دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

آخرین جملات را نوشت: «مادر می دانی که پسرت را داماد کردی؛ و کسی روز دامادی پسرش گریه نمی کند. پدر و مادر مهربانم! شما قربانی خود را تقدیم پروردگار عالم کردید.

شما را حالا پدر و مادر شهید صدا خواهند زد، خوشا به حالتان؛ امیدواریم سرافراز باشید!»

بعد، پایین آن را امضا زد «علیرضا صدیق»

وقتی یاد وصیت نامه علیرضا می افتادم، سعی می کردم خودم را کنترل کنم اما دست خودم نبود مدام اشک می ریختم. یاد وقتی می افتادم که برای آخرین بار آمده بود خانه.

روزهای آخر اسفند 1361 بود. با همیشه اش فرق می کرد، ساکت تر شده بود و بیشتر نگاهم می کرد. از همه درو همسایه خداحافظی کرد؛ موقع خداحافظی دستم را گرفته بود و رها نمی کرد. طوری خیره شده بود توی چشمانم که انگار می خواست با نگاه به من بفهماند که این آخرین نگاه است.

موقع رفتن هم تا سرکوچه مدام برمی گشت و نگاهم می کرد ولی فقط خودش می دانست که قصدش چیست.

هر چی اصرار کردیم. «حالا شب عیده، کجا می خوای بری؟ جنگ که تموم  نمی  شه، بمون بعد از عید برو.»

در جواب می گفت: «بر می گردم، قول می دهم روز 14 فروردین بیایم...»

به بعضی از دوستانش هم گفته بود که روز 14 فروردین بر می گردد.

آن سال اصلاً نفهمیدم عید چه جوری گذشت. همش نگران بودم، اضطراب داشتم. روز 14 فروردین بود. از صبح نگاهم به در بود که علیرضا کی می آید.

قولش، قول بود. کسی نبود که حرفی بزند و به آن عمل نکند حتی دریغ از یک تماس. دلم مثل سیرو سرکه می جوشید. نمی دانستم چرا اینقدر دلواپس بودم.

یک دفعه تلفن زنگ زد.

- اکبر پـاشو گوشی رو بردار. حتماً علیرضاست.

اکبر بلند شد و تلفن را برداشت. چند لحظه گذشت. گوشی از توی دستش افتاد. سرش را گذاشت روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.

- چی شده اکبر! حرف بزن مادر، کی بود؟! چی گفت؟!

اکبر هق هق کنان در حالی که چشمانش از گریه سرخ شده بود. سرش را بلند کرد با یک دست محکم زد توی سرش  گفت «دیدی مامان! گفته بود چهاردهم بر می گرده!»

[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

چهار روز دیگر سال 88 آغاز می گر دد وما یک سال کوچکتر می شویم آری هر روز که می گذرد لحظه به لحظه عمر ما کوتاه تر و ما به نقطه پایان نزدیک می شویم وزمانی برنده مسابقه زندگی خواهیم بود که در طی مسیر از موانع به سلامتی عبور کرده باشیم و وقتی کاپ خوشتختی را به ما می دهند بتوانیم آنرا با افتخار بالای سر برده وبعد سختی ها یی که برما رفته از آن لذت ببریم . بیاییم یکبار دیگر مسیر زندگی خود را مرور کنیم و با فکرو اندیشه برتر موانع پشت سر گذاشته شده را مورد نقد وبررسی قرار دهیم و از تکرار خطا ها جلوگیری نماییم .حال که طبیعت از نو متولد می شود مانیز تولدی دو باره داشته باشیم ، با اندیشه ای بهتر و خلقی بالاتر...یاعلی

[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

او دارد می آید، بهار را می گویم. بهار در فراسوی زمان به دنیا می پیوندد، کم کم جوانه ها از کنار شاخه های جوان به بیرون سرک می کشند، شکوفه های سفید و صورتی تمامی درختان را می پوشانند، سبزه ها و گلهای صحرایی از دل خاک سر برافراشته به دشت زیبایی می بخشند. طبیعت جوان می شود، عالم، تولد دنیای پیر را جشن می گیرد، پرندگان نغمه شادی سر می دهند، بلبلان در وصف گلهای زیبا نغمه دل انگیز می خوانند، شاپرکان رنگارنگ از این گل به گلی دیگر رقص کنان به پرواز درمی آیند، آب از کوههای سر به فلک کشیده به پایین می ریزد و قطره های ریز و درشت آب آبشار در تلالوی نور خورشید رنگین کمان زیبایی به وجود می آورد. جویبار شیاری به سوی دشت می یابد و برطراوت  طبیعت می افزاید، همه چیز زیباست .

طبیعت جان تازه ای می گیرد، دلها جوان می شود، همه در انتظار، همه دلشادند، شوق و شادی در چشمان آنها پیداست و شور عشق در دلشان موج می زند.

از پس ابرهای  پراکنده زلالی پاک آسمان پیداست، آبی آسمان رنگ آبی دارد. در قله کوه برفی سفید به زیبایی آن می افزاید، آفتاب گاهی از پس ابر سرک می کشد و زمین را گرم می کند. آفتاب پرتو پر مهر خویش را بر سرم می تاباند و من گرم می شوم، و چه سخاوتمندانه این گرما را بر موجودات عالم هدیه می دهد. این اوست که با تابشش به زمینیان می گوید: بهار آمد! کوهها با صلابت بر این زیبایی می افزایند. راستی که انسان باید از طبیعت بیاموزد، سخاوت را از خورشید و آفتاب، صلابت و ایستادگی را از کوه، امید را از رویش دوباره درخت. گو اینکه هنوز بهار در راه است ولی زیبایی زمان بین زمستان و بهار مشهود است.

و من غرق سرور و تمنا بر این طبیعت می نگرم.

در طبیعت خویش را به خدا نزدیک تر می بینیم گویی از زمین جدا گشته و به آسمان در پروازیم طبیعت جای پای خداست، نقاشی خدا از فصلی دیگر و من با چشمانی بازتر به نقاشی خدا می نگرم تا شاید راهی کوتاه تا او بجوی

[ شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

روزی دختر کوچکی از مرغزاری می گذشت، پروانه ای را دید بر سر تیغی گرفتار.

با احتیاط تمام پروانه را آزاد کــرد .پروانه چرخی زد؛ پرکشید و دور شد.

پس از مدت کوتاهی ، پروانه درجامه پری زیبایی در برابر دختر ظاهر شد وبه وی گفت :به سبب پاکدلی و مهربانیت،

آرزویی را که در دل داری برآورده می سازم.

دخترک پس از کمی تأمل پاسخ داد:من می خواهم شاد باشــم.

پری خم شد و در گوش دخترک چیزی زمزمه کرد وازدیده او نهان گشت.دخترک بزرگ و همواره شاد زیست،آنگونه که در هیچ سرزمینی،کسی به شادمانی او نبود.هر بارکسی راز شادیش را می پرسید؛با تبسم شیرین برلب می گفت:من به حرف پری زیبایی گوش سپردم.

زمانی که به کهنسالی رسید،همسایگان از بیم آنکه راز جادویی همراه او بمیرد.عاجزانه ازاو خواستند که آن رمز را به ایشان بگوید:به مــا بگــو پری به تو چه گفت؟

دخترک که اکنون زنی کهنسال و بسیار دوست داشتنی بود.لبخندی ساده بر لب آورد و گفت : پری به من گفت، آگاه باش که زندگی لحظه ای بیش نیست. کوتــاه واز دست رفتنی، بسان عمر یک پــروانه؛ پس به شادی زندگی کن و بگذار دیگران به شادی زنـــدگی کننــد.

[ پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

گاهی فکر می کردم که چطور یک ماهی در یک تنگ کوچک زندگی می کند و حوصله اش سر نمی رود.تا اینکه فهمیدم حافظه ماهی فقط دو ثانیه است .به همین علت هر بار که در تنگ سری می چرخاند احساس می کند که تصویری جدید ی را می بیند و کلی هم لذت می برد!

[ پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

می روم تا می توانم، می روم تا خسته باشم، می روم تا برسم.

می روم به آنجا که سبزه زاری است در دوردست ها.

می روم تا دور باشم از همه، می روم تا تنها باشم با خدایم.

می روم به خانه ای که تنهاست در میان سبزه زار مانند من که تنهایم در دنیا.

می روم تا بیابم مونسم را تا بگویم با او حرف دلم را ولی او اینجاست، اینجا در قلب من

[ چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

ای محبوب دلها!

تمام هستی ام را خاک قدمت می کنم تا شاید نظری به جاده دلم بیندازی ، چرا که تو آفتاب یقینی ،که امید فرداها هستی، تو بهار رویایی که مانند طراوت گل سرخ می مانی ونرم وسبز ولطیفی، تو معنی کلمات آسمانی هستی که دستهایش برای آمدند به زمین دعامی کند.

ای تجسم مهربانی!

غیرت آفتاب وجلوه زیبایی ماه تورا توصیف می کنندو نفس آب تورامعنی می کند ونبض خورشید تورا وصف می کند. خوب می دانم که تو می آیی؛ آری تو می آیی همانطور که وعده کرده ای و آنگاه است که کلمات انتظار را از لغتنامه ها پاک خواهیم کرد.

[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

کوچه تاریک بود. پاهایم از سرما به هم می خوردند. چشمانم انتهای کوچه را نمی دید. از بی خوابی چشمانم کم سو شده بود می خواستم زود به انتهای کوچه برسم اما پاهایم قادر به رفتن نبود. صدای زوزه  سگ ها مرا به دلهره می انداخت. اما نه راه پس داشتم و نه راه پیش. به سختی کمی خودم را به جلو بردم با کمی تنگ کردن چشمانم نام کوچه را خواندم کوچه بن بست. وقتی این نام را دیدم خندیدم. سرما صورتم را نوازش می کرد .همانجا نشستم .به انتهای کوچه نگاه می کردم. چیزی نمی دیدم ولی نگاه می کردم. از خواب بیدار شدم مادرم بود! من از بن بست نجات پیدا کرده بودم . مریم مهرعلی نژاد                                                    

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

همه اش از همان جای تاریک و گرفته شروع شد. من که نمی دانستم کجا بود. فقط خواستم بروم تا به آخر دنیا برسم. از همه چیز خسته شده بودم. ترسیدم. احساس کردم دارم خفه می شوم. احساس کردم نمی توانم نفس بکشم. آدم ها کنار هم، فشرده ایستاده بودند. من که نفهمیدم برای چه اینجا، این همه شلوغ است. اصلا من نمی دانستم کجا بودم. همه حرف می زدند؛ با هم دیگر نه، با خودشان. انگار همه دیوانه شده بودند. یکی گریه می کرد و یکی می خندید. من، مبهوت، همه شان را نگاه می کردم. از یکی شان پرسیدم: «اینجا کجاست؟» با تعجب نگاهم کرد. سکوت کرد. دوباره پرسیدم؛ باز هم نگاهم کرد. بالاخره گفت: «یعنی نمی دانی کجاست؟ پس چرا آمده ای؟» گفتم: «قرار نبود بیایم. نمی دانم چه شد که سر از اینجا درآوردم. من داشتم راه خودم را می رفتم. یکهو دیدم اینجایم.» دیگر حرفی نزد. به فکر فرو رفت. گفتم: «اینجا هیچ راه خروجی ندارد؟» با ترس پرسید: «می خواهی بروی؟» گفتم: «اگر راه فراری پیدا کنم، چرا که نه؟» چشم هایش گرد شد: «فرار؟!»

- مگر عیبی دارد؟- همه دوست دارند بیایند اینجا آن وقت تو...

-چی؟ دوست دارند بیایند اینجا؟ جای به این شلوغی که آدم نمی تواند نفس بکشد؟ ... اصلا من نفهمیدم اینجا کجاست؟ تو نمی خواهی به من بگویی؟ باز هم سکوت کرد. فکر کردم شاید خودش هم نمی داند که اینجا کجاست. در همین افکار بودم که فشار سنگینی به جمعیت وارد شد. همه روی زمین افتادند. حتماً آدم تازه ای داخل شد. به هر مصیبتی بود را هم را باز کردم و جلو رفتم. عرق کرده بودم. احساس می کردم دیگر نمی توانم راه بروم. داد زدم: «این جای لعنتی از جهنم هم بدتر است!» هیچکس اما اعتنایی نکرد. همه مشغول حرف زدن با خودشان بودند...

¤¤¤

نفهمیدم چقدر طول کشید تا اینجا رسیدم ولی به نظرم ساعت های زیادی سپری شد. از دور روزنه ای نور دیدم. فریاد زدم: «راه نجات! راه نجات!» همه برگشتند و مرا نگاه کردند. با خودم فکر کردم عجب آدم های ساده ای هستند، تا به حال راه خروجی را ندیده بودند. گفتم: «شماها نمی خواهید از این جهنم بیرون بروید؟» یکی شان با تعجب و ناراحتی گفت: «جهنم؟ اینجا که جهنم نیست.» گفتم: «جهنم باشد یا نباشد من می خواهم بیرون بروم.» فریاد کشید: «بیرون؟ عجب آدم نادانی هستی!» گفتم: «نادان شماهائید که در این جا مثل دیوانه ها زندگی می کنید. من می خواهم بروم؛ اگر نمی روید راه را باز کنید که من بروم.» گفت: «می خواهی بروی، برو. ولی دیگر راه برگشتی نداری.» - چه بهتر! من هیچ وقت به اینجا برنمی گردم! صدایش را پائین آورد و ادامه داد: «خوب فکر کن. پشیمان می شوی ها!» فریاد زدم: «می خواهم بروم!»

هیچ کس دیگر حرفی نزد. راه را باز کردند. نگاه نگرانشان را که روی صورتم می لغزید لمس می کردم. هر کدام با ترس مرا به دیگری نشان می داد. من اما بی خیال نگاه هایشان بودم و فقط به نجات فکر می کردم. بالآخره بیرون آمدم. از آن جهنم بیرون آمدم. نفس راحتی کشیدم اما... اما اینجا کجا است؟ یک کویر ترک خورده. نه درختی و نه خانه ای. نه ماشینی و نه آدمی. اینجا چقدر بزرگ است. تا چشم کار می کند کویر است و کویر. از کجا سر در آورده ام؟ برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. به همان دریچه ای که از آن بیرون آمدم. یکی شان هنوز کنار دریچه ایستاده بود. فریاد زدم: «اینجا کجاست؟» گفت: «همان جایی که اصرار داشتی بروی.»

- ولی اینجا که بدتر از آن جاست؟

- بهت گفتم پشیمان می شوی ولی قبول نکردی. اینجا اول دنیاست. تو به عقب برگشتی. باید از اول زندگی کنی...

به دهانش خیره شدم و جمله  آخرش را تکرار کردم: «باید از اول زندگی کنی!» از شدت ناراحتی پاهایم سست شدند و روی زمین افتادم!

یاسمن رضائیان

[ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

اگر بچه‌های‌ آن‌ دسته‌ را می‌دیدی‌، باورت‌ نمی‌شد که‌ اینقدر شر و شلوغ‌باشند. به‌ جز حاج‌ محمدی‌ همه‌ زیر بیست‌ و دو سال‌ بودند. کافی‌ بود که‌ از دم‌در چادر آنها بگذری‌ تا همگی‌ با لحنی‌ صمیمی‌ و چرب‌ و نرم‌ صدایت‌ کرده‌ وبه‌ داخل‌ چادرشان‌ دعوتت‌ کنند. اگر با تجربه‌ بودی‌، یعنی‌ دفعه‌ قبل‌ در آنجاپذیرایی‌ شده‌ بودی‌! سریع‌ آیة‌الکرسی‌ می‌خواندی‌ و فلنگ‌ را می‌بستی‌! اماوای‌ به‌ آن‌ روزی‌ که‌ تازه‌ وارد بوده‌ باشی‌ و به‌ چادرها آنها بروی‌. دیگر بایدغزل‌ خداحافظی‌ را می‌خواندی‌ و برای‌ شادی‌ روحت‌ فاتحه‌ می‌فرستادی‌ ودوستانت‌ باید برای‌ بردنت‌ به‌ اورژانس‌ می‌آمدند.

فرض‌ کن‌ تو یک‌ نیروی‌ جدید بودی‌ که‌ تازه‌ به‌ گردان‌ آمده‌ بودی‌. آنها به‌چادرشان‌ دعوتت‌ می‌کردند. با کمال‌ میل‌ می‌پذیرفتی‌ و می‌رفتی‌. اول‌ از تو باچایی‌ و شربت‌ پذیرایی‌ درست‌ و حسابی‌ می‌کردند. بعد برای‌ اینکه‌ با توخیلی‌ دوست‌ شوند چند حقه‌ و کلک‌ سوار می‌کردند. مثلاً یکی‌ از آنها پیراهن‌فرمش‌ را می‌آورد. و می‌گفت‌: «تا حالا از آستین‌ پیراهن‌ من‌ ابرها را دیدی‌؟نمی‌دانی‌ که‌ چقدر قشنگ‌ و زیبا نشان‌ می‌دهد. می‌خواهی‌ نگاه‌ کنی‌؟» و توقبول‌ می‌کردی‌. پیراهن‌ فرم‌ را می‌انداختند سرت‌ و تو از توی‌ آستین‌ پیراهن‌ به‌گوشة‌ آسمان‌ که‌ ابرها در آنجا جمع‌ شده‌اند نگاه‌ می‌کنی‌. اما چیزی‌دستگیرت‌ نمی‌شود که‌ یهو از توی‌ آستین‌، یک‌ پارچ‌ آب‌ روانة‌ صورتت‌می‌شد و همه‌ سر و بدنت‌ خیس‌ آب‌ می‌شد. با وحشت‌ که‌ پیراهن‌ را کنارمی‌زدی‌، یکی‌ از بچه‌ها را می‌دیدی‌ که‌ ایستاده‌ و هر هر می‌خندد.

خب‌ این‌ اوّلی‌. اما پذیرایی‌ دوّمی‌.

فرض‌ کن‌ شب‌ است‌ که‌ مهمانشان‌ شده‌ای‌. آنها سریع‌ دور حلقه‌ای‌می‌نشستند و تو هم‌ یکی‌ از زنجیرهای‌ حلقه‌ می‌شدی‌. یکی‌ از آنها می‌گفت‌:«خب‌ بازی‌ لال‌ بازی‌ خوبه‌؟» همه‌ قبول‌ می‌کردند. خود او شرط‌ می‌گذاشت‌که‌ اوستا هر کاری‌ با بغل‌ دستی‌ کرد بغل‌ دستی‌ هم‌ با کناری‌ بکند و هیچ‌ کس‌هم‌ حق‌ خندیدن‌ ندارد. و بازی‌ شروع‌ می‌شد. اوستا به‌ صورت‌ بغل‌ دستی‌دست‌ می‌مالید بغل‌ دستی‌ به‌ کناری‌ و کناری‌ به‌ بغل‌ دستی‌ و خلاصه‌ به‌صورت‌ خودت‌ هم‌ دست‌ مالیده‌ می‌شد تا آخر. اوستا آهسته‌ به‌ پای‌ بغل‌دستی‌ ضربه‌ می‌زد و دوباره‌ تا آخر همین‌ عمل‌ تکرار می‌شد، چند بار دست‌مالیدن‌ به‌ صورت‌، نیشگون‌، کشیدن‌ بینی‌، تا آخر که‌ می‌دیدی‌ همه‌ نگاهت‌می‌کنند و به‌ زور جلوی‌ خنده‌ شان‌ را گرفته‌اند. هاج‌ و واج‌ می‌مانی‌ که‌ چه‌شده‌ و اینها چرا می‌خندند، که‌ یک‌ آینه‌ جلوی‌ صورتت‌ گرفته‌ می‌شد و تو ازدیدن‌ یک‌ صورت‌ سیاه‌ واکس‌ خورده‌ وحشت‌ می‌کردی‌ و می‌دیدی‌ که‌ دست‌بغل‌ دستیت‌ از صورتت‌ هم‌ سیاهتر است‌.

یا اینکه‌ از بچه‌های‌ گردانی‌ و به‌ دیدن‌ یکی‌ از دوستانت‌ بر عکس‌دشمنانت‌! می‌روی‌. وقتی‌ به‌ چادر شان‌ می‌رسی‌ در یک‌ لحظه‌ می‌بینی‌ که‌چشمان‌ همه‌ شان‌ برق‌ زد و آب‌ از لب‌ولوچه‌شان‌ راه‌ افتاد. به‌ پایت‌ بلندمی‌شوند و تو را با احترام‌ و بفرما، بفرما به‌ صدر مجلس‌ می‌برند. یک‌ لیوان‌چای‌ و یا یک‌ پیاله‌ گندم‌ و عدس‌ بو داده‌ جلویت‌ می‌گذارند و تو مشغول‌می‌شوی‌. بعد از چند دقیقه‌ یکی‌ از آنها ـ اکثر اوقات‌ فرمانده‌شان‌ ـ از تودرخواست‌ می‌کند که‌ خودکار و یا مدادی‌ که‌ وسط‌ چادر افتاده‌ است‌ رابی‌زحمت‌ به‌ دستش‌ برسانی‌. با خضوع‌ و خشوع‌ می‌روی‌ وسط‌ چادر، همین‌که‌ خم‌ می‌شوی‌ تا برش‌داری‌، یک‌ دفعه‌ با افتادن‌ یک‌ پتو بر سرت‌، دنیا جلوی‌چشمانت‌ تیره‌ و تار می‌شود و بعد باران‌ مشت‌ و لگد بر سر و تن‌ نازنینت‌باریدن‌ می‌گیرد. جوری‌ می‌زننت‌ که‌ اگر «بروسلی‌» مرحوم‌ را آن‌ طور می‌زدندتا قیام‌ قیامت‌ سینه‌ خیز می‌رفت‌! یا غش‌ می‌کردی‌ و از حال‌ می‌رفتی‌ و یا گیج‌و خل‌ می‌شدی‌. بعد که‌ سرحال‌ می‌آمدی‌ یک‌ آینه‌ جلوی‌ صورتت‌ می‌گرفتندو تو نازنین‌ قیافه‌ای‌ که‌ بینی‌اش‌ کج‌ و کوله‌، ابروهایش‌ پایین‌ و بالا و موهای‌سرش‌ مثل‌ برق‌گرفته‌ها سیخ‌ شده‌ است‌، شوکه‌ می‌شدی‌ و به‌ هوا می‌پریدی‌.می‌ریختند دورت‌ و قربان‌ و صدقه‌ها شروع‌ می‌شد. آن‌ زمان‌ دیگر مثل‌ یک‌ماشین‌ درب‌ و داغون‌ احتیاج‌ به‌ یک‌ آچارکشی‌ پیدا می‌کردی‌! خلاصة‌ کلام‌می‌انداختندت‌ روی‌ یک‌ برانکارد  و «لااله‌ الاالله‌ و محمد رسول‌الله‌(ص‌)»گویان‌ از چادر بیرون‌ می‌بردند و بچه‌های‌ گردان‌ شصتشان‌ خبردار می‌شد که‌آن‌ چادر یک‌ قربانی‌ دیگر گرفته‌ است‌. دوستانت‌ با ترس‌ و لرز می‌آمدند وهیکل‌ زهوار در رفته‌ ات‌ را می‌بردند چادرتان‌. و آن‌ زمان‌ تو مثل‌ مارگزیده‌هاکه‌ از ریسمان‌ سیاه‌ و سفید می‌ترسند، دور رفتن‌ به‌ چادرهای‌ آنها را خط‌می‌کشیدی‌ و اگر باد هم‌ کلاهت‌ را به‌ آنجا می‌برد دنبالش‌ نمی‌رفتی‌.

این‌ را هم‌ بگویم‌ که‌ در عملیاتها و حمله‌ها هیچکس‌ در شجاعت‌ و دلیری‌به‌ گردپای‌ آنها نمی‌رسید. هر کدامشان‌ با هر وسیله‌ای‌ که‌ می‌شد از خجالت‌دشمن‌ درمی‌ آمد. بی‌ سیم‌ چی‌ آر پی‌ جی‌ شلیک‌ می‌کرد، آر پی‌ چی‌ زن‌ اگرموشکش‌ تمام‌ می‌شد، یک‌ تیرپارچی‌ تمام‌ عیار می‌شد. و مسئول‌ دسته‌ شان‌می‌توانست‌ یک‌ امدادگر خوب‌ بشود و خلاصه‌ کلام‌ کاری‌ می‌کردند که‌ افراددشمن‌ به‌ مرگ‌ خودشان‌ راضی‌ شوند.

اینها را که‌ گفتم‌ یاد خاطره‌ای‌ از چند ماه‌ قبل‌ افتادم‌ که‌ ذکرش‌ بیجا نیست‌.در پادگان‌ «دو کوهه‌» بودیم‌ که‌ خبر آمد می‌خواهیم‌ به‌ منطقه‌ عملیاتی‌ «مهران‌»برویم‌. همه‌ بچه‌ها که‌ از بیکاری‌ و کسلی‌ خسته‌ شده‌ بودند. سریع‌ به‌ بستن‌ بارو بندیل‌ مشغول‌ شدند که‌ یکی‌ از بچه‌ها با شیطنت‌ خندید و گفت‌: «بچه‌هابیایید به‌ میمنت‌ این‌ خبر، برای‌ اولین‌ کسی‌ وارد اتاق‌ شد جشن‌ پتو بگیریم‌.چطوره‌؟» خب‌ کور از خدا چه‌ می‌خواهد؟ یک‌ تلویزیون‌ رنگی‌! با جان‌ و دل‌پذیرفتیم‌. خودمان‌ را زدیم‌ به‌ خواب‌ و یک‌ نفر با پتو دم‌ در کمین‌ کرد. چندلحظة‌ بعدتقه‌ای‌ به‌ در خورد و صدایی‌ بلند شد که‌: «یا الله‌ هیچ‌ کس‌ نیست‌،برادرا من‌...»و همین‌ که‌ وارد اتاق‌ شد پتو رویش‌ افتاد و باران‌ مشت‌ و لگدبرسرش‌ باریدن‌ گرفت‌.خوب‌ که‌ حالش‌ را جا آوردیم‌ خسته‌ و نفس‌ زنان‌ رفتیم‌ وکنار نشستیم‌. بندة‌ خدا همین‌ طور زیر پتو دراز کشیده‌ و چیزی‌ نمی‌گفت‌.اصلاً برای‌ نجات‌ خودش‌ تقلایی‌ نکرد. پتو که‌ کنار رفت‌، رنگ‌ همه‌ پرید.حاج‌ حسین‌، معاون‌ گردان‌ بود. همان‌ طور که‌ می‌خندید، گفت‌: «بابا ای‌ والله‌،این‌ طوری‌ از مهمان‌ پذیرایی‌ می‌کنند؟ گردنم‌ داشت‌ می‌شکست‌. خواستم‌بگم‌ که‌ اگر از لحاظ‌ تدارکات‌ کم‌ وکسر...» و من‌ از خجالت‌ رفتم‌ زیر پتو.

حالا، هر وقت‌ که‌ به‌ بهشت‌ زهرا می‌روم‌ سر قبر بعضی‌ از بچه‌های‌ دسته‌شهید بهشتی‌ می‌روم‌. بچه‌هایی‌ که‌ در عین‌ شلوغی‌، خداوند خواستشان‌ وآنهابا بال‌ و پر خونین‌ به‌ دیدارش‌ رفتند و ما را جا گذاشتند. بالای‌ سرشان‌می‌نشینم‌ و یادی‌ می‌کنم‌ از آن‌ روزهای‌ خوب‌ و خوش‌ جبهه وجنگ. برگرفته از سایت امتداد

[ دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

چرخ ها به سرعت جلو می رفتند و منظره ها را به هم می دوختند. هشدار عقربه ها برایش اهمیتی نداشت و جاده خلوت بیش از پیش وسوسه اش کرده بود که ناگهان، درختی را در وسط خیابان دید. با عجله ترمز را فشار داد. صدای سائیده شدن لنت ها در فضا پیچید و لاستیکها روی آسفالت کشیده شد. اما دیر شده بود. ماشین محکم به درخت خورد. چندین بار در هوا و زمین چرخید. منفجر شد و در گوشه ای افتاد.

تا مدت ها کسی از او خبری نداشت!

دردل تازه یوزارسیف را در اینجا بخوانید

[ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دست در دست هم وارد مغازه شدند. از این که مادرشان آنها را برای خرید فرستاده بود خوشحال بودند. اما مغازه شلوغ بود و حاج حسن و شاگردش با سرعت مشغول جور کردن اجناس مشتریان بودند. حتی به مرد مستحقی هم که تقاضای کمک داشت توجهی نداشتند!

حمید هم بعد از چند لحظه معطلی، دست خواهر کوچکش را رها کرد و رفت تا مثل بزرگترها از یخچال بزرگ مغازه، کره و پنیر بردارد. اما وقتی برگشت او نبود! نگران شد. با نگاه اطراف را جستجو کرد و با صدای نسبتا بلندی صدایش کرد. و چون جوابی نشنید، نگرانی اش بیشتر شد. سراسیمه بیرون رفت و تمام کوچه را گشت. ولی از حمیده خبری نبود. از شدت ناراحتی گریه اش گرفت و خودش را سرزنش کرد که یک دفعه دست لطیف و کوچکی را روی انگشتان دست راستش حس کرد.

حمیده کنارش ایستاده بود و آب نبات می خورد!

از خوشحالی زبانش بند آمده بود که خواهرش با صدای معصومانه ای گفت: «رفتم پیش حسن آقا. اونم بهم آب نبات داد!»

حمید در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، آماده شد چیزی بگوید که حمیده فورا دستش را دراز کرد. آب نباتی به او داد و گفت: «یکی ام برای تو گرفتم.»

خواهر و برادر لحظه ای به هم نگاه کردند. لبخندی زدند. دست هم را گرفتند و در حال خوردن آب نبات به خانه برگشتند.

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

جلوی آینه رفت و خودش را دید. بسیاری از موهایش سفید شده بود. دستی به آن ها کشید تا شاید موهای سیاه بیشتری ببیند که متوجه پسرش شد. کناری ایستاده بود و او را تماشا می کرد. بدنش لرزید و دلش شور زد. اما نمی دانست چرا؟ چند لحظه ای رو به روی آینه ایستاد و ماتش برد که ناگهان، چشمش به عکس پدرش، در گوشه آینه افتاد و خیلی زود به خاطر آورد: سال ها پیش، او را در همین وضع دیده بود و... حالا او نبود!

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

   

قدیمتر ها توی مشهد کلمه ی مشتلق خیلی رایج بود. وقتی کسی خبر خوبی می داد، تقاضای مشتلق می کرد. معنایش را نمی دانستم. دهخدا رابررسی کردم دیدم که لغت ترکی است. و جمع بین مژده و لیق است.که لیق به معنای ارزش است. چند سالی است که شنیده ام در بعضی مساجد تهران شب اول ماه ربیع مراسم مشتلق برگزار می شود. حتما این موضوع سابقه ی دینی ندارد ولی کار خوش ذوقانه ای است. به پیامبر برای پایان یافتن ماه محرم و صفر که ماه های عزاداری است، تبریک میگویند. آخر شب پشت در بعضی مساجد جمع می شوند و شکلات و شیرینی و گل می آورند و به پیغمبر برای پایان عزاداری ها و شروع ایام خوشحالی تبریک می گویند و حاجات خود را به عنوان مشتلق از پیامبر طلب می کنند. با اینکه نسل در نسل خانواده ی ما آخوند بوده اند اما از این مراسم " تهرانی" خبر نداشتم و به همین دلیل میگویم که سابقه ی دینی ندارد اما از همان وقت که این مراسم را در تهران دیدم، نسبت به این کار یک جورائی احساس خوبی داشتم. دلیلش هم این بود که معتقدم دین نباید همیشه وقت عزا و غم حاضر باشد. هر چه خوشی و لذت و صمیمیت و دوستی بنام دین رواج پیدا کند، زیباست. به خصوص که جامعه ی جوان دینی ما خیلی نیاز دارد که بنام دین هم شادی کند. خدا عزاداری ها را قبول کند و حاجت همه شان را که بنام دین شادی می پراکنند، به خاطر این مشتلق قشنگ  برآورده کند. خدائی که من میشناسم آغوشش را همیشه برای دل های شاد و پر محبت بیشتر باز نگه می دارد. محمد علی ابطحی

[ جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

شهادت هشتمین اختر امامت وولایت برشما تسلیت باد

 

یا امام رضا

[ چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

جغرافیای نگاهت چه گرم است! از کدام سرزمین دور دست آمده ای؟ در نقشه  دلهای مردم که نگاه می کنم، نیست جایی که تو از آن آمده ای. باید به جغرافیای تو نزدیک باشد دلم. بی شک سرزمین ات را در نقشه دل خودم پیدا خواهم کرد.

تو از سرزمینی مهربان و دور دست برای بغض های من آمده ای. دستهای گرم ات را به من بسپار... در سرزمین دل این مردم، همیشه برف می بارد!

[ شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

ما که این همه برای عشق

آه وناله ی دروغ می کنـــیم

راستی چـــرا

دررثای بی شمار عـــاشقان

-که بی دریغ-

خون خویش را نثــار عشق مـــی کنند

از نثــار یک دریغ هــم

دریغ می کنیم؟

[ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک