراتر از تلفنهاي همراه و گوشي هاي آنها توسعه يافت تا شامل همه انواع وسايل همراه شود ، با هدف ساخت شبكه هاي شخصي كوچك از وسايل مختلف در طول اين زمان ، اريكسون نام "بلوتوث" (يك پادشاه دانماركي) گرفت كه بين سالهاي 940 و 981 ميلادي مي زيست. شاهِ هارالد در دوره حكومت خود كه يك وايكينگ بود به طور صلح آميز ، دانمارك ، سوئد جنوبي و نروژ شمالي را متحد كرد.  اين كار به او شهرت يك پادشاه ماهر در ارتباط و مذاكره را در تاريخ داد.  براي اريكسون ، اسم بلوتوث براي فناوري داده شده كه اميدوار بود بتواند به طور صلح آميز وسايل مختلف را متحد كند مناسب بود. اريكسون مي دانست كه اگر فقط يك شركت اين استاندارد ها را حمايت كند هرگز موفق نخواهد شد. در سال 1998 ، اريكسون يك موافقت نامه با IBM ، اينتل ،نوكيا ، 3com ، توشيبا و مايكروسافت امضا كرد و گروه Bluetooth SIG ( Bluetooth Special Interest Group) را به وجود آورد هدف اين گروه نظارت بر پيشرفت بلوتوث و عمومي ساختن آن بود.  بلوتوث چگونه كار مي كند 

[ پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
 
 
 

از زمین و آسمان غم می چکید

از نگاه ماه، ماتم می چکید

اشک پنهانی زچشم کاروان

بر غمی چون کوه، نم نم می چکید

خون سرخ لاله از گلبرگ گوش

روی شانه مثل شبنم می چکید

در کتاب شور و ایثار و وفا

قصه های عشق کم کم می چکید

از فراز و از فرود حادثه

جلوه های صبر هر دم می چکید

بر دل زینب زدستان خدا

قطره های ناب مرهم می چکید

در شب صحرا و بر ذهن زمان

ظهر عاشورا دمادم می چکید

کاروان می رفت و بر این ماجرا

اشک ازچشم خدا هم می چکید

[ پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

یا علی! ذوالفقار می جنگد

جنگ بدر است و خندق است و حنین

غزه با افتخار می جنگد

¤ ¤ ¤

آب و آذوقه نیست در غزه

سخت باید گریست بر غزه

گرگ های درنده آمده اند

دور آدم کشی است در غزه

¤ ¤ ¤

ظلم بر هر بنی بشر جرم است

بندگی پیش اهل شر، جرم است

قلب ها، دست ها، زبان ها، داد...

هرسکوتی شریک در جرم است

سه رباعی از میثم امانی

 

دیروز سر نیزه شهیدی دیگر

امروز جنایت جدیدی دیگر

در غربت غزه کربلای دگری

برپا شده با دست یزیدی دیگر

[ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

حرف بر سر  قطعه خاکی به مساحت 365 کیلومتر مربع به طول 45 و عرض 6 تا 11 کیلومتر نیست که مگر نه این که پیشوای مکتب جعفری هم برای تعیین حدود فدک و بازپس گرفتنش تمام مرزهای جغرافیای اسلامی را مشخص کردند و خواستار تمامیت آن، با هم شدند! حرف بر سوار نوار باریکی است که در فاصله ای نه چندان دور از مکانی مقدس به قدمت قبله گاه مشترک همه سرسپردگان به رسول آخرینش؛ جا خوش کرده است و این روزها بیش از همیشه قلب محق خواستاران اسلامی اش را با سرخ تر شدن رنگش به درد آورده است؛ حکما می دانی که سال های دوری ست که این محدوده پردار و درخت جز سرخی خون به بار ننشسته است؛ پاره تن مکتب است و این سرخی مکررش غیور آفرین، زایشی به فاصله ای تا سرزمین آسمانی خودمان؛ خاصه اگر هم که بدانی این تنها تاریخ نبوده است که بر این قطعه خاک پر حماسه و پر حلم و الم، تاثیر گذاشته که او نیز بر تاریخ تاثیرگذار بوده و حوادث بزرگی را پشت سر گذاشته است.

این شهر  همان است که فارس ها «هازاتو» مصری ها «غازاتو» و یهودیان «غزه» می گویندش و مهمتر از همه این نام های نه چندان آشنای من و تو. «غزه هاشم»ی است که اعراب صدایش می کنند چرا که این شهر غزه هاشم است که جد رسول  اشداء علی الکفار و رحماء بینهمای تمامی مان در آن دفن شده است. اگر چه چشم رذالت پیشه صهیون ها تنها بر خاک مقدس این قطعه باریک به خون خواری ننشسته است که با وجود آب های زیرزمینی پربرکت این منطقه، اشغال گران انسانیت و شرافت، به این رحمت الهی هم رحم نکرده و آب شرب آن را به ساکنین و صاحبان اصلی اش می فروشند! و البته که زیاد هم جای تعجب ندارد وقتی می فهمی که اخیرا با چاه های عمیق در نزدیکی مرزهای نوارغزه جلوی حرکت این آبها را گرفته اند و در مناطقی که آب های زیرزمینی فراوان تری دارد اقدام به تاسیس شهرک ها کرده اند!

هرازگاهی هم که خوی حیوانیت شان حتی با اعمال چنین وقاحت هایی ارضاء نمی شود از همین آب و قطع آن برای فشار بیشتر بر مظلومیت غزه استفاده می کنند همچنان که با به دست گرفتن کنترل برق شهر علاوه بر هجمه  سیاه حضورشان تاریکی را هم مهمان ناخوانده مسلمین می کنند و چه فایده از زیاده گویی های این چنین من و تو که این روزها حالا غزه و جغرافیا و زیستنش را حتی بلاد غریب با اسلام و مسلمینش هم خیلی خوب میشناسند... و چه اندیشه حماقت باری است اگر که گمان برده شود غزه و خان یونس و رفح و دیرالبلح با تمامی یک میلیون و 400 هزارنفری که در آن می زیند با باران گلوله و تلی از سر و پیکرهای به لقاءالله رسیده اش به «ظالمان اسلحه به  دستش» می رسد که حقیقت «فان حزب الله  هم الغالبون» را حالا تنها پیروان مصحف شریف و کریمه نمی دانند! کافیست به روزهای نه چندان دوری برگردیم که مغلوبین یک کارزار 33 روزه هم آن را تجربه کرده اند و انگار کن که متجاوزین به سرزمین  های ساکنین مکتب کامل ارض و سماء، محکوم به تکرار تجربه تلخ دیگری باید شوند تا به حقیقت «پیروزی همیشگی حق»  برسند اگرچه این  حکم فتح اللهی با خون بی گناه ما محقق شود که این نیز آرمان والای زیستن ماست؛ می دانی که درعالم رازی ست که جز با خون فاش نخواهدشد... و حالا اگر هزار وچهارصد و اندی هم از تعیین مرزهای جغرافیای اسلامی بگذرد باز هم ذره ای از آرزوی خواندن نماز وحدت ما در مسجدالاقصی، تکه ای  از فدک به ارث رسیده مان کم نخواهدشد به یقین!

[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

تمام واژه های باران خورده ام را

هزاران بار هجی کرده ام

نه... این واژه ها

این واژه های تکراری

دیگر نمی توانند درد نداشتنت را

فریاد بزنند

دیگر نه دست ها بوی نان می دهند

نه خانه ها بوی خاک

و نه کوچه ها بوی یاس...

نداشتنت را چگونه می توان تاب آورد

وقتی که جهانی جمله درگیر تو اند...

نیلوفر حیدری

[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دوستت دارم، با تمام وجود. چرا که بندبند وجودم، با امید وجود تو، دست از حیات برنمی دارد و تپش های قلبم زمانی خموش می شود که احساس کنم، تو دیگر، تکیه گاهم نیستی. لحظه ای نیاید که آینه چشمانم، نقش بستن چهره ات را در خود حس نکند چرا که پشتوانه  نور چشمان من تنها دیدن وجود توست و دستانم یارای برهم زدن جاده اشک، به مقصد لبانم را ندارد، زمانی که دستان تو، دست های مرا تنها گذارد.

بگذار راحت تر نیازم را در پیشگاه مقدس عشقت بگویم:

«من به مانند برگ درختی، روییده در کنار جوی آبی هستم که در گوشه ای محروم از نور خورشیدم، محزون زندگی می کنم و زندگی ام رو به تمام است. ناگاه نور خورشید بر بدن سرد و محزونم می تابد و زندگی را هدیه می کند. تو همان خورشید عشقی، که زندگی را دوباره شاد کردی، و من همان برگ گم شده ای، از دیدگان خورشیدم. پس بتاب خورشید وجود، گم شده ات را دریاب، زندگی ام را از نو بساز.

روزها در نگاهت خیره می شوم، تا مگر هرم نگاه گرمت مرا نیز در بر بگیرد.                                                                   یلدا خداداد

[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

ما بچه های کپری دهمان هر وقت که پسر خاله ی اصغری به دهمان می آید، کلی خوشحال می شویم و دورش حلقه می زنیم تا از آن آهنگ های قشنگ که در گوشی همرامش دارد برای ما بگذارد و تفریح سالم را برایمان ایجاد کند. هر چند اصغری گاهی اوقات با شنیدن این آهنگ های مجاز جو گیر می شود و با حرکات ناموزون، تفریح ما را ناسالم میکند. ولی در کل باید بگویم ما تلفن همراه را خیلی دوست داریم و حاضریم همه ی دارایی مان را که تنها خروس تاج قشنگ است، بدهیم و تلفن همراه بخریم. اتفاقا پسر خاله ی اصغری می‌گفت ناراحت نباشید. چون خیلی زود قیمت تلفن همراه بهفیمت یک خروس می رسد و تو می توانی تلفن همراه دار شوی. از شما چه پنهان اصغری از وقتی که این قضیه را شنید، روزی بیست دور زمین مش صفر را بیل می زند تا یک روز بتواند تلفن همراه بخرد. اصغری می گوید تلفن همراه این قدر خوب است که هر جا که بروی، هر چند نمی توانی 2 کلمه حرف بزنی، اما به راحتی می توانی با آن آهنگ های مجاز گوش کنی و حتی بلوتوث بازی کنی. وقتی به اصغری گفتم بلوتوث چیست، گفت چیز بدی نیست. آهنگ ضبط کردن باکلاس است. که من هم فهمیدم اصغری هم نمی داند بلوتوث چیست.
نتیجه‌ی سیاسی: در حال حاضر مملکت از بابت تلفن همراه به شدت خودکفا شده. به طوری که فقط من و اصغری نداریم وگرنه همه دارند.
نتیجه ی اخلاقی: ما به آقاجان قول میدهیم وقتی تلفن همراه خریدیم، با آن حرف نزنیم. تا پول آن زیاد نیاید. و فقط با آن به قول اصغری بلوتوث بازی کنیم.
نتیجه ی کذب: در حال حاضر می توان با تلفن همراه به همه ی جهان رفت. ولی هیچ کجای جهان نمی شود دو کلمه حرف زد. پایان انشا نقطه سر خط.
همسایه اصغری اینا

[ دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

رو به رویم که می نشینی، نگاهت برایم میوه ممنوع است، گناهی شیرین که خود هم نمی‌دانم چه طور اتفاق می افتد، دست خودم که نیست، اصلاً انگار همیشه بوده است.

گناه نگاهِ کردنت دنبال من می کرد، چگونه می توانستم از آن فرار کنم وقتی سریع‌تر از من می دوید. وقتی طنین صدایت مرا صدا می زد و من مجبور بودم که سربرگردانم، اصلاً آمدنم به سوی تو از همان اول برای نزدیکی به خدا بود فکرش را هم نمی کردم که این درخت ملعون جلوی قدم های استوار من ظاهر شود.

نه من محکمتر از این دام های شیشه ایم. می شکنم حبابهای وابستگی را که دوره هاله تنم خود را تنیده اند و هر روز خود را از آخور نگاهی، خنده ای، صدایی، گناهی تقویت می کنند. به خاطر او قلبم را سنگ می کنم وفریاد کشان ،که به خاطر خدا رهایم کنید، می‌شکنم.

صدایشان آزارم می دهد، گاه از درد به خود می پیچم، بعضی هایشان شکستنی نیستند، همچون تارهایی روی پوست من چسبیده اند یا شاید به نسوج بدنم رخنه کرده اند، اصلا گاهی حس می کنم جزئی از گوشت بدنم شده اند. تارهایی که مرا به سوی نابودی می‌کشند. نجواهایی که در گوشهایم لانه کرده اند.عکس هایی که قبل و بعد از هر صحنه‌ای از زندگی از ذهن آلوده من گذر می کنند و باز مرا به یاد تو می اندازند.

عجیب است! هیچ فکرش را نمی کردم که اینگونه شود. چه زود همه جا، جاخوش کردی و ماندگار شدی. می روم به خاطر او که عشق را آفرید، به خاطر اینکه خاطر خدایمان مکدر نشود و بدانیم که میوه ممنوع حتی برای نگاه کردن هم نیست وقتی در ذهنت آن سیب خوشبو را هزار بار گاز میزنی . به خاطر خدا سکوت و رفتن، این کاری است که فقط به دست اوست. تا او چه بخواهد، چه سرنوشت و قسمتی برایمان خواسته باشد. فکر می‌کردم به آرامی آغاز به مردن خواهم کرد اگر نبینمت، ولی هنوز زنده ام فقط پوست انداختم و کمی بزرگتر شدم.

بیا دست و پا زدنمان باعث نشود تا بیشتر در باتلاقی که ساخته ایم فرو رویم. قانع باش به این بهشت تا به پستی زمینی دیگر کشیده نشدیم و زشتی هایمان رسوای عالم نشده است.

بیا تا بیشتر از این برای هم خاطره نتراشیم. بیا نگاهمان را پاک کنیم وصاف و بی‌غرض، آسمانی شویم،  بیا و حرف این حوای کوچک را گوش کن و آدم باش.

فاطمه اسدی

[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دلم  می خواهد خوبی هایت را وصف کنم، اما چه کنم! توصیفش کمی سخت است و آسان نیست. من که با تمام این سیاهی ها در حال فرورفتن در این مرداب عصیان به سر می بردم و حتی لحظه ای به یاد تو نبودم، اما تو از یاد من غافل نبودی. رهایی یافتن از این مرداب به اقیانوسی زلال و آبی، سخت است، اما ممکن. من طنابی را که به سویم انداختی حس می کنم و درصددم که آن را با جان و دل و اعماق وجودلمس کنم و از آن جدا نشوم. من که روزگار را در کلبه ای درویشی، سیه و تاریک به سر می بردم و اکنون چشمانم به روزنه های نور که در دورادور این دخمه خودنمایی می کند نظاره گر است. گویند که تو بنده هایت را توسط وسیله ات کمک می کنی و ... آری وسیله ای که تو برای من قراردادی و این باربرای من خواستی معلمی مهربان و دلسوز است که با ایمان و اعتقادات قلبی خود مرا از جاده خاکی به جاده ای زیبا و سرسبز کشاند. من که از یاد تو غافل بودم دوباره دست نیاز به سویت دراز کردم و از کرده خود پشیمانم. اکنون که این نوشته را بر روی کاغذ می آورم قطرات اشکم مرا نیز همراهی می کنند و این نوشته را با تمام خشم و عشقی که در وجودم نهفته است بیان می کنم، خشم از این که چرا تاکنون  از یادت غافل بودم و «عشق» که از این پس بی نهایت به تو می ورزم پس هیچ وقت نمی گویم که تو نامهربانی؛ تو که همیشه طنابی را به سوی بندگانت که درمردابی در حال غرق شدنند می اندازی. دوستت دارم ای خدای مهربان! ندا پگرگ تهران

[ شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

خداوند گنجشک ها

از پشت شیشه حبابی زیر آسمان آبی و در آن روز اقاقی چیزی جز دانه های زیبای برف پیدا نمی شد. از بالا که نگاه می کردم همه چیز سفید شده بود و سیاهی...

هرکسی به کنجی و اندر طلب پناهی و اما خداوند تنهایی...

کودکی دست در دست مادری، چتری بر بالای سری و دلداده ای در مقام دلبری. و در آن سوی گنجشک ها اما همه ساکت شدند، گنجشک ها سراسیمه به این سو و آن سو در پی پناهی روانه شدند.  خدای گنجشک ها نظاره می کرد و شاید تبسمی از روی دانایی.

خدای گنجشک ها تدارک پناهی دید! کجا؟ پشت شیشه حبابی زیر همان آسمان آبی روی نرده هایی با رنگ خدایی. و این بار گنجشک ها همه محو تماشا شدند نه تماشای من نه پنجره حبابی و نه نرده های آبی، که آنها محو تماشای خداوند زیبایی شدند.  گنجشک ها دیگر تنهایی ندیدند، چون خدایی به رنگ زیبایی و بهانه تنهایی دیدند.

در حسرت خدای گنجشک ها بودم که خود را در برابر گنجشک ها پشت آن پنجره حبابی و زیر همان آسمان آبی دیدم.

در حالی که از پشت پنجره دور می شدم با خود می گفتم به راستی که چه خداوند زیبایی!

مسیب عیسی المون

دورود- لرستان

[ شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

می روم سویی که یاری آشنا می خواندم

آشنایی غرق خون در کربلا می خواندم

می روم با کوله باری از ندامت، از جفا

سوی دلداری که بی چون و چرا می خواندم

هر طرف افتاده بی سر پیکری در خون رها

باز حلقی پر ز خون  گویی مرا می خواندم

غرق خون بر روی نی سرها بریده برملا

بین آن ها کس به نام بی وفا می خواندم!!

رفته از چشمان پر اشکم دگر خواب و خیال

جبرئیل از ناکجا تا ناکجا می خواندم!

خسته ام از شهر پرغوغای بی مهر شما!!

هم چنان هر شب صدایی بی ریا می خواندم!

ماندنم دیگر روا نبود دراین کنج خیال

می کند از دور کس نامم صدا، می خواندم!

پیکری بی سر، سری بی تن جدا در خون رها

بهر پیمان، با دلی پر خون خدا می خواندم!

سر ندارد پیکری «فانی» که خواند از جفا

کربلا خود شرحی از این ماجرا می خواندم

[ پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

قافله ما قافله از جـــان گذشتگان است

هر که ازجان گذشتـــه نیســت با ما نیایـــد

[ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

کــــی بوده ای نهفتــــه که پـــیدا کـــنم تــو را

کـــی رفته ای ز دل کــه تمنــا کنـــم تـــو را

[ سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

1- آن روز که سراسیمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان کم سن و سال اردبیلی. به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود چه کاری؟ وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی درنگ راهی تهران شد. شنیده بود که باید به خیابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. می گفت باید حتماً رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پادرمیانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، آقا رئیس جمهور بود، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای... وقتی آقا برای رفتن به مراسمی از ساختمان بیرون آمد، مرحمت بالازاده، خودش را به او رساند، تلاش محافظان نتیجه ای نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بود. مرحمت 13 ساله، با لهجه شیرین آذری و شاید هم به زبان آذری گفت؛ آقا! یک خواهش داشتم، آقا با مهربانی حالش را پرسید و نامش را و بعد؛ خب! چه خواهشی پسرم؟ مرحمت که هیجان زده بود، آب دهانش را قورت داد، نفس عمیقی کشید و گفت؛ آقا! خواهش می کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! آقا- شاید با تعجب- پرسید؛ چرا فرزندم؟ و مرحمت که حالا دیگر بغضش ترکیده بود و هق هق گریه امانش نمی داد، با کلماتی بریده بریده گفت؛ آقا! حضرت قاسم(ع) هم مثل من 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه میدان داد، ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم. می گوید 13 ساله ها را نمی فرستیم....

مرحمت 13 ساله به اردبیل بازگشت، اما برخلاف دیروز که از اردبیل به تهران می آمد، دلگرفته و غمزده نبود از خوشحالی در پوست نمی گنجید، دلش برای این که زودتر برسد، پر می کشید. کاش اتوبوس هم پر داشت، مثل هواپیما...

مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تیپ عاشورا شد - چه نام بامسمایی- شجاعت و درایت را با هم داشت و همه در حیرت که اینهمه در یک نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است. بر و بچه های تیپ عاشورا  چهره مهربان و جدی مرحمت را از یاد نمی برند، بیشتر اوقات کنار فرمانده خود شهید مهدی باکری دیده می شد. روز 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در جزیره مجنون شهید شد. آقا مهدی باکری هم در همان عملیات به شهادت رسید و...

2- فردا تاسوعاست، اما، کربلا زمینی است به وسعت همه سرزمین ها و عاشورا، روزی به درازای همه روزها، مرحمت بالازاده ها، حسین فهمیده ها و نام آوران گمنام دیگری از این دست، در جبهه های جنگ تحمیلی، در بدر، خیبر، کربلای4، والفجر8 و... فراوان بوده اند، در نبرد 33 روزه حزب الله با صهیونیست های وحشی نیز رد پای آنها را به فراوانی می توان دید، در صور، در صیدا، بعلبک، ضاحیه... و این روزها در غزه... همه جا کربلاست و همه روزها عاشورا...

امام راحل ما(ره) این کربلاها را پیش بینی کرده بود و در افق این عاشوراها، پیروزی اسلام را نوید داده بود. آقا نیز گفته بود حسینی به میدان می آئیم و عاشورا می سازیم. اما شواهد نشان می دهد که در این عاشوراها و در عرصه این کربلاها دیگر قرار نیست مثل عاشورای سال 61 امام حسین(ع) و یارانش شهید شوند، قرار است سر آمریکایی ها و صهیونیست ها را به سنگ بکوبیم... در جنگ تحمیلی چنین کردیم و در جنگ 33 روزه هم... اکنون عاشورای فلسطین در کربلای غزه را پیش روی داریم و باز هم.

دیشب روزنامه آمریکایی نیویورک تایمز که به نزدیکی با لابی صهیونیست ها- آیپک- معروف است نوشته بود؛ پیروز جنگ غزه ایران و حماس است همانگونه که پیروز جنگ 33 روزه، ایران و حزب الله بود. منظورشان پیروزی «امت واحده اسلامی» است. عقلشان نمی رسد یا خودشان را به نفهمی زده اند! مثل همیشه.

3- می گویند انگیزه رژیم صهیونیستی از حمله به غزه، زمینه سازی برای پیروزی حزب کادیما- حزب اولمرت نخست وزیر کنونی- در انتخابات آینده رژیم صهیونیستی است! شما را به خدا این مزخرفات را دور بریزید و از این تحلیل های کودکانه دست بردارید، تحلیل هایی که برخی کتاب های مسموم علوم سیاسی به خورد ما داده اند! در غزه تمامی اسلام با تمامی کفر درگیر است. نه بوش مسیحی است، نه اولمرت یهودی است و نه حسنی مبارک و ملک عبدالله مسلمان هستند. جنگ احزاب است، همه کفر به جنگ همه اسلام آمده است. جنگ تحمیلی هم جنگ احزاب بود. جنگ 33 روزه هم و اکنون نبرد غزه.  به قول حضرت امام(ره) با احیای دوباره اسلام ناب محمدی(ص)، شیطان بزرگ نعره کشیده و همه شیطان های ریز و درشت را فراخوان داده است.

جمعه شب، جرج بوش در یک کنفرانس خبری با صراحت گفت؛ «امنیت اسرائیل، بخشی از امنیت ملی آمریکاست»! و دیروز شورای امنیت سازمان ملل که برای صدور قطعنامه علیه جنایات اسرائیل تشکیل جلسه داده بود با مخالفت آمریکا روبرو شد و حتی یک بیانیه خشک و خالی هم صادر نکرد. حسنی مبارک به خبرنگاران گفت؛ بدون اجازه اسرائیل گذرگاه رفح را باز نمی کند و ملک عبدالله پادشاه سعودی هرگونه تظاهرات علیه جنایات اسرائیل را ممنوع کرده است. اتحادیه اروپا همنوا با صهیونیست ها ساز می زند.

و اما در سوی دیگر این میدان، همه ملت های مسلمان با مردم غزه همصدا شده اند و ملت های غیرمسلمان، اما  آزاداندیش جهان نیز علیه صهیونیست ها و آمریکایی ها فریاد می زنند. این همزبانی مقدمه همدلی است و از همدلی، همراهی برمی خیزد و نتیجه آن که، صف ها در عرصه جنگ احزاب مشخص می شود و هرکس در صفی قرار می گیرد که با هویت واقعی او همخوان است. دیگر ملک عبدالله و حسنی مبارک نمی توانند داعیه مسلمانی داشته باشند و  زلزله ای که به جان حکومت دست نشانده آنها افتاده است، قوی تر از آن است  که در آینده ای نزدیک غیر از سقوط، سرانجام دیگری داشته باشند.

4- اگر جنگ غزه، نقطه تلاقی همه اسلام با همه کفر است- که هست- چرا باید مقابله با صهیونیست ها فقط در محدوده مرزهای فلسطین اشغالی باشد؟ مگر صهیونیست ها با حمایت آشکار قدرت های  استکباری نظیر آمریکا و انگلیس و پشتیبانی برخی از سران کشورهای عربی- به قول آقا منافق امت- به جنگ تمام اسلام و همه مسلمانان  نیامده اند؟ و مگر مردم غزه به نمایندگی از همه امت اسلامی با صهیونیست ها درگیر  نیستند؟ بنابراین حمایت همه جانبه و از جمله حمایت نظامی از آنها وظیفه همه مسلمانان و تمامی کشورهای اسلامی است. امروز، مردم غزه در خاکریز اول قرار گرفته اند و  میدان  نبرد بسیار فراتر از محدوده داخلی فلسطین اشغالی است از این روی، حمله به عقبه ارتش اسرائیل یعنی حامیان جهانی و منطقه ای آن حق مسلم همه ملت های مسلمان است. نظامیان و شهرک نشینان صهیونیست را می توان در هر نقطه ای از جهان به هلاکت رساند. آنها بیرون از فلسطین اشغالی به آسانی در دسترس هستند. آیا برخی از سران عرب و دولت های دست نشانده آمریکا را نمی توان به راحتی مورد حمله قرار داد؟ چرا باید حمله صهیونیست ها به تمامی جهان اسلام  و خیانت سران عرب و حمایت آمریکا و اروپا از آنها را بپذیریم ولی از حمله به آنها در هرکجا که قابل دسترسی هستند خودداری کنیم؟! منافع آمریکا و انگلیس و آلمان و سایر حامیان اسرائیل به آسانی در دسترس- بخوانید در تیررس- است.

5- صهیونیست ها به خیال خود با استفاده از تاکتیک «زمین سوخته» قصد داشتند از طریق حملات هوایی، حماس را زمین گیر کنند ولی درپی یک هفته بمباران مردم غزه چاره ای جز آغاز حمله زمینی ندیده اند. این حمله هم اکنون با نشانه های روشنی از ناکامی روبرو شده است و اولمرت اعتراف می کند که تصور مقاومت حماس تا این اندازه را نداشته است. اولمرت چند روز بعد از آغاز جنگ 33روزه نیز اعتراف مشابهی کرده بود.

برخی از شواهد و تحرکات اسرائیل حاکی از آن است که صهیونیست ها قصد دارند- بخوانید آرزو دارند-  چند کیلومتر از  شمال غزه را تسخیر و به نیروهای حافظ صلح سازمان ملل - کلاه آبی ها- واگذار کنند تا از انتقام بعدی نیروهای مقاومت در امان باشند و از سوی دیگر حداقل 2 کیلومتر از مرز جنوبی غزه با مصر، یعنی گذرگاه 11کیلومتری رفح را به تسخیر درآورده و با استقرار نیروهای خود مانع از باز شدن این گذرگاه- در صورت افزایش فشار مردم مصر- شوند. این طرح با توجه به مقاومت حماس احتمال عملی شدن ندارد و تاکنون ارتش اسرائیل در مزارع اطراف شهرها مستقر شده و جرأت ورود به خانه ها را ندارد. اما در صورت عملی شدن این طرح، رزمندگان حماس- بخوانید مردم غزه- در شمال این باریکه کمترین تضمینی برای امنیت نیروهای سازمان ملل نخواهند داد، مگر سازمان ملل با سکوت خود به جنایات صهیونیست ها کمک نکرده است بنابراین نباید انتظار داشته باشد که باز هم مانند همیشه از نیروهای کلاه آبی خود به بهانه نیروهای بی طرف! برای حفظ امنیت رژیم اشغالگر قدس استفاده کند؟!

و اما، در جنوب غزه، چنانچه نظامیان اسرائیل میان مردم مصر و مردم غزه در گذرگاه رفح حایل شوند، بهترین فرصت را برای هلاکت نظامیان رژیم صهیونیستی در اختیار مردم مصر قرار داده اند.

امروزه، جوانان مسلمان در سراسر کشورهای اسلامی و از جمله ایران، برای رو در رویی مستقیم با نظامیان وحشی و بزدل رژیم صهیونیستی لحظه شماری می کنند. در کشور خودمان، بیش از 9 روز است که مردم و به ویژه جوانان، در تب و تاب اعزام به غزه شب و روز نمی شناسند. چرا نباید از این نیروی عظیم برای ضربه زدن به آمریکا و اسرائیل و متحدان اروپایی و منطقه ای آنها بهره گرفت؟

6-  بعد از شکست صهیونیست ها در جنگ 33روزه، «زئیف شف» ژنرال بازنشسته و برجسته ترین تحلیل گر نظامی اسرائیل می گفت؛ «فرق نظامیان ما با حزب الله آن است که نیروهای حزب الله از مرگ استقبال می کنند و نظامیان ما از مجروح شدن وحشت دارند(هاآرتص).» و اعتراف می کرد که «نظامیان اسرائیل برای حمله به مردم بی دفاع و بی سلاح کوچه و خیابان آموزش دیده اند و خلبان های ما برای پرواز بر فراز شهرهایی که آتش هوایی ندارند آمادگی دارند».

با شروع حمله اسرائیل به غزه و نتایج اولیه آن، احتمالا زئیف شف، مشغول آماده کردن مصاحبه مطبوعاتی مشابهی برای شکست دوباره ارتش رژیم صهیونیستی است، چرا که آغاز حمله زمینی، یعنی رو در رویی سربازان وحشی اما ترسوی صهیونیست با رزمندگان حماس که شهادت را آغاز کار می دانند و نتیجه پیشاپیش قابل پیش بینی است.

حماس که از قبل پیش بینی این روزها را داشت زمینه های مناسبی برای امروز فراهم ساخته بود و در نخستین روز از نبرد زمینی، ده ها نظامی اسرائیلی را به هلاکت رسانده، تعداد فراوانی را زخمی کرده چند تانک مرکاوا را منفجر و دو هلی کوپتر آپاچی را سرنگون کرده و شماری از نظامیان صهیونیست را به اسارت گرفته است.

7-  و بالاخره، روز حادثه و زمان انتقام از صهیونیست های وحشی و جرثومه های فساد و تباهی فرا رسیده است. امروزه نه فقط ملت های مسلمان برای جهاد بزرگ و نهایی آماده تر از همیشه هستند، بلکه افکار عمومی جهانیان نیز از همیشه آماده تر است. به گزارش های تصویری از تظاهرات مردم در سراسر دنیا نگاه کنید. خشم از صهیونیست ها از وجود همه زبانه می کشد.

بنابراین، سخن از آتش بس، غیر از فرصت دادن به صهیونیست ها برای جنایات بعدی، مفهوم دیگری ندارد. صهیونیست ها با دست خود گور خویش را کنده اند و با پای خود به گورستان خویش نزدیک شده اند، نه فقط در غزه، بلکه در همه جای دنیا. آیا ننگ آور نیست که مشتی اراذل و اوباش آزادانه مسلمانان مظلوم را قتل عام کنند و نزدیک به 2 میلیارد مسلمان، با وجود آمادگی برای ریختن خون این جرثومه های فساد، به بهانه «آتش بس»! خشم مقدس خویش را فرو خورند و دست از انتقام بردارند؟! که برنمی دارند.

حسین شریعتمداری

[ دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

باران که می بارد، کسی با من حرف می زند. کسی می آید و می نشیند کنارم و تمام لحظات بارانی ام را با من در دو استکان چای، همدرد می شود.

با من کسی حرف می زند در باران. کسی که از فراسوی غم هایم، لبخندی را در برابرم می گذارد. لبخند کهنه و خاک گرفته ای را که در پستوی دلم برای یک یادگار عشق باقی مانده.

باران که می بارد نفس می کشم تمام پائیز را. می دوم تمام طول مسیر را می نشینم بر شاهراه خیس دلهای شکسته. دلم را با افتخار زیر باران می گیرم. دلم، شکسته ترین دل دنیا است.

از حس تنهایی لبریز می شوم. حسی خوب و غریبانه که نمی دانم از کجا در لحظه هایم رسوخ می کند. به گمانم دیواری ازدیوارهای جهان فرو ریخته که عشق میان آدم ها راه پیدا کرده.

عشق، پشت تمام دیوارهای جهان بر انتظار آمدن یک شکسته بود. انتظارش به سررسید. شکسته دلی، دیواری از دیوارهای جهان را خراب کرد و به دیدار او آمد. عشق خندید...

دست عشق را گرفتم. زیر باران دیگر تنها نمی مانم. با کسی تمام راه را از احساساتم می گویم. دیگر نیازی به سکوت نیست. دیگر تنها نیستم...

باران که می بارد کسی با من حرف می زند!

یاسمن رضائیان.

[ شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

چشمانت را ببند

و خیال کن

بازی شکل دیگری گرفته است!

فریادها کمی بلندتر

ضربه ها محکم تر

و زخم ها...

ببین

با این توپ ها

بازی تماشایی تر شده!

بخواب...

و آخر این بازی را

به جهانی بسپار

که برای آرامش تو

سکوت کرده

تا در آتش بازی کودکی ات

کریسمس را

روشن تر

جشن بگیرد!

[ شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

به نام آنکه ستایشش مملو از آرامش و سرچشمه ای از مهربانی دارد.

چه بگویم و چه بنویسم؟ دوباره آسمان دلم ابری است و چشمانم غرق در خون. از دوری فراقت از نظاره گر نبودن خوش سیمایی ات و این تعلق خاطر نمی گذارد لحظه ای از یادت غافل بمانم و هم چنان در وادی عشق به انتظار می نشینم و به دنبال مجرایی برای رسیدن با تو می گردم. واقعاً کار آن مسئله تحسین برانگیز است که هرگاه نگاهم به نگاهت گره می خورد مست و حیران می مانم و از خودبی خود می شوم و زیر لب زمزمه کنان می گویم: «دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را» وقتی در افکارم جست و جویت می کنم و نمی یابمت ذهنم مخشوش می شود و افسوس می خورم و گله از گیتی سرمی دهم. وقتی در زیرباران پا می نهم و قطرات باران سعی بر آن دارند که برگونه های گلگون شده ام بوسه زنند نمی گذارم و به سرعت آنها را پاک می کنم چون نمی خواهم بوسه  کسی جز تو بر گونه هایم نقش ببند آن گاه که نسیمی ملایم و دلنشین درصدد است که موهایم را نوازش کند، نمی گذارم و پس می زنمش چون نمی خواهم دست نوازش کسی جز تو بر گیسوانم کشیده شود. من که مأیوس از گذر زمان در این هستی به سر می برم و در این زندان غم هستم، اما هنوز در کلبه  درویشی دلم شمعی نیم جان می سوزد و در انتظار دیدارت و شعله ور شدنش به سر می برد. چرا باید پلک آفت نگاه باشد و فاصله ما، آفت تنها ماندن من و تو؟ دوستت دارم و هم چنان در انتظار دیدارت همانند شمعی ذره ذره آب می شوم تا لحظه دیدار در آن گیتی: ای مادرم مهربانم!

ندا پگرگ

[ شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

مویه

برخیز کودکم!

برخیز از بستر سرخت

بستری که سران بی دین عرب

برای تو گشوده اند

برخیز نازدانه ام

که در دفترچه های سفیدت

رنگ خون تو

طرح مقاومت و جاودانگی را حک نموده است

برخیز دخترکم!

برخیز تا لخته های خون را

از گیسوان زیبایت بشویم

تا بتوانم دوباره

آنها را شانه بزنم

و روبان های سفید را

برآن ببندم

برخیز نازدانه ام!

گنجشکان کوچک حیاط

دانه هایشان را از دست تو می خواهند

و با چه غوغایی

نبودنت را فریاد می زنند!

برخیز طفلکم!

که دوچرخه کوچکت بی سوار

در کنار دیوار

به انتظارت ایستاده است

برخیز بهترینم

دل خانه تنگ،صدای خنده های توست

و بغض پنجره

بدون تصویر تو هزار تکه شده است

برخیز پرستوی کوچکم

که جغد شوم صهیون

بر بالای لانه کوچک ما

هر صبح و شام

آواز مرگ می خواند

و جای چشم های اشک آلود تو

در این لانه نیمه ویران

چقدر خالی ست!

نرگس قدیریان

[ شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

تو را می سپارم به آن ستاره هایی که شبها برایت چشمک می زنند و تا صبح برایت لالایی می خوانند.

تو را می سپارم به نگاه معصومانه  طفل کوچک؛ به آن نگاه هایی که بین همه مادر خود را می خواند.

تو را می سپارم به آن مهر مادری که هرگز تمامی ندارد ؛به آن شبهایی که هر دو تا صبح بیدار بودند.

تو را می سپارم به آن خستگی پدر که همه شب با خود به خانه می آورد؛ به آن نگاه خسته ولی پرمحبت و معنی دار.

تو را می سپارم به یاد آرام آن شهید پرخاطره؛ به یاد آن شهید که جانش را نثار کرد و رفت.

تو را می سپارم به آن غنچه شقایق که در تپه ها روییده؛ به آن سرخی گلبرگ شهیدان.

تو رو می سپارم به آن کبوتر سفید بال که با بالهای کوچک خود، نامه مرا پیش تو می آورد.

فرشته لاسمی

[ پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست

در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

 

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

 

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

 

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

 

در خون کشید قافیه ها را حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

 

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن

 

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن

 

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

حمیدرضا برقعی

[ پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

کتاب خاطرات مربوط به هولوکاست دروغ از آب درآمد. به گزارش تلویزیون سی بی اس آمریکا، هرمن روزنبلات یک یهودی (صهیونیست) ساکن در شهر میامی ایالت فلوریدا کتابی نوشته که در آن ادعا کرده از اسارتگاه  نازی ها در آلمان توسط دختری نجات داده شده و سال ها بعد با همان دختر در نیویورک ازدواج کرده است. اما  پس از تشکیک در حقیقی بودن داستانش، مجبور شد اذعان کند این داستان ساختگی بوده است. بنا بر این گزارش روزنبلات در چنین اسارتگاهی در آلمان به سر نبرده است و هرگز از آن نگریخته و دختری هم که به وی در این رابطه کمک کند، وجود خارجی نداشته است. این  یهودی که پیش از انتشار آن بسیار مشهور شده و به همراه همسرش در چند برنامه تلویزیونی در آمریکا برای تبلیغ کتابشان شرکت کرده بود، گفت: من این داستان را برای ابلاغ پیام امید و سرور به مردم، از خود ساختم(!)

بنابر این گزارش، گرچه انتشار این کتاب که حاوی داستانی کذب در خصوص هولوکاست است، اکنون در آمریکا متوقف شده است اما همچنان یکی از استودیوهای فیلم سازی قرار است از محتوای آن، فیلمی با هزینه بیست و پنج میلیون دلار بسازد!

جالب اینجاست که سایت بی بی سی با تحریف بخشی از ماجرای  لو رفته توسط سی بی اس آمریکا و در دروغی بزرگ تر از دروغ نویسنده کتاب مدعی شد روزنبلات «از نجات یافتگان نسل کشی یهودیان در آلمان نازی است»! این شیوه از دروغ گویی و جا انداختن یک دروغ در جریان تکذیب دروغی دیگر، شیوه عجیب و غریبی است که ظاهراً فقط از رسانه های سابقه داری چون بی بی سی برمی آید.

[ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

روی آن قاب عکس مردی قدبلند و چارشانه با مشکی دردست بود و بچه ها او را عمو صدا می زدند. بچه ها به صاحب مشک گفتند: «ما تشنه هستیم عمو.» او هم مشک را برداشت و با اسب سفیدش به راه افتاد. به چشمه ای رسید. مشک را پر از آب کرد. صاحب آن مشک با این که خیلی تشنه بود ولی آب نخورد.

در راه بازگشت، ناگهان دشمنان او را محاصره کردند. صاحب مشک اصلاً نمی ترسید. دشمنانی که او را محاصره کرده بودند خیلی می ترسیدند، با هم به او حمله کردند، چون به تنهایی کسی جرأت نداشت با او بجنگد.

ناگهان حمله کردند بر دستی که مشک به آن تکیه داشت. مشک را بر روی شانه دیگرش گذاشت آن دستش دیگر هم... با دندان هایش مشک را نگه داشت. لباس های آن مشک خیس شده بود. مشک هنوز تیر نخورده بود که یکی از چشم های زیبای صاحبش را با تیر زدند. حالا آن مشک دیگر صاحبی نداشت که از او محافظت کند. صاحبش ازروی اسب بر زمین افتاد و آهی کشید، آن آهی که کشید برای مشکی بود که دشمنان او را تکه تکه کرده بودند و بچه هایی که در خیمه منتظر مشک و عموعباس بودند.

سیده فاطمه حسینی

 

[ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

یادآور فراق یعقوب !بی تابم؛ بی تاب لحظه رفتنت بی تاب لبان خشکیده ات بی تاب چشمان اشک آلودت و دل لبریز از غمت. دلی که نگران بود از رفتن و رها کردن مونسان و فرزندان خویشتن. آری رقیه یادآوری یعقوب را می کند در غم فراق نشستن و منتظر دیدن رویی که آرامش جانهاست. جان و قلب رقیه و زینب آن روزها آرامی نداشت.

رفتی اما سالهاست که اگر نیستی ولی در عرصه قلب ها جاودان مانده ای.

اگر بعد از سالیانی دور و دراز برایت سیاه برتن می کنیم و بعد از نوشیدن آب نامت را درود می گوییم، نشان از این دارد که قلب های پرزگناه ما با زمزمه نامت پاک و بی آلایش می شود. و با بردن نامت دوباره از مادر خود زاده می شویم و دوباره به عرصه هستی پا می نهیم. آن روز که رفتی دل ها پر زغم بود در فراقت و با آمدن ایام محرم آن فراق های جانسوز دوباره تکرار می شوند. و تکرارش قلب ها را می سوزاند. آقای خوبان سیدالشهدا، جز نام شما چه چیزی آشفتگی و بی سامانی قلب هامان را سامان می دهد؟ و جز بردن نامت چه چیزی در این دنیای پرسراب، عطش ما را برطرف می سازد؟

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

عهد منتظر

آن شب

تمام واژه های خوب

در پشت میله های حلقوم عابران

بر دیوارهای بی تفاوتی

تار بسته بود

آن شب

نا مهربانی و یک عهد منتظر

برشانه درهای بسته در بغض کوچه ها

سنگین نشسته بود

آن شب

یک شهر بود و وسعت یک ننگ ناتمام

آن شب

یک سفیر بود و یک حرف ناتمام

و یک زخم با دوام

آن شب

تلخ تلخ

ولی در قاب حادثه

درهای تاریخ

تا سحر بازمانده بود

زهرا- علی عسگری

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

سؤال من از رسانه ها و روشنفکران جهان اسلام و بویژه جهان عرب آن است که تا چه هنگام به مسئولیت رسانه ای و روشنفکری خود بی تفاوت خواهید ماند؟ آیا سازمان های حقوق بشر رسوای غرب و شورای باصطلاح امنیت سازمان ملل بیش از این هم ممکن است رسوا شوند؟

همه مجاهدان فلسطین و همه مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممکن موظف به دفاع از زنان و کودکان و مردم بی دفاع غزه اند و هر کس در این دفاع مشروع و مقدس کشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت که در صف شهدای بدر و احد در محضر رسول الله صلی الله علیه و آله محشور شود.

مقام معظم رهبری

[ دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

بغض

ابروهای پر پشت درهم کشیده، زخم رو صورت، هیکل درشت و صدای زمخت - به قول خودش - بی توفیقی هایی بود که مجبورش می کرد، هر سال «شمر» بخونه.

لباس قرمز بلند رو که می پوشید، کلاهخودش رو با اون سه تا پر سرخ که رو سر می ذاشت، دلش می گرفت. رجز که می خوند، غصه بیچاره ش می کرد. با اسب که می اومد، شمشیر که می کشید، آب رو ببنده، بغض گلوش رو می گرفت.

خنجر که می کشید، رو سینه که می نشست، شیون جمعیت بلند می شد، وقتی؛ بغض شمر می ترکید ...

[ دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دلم گرفته است. شاید به خاطر بوی مست کننده باد دیشب باشد و شاید هم از سکوت دردآور این زبان. هر چه باشد دل من پی سلامی در به در، در کوچه های نبودن، دنبال دلی می گردد؛ دلی که شاید از جنس سنگ باشد اما با آبشار رویا رفاقتی دیرینه داشته باشد.

تنها امروز است که سرودش را شادانه بر کف خیابان دلم می پاشد که شاید در پی نوایش، دمی به این خانه سری بزند.

می گویند شاید فردای امروز من، روزی بهتر باشد، شاید فردا باران بند بیاید و شایدهم فردا خورشید زودتر طلوع کند، اما...

اما حالا دلم گرفته است. دوستدار موسیقی ام و دل به جاده زندگی داده ام.

اما کسی نیست که در این جاده چراغی روشن کند تا دستان ناتوانم، پی نت های سلام به این در و آن در نزند.

نمی گویم هر سلامی جوابی می خواهد، شاید سلام امروز من فقط یک نیرنگ باشد، اما کاش فرق ها را بیهوده کشف نمی کردیم. می آمدیم و سرودهای بودن را به هر سلامی هدیه می دادیم.

دلم عجیب هوای چهره ناز بشریت را کرده. شاید هم صدای دل نشین باران؛ وقتی می بارد.

دلم گرفته است؛ دلم عجیب گرفته است.

به تو که نگاه می کنم فقط یاد می گیریم اگر دوباره دیدمت نگاهت نکنم و بگذارم دلت این بار هم با صدای بلند فریاد بزند: موفق شدم! تو همیشه در شکستن دل بیچاره من موفق می شوی، عزیز دلم!

فتانه ارجمند.16 ساله.تهران

[ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

سکوت، سکوتی هولناک، شهری خالی از سکنه، هیچ موجودی دیده نمی شد، همه مرده بودند! ساختمان هایی که روزگاری سر به آسمان می ساییدند اکنون مخروبه ای بیش نبودند. مخروبه هایی عاری از هر گونه موجود زنده!

چشمهایش را باز کرد. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود، خشنود از اینکه از خواب بیدار شده و متعجب از چیزی که دیده بود، به بیرون از پنجره خیره شد . شهری دید شلوغ با ساختمان هایی سر به فلک کشیده. با صدای مادرش به آشپزخانه رفت و صبحانه خورد، لباس پوشید و به مدرسه رفت. در راه مردم را دید که با چه جنب و جوشی به سمت محل کار خود می رفتند. حس خوشایندی داشت. از اینکه مردم را زنده می دید خوشحال بود و از این لذت می برد. در راه پیرمردی را دید که در گذر از خیابان ناتوان بود و هیچ کس به او کمک نمی کرد. با خود اندیشید که در این ساعت همه می خواهند به سر کار خود بروند، چه کسی وقت دارد تا به این پیرمرد کمک کند؟

بالاخره به مدرسه رسید. سرکلاس درس نشسته بود. همه چیز عادی بود و درس فیزیک مثل همیشه جذاب اما سخت بود. ناگهان صدایی همه را به سکوت واداشت، سکوتی هولناک و مرگبار.

بار دیگر صدا همه را به خود آورد. صدا، صدای شلیک گلوله از کتابخانه بود. صدایی که در راهرو، در کلاس و در ذهن بچه ها می پیچید. ناگهان ذهنش از وحشت زدگی بیرون آمد و ذهنش دیوانه وار شروع به کار کردن کرد: «نکند یکی از دوستانم مورد اصابت گلوله قرارگرفته باشد... نکنه یکی از معلمان کشته شده باشد.»

داشت دیوانه می شد، سریع به سمت کتابخانه به راه افتاد. صدای جیغ بچه ها با صدای آژیر پلیس و آمبولانس ترکیب شده بود. از پنجره راهرو چشمش به خودو پلیس افتاد که چند مأمور پلیس با اسلحه به طرف کتابخانه نشانه رفته بودند. خود را آهسته به پشت درب کتابخانه رساند. با احتیاط از شیشه درب، داخل کتابخانه رادید؛ 6نفر از بچه ها به زمین افتاده بودند. چشمش به یکی از بچه ها که اسلحه داشت افتاد، در نهایت ناباوری و بهت زدگی اطرافیان اسلحه را به سمت خود گرفت و شلیک کرد...

انگار زمان متوقف شد. انگار سالها طول کشید تا جسم بی جان گروگان گیر بر زمین بیافتد. ذهنش بی اختیار او را یاد چند وقت پیش انداخت که مردی در خیابان با اسلحه مردم را نشانه گرفت و 7نفر را کشت. پیش تر از این جور اتفاق ها افتاده بود.

در افکار خود غوطه ور بود... به این فکر می کرد که چقدر احمق بوده است که فکر می کرده که مردمی که برای پول در کار بودند، زنده اند.

او فکر می کرد در شهر زندگانست اما حالا می توانست احساس کند که خوابش تعبیری واقعی از این شهر مرده است.

خلائی در وجودش احساس می کرد، خلائی که رفته رفته بزرگتر می شد و تمام وجود او را خالی می کرد. به دنبال هدفی برای زندگی می گشت، چیزی که او را به زندگی تشویق کند.

با خود می اندیشید: به راستی چه چیزی ما را هدایت می کند؟ به راستی چه چیز هدفی برای آنان می سازد؟ به راستی چه چیز به زندگی معنا می بخشد؟ سرش پر بود از علامت سؤال. ذهنش را به هم می زد تا چیزی پیدا کند. عنصری که بتواند زندگی بشر غربی را عوض کند.

به راستی این کدام عنصر است؟

محمدجواد رحمانی تهران

[ شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

به نام او که هر چه دارم و تمنای هرچه ندارم از اوست.

تنها که می شوم یادم می رود کجای زمین ایستاده ام. یادم می رود کجای زمان جا مانده ام. فراموش می کنم چه وقت فراموش شدم. راستی چه روزی بود؟

دلم می خواهد فراموشت نکنم اما نمی شود وقتی تنها می شوم حتی فراموش می کنم چه چیزهایی را فراموش کرده ام. وقتی تنهایی به سراغم می آید دلم برای شاپرکهایی که پشت شیشه مانده اند می سوزد و می خواهم پنجره را برایشان باز کنم. اما انگار فراموش می کنم.

وقتی تنهایی  قدم  به قلبم می گذارد. دلم می خواهد بچه گربه تنهایی ام را بغل کنم و به موهایش دست بکشم اما انگار فراموشم می شود.

وقتی تنهایی به سویم دست دراز می کند، دلم می خواهد  چشماهایم را ببندم تا عروسک سیاهم منظره بهشت را پشت پلکهایم نقاشی کند. اما انگار فراموش  می کنم. وقتی تنهایی تمام وجود مرا فرا می گیرد، دوست دارم قلم به دست گیرم و قصه دختر کوچولوی خاکسترنشین را بنویسم اما انگار باز یادم می رود.

وقتی در تنهایی غرق می شوم یادم می رود راه قصر آرزوهایم کدام است و دهکده رویاهایم پشت  کدام کوه پنهان؟!

وقتی تنها می شوم یادم می رود که بازمانده کدام قافله ام، آنوقت دلم برای تنهایی ام می سوزد.....

ساناز یادگاری . همدان

[ شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

نزدیک عملیات بود تازه دختردار شده بود . یک روز دیدم سر پاکت از جیبش زده بیرون .

گفتم : چیه ؟ گفت : عکس دخترمه ، گفتم: بده ببینم، گفت: هنوز خودم ندیدمش ! گفتم چرا؟ گفت:

هنوز خودم ندیدمش! گفتم چــرا؟ گفت: الآن موقع عملیاته، می ترسم مهـــر پدر فرزندی کار دستم

بده باشه بعــد. خاطره ای از شهید مهدی زین الدین

[ جمعه ٦ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

همه مقدمات عملیات انجام شده بود ، همه ی معبرهای ما جواب داده بود، نیروها مستقر شده بودند

توی خط منتظر بودند تا شب بعد برای عملیات همه ی کارها روبراه بود. شب برگشتیم قرارگاه برای استراحت ، آخر شب خوابیدیم . دم صبح بیدار شدم. نور فانوس فضای چادر را روشن کرده بود. دیدم مهدی پتورا کنار زده به حالت سجده صورتش را گذاشته روی خاک و می گوید «خدا یا من هرچی در توانم بود . هرچــی بـــلد بودم وهر چی امکانات بود آمــاده کردم. از اینجا به بعدش با توست»

[ جمعه ٦ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

مثل گندم جوانه زد

مثل گل شکوفا شد

مثل درخت قد کشید

مثل آب روان شد و رسید به چشمه معرفت

خورشید تابید به آن آب روان

بخار شد و رفت توی آسمان

رفت و ما را تنها گذاشت فقط خاطره هایش را جا گذاشت

ولی خودش تنها رفت پیش همدمش

همدمش فقط خدا بود

رباب رضایی.

[ پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

هر که دوستی و کمک فکری خود را از تو دریغ نکرد از او پیروی کن.

(امام علی النقی (ع))

وقتی که تنها هستیم، باید مواظب افکار خود باشیم.

وقتی که با خانواده هستیم باید مواظب اخلاق خود باشیم.

وقتی که در جامعه هستیم باید مواظب زبان خود باشیم. (مادام دواستال)

وجدانت را مجبور نکن که نفهمد آنچه را که می بیند.

(پلو تارک)

وقتی با مشکلی روبرو می شوید اگر بترسید نیمی از قدرت خود را از دست می دهید.                   (هرشل)

وقتی سه تن در یکجا باشند، نباید دو تن از آنها آهسته با هم سخن گویند.                                                (حضرت محمد (ص))

نجات دادن یک محکوم بهتر از محکوم کردن یک انسان است.                       

                                  (ولتر)

نگهداری زبان از ایمان است.       (حضرت علی (ع))

می گویند ازدواج خطرناک است ولی بد نیست آن را آزمایش کنیم.                 

                                           (ژید)

عفو به هنگام داشتن قدرت نشان دلیری است.

(بوعلی سینا)

زبان، گوینده راز عقل است.         (حضرت علی (ع))

برای زندگی فکر کنید، ولی غصه نخورید.    (دیل کارنگی)

[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

باز هم نگاهش به کفش های ویترین مغازه دوخته شد و دوباره نگاهی به کفش های خودش انداخت. حسرت در نگاهش موج می زد. بغض گلویش را گرفته بود. در دل با خود سخن می گفت و تنها آرزویش داشتن آن کفش های سبز رنگ بوده که گلی قرمز بغلش خودنمایی می کرد. در راه مدرسه پشت ویترین کفش فروشی محل با نگاهی حسرت آمیز به آن خیره می شد و آه می کشید.

در خانه، ساعت ها سکه ها و پول های مچاله شده قلکش را می شمرد و لحظه شماری می کرد تا روزی به آن کفش سبزرنگ برسد.

دوباره صبح فرا رسید. باید راهی مدرسه می شد، اما چه فایده با داشتن آن کفش های رفو شده هیچ ذوق و شوقی برای رفتن به مدرسه و درس خواندن نداشت.

دوباره زنگ مدرسه به صدا درآمد. باید راهی خانه می شد. در را باز کرد و رفت داخل به قدری خسته و ناراحت بود که نفهمید کی خوابش برد. وقتی بیدار شد ناگهان چشمانش به جا کفشی افتاد که کفش های کهنه اش بر روی آن بود. باورش نمی شد کفشهای کهنه با آن گل قرمزی که بغلش خورده بود مانند همان کفش هایی شده بود که آرزویش را داشت. از شادی در پوست خود نمی گنجید خنده در چهره اش نقش بست و با شادی رفت و بوسه بر دستان پدر کفاشش زد.

ندا پگرگ. 16 ساله

[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
 

چقدر زود بهانه های نوشتن تکراری می شوند. چقدر زود آدم فراموش می کند که احساس چیست. چقدر زود دلها سنگ می شوند و فاصله ها، فاصله تر! دلم بهانه  چیزی را می کند که نمی دانم چیست. حالا، حالا که فرصت کم است مرا با خودت ببر. فرصتی باقی نمانده. برگرد تا رفتن ات، درونم انقلاب به پا نکرده! من هنوز با لبخندهای تو، خوشم. حالا که لبخند هست چرا یاد می گیری که اخم کنی؟من دلم تنگ لبخند توست. کشتی و دریا را فراموش کن و کنارم بمان. کنارم بمان و به جای پاهایمان روی شن های ساحل فکر کن! اگر تو بروی، می دانم که سرانجام عصر یک روز پاییزی، دریا طوفانی خواهد شد. موج ها با تو مهربان نیستند. کشتی ات را خواهند شکست و تو را خواهند برد. حالا که ساحل مهربان تر از دریاست، همین جابمان.

رؤیای دوست داشتن دریا را فراموش کن. قصه موج های خشمگین باورکن که شیرین نیست. دریا را فراموش کن و ساحل را به یاد بیاور!

یاسمن رضائیان.16ساله. تهران

 

 

 

[ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

می‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشینم‌. الان‌ کاتیوشامی‌آید و داغونمان می کند.

هوا تاریک‌ بود. خیلی‌ تاریک‌. از ماه‌ خبری‌ نبود. ستون‌ نیروها از کنارة‌ گِلی‌جاده‌ «فاو ـام‌ القصر» در حال‌ حرکت‌ بودند. مرحله‌ای‌ دیگر از عملیات‌والفجر 8 جریان‌ داشت‌. گاهی‌ سینه‌ خیز، گاهی‌ بدو و گاهی‌ دولا دولامی‌رفتیم‌. عباس‌ تیربارچی‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز کشیده‌ بود. خمپاره‌ وکاتیوشاهای‌ دشمن‌، یکریز دشت‌ را گرفته‌ بودند زیر آتش‌ خود.

آتش‌ ته‌ قبضة‌ شلیک‌ کاتیوشا در دور دست‌ رو به‌ رو نمایان‌ شد. حساب‌کار خودمان‌ را کردیم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بودیم‌که‌ گلوله‌های‌ یکی‌ دو متری‌، یکی‌ بعد از دیگری‌ بر سرمان‌ فرود بیایند وجهنمی‌ از آتش‌ و انفجار ایجاد کنند. عباس‌ با دیدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پرید داخل‌ سنگر که‌ روی‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ کسی‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ دید یک‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهایش‌ داخل‌ چاله‌ کوچکی‌ که‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌. برای‌ اینکه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اینکه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظری‌ بیندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شلیک‌ کاتیوشا بود،می‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشینم‌. الان‌ کاتیوشامی‌آید و داغونمان‌ می‌کند...»

من‌ و میثم‌ که‌ متوجه‌ قضیه‌ شده‌ بودیم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوری‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ دید آن‌ کسی‌ که‌ پاهایش‌ را هل‌ می‌داده‌ تاکنارش‌ بنشیند، کسی‌ نیست‌ جز جنازه‌ یک‌ سرباز عراقی‌ با کله‌ای‌ متلاشی‌شده‌ و بدنی‌ پاره‌ پاره‌. با وجودی‌ که‌ تیربارهای‌ دشمن‌ زیر نور منور بهترمی‌دیدند و شلیک‌ می‌کردند، سراسیمه‌ از سنگر پرید بیرون‌ و آمد طرف‌ ما. تاخنده‌ من‌ و میثم‌ را دید گفت‌: «بی‌ معرفتها شما می‌دانستید و به‌ من‌ نگفتید؟.

[ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دیری است که دل آن دل دلتنگ شدن ها

بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها

آه ای نفس از نفس افتاده، کجا رفت

در نای نی افتادن و آهنگ شدن ها

کو ذوق چکیدن ز سر انگشت جنون کو؟

جاری به رگ سوخته چنگ شدن ها

زین رفتن کاهل چه تمنای فتوحی

تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن ها

پای طلبم بود و به منزل نرسیدم

من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها

ساعد باقری

[ دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

در پایگاه 3 مستقر بودیم و شب قرار بود عملیات آبی - خاکی در هور داشته باشیم، ناگهان هواپیماهای بعثی مقر را بمباران کردند.

تعدادی از بچه ها راکه شهید و مجروح شده بودند ، با قایق های حمل مجروح به عقب فرستادیم.

داشتم بچه ها را بدرقه می کردم که دستی روی شانه ام خورد. سیدمجید پرده چی بود. با خنده گفت: این عراقی ها برای فرستادن ما به بهشت چقدر عجله دارند! بگو ما خودمان 7 ساعت دیگر می رویم!

نیمه شب عملیات آغاز شد و خط را شکستیم. تیری به من اصابت کرد و افتادم. دیدم روی مجروح دیگری افتاده ام. خودم را جابجا کردم و گفتم ببخشید اخوی!

اما جوابی نیامد. دقیق که شدم دیدم پیکر غرق در خون سیدمجید است. سریع تجهیزات و دکمه های پیراهنش را باز کردم. پنج گلوله سینه اش را چاک چاک کرده بود. ناگهان یاد حرفش افتادم و به ساعت نگاه کردم. درست 7 ساعت گذشته بود.

سیدمجید دومین شهید خانواده اش بود. 16 سال داشت و پیکرش بعد از 13 سال پیدا شد.

راوی: جانباز محمود نجیمی

¤ ¤ ¤

پرویز مرادی خواب دیده بود در گردان «موسی بن جعفر» شهید می شود. به او گفتم خوابت اشتباه است چون الان تو غواص گردان یونس هستی!

شب عملیات والفجر 8 یک گرو هان از گردان یونس خط شکن بود و قرار بود دو گروهان دیگر، پس از یک ساعت وارد عمل شوند.

گروهان اول عمل کرد و بعد هم نوبت ما شد اما قایق ما روشن نشد. همه رفتند و ما جا ماندیم. گردان موسی بن جعفر قرار بود به طرف جاده فاو-بصره برود.

به اجبار ما هم با شناورهای آنها همراه شدیم. صبح دیدیم پرویز همانطور که گفته بود شهید شده است. او 16 سالش بود.

راوی: جانباز اکبر صفری

[ یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

اگر یک روز از سرکنجکاوی و یا بی حوصلگی  به بیمارستان  ساسان رفته باشی حتما کسانی را درآنجا می بینی که با تو و دنیای تو فاصله  زیادی دارند.
انسانهایی که بدون هیچ چشمداشت مادی، عصاره حیاتشان را درکف گرفته و به سوی جبهه های جنگ شتافته اند و دراین میان ...
در اتاق را که باز می کنی حسی غریب بر جانت می نشیند. تا قبل از این تصورش را هم نمی کردی که افرادی باشند که سالها پس از اتمام جنگ، خاطرات آن روزها را برایت تداعی کنند.
تک تک تخت ها را که نگاه می کنی، پرستوهای زخمی را می بینی که خسته از لحظه های یکنواخت، روی تخت آرام آرمیده اند و روزها را سپری می کنند.
حمید، سیدعلی، رضا و... آنها مردان شجاع و بزرگی بودند که زمانی خطوط جنگ را رهبری می کردند ولی اکنون رمقی در تن خسته شان نیست.
در این میان کم نیستند کسانی که به خاطر طولانی شدن مداوا، کسی از آنان سراغی هم  نمی گیرد.
  به  تخت یکی ازآنها نزدیک می شوم، آنقدر لوله اکسیژن و ماسک و سرم و دم و دستگاه به او وصل است که نمی توانی چهره اش را ببینی. صدای خس خس  سینه اش را که می شنوی، عرق شرمندگی بر پیشانیت می نشیند، درد ناشی از شیمیایی شدن  از حنجره تا ریه هایش را درگیر کرده و سرفه های پی در پی و شدید که امانش را می برد ولی بارقه هایی از امید را  که در کلامش می بینم، جان می گیرم.
وقتی احوالش را می پرسم بدون کوچکترین مکثی می گویدشکراً لله...
و من هیچ ندارم برای این همه دلدادگی و صبر، تا شاید اندکی رنج هایش التیام یابد و اندکی آرام گیرد.
با خود می اندیشم ای کاش هرازچندگاهی به دور از هیاهوی زندگی فرصتی دست دهد تا با شاخه گلی از آنان دیداری داشته باشیم، دستانشان را به مهر بفشاریم و به خود و به آنان بگوییم که فراموششان نکرده ایم.
ما نیازمند دعای آنانیم، که یاری مان کنند، که شفاعتمان کنند و دستان تهی  از ایمانمان را بگیرند و حق شان را برما ببخشایند که کم مایه ایم و أنک سرمایه  که از آنان نوشتن کار ما نیست.
صنوبر محمدی
[ یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک