دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

تو وصیت نامه اش نوشته بود خدایا از تو می خواهم که هنگام شهادت؛

پیکرم راهزاران تکه کنی تا هر تکه ای، تکه ای از گناهانم را ببرد...

شهید نعیمی

[ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

مصطفی چمران می گفت:« در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند. نفس می کشند، راه می روند، حرف می زنند، زندگی می کنند. اما درحقیقت اسیر دنیایند. برای آن که نمیرند، آن قدر خود را کوچک می کنند که گویا مرده اند. اماانسان های آزاده، تا آن جا که زنده هستند به راستی زندگی می کنند و با اختیار خودنفس می کشند. محکوم اراده دیگری نیستند. دیگران تسلیم او هستند.»

[ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

در حالات حلاج نوشته اند : چون به زیر دارش بردند؛ آنگاه که پای در نردبان نهاد گفتند: حالت چیست؟ گفت:" معراج مردان خدا سر  دار است " پس هر کس بسوی او سنگی می انداخت ؛ در این میان کسی که از حالات حلاج آگاه بود به موافقت جمع کلوخی انداخت. منصور آهی کشید.گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :از آنکه همه نمی دانند ومعذورند؛ از او سختم می آید که او....

[ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

مرد ژنده پوش قلاب ماهیگیری را به درون رودخانه انداخت. قلاب را جابه جا کرد. ناگهان قلاب سنگین شد. مرد کنجکاو و متعجب، قلاب را بالا کشید. بر سر آن، کفشی آویزان بود. مرد ژنده پوش به آرزویش رسیده بود. کفش را به زحمت به آن پای برهنه اش کرد و دوید.

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

پیرمرد مثل هر روز، گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. می دانست که باز مثل هر روز و هر دفعه، با نگاه به شماره آسایشگاه، کسی گوشی را برنمی دارد. پیرمرد، باز مثل هر روز، صدای پسرش را روی پیامگیر شنید... و آرام گرفت.

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

هرگاه مردم به گناهی تازه که قبلا به انجام آن نمی پرداختند، آلوده شوند، با بیماری ها و مشکلات جدیدی که برایشان ناآشناست، مواجه می شوند.
حضرت

امام رضا علیه السلام

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دست هایم را بالا می آورم و روزهایی را که با تو گذراندم، می شمارم. نه، انگشتانم برای روزهای سپری شده در کنار تو، زیاداند. دست هایم را پائین می آورم و به پنجره رو به رویم زل می زنم. باران، خواب شب را می رباید و تنهایی، احساسات مرا. دلم می گیرد و لبخندهایت را از خاطراتم جدا می کنم. بهشان که فکر می کنم بیشتر دلتنگ ات می شوم. گاهی اوقات آنقدر بی تاب دیدنت می شوم که حس می کنم کسی قلبم را مچاله می کند. از خانه بیرون می آیم. خیابان، شب را در آغوش کشیده. باران مرا هوایی می کند. تو که نیستی چه معنایی دارد این زنده بودن های دروغی؟ از تو تا تو بغض می کنم. باران را به خاطره های تو سنجاق می کنم. می خواهم فریاد بزنم اما صدایم را می برند. می خواهم فریاد بزنم و بگویم دوستت دارم. به تو باید بگویم تا دیر نشده برگردی همین جا، پیش بغض نارس من! صدایم را می شنوی؟ دلم هنوز تو را می خواهد. باکدام لحن از التماس هایم حرف بزنم... برگرد. بغض آسمان باز هم شکست غرور تو اما نخواهد شکست حتی اگر دنیا بشکند. تو سختی مثل کوه... دوستت دارم کوه مهربانم!
یاسمن رضائیان. 16 ساله. تهران

[ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

می گویم «باباجون چته؟ یه قلپ آب دادیم بهت. زهرمار که ندادیم این جوری شاکی شدی.» نشسته بود یک گوشه و گریه می کرد.
می گوید، با هق هق گریه از رفیق هایش که از تشنگی شهید شدند. از این که عهد کرده بود تا آخر عمر آب خنک نخورد!

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

صدای سوت خمپاره باعث شد که دونفری درازکش شیم رو زمین ، بعد از تموم شدن گرد وخاک حاصل از انفجار دست به باسنش زد و گفت: حسین خون چه رنگیه؟ و منتظر جواب من نشد و گفت: اگه زرده من مجروح شدم!!!

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
آب جیره بندی شده بود آن هم از تانکری که صبح تا شب زیر تیغ آفتاب مانده بود. مگر می شد خورد! به من آب نرسید، لیوان رابه من داد و گفت: من زیاد تشنه نیستم. نصفش رو خوردم. بقیه اش را تو بخور. گرفتم و خوردم. فردا فهمیدم که جیره بندی هرکس نصف لیوان آب بوده است.
[ یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

گاه مثل یک دانه برف پابند زمستان می شوم.
گاه مانند باران تنها برای بهار می بارم.
و گاه به حرمت پاییز مرغ مهاجر می شوم.
مرغ مهاجر می شوم و به پرواز درمی آیم.
دور از چشم بهار شاخه گلی می چینم و نفسی تازه می کنم.
کسی می گوید مرغ مهاجر است خسته است.
بهار باران بر سرم می باراند تا سیرابم کند
سیراب نمی شوم، خیس می شوم!
ای فصل ها مرا ببخشید جاده را اشتباهی آمدم!
فاطمه حسین زاده. 14ساله. نایین

[ شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

چشم می سپارم به پنجره طبیعت و تا آمدنت به جاده غبارآلود غم چشم می دوزم و برای دیدنت عشق را پارو می کنم. پرندگان ترانه مهر می سرایند و من بی صداتر از همیشه تو را می خوانم. درختان شاخه هایشان را به دامان آسمان سپرده اند تا مهری از الطاف تو را بربایند و من با کوله باری از نیاز دستم را به سویت دراز می کنم تا گرمی دستانت را احساس کنم و تا روزنه ای از نور الهی درقلبم پیدا شود و سوگند می خورم تا جاودان ماندن اقاقی ها دوستت داشته باشم.

[ جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

غنچه ناراحت بود، میل به باز شدن داشت، اما نمی توانست، از نگاه باغبان می فهمید که هنوز وقتش نرسیده، ولی اینکه کی وقتش می رسه؟ نمی دونست.
غنچه مرتب این فکر رو می کرد، که آیا خدا اون رو دوست داره؟ آخه از وقتی به دنیا آمده بود، حتی یک قطره هم از آبی بی کران نباریده بود، تا اقلاً لبی تر کند، اما باز هم از نگاه باغبون پیر می خوند که: خدا همه گل ها رو دوست داره، او همه چیز و همه کس رو می بینه، او به فکر ما هست. اما غنچه باز هم چیزی نمی فهمید،...
باران می آمد، آری خدا فکر غنچه را خوانده بود، همه گل ها به نشانه سپاسگزاری معبودشان سجده کردند، غنچه باز شد و همان روز به لاله ای زیبا تبدیل شد، غنچه خدا را دید و وجودش را فهمید، غنچه خدا را در زیبایی خود و شکفتن خود شناخت، آری غنچه پس از باران عشق خدایی و سجده بر عظمت او، تبدیل به لاله ای عشق آفرین شد.

[ پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

سربالایی را آرام آرام بالا می آمد، هر چند قدم می ایستاد، نفسی تازه می کرد، چادرش را مثل بادبزن تکان می داد تا کمی خنک شود و دوباره راه می افتاد.
ظهر تیر ماه بود و انگار از آسمان آتش می بارید و پیرزن، انگار که مجبورش کرده باشند، داشت دامنه کوه را بالا می آمد.
چند هفته ای می شد که 5 شهید گمنام را آورده بودند و روی کوه خاکشان کرده بودند و پیرزن برای بار اول بود که اینجا می آمد. به سر مزارها که رسید، کنار نزدیک ترینشان نشست و سر زانوهایش را مالید. هیچ کس آن طرف ها نبود و پیرزن برای خودش حرف می زد: «ننه، نمی دونم چرا فکر ما پیرا نیستن، شماهارو میارن این بالاها پله هم نمی ذارن تا راحت بیایم بالا، اصغرم گفت بیام پیشتون، می شناسینش که؟ گفت اون که هم سن خودشه، منم سواد ندارم از روی این سنگ ها بخونم چند سالتونه، بلندبلند می گم همه تون بشنفین.»
بغضش را خورد، همانطور که نشسته بود نگاهی به هر پنج تا قبر کرد، چادرش را از روی سرش برداشت و با لبه آن خاک های درون حرف«ر» اسم «روح الله» را از روی اولین قبر پاک کرد و این بار مانند بچه هایی که بغض می کنند وحرف می زنند شروع کرد به حرف زدن: «اصغر رو که فرستادم جبهه، باباش بود، بعد از تصادف خونه نشین شده بود، کار بیرون از دستش برنمی اومد، کمک خونه می کرد، عالیه رو نگه می داشت، همسایه ها هم بودند، کمک می کردند منم می رفتم لباس می شستم، می چرخید زندگی مون، بد نبود. اصغر که دیگه برنگشت، باباش بعد دو سال از غصه دق کرد. من موندم و عالیه 5 ساله. از اون به بعد که می خواستم برم لباس بشورم، عالیه رو هم با خودم می بردم، بچه ام با همون دست های کوچولوش جورابارو می شست، بمیرم براش... آره پسرم، با یه جون کندنی بزرگش کردم دخترم رو. الآن بیست و پنج سالش شده.»
چند تار مو را از گوشه مقنعه اش بیرون کشید و آن ها را تا جلوی چشمانش جلو آورد، سفید شده بودند. قول و قرارش را فراموش کرد و آهسته آهی کشید و گفت: «بیست سال از جنگ گذشت، چقدر زود.»
بطری آب معدنی را که از پایین کوه خریده بود از کیفش درآورد، جرعه ای نوشید خیلی گرم شده بود و بدتر عطشش را بیش تر کرد. دوباره با صدایی که هر پنج نفرشان بشنوند ادامه داد: تو این بیست سال راحله خانم مرد و وقتی پسرش رو 8 سال پیش برگردوندن نبود ببینه، بیچاره، روزای اول که اصغرم رفته بود میومد خونه مون و دلداریم می داد. دو هفته نکشید که گفتن پسر اونم شهید شده جفتمون کلی چشم انتظاری کشیدیم تا بچه هامون برگردند اما اون مرد و برگشتن بچه اش رو ندید، منم می میرم اما بچه ام هیچ وقت برنمی گرده. خودش بهم گفت هیچ وقت بر نمی گرده. روز آخری که داشت می رفت، عالیه رو که بوسید اومد پیش من و گفت: «سیر نگام کن ننه، دیگه نمی بینیم، هیچ وقت» من خنده ام گرفته بود، آخه بهم می گفت تو آشپزخونه لشگره، بهش گفتم آشپزها که چیزیشون نمی شه. اصغرم خندید، دستم رو بوسید و رفت. وقتی بهم گفتن تو اروند شهید شده، بهشون گفتم اشتباه می کنین، آشپز و چه به اروند. اون موقع بود که فهمیدم فرمانده گروهان بوده، نه آشپز. ننه، من بچه خودم رو هم نشناخته بودم، چه برسه شماهارو.»
گوشه چادر را که همان طور بی محابا توی حرف «ر» بالا و پایین می رفت و خاکی شده بود را به چشمش کشید تا قطره اشکی را که در شرف افتادن بود پاک کند. خاک روی چادر چشمش را سوزاند، چادر را انداخت و با پشت دست، چشمانش را مالید. لبخندی زد و گفت:«خاکتون هم سرمه چشام شد، سرمه خوبیه، فقط یکم می سوزونه. خب، داشتم می گفتم ننه؛ عالیه ماشاءالله خیلی خوب بر و رویی داره، خواستگارم زیاد داره. هر چی خواستگار میومد رد می کرد، می گفت می خوام درس بخونم، تا درسم تموم نشه شوهر نمی کنم. هر چی بهش گفتم خوبیت نداره دختر زیاد تو خونه بمونه، مردم پشت سرش حرف می زنن، می گن حتما عیبی، علتی چیزی داره که شوهر نمی کنه، به خرجش نرفت. می گفت:«مگه کم سر دانشگاه بهم چیز گفتن، بذار بازم بگن.» راست می گفت بیچاره، با اینکه درسش خوب بود و همه اش شاگرد اول بود اما وقتی تو کنکور رتبه خوب آورد همه گفتن:«کار شاقی نکرده، سهمیه داشته» بیچاره چقدر شبا گریه می کرد. آخرش گفت دانشگاه نمی رم. حالا نوبت من بود که گریه کنم. آخرش حاج آقا سماواتی روحانی محلمون که خودشم تو جنگ بوده رو آوردم پیش عالیه تا باهاش حرف بزنه بلکه راضی بشه. حاج آقا بالاخره راضیش کرد. شب ثبت نام که فرداش قرار بود با هم بریم دانشگاه بهم گفت:«به جون داداش اصغرم اونجام شاگرد اول می شم تا کسی نتونه چیزی بگه.» همیشه می گه «به جون داداش اصغرم» انگار نه انگار که داداشش رفته بیش تر از من چشم انتظاریش رو می کشه. هی میگه:«مطمئنم که برمی گرده.»
جیک جیک گنجشک، که دیگر شبیه جیغ زدن شده بود، حرف های پیرزن را برید. گنجشک مقابل پیرزن ایستاده بود و همینطور جیک جیک می کرد. پیرزن بطری آب معدنی را از کنار دستش برداشت و با دست لرزانش درب بطری را از آب لبریز کرد و جلوی صورت گنجشک گرفت، گنجشک جهشی به عقب زد و پیرزن درب پر آب بطری را زمین گذاشت. از کیفش یک مشت گندمی که نذر امام زاده کرده بود را برداشت و جلوی گنجشک ریخت. و دوباره رو به پنج شهید کرد و ادامه داد:«آره ننه. درسش بالاخره تموم شده. یعنی داره تموم می شه. اما یه خواستگار خوب براش اومده. پسر گلیه. عالیه هم خاطرش رو می خواد. با پسره تو دانشگاه آشنا شدن. اسمش رضاست؛ پسر شهیده. فقط دو سال از عالیه بزرگتره اما خیلی از موهاش سفید شده. همون شبی که شما رو آوردن اینجا، مادرش اومد خونه مون برا خواستگاری. می گفت بالای رضا هم هنوز برنگشته. همه چی خوب بود فقط بحث جهاز بود که حل شد، اولش می خواستم بیام اینجا ازتون بخوام پول جهاز رو جور کنید که اصغر اومد به خوابم. گفت:«چهاز جور می شه، اما یه سری هم به مهمونای جدیدت بزن. ضرر نداره.» خدا شاهده صب هنوز ناشتایی نخورده بودم که تلفن زنگ زد. اقدس خانم بود، گفت قرعه کشی برنده شدی. ظهرم رفتم بنیاد درخواست وام دادم، گفتن تا هفته بعد وام حاضره. جور شد خدا رو شکر. دو روز بعدشم رسما اومدن خواستگاری، عالیه هم قبول کرد و همون شب حاج آقا سماواتی اومد، عقد کردند. بیچاره دخترم موقع عقد داشت گریه می کرد. عکس داداش و باباش رو گرفته بود جلو چشاش و همینطور گریه می کرد. رضا هم گریه اش گرفته بود، بیچاره. میگن شگون نداره موقع عقد گریه کنی اما مطمئنم گریه این دفعه خیلی هم خوش یمن می شه.»
دو تا گنجشک دیگر هم آمده بودند روی زمین و از گندم ها می خوردند. پیرزن نگاهی به آن ها کرد، روسری اش را درست کرد و از جایش بلند شد. چادرش را انداخت روی سرش و دوباره به پنج آرامگاه نگاه کرد و این بار با صدایی بلندتر گفت:«اومدم اینجا تا هم یکم درد و دل کرده باشم، هم اصغرم نگه یواشکی کارا رو کردین. به اصغرم بگین همیشه به یادتیم، آخه هر چی داریم از شما داریم. بهش بگین... نه نمی خواد، خودش می دونه دوسش داریم. ببخشین سرتون درد گرفت، من دیگه باید برم، هم باید گندم ها رو ببرم امامزاده، هم برا شب که قراره رضا بیاد خونمون، کمک عالیه کنم یه شام خوب درست کنه. راستی بابت جهیزیه هم دستتون درد نکنه، می دونم کار شما بوده.»
پیرزن با چادر خاکی داشت از کوه پایین می رفت؛ ابر سایه ای شده بود روی سر پیرزن. گنجشک ها هنوز داشتند به زمین نوک می زدند و کمی آنطرف تر، سه نفر داشتند به پدر داماد و برادر عروس تبریک می گفتند.
محمد حیدری. 16 ساله. قم

[ چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد. جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ می‌کند. تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:

 بچه‌ برو پی‌ کارت‌. یک‌ بار دیگه‌ این‌ طرفها پیدات‌ بشه‌ پوست‌ از کله‌ ات‌می‌کنم‌!

و من‌ فلنگ‌ را بستم‌. حاجی‌، همان‌ طور که‌ اسلحه‌ کلاش‌ را از نوکش‌گرفته‌ بود و آن‌ را مثل‌ چوب‌ دستی‌، به‌ تهدید تکان‌ می‌داد، هنوز دم‌ چادرایستاده‌ بود، از همان‌ دور گفتم‌: «خُب‌ من‌ با مبهوت‌ کار دارم‌، گناه‌ که‌ نکردم‌»!

حاجی‌ با همان‌ غلظت‌ گفت‌: «هی‌ میره‌، میگه‌ مبهوت‌، آخه‌ بچه‌ جان‌ مایک‌ دونه‌ مبهوت‌ نداریم‌، دو تا داریم‌، حالا جفتشان‌ هم‌ نیستند. برو یک‌ساعت‌ دیگر بیا که‌ پاک‌ اعصابم‌ را خُرد کردی‌.»

چاره‌ای‌ نبود، سلانه‌ سلانه‌ رفتم‌ طرف‌ چادرمان‌. حاجی‌ پیرمردی‌ بودهفتاد ساله‌ و پدر سه‌ شهید که‌ از اول‌ جنگ‌ به‌ جبهه‌ آمده‌ بود و حالا با آن‌ سن‌و سال‌ و قامت‌ تقریباً کمانی‌، تیربارچی‌ دسته‌ شان‌ بود. در عملیات‌ والفجرهشت‌، گل‌ کاشت‌ و کلی‌ از خجالت‌ دشمن‌ درآمد و از بس‌ عصبانی‌ و جوشی‌بود میان‌ بچه‌ها به‌ «حاجی‌ آقا خشونت‌» معروف‌ شده‌ بود. تا می‌خواستی‌چیزی‌ بگویی‌، با آن‌ چشمان‌ گود افتاده‌ و ریزش‌ همچین‌ بهت‌ زُل‌ می‌زد که‌انگار هیپنوتیزمت‌ می‌کرد.

اگر جرأت‌ می‌کردی‌ و می‌خواستی‌ سر به‌ سرش‌ بگذاری‌، یهو می‌پرید وبا هر چه‌ که‌ دم‌ دستش‌ بود، (کاسه‌، قابلمه‌، قندان‌ و حتی‌ اسلحه‌) همچین‌می‌کوبید توی‌ سرت‌ که‌ برق‌ سه‌ فاز از کله‌ ات‌ می‌پرید و تا هفت‌ نسل‌ بعد ازخودت‌ به‌ بیماری‌ «میگرن‌» مبتلا می‌شد. اکثر بچه‌ها که‌ کارشان‌ به‌ او می‌افتادو می‌خواستند خدمتش‌ شرفیاب‌ شوند، کلاه‌ خود آهنین‌ بر سر می‌گذاشتند،انگار که‌ می‌خواهند به‌ حضور رستم‌ دستان‌ مشرف‌ شوند!

و اما «مبهوتها»! محمد حسن‌ و محمد حسین‌ مبهوت‌، دوقلوهایی‌ بودندهم‌ شکل‌ و هم‌ قد. مثل‌ سیب‌ سرخی‌ که‌ از وسط‌ نصف‌ شده‌ باشد. همیشه‌بچه‌ها، آن‌ دو را با هم‌ اشتباه‌ می‌گرفتند. اتفاقاً همین‌ موقعها بود که‌ اتفاقات‌جالب‌ و با مزه‌ای‌ رخ‌ می‌داد.

درپادگان‌ دو کوهه‌ که‌ بودیم‌، یک‌ روز که‌ از پیاده‌ روی‌ اشکی‌ و خسته‌کننده‌ برگشتیم‌، تدارکات‌ گردان‌ ناپرهیزی‌ کرد و با ولخرجی‌ شروع‌ کرد به‌پخش‌ کمپوت‌ و آب‌ میوه‌. بچه‌ها با بی‌ حال‌ صفی‌ تشکیل‌ دادند و هر کدام‌ به‌نوبت‌ سهمیه‌ شان‌ را گرفتند. نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد. جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ می‌کند. تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:

ـ برادر این‌ چه‌ کاریه‌ که‌ می‌کنی‌؟ این‌ کارها برای‌ یک‌ رزمنده‌ مسلمان‌زشته‌، برو، خدا خیرت‌ بده‌ برو!

طفلکی‌ محمد حسین‌ جا خورد. گیج‌ مانده‌ بود که‌ این‌ بابا چه‌ می‌گوید ومنظورش‌ چیست‌. آش‌ِ نخورده‌ و دهان‌ سوخته‌ شده‌ بود. کمی‌ فکر کرد وسپس‌ راه‌ افتاده‌ رفت‌. چند لحظه‌ بعد، هر دو پیدایشان‌ شد. محمد حسین‌ ومحمد حسن‌، آن‌ بنده‌ خدا که‌ کلی‌ زده‌ بود توی‌ حال‌ او، چشمانش‌ گرد شد ودهانش‌ از تعجب‌ باز ماند. اما یک‌ دفعه‌ زد زیر خنده‌. حالا نخند، کی‌ بخند.کمپوت‌ را به‌ طرف‌ محمد حسین‌ پرت‌ کرد و در حالی‌ که‌ از خنده‌ روده‌ برشده‌ بود از او عذر خواست‌.

این‌ گونه‌ حوادث‌، در صف‌ «کاخ‌ سفید» (دستشویی‌) ـ گلاب‌ به‌ رویتان‌ هم‌ پیش‌ می‌آمد.

در منطقه‌ و در اردوگاهها آب‌ لوله‌ کشی‌ نبود. بچه‌ها آفتابه‌ را می‌بردند واز منبع‌ آب‌ پر می‌کردند. وقتی‌ محمد حسن‌ از کاخ‌ سفید بیرون‌ شد، محمدحسین‌ آفتابه‌ را از دست‌ او گرفت‌ تا ببرد و پر کند. بچه‌ هایی‌ که‌ تا آن‌ موقع‌ آن‌دو نفر را با هم‌ ندیده‌ بودند، جا خوردند و فکر می‌کردند زمان‌ به‌ عقب‌برگشته‌ است‌ و یا به‌ قول‌ سینماچیها «فلاش‌ بک‌» شده‌ است‌!

حالا برویم‌ به‌ دشت‌ شلمچه‌. ببینیم‌ آنجا چه‌ خبر بود:

بوی‌ باروت‌ و دود، با عطر گل‌ محمدی‌ و گلاب‌ یکی‌ شده‌ بود. تانکهای‌دشمن‌، با سر و صدا می‌آمدند، ویراژ می‌دادند و جلوی‌ ما عرض‌ اندام‌می‌کردند. اما با انفجار یک‌ گلوله‌ آر پی‌ جی‌ در نزدیکی‌ شان‌، فلنگ‌ رامی‌بستند، پشت‌ به‌ دشمن‌ و رو به‌ میهن‌ الفرار.

دو قلوهای‌ قصه‌، محمد حسین‌ و محمدحسن‌، لب‌ دژ نشسته‌ بودند وتانکهای‌ سوخته‌ دشمن‌ را می‌شمردند و برای‌ بچه‌های‌ واحد ضد زره‌، که‌اشک‌ تانکهای‌ دشمن‌ را درآورده‌ بودند، دست‌ تکان‌ می‌دادند و خسته‌نباشید می‌گفتند.

ساعتی‌ بعد با دیدن‌ پیکر خونین‌ محمد حسن‌، خشکم‌ زد، او را به‌ سنگربهداری‌ بردیم‌. سعی‌ می‌کرد بخندد. خون‌ از پایش‌ سرازیر بود و نفس‌ نفس‌می‌زد. گذاشتیمش‌ داخل‌ آمبولانس‌ و... برو به‌ سلامت‌ و ساعتی‌ بعد، خودم‌مجروح‌ شدم‌ و سوار بر آمبولانس‌ راهی‌ عقبه‌ خط‌. با تعجب‌ محمد حسین‌ رادیدم‌ که‌ خونین‌ و مالین‌ کنارم‌ دراز کشیده‌ بود. پای‌ او را هم‌ ترکش‌ نوازش‌کرده‌ بود. گفتم‌:

ـ مثل‌ اینکه‌ شما دو تا داداش‌ ول‌ کن‌ همدیگر نیستید. واقعاً که‌ دوقلوهای‌عجیبی‌ هستید.

و محمد حسین‌ همانطور که‌ درد می‌کشید، خندید. میانه‌ جاده‌ چشممان‌به‌ حاجی‌ آقا محمدی‌ افتاد. ترکش‌ به‌ دستش‌ خورده‌ بود و کنار جاده‌، برای‌آمبولانس‌ دست‌ تکان‌ می‌داد. آمبولانس‌، زیر باران‌ تیر و ترکشهایی‌ که‌ سر زده‌می‌آمدند، ترمز زد تا حاجی‌ هم‌ سوار شود. با ترس‌، رو به‌ محمد حسین‌گفتم‌:

ـ ای‌ وای‌ دخلمان‌ درآمد. حاجی‌ آقا خشونت‌!

و رنگ‌ صورت‌ او هم‌ مثل‌ صورت‌ من‌ پرید و شد عینهو گچ‌

[ سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

بود پیوسته نیت در ریاض روضه رضوان را
که بوسد آستان روضه شاه خراسان را

غبار آستانش دیده ها را می کند روشن
صفای مرقدش بخشد صفای آیینه جان را

سلاطین چشم آن دارند از بهر سرافرازی
که گاهی خاکروب این زمین سازند مژگان را

وصال کعبه گر خواهی سوی ایوان رضا رو نه
چه حاجت از تف دل تافتن ریگ بیابان را

اگر جمعیت دل بایدت زین در مشو غایب
که اینجا جمع می سازند دلهای پریشان را
بابا فغان شیرازی

[ دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

امام رضا

[ یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

   در تنگنای غربت وتنهایی ،،به تو می اندیشم و در زلال چشمه ی عشق تو را می یابم و

چقدر زیبا و پرشکوه است  تخت وتاج پادشاهیت .... جلا ل و جبروتت مرا به حیرت وا می دارد

با خود می گویم او یوسف من است! که بر تخت طلایی عشق تکیه زده است ومن چون معشوقی دیوانه

در پی لحظاتم که در کنار او باشم .با چشم دل پرواز را شروع می کنم  چه پریدن قشنگی، ازاون بالا هزاران

پرنده همچون خود می بینم که بدور تخت طلایی او در حرکتند وقتی نزدیکش می رسم دستانی نامرئی مرا

به سوی او می کشند ویک لحظه خود را در آغوش گرم معشوق می بینم ....آه صدای بال فرشتگان را می شنوم....بوی بهشت است که می آید ودراین ترنم عشق ودلدادگی همه اورا صدا میزنند...

                 

                                  یاعلی ابن موسی الرضا ادرکنی

[ یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

گربه به سختی پاهایش را به حالت تعادل نگه داشته بود. بطری مدام زیر پاهایش تکان می خورد.
- خدایا منو ببخش به خاطر اون جوجه اردکی که دیروز خوردم منو ببخش به خاطر اون بچه موش کوچولو که...
ناگهان بطری زیر پاهایش لغزید، گربه در هوا چرخی زد و بر روی تشک پنبه ای مادربزرگ فرود آمد. انگار خدا توبه گربه را پذیرفته بود.
فاطمه حسین زاده .14 ساله . ناییننگران

[ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

در این نوشتار سعی شده با توجه به جوان- وبالخصوص دانشجو- بودن درصدبالایی از کاربران اینترنت در حوزه وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی، گوشه ای از اهمیت و کارکردهای منفی اجتماعی و فرهنگی این پدیده را در حوزه دانشجویی ارائه دهیم.
آخرین وسیله ای که امروزه برای رشد و توسعه ارتباطات انسانی ساخته شده اینترنت است؛ وسیله ای که توانسته فراتر از ارتباطات شخصی و میان فردی، با شکستن محدوده زمان و مکان از حوزه خصوصی خارج شود و پا در عرصه عمومی بگذارد. یکی از مجاری ارتباطی در دنیای اینترنت، وبلاگ است. پدیده ای که توانسته عالی ترین تعامل را بین افراد فراهم آورد.
1- وبلاگ چیست؟
وبلاگ، وب نامه، وب نوشت، تار نگار یا بلاگ؛ رسانه ای ساده و انعطاف پذیر است که حال ارتقاء ارتباطات در عالم اینترنت و بازتاب تعامل انسان با این فضای باز مجازی است. رسانه ای که با رشد چشمگیر خود، جوانان ایرانی را در رتبه دهم رده بندی جهانی قرار داده است. (با توجه به درصد کم کاربران اینترنت به نسبت جمعیت کل جمعیت در ایران این رتبه بسیار قابل توجه است.)
وبلاگ توانسته پتانسیل بالایی را برای استفاده های شخصی و حرفه ای ایجاد کند، به طوری که امروزه اشخاص، گروه ها، احزاب، تشکل ها و... زیادی از آن برای ارائه عقاید و نظرات خود استفاده می کنند. به گفته دکتر یونس شکرخواه، استاد دانشگاه علامه طباطبایی: «وبلاگ ها عبارتند از روزنامه های شخصی روی شبکه اینترنت که با برنامه ای ساده اداره می شوند. بلاگ ها عامدانه اطلاعات عینی و عقاید شخصی را با هم آمیخته و اغلب با یک لینک به منبع اصلی، یک بلاگر دیگر و یا مقاله ای که وبلاگ نویس مزبور مورد تحلیل قرار داده و یا مایل است آن ها را به مخاطبین خود معرفی کند، همراه هستند.»1
2- لزوم توجه به وبلاگ ها
اهمیت، رسایی و رسمی شدن حوزه وبلاگ ها را از آنجا می توان دریافت که بسیاری از دولتمردان، احزاب رسمی و مسئولین جمهوری اسلامی از وبلاگ ها برای تعامل با اقشار اجتماعی بهره گیری می کنند، از این رو، دیگر نمی توان وبلاگ ها را وب سایت های غیررسمی دانست که وبلاگ نویسان از آن به عنوان دفترچه خاطرات خود استفاده می کردند.
توجه به محتوای وبلاگ ها، که امروزه قسمت اعظم آن به اخبار و نوشته های تحلیلی و انتقادی اختصاص داده شده، لزوم توجه به این حوزه را از چند زاویه مهم جلوه می دهد:
اول: غالب مخاطبین و خوانندگان وبلاگ ها را اقشار خاص جامعه، روشنفکران، دانشجویان و زنان تشکیل می دهند. افرادی که با رسانه های رسمی اغناء نمی شوند و با روحیه نوجو و افکار رادیکال خود به دنبال دست یافتن به مطالب و تحلیل های جدید هستند.
دوم: رشد حیرت انگیز و بلاگ های فارسی و حساسیت های ناظران داخلی و خارجی نسبت به وقایع کشور و علل اقبال جوانان از این پدیده نوظهور می باشد. مجامعی که با پرداختن هزینه های هنگفت، سعی در تخطئه نظام اسلامی دارند مطمئناً از رویکرد و بلاگ ها آنچه را که بخواهند برداشت می کنند و در سطح بین الملل بازتاب می دهند. مانند خبرگزاری رویترز و سایت CNN که عمده اشتیاق و علاقه کاربران ایرانی را مسائل جنسی و فرهنگ غرب عنوان می کنند و مدعی اند کاربران ایرانی به دلیل محدویت های اجتماعی در این زمینه ها به وبلاگ وبلاگ نویسی گرایش پیدا کرده اند.
سوم؛ و آخرین نکته اینکه فارغ از تمام وجوهات مثبت وبلاگ وبلاگ نویسی که شامل گسترش زبان فارسی، تعامل سازنده کاربران با یکدیگر، رونق و گسترش مباحث علمی، تخصصی و... می باشد؛ هستند وبلاگ هایی که امروزه نقش نشریات زردی را بازی می کنند که هدفشان تنها ارضاء حس کنجکاوی و هیجانی مخاطبین و تحریک آن هاست. اطلاعاتی که این وبلاگ ها به مخاطبین خود می دهند غالباً شامل تحلیل ها و اخباری با سوگیری های خاص است که بدون رعایت اصول خبرنگاری، اطلاعات غیرواقعی، کذب و مخربی را به مخاطب القاء می کنند.
همانطور که اشاره شد وبلاگ، فرم خاصی از وب سایت است که به طور متناوب به روز می شود و مطالب به ترتیب تاریخ در آن مرتب می شوند. رسانه ای با پتانسیل بسیار بالا که زمینه را برای فعالیت های شخصی و حرفه ای فراهم آورده است. کارشناسان، وبلاگ را به عنوان جایگزین روزنامه نگاری می دانند چنانچه آندرو گرومت می گوید: «وبلاگ ها با تکنولوژی ساده و قابل دسترس، جایگزینی برای جریان های خبری سنتی شده اند و اکنون هر شهروندی می تواند یک خبر نویس باشد و از آنجا که پوشش خبر تأثیر فراوانی بر مسائل سیاسی دارد، وبلاگ ها به عنوان رسانه های جدید می توانند در انتشار خبرها تأثیر زیادی در پوشش خبری و در نتیجه بر سیاست بگذارند.»2
شاهد این مدعی که نشان از قدرت بالای وبلاگ ها دارد موضوع تحریف نام خلیج فارس به خلیج عربی توسط «نشنال جئوگرافیک» در سال گذشته بود که وبلاگ نویسان ایرانی با پیام ها و طومارهای اینترنتی خود آن ها را وادار به اصلاح اشتباه خود کردند.
واقعیت این است که وبلاگ ها علاوه بر کارکردهای خبری و تحلیلی مثبت خود در مینه سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ... می توانند به مثابه ابزاری جهت تخریب و جریان سازی نیز مورد استفاده قرار گیرد. به عبارت دیگر وبلاگ تیغ دو لبه ای است که هم فرصت است و هم تهدید. طبیعتاً بسیاری از وبلاگ نویسان در حوزه های فعالیت و تخصصی خود می نگارند، اما هستند افرادی که در حوزه های سیاسی و اجتماعی ورای نقدهای منصفانه با گرایشات یکسویه - و غالباً مغرضانه - خود به تخریب اشخاص، گروه ها، احزاب و حتی نظام جمهوری اسلامی می پردازند؛ که این می تواند به صورت خطری جدی خودنمایی کند.
متأسفانه مهم ترین قشری که امروزه در معرض مخاطرات و آسیب های محیط های وبلاگ نویسی قرار دارند دانشجویان هستند؛ افرادی که از یک سو به دلیل داشتن شور و هیجانات جوانی و حضور درمهم ترین پایگاه سیاسی اجتماعی کشور مورد توجه نیروهای معاند و اپوزیسیون قرار دارند، و از سوی دیگر قشری هستند که اطلاعات خود را منحصر در هزاران هزار پست درون وبلا گ هایی کرده اند که بدون آنکه بدانند چه شخص یا گروهی پشت آن قرار دارد و یا حتی وبلاگ نویس مخبر، مقاله نویس و... صلاحیت ارائه مطالب را دارد یا خیر، خود را در معرض سوء استفاده سیاست بازان مطرود قرار می دهند. چنانکه با مطالعه وبلا گ های دانشجویی در می یابیم که بسیاری از نگاه های حاکم بر وبلاگ های دانشجویی و اقدامات سیاسی و اجتماعی تشکل های دانشجویی در واقع برگرفته از مطالب منتشر شده در وبلاگ های رهبران و نخبگان فکری دانشجویی - داخل و خارج از دانشگاه - می باشد.
از آنجا که وبلاگ های دانشجویی باهدف های خاص به وجود می آیند طبیعتاً نسبت به سایر وبلاگ ها چه از لحاظ محتوا، چه از لحاظ جذب مخاطب و البته اهداف مشخص آن اهمیت پیدا می کند. به عنوان نمونه وبلا گ های دانشجویی غالباً حاوی اطلاعاتی دست اول از رویدادهایی هستند که مورد استفاده - و البته شایسته تر آن است که بگوئیم سوء استفاده - بسیای از رسانه های داخلی و خارجی قرار می گیرند؛ مانند بازتاب گسترده تجمع غیرقانونی معدودی از دانشجویان پلی تکنیک در 30 مهر سال 1386 در خبرگزاری ها، روزنامه ها و سایت های نیویورک تایمز، رادیو آزاد اروپا، اخبار سایت یاهو، خلیج تایمز، میدل ایست تایمز و نیویورک سان فرانسه. یا بازتاب نشست 11 مرداد 87 برخی فعالین سیاسی درمنزل یکی از اعضای طیف غیرقانونی دفتر تحکیم وحدت در رادیو زمانه، رادیو فردا و رادیو فرانسه. متأسفانه معدودی از وبلا گ های دانشجویی، روزنامه های جایگزینی هستند که در کنار اطلاع رسانی، نقش مهمی را در تهییج و تحریک کاذب مخاطبین ایفا می کنند؛ به طوری که گاهی اوقات به تریبون تمام عیاری برای ارائه دیدگاه ها، نظرات، اطلاعیه ها و بیانیه های نیروهای مخالف و جریان های سیاسی ساختار شکن تبدیل می شوند. (و اغراق نیست اگر بگوییم تبدیل شده اند). وبلاگ هایی که عمده محتوای آن ها شامل بزرگ نمایی از رخدادهای منفی و گسترش تنش های موجود در محیط های دانشجویی است و در جایگاه ارائه افکار و اخبار دروغین و مسموم برای دانشجویان قرار گرفته است.
پی نوشت ها:
.1وبلاگ شخصی
.2 وبلاگ شخصی دکتر یونس شکرخواه

[ جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

کاش قلب وسعت می گرفت            شمع با پروانه الفت می گرفت

کاش توی جاده های زندگی            خنده هم از گریه سبقت می گرفت

 

وقتی خدا داشت به سمت زمین بدرقه ام می کرد به من گفت: جایی که  داری می روی آد آمهایی داره که می شکنندت؛ نکند غصه بخوری من همه جا با تو هستم وتنها نیستی ، به توقلب می دهم ،تا عشق من را در آن جا بدهی ، به تو عشق می دهم تا بگذری، به تو اشک می دهم تا همراهیت کند، وبه تو مرگ می دهم ، که بدانی دوباره برمی گردی پیش خودم...

[ پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

عباسعلی کامرانیان
وقتی به اجرای عدالت می اندیشم، صاحبان قدرت را مقروض می بینم!
¤¤¤
اگر از رموز توسعه مسلمانان در صدر اسلام غافل شویم، در برهوت الگوهای دشمنان جان می دهیم!
¤¤¤
هر قاضی، به تعداد قضاوتهای ناعادلانه خویش، خودش را محکوم و مسئولش را ملکوک کرده است.
¤¤¤
«خودفریبی» بزرگترین مصیبت اولاد آدم است و شیاطین جن و انس در پس این خاکریز، آماده حمله به انسانند.
¤¤¤
صیدهای بزرگ، صیاد صیادان کوچکند.
¤¤¤
گاهی یک جابجایی سیاسی، کار هزار امر قضایی را انجام می دهد.
¤¤¤
هرکس خود را برتر از گروهی بداند، در عرصه خدمت به آنها دچار مشکل می شود!
¤¤¤
بت پرست در آتش است و «خودپرست» از آتش و در آتش!
¤¤¤
اگر «فاجعه فلسطین» نبود، تاریخ نمی توانست چهره حکام سازشکار کشورهای اسلامی را بشناساند!
¤¤¤
«والدین مستعفی» ظالمانی هستند که یتیمی فرزندان خویش را به چشم خود می بینند!
¤¤¤
در عرصه ازدواجهای تحمیلی، همسران به اتفاق هم وارد سلول زندگی می شوند!

[ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

در آمریکا، صرفا لابی بسیار قدرتمند «ایپک» (Aipac) نیست که بر سیاست این کشور نفوذ فراوان دارد و آن را براساس منافع صهیونیسم بین المللی جهت می بخشد. روزنامه «هاارتص» اسرائیلی اسامی 36یهودی آمریکایی را برمی شمارد که در مبارزات تبلیغاتی دوجناح جمهوریخواه و دموکرات بشدت دخالت دارند.
در مسابقات ریاست جمهوری که میان «جان مک کین» جمهوریخواه و «باراک اوباما» دموکرات برقرار است، آنچه بر اوضاع حاکم است و اذهان را به بازی می گیرد، مسائل «وال استریت» و توانایی هریک از کاندیداها در انجام وظایف و امور ریاست جمهوری است، اما مسئله اسرائیل کاملا در تاریکی باقی مانده است. در حالی که، آرای یهودیان کماکان عنصری کلیدی در ایالات مختلف به شمار می رود و صهیونیست ها نقش های گوناگون و متعددی را در شکل بخشیدن به مبارزات انتخاباتی کاندیداها ایفا می کنند. از بین این افراد، صرفا اسامی 36تن از آنان در فهرست ذیل برشمرد شده است. در واقع، به دلیل کمبود جا این فهرست به هیچوجه جامع نیست و اسامی بسیاری از دیگر صهیونیست ها که نقشی فعال در این مبارزات داشته اند، در آن مشاهده نمی گردد، که «بن کاردین» سناتور مریلند، جایگزین «اوباما» و «مل لیواین»، مشاور «اوباما» و عضو سابق کنگره از کالیفرنیا، در شمار این افراد قراردارند.
حتی، تعدادی از یهودیان صهیونیست نیز که در نقش هایی جزئی تر ظاهر شده، اما به دلیل توجهی که معطوف خود ساخته اند شایستگی ظهور در این فهرست را داشتند، در آن گنجانده نشده اند. از جمله این افراد می توان به ویژه از «ساندرا فرومن»، نخستین زن رئیس یهودی «انجمن ملی اسلحه» (که یک لابی قدرتمند اسلحه است) و عضو کمیته مدیریت «مردان ورزشکار برای مک کین»، «لیندا لینگل»، نخستین زن فرماندار یهودی هاوایی که مدافع «ساراپیلین» بود، نام برد. شایان ذکر است که پرمعناترین نام این فهرست، نام مردی است که 153سال پیش درگذشته است. این فهرست عبارت است از:
¤شلدون ادلسون: جمهوریخواه، نومحافظه کار و یک حامی مالی بزرگ، به رغم شکست های مالی و اختلافات داخلی که کمک های مالی وی به مبارزات تبلیغاتی «مک کین» را مختل کرده است.
¤دیوید اکسلرود: رئیس استراتژی و مشاور رسانه ای «اوباما»؛ وی از طریق یک عملیات «ویروسی» رسانه ای، تکنولوژی های جدید و با تأکید بر مبحث «تغییر»، حمایت هایی اساسی از کاندیدای دموکرات را برانگیخته است.
¤ استیون باب و سام گوردون: دو خاخام جنبش اصلاح شده بخش «شیکاگو» جنبش «خاخام ها برای اوباما» را تشکیل داده، صدهاتن از همکاران خاخام خود را به حمایت علنی از کاندیدای دموکرات متقاعد ساختند. برآورد میزان نفوذ این گروه در بین رأی دهندگان یهودی دشوار است.
¤ مت بروکز: مدیر اجرایی «ائتلاف یهودی جمهوریخواه» برای پاسخگویی درباره مسائل یهودیان در صدر فهرست رسانه ها قراردارد.
¤مکس براکسمیر: یک تاجر قدرتمند که ریاست «مؤسسه یهودیان برای امور امنیت ملی» را عهده دار است که یک «جعبه تفکر» محافظه کار به شمار می رود. وی به عنوان رئیس مبارزات «مک کین» و رئیس «ائتلاف مشاوران یهود» فعالیت دارد و عضو کمیته ملی تأمین هزینه مبارزات کاندیدا نیز هست.
¤اریک کانتور: عضو کنگره برای ایالت ویرجینیا و تنها جمهوریخواه یهودی؛ وی در تلاش برای کسب آرای «فلوریدا» و نیز آرای ایالت خود در قالب جایگزین عمده «مک کین» ظاهر گردیده است.
¤لوری دیوید: فعال محیط زیست در ارتباط با گرم شدن آب و هوای کره زمین و یکی از معتبرترین و شناخته شده ترین یهودیان در زمینه پر کردن صندوق «هالیوود».
¤ آیرا فورمن: مدیر اجرایی «شورای ملی یهودیان دموکرات» و نقطه مقابل «مت بروکز» در جبهه دموکرات ها.
¤ بارنی فرانک: عضو دموکرات کنگره برای ایالت ماساچوست؛ وی یکی از «همیشه حاضر»ترین و صریح ترین لیبرال ها در کنگره است. «فرانک» که به طور علنی همجنس باز است، هدف عمده مفسران طرفدار «مک کین» در رسانه ها به ویژه در «فاکس نیوز» قرار دارد که به دلیل ریاستش بر «کمیته سرویس های مالی کنگره» او را مسئول اصلی بحران وام های ساختمانی می دانند. او نقشی عمده در مذاکرات مربوط به اعطای یارانه به «وال استریت» ایفا کرده است.
¤ مالکولم هونلین: وی که به عنوان مدیر «کنفرانس رؤسای سازمان های یهودی عمده آمریکا» به ظاهر بیطرف است، از «ساراپیلین» دعوت کرد تا در جریان تظاهراتی علیه آقای «احمدی نژاد» در سازمان ملل، سخنرانی کند، اما تحت فشارهای مختلف اجباراً انصراف داد. گفته می شود، او برای تاثیرگذاری بر آرای یهودیان مردر، به مبارزات «مک کین» کمک کرده است.
¤ چریل جاکوبس: وی از رؤسای تبلیغات برای «مک کین» در بخش «برووارد» فلوریدا و یک خاخام محافظه کار است که تا مدت ها دموکرات بوده و از «هیلاری کلینتون» نیز حمایت کرده، و سپس به «مک کین» پیوسته است.
¤ هنری کیسینجر: روزنامه «نیویورک تایمز» وزیر خارجه سابق را یک «مشاور نزدیک از خارج» از مبارزات «مک کین» نامیده است. کاندیدای جمهوریخواه در زمینه سیاست خارجی به طور منظم با وی ارتباط دارد.
¤ ادکچ: شهردار سابق شهر «نیویورک» نماد طلایی یهودیان مسن باقی مانده است. وی در سال 2004 از «بوش» و سپس از «هیلاری کلینتون» حمایت کرد و اکنون نیز هوادار و حامی «اوباما» است.
¤ ویلیام کریستول: وی به عنوان ناشر «ویکلی استاندارد» -مجله هفتگی «روپرت مردوک»-، خبرنگار «نیویورک تایمز» و مفسر «فاکس نیوز»، یک «رأی» نومحافظه کار فوق العاده با نفوذ به شمار می رود.
¤ شری لانسینگ: نخستین زنی که ریاست یکی از مهمترین استودیوهای «هالیوود» (پارامونت) را برعهده دارد؛ وی یکی از کمک کنندگان مالی عمده به کاندیدای دموکرات و یکی از جمع آوری کننده های عمده کمک های مالی برای «اوباما» به حساب می آید.
¤ اد لیسکی: مقالات او در سایت اینترنتی «امریکن تینکر» در پخش گسترده شایعه مربوط به موضع به اصطلاح ضداسرائیلی «اوباما» نقشی اساسی ایفا کرده است.
¤ هنری لیهمان: مهاجری از «باویر» آلمان که در سال 1844 در سن 23 سالگی در «آلاباما» مستقر گردید و شرکت «اچ لیهمان» را بنیان نهاد که با قبول پنبه به جای وجه نقد بعدها به تجارت پنبه روی آورد. در سال 1850، وی و برادرانش، «امانوئل» و «میر» بانک «لیهمانز برادرز» را تأسیس کردند که بعدها به یکی از نخستین و قدرتمندترین بانک های سرمایه گذاری «وال استریت» تبدیل گردید. ورشکستگی تماشایی «لیهمانز برادرز» در اواسط سپتامبر که در نوع خود بزرگترین نمونه در تاریخ آمریکا محسوب می شود، وحشت و اضطراب مالی را در سراسر جهان برانگیخت که این موضوع می تواند بیش از هر عامل دیگری تعیین کننده نتایج انتخابات ریاست جمهوری 2008 باشد.
¤ جو لیبرمن: سناتور «کانکتیکات» که در انتخابات سال 2000 هم پیمان «ال گور» دموکرات بود، امروز از مردان کلیدی «مک کین» در راهنمایی یهودیان مردد به حساب می آید.
¤ مایک مور: وی با استفاده از روش های گوناگون تکنولوژی های پیشرفته (های تک) به منظور مقابله با سایت هایی که به «اوباما» حمله می کردند، سایت «جیوز وت دات ارگ» (Jews voteorg) را به راه انداخت. گروه وی همچنین به حمایت از عملیات «گریت اشلپ» پرداخت که هدف از آن تشویق کودکان به دیدار از پدربزرگ ها و مادربزرگ های خود در «فلوریدا» به منظور متقاعد ساختن آنها برای رأی دادن به «اوباما»، بود.
¤ الی پرایزر: او در صدر «مووآن دات ارگ» (MoveOnorg) قرار دارد که گروهی لیبرال است و مبالغ هنگفتی برای کاندیداهای دموکرات جمع آوری کرده است.
¤ مارتین پرتز: ناشر «نیو ریپابلیک». وی با انتشار مقاله مهمی تحت عنوان «آیا دوستان اسرائیل- و یهودیان- می توانند به اوباما اعتماد کنند؟ در یک کلام، بله»، تاثیر بسیاری بر آرای شهروندان آمریکایی به ویژه جامعه یهودیان این کشور گذارده است.
¤ دنیس پریگر: او فردی است بسیار صریح و فوق العاده با نفوذ که در برنامه های مختلف رادیو ملی شرکت و به رغم برخوردی محتاطانه با مواضع «مک کین» ، با تمامی وزن سیاسی خود از وی حمایت می کند.
¤ پنی پریتزکر: رئیس تبلیغات مالی «اوباما» در سطح ملی، میلیاردر، وارث یک خانواده یهودی که به عنوان کمک کننده مالی به کاندیداها بسیار شناخته شده و بانی حمایت از «اوباما» در بین یهودیان است؛ وی به دلیل دست داشتن در ورشکستگی یک بانک اعطاکننده وام های ساختمانی بسیار مورد انتقاد قرار گرفته است.
¤ ادرندل: فرماندار ایالت کلیدی «پنسیلوانیا»؛ وی رئیس سابق «کمیته ملی دموکرات» و سخنگوی اول مبارزات دموکرات هاست.
¤ دنیز ریچ: همسر سابق «مارک ریچ» میلیاردر؛ او فردی است که مبالغی کلان برای دموکرات ها جمع آوری کرده است.
¤ رابرت رابین: وی مشاور اصلی «اوباما» در زمینه اقتصاد است، آشنایی کامل با شیوه عملکرد «وال استریت» دارد و پیشتر وزیر خزانه دولت «کلینتون» بوده است.
¤ دان شاپیرو: یک مسئول سابق «شورای امنیت ملی» در دولت «کلینتون». وی مشاوری پرتجربه و کاردان در سیاست خاورمیانه ای و هماهنگ کننده آرای یهودیان در مبارزات «اوباما» است. گفته می شود، او یکی از نویسندگان متن سخنرانی «اوباما» در مقابل «ایپک» (لابی طرفدار اسرائیل) بوده که طی آن کاندیدای دموکرات اعلام کرده است: «بیت المقدس پایتخت اسرائیل خواهد ماند و باید یکپارچه باقی بماند.» اظهاراتی که بعدها «اوباما» اندکی آن را تغییر داد.
¤ سارا سیلورمن: هنرمند و سخنگوی سابق «گریت اشلپ» (به «مایک مور» مراجعه شود) که کارش خنثی کردن تلاش های «جکی میسون»، هنرمند دیگری که برای «مک کین» تبلیغ می کرد، بوده است.
¤ آلن سولوو: حقوقدان «شیکاگو» که در بطن جامعه یهودیان و «کنفرانس روسا» بشدت فعالیت دارد. وی از 21 سال پیش هوادار «اوباما» است.
¤ جون استوارت: مجری یک برنامه طنز تلویزیونی به نام «دیلی شو» که احتمالا پربیننده ترین در جمع لیبرال هاست. «نیویورک تایمز» برنامه «استوارت» را «یک نیروی فرهنگی و سیاسی اصیل» نامیده است.
¤ باربارا استرایسند: هنرمند و خواننده ای پرطرفدار، شخصیت لیبرال یهودی که مبالغی هنگفت برای «اوباما» جمع آوری کرده است. وی که در انتخابات مقدماتی از «هیلاری کلینتون» حمایت کرده بود، از هنگام کنوانسیون دموکرات حمایت خود را معطوف «اوباما» ساخته است. او همچنین در ماه سپتامبر ضیافتی به منظور جمع آوری کمک های مالی در «هالیوود» برگزار کرد که هر بشقاب غذای آن 52هزار و 008 دلار به مهمانان فروخته شد.
¤ رابرت وکسلر: این جایگزین کلیدی «اوباما»، عضو کنگره در «فلوریدا»، عملیات گسترده ای را به منظور جلب توجه رای دهندگان پولدار «سان شاین استیت» به سمت «اوباما» و منحرف ساختن آن از «مک کین» آغاز کرد.
¤ فرد زیدمن: وی در صدر استراتژیست های «مک کین» قرار دارد، رئیس «شورای گرامیداشت هولوکاست» در آمریکاست و وزنه ای سنگین در بین جمهوریخواهان صهیونیست به شمار می رود.
از دیگر سو، گروه خاخام هایی که تصمیم به حمایت از «باراک اوباما» گرفته اند، انگیزه خود از این تصمیم را چنین عنوان کرده اند: «ما با حمایت علنی از سناتور اوباما به عنوان رئیس جمهور- و آن نیز، به دلیل دروغ های جناح مخالف-اعتبار خود را به عنوان خاخام هایی که اسرائیل را دوست دارند، به میان گذاشته ایم...» هرگز تاکنون در تاریخ آمریکا گروهی از خاخام ها با چنین اعتبار و اهمیتی، به منظور حمایت فعالانه از یکی از کاندیداها به عنوان رئیس جمهور، تشکیل نشده بود.
این در حالی است که، تحقیقات سالانه «کمیته یهودیان آمریکا» فاش می سازد که طبق برآوردها، 75 درصد رای دهندگان یهودی آمریکا به «اوباما» و تنها 03درصد به «مک کین» رای خواهند داد. و در حالی که صرفا 2درصد یهودی در آمریکا وجود دارد، 4درصد آرای انتخابات ریاست جمهوری فردا به رای دهندگان یهودی آمریکا متعلق است. وانگهی، در برخی ایالات، مانند «فلوریدا» آرای یهودیان «حیاتی» و «سرنوشت ساز» به شمار می رود. و دیگر این که، بیش از 04درصد یهودیان آمریکا به لحاظ مالی در مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری این کشور سهیم بوده اند که 5.1 درصد کمک های مالی به این مبارزات را تشکیل می دهد.
منابع: سایت های« آلترانفو»
و «پلانت نون و یولانس»

[ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
حیاط خانه پر شد از هیاهو یکی آوا برآورد پس علی کو یکی دیگر بگفت علی آقای دکتر یکی دیگر به زیر لب کرد غرغر بگفتا یک نفر کارش تمامه بباید قاب کرد این روزنامه عمو و عمه ها از راه رسیدند به یکباره در آغوشم کشیدند مرا کردند غرق بوسه و گل عمو جانم بگفتا همچو بلبل «چه بسیار بهر تو، من شاد بودم من این روزنامه را قابش نمودم» ... و مامانم که بودش آرزومند برایم دود کرد یک مشت اسپند و بابا نیز با بیجامه دلشاد بکرد او در میان جمع فریاد بگفتا با غرور بابا در آن حال «مرا تو ای پسر کردی خوشحال» تو گویی در میان جمع، پرنور بودم من از اقبال خوش، مسرور بودم «که ناگه مادرم آشفته احوال همی فریاد زد از داخل هال» که ای از غصه ات گشتم گرفتار مرا با تنبلی کردی تو بیمار بیامد او سراغم در اتاقم بریخت یک پارچ آب بر روی خوابم به یکباره من از خوابم پریدم نگو، من خواب بودم، خواب دیدم؟! نپرس، حال خرابی دارم اکنون خیال و یک سرابی دارم اکنون چه سد محکمی ست این غول کنکور بباشد خارج از تاب و توان یک من و مور گرسنه در زمستانی پر از برف عجب بازمانده ام در پشت کنکور! زبس هی درس خواندم گشته ام کور خداوندا شکن این سد کنکور بباید دانه کش بود همچو یک مور بباشد این سرانجام علی آقا و کنکور
[ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
حرف مثل ناگهان.... یک شهاب کال...... تند و رعدناک...... بی امان در آسمان شکفت و گفت: «عمر لحظه ای است..... از بر آمدن..... تا به آخر آمدن.... و در این میان.... کار ما شکفتن است و بس» گفت و خاک شد.... زنده یاد سلمان هراتی
[ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
دل نوشته ای برای او به آسمان می نگرم و تو را می بینم ای معبود من. به گل ها و گیاهان نگریستم و وجودت را حس کردم. در باران روشن بهاری، زلالی و نورانی بودنت را، با دل و جان فهمیدم. یارب به گل شقایق نگریستم و عشق بزرگ خدایم را با قلب کوچک و حقیرم حس کردم و دوست داشتن را از شقایق آموختم. غافل از اینکه تو در قلب من و در وجود من حاضری ای خالق یکتا. پروردگارا گاه گاهی از وجودت در وجود خویش ناآگاهم و از عشق عظیمی که به من عطا فرموده ای. ای معشوق همیشگی، مرا به عنوان عابدی حقیر بپذیر ای معبود تا ابد جاویدان. فاطمه شهریور (باران).تهران
[ یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
صبور باش. توتنها نیستی. خداوند همیشه درکنار توست. فقط کافی است خوب بیندیشی و ببینی چرا احساس می کنی تنهایی؟ تویی که معبودی چون او داری و او همتایی چون خود ندارد. برگ های کتاب مقدسی راکه مدت هاست گوشه اتاقت روی تاقچه خاک می خورد را ورق بزن تا جانت آرام بگیرد. دستانت را دراز کن و تنها از او بخواه تو را یاری کند. این را بدان که تو نیازمندی و او بی نیاز. این تو هستی که باید شکرگزار نعمت های بیکرانش باشی. سیده ساره میر معصومی، 16 ساله تهران
[ یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

بوته ای در نفس خسته باد
با خودش زمزمه کرد
«گل تنهایی من بی ثمر است»
و در این حال گل از غنچه دمید
اندکی آهسته
ژاله ای رقص کنان
به کنارش غلطید
چهره در چهره گلبرگ شد و نجوا کرد
شکوه از دنیا کرد
سایه شک افتاد
به سر و روی گیاه
مثل این بود که شب آمده باشد از راه
باد آهسته به او کرد نگاه
نکند پندارت یک دم آلوده تردید شود
نکند چشمانت غافل از ماه نو و عید شود
نکند شبنم تو به هوا برخیزد
سخت و نومید شود
با خودش بستیزد
نکند روشنی عشق نیاید از راه
نکند سیلی موج بشکند صورت ماه
نکند عکس نگاه تو بیفتد در چاه
باز در حالت نومیدی خود
با خودش زمزمه کرد
«گل تنهایی من بی ثمر است»

پریسا کشاورز حمید

[ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

یکی از بچه ها آمده بودتا مرخصی بگیرد، مهدی نگاهی به او کرد و گفت: می خواهی بری ازدواج کنی ؟ رزمنده گفت:آره، می خوام برم خواستگاری ! مهدی هم گفت: خب بیا خواهر منو بگیر! آن رزمنده با خوشحالی گفت:جدی میگید آقا مهدی؟ که جواب شنید:به خانواده ات بگو برن ببینن،اگه پسندیدن اونوقت بیا مرخصی بگیر وبرو . آن بنده خدا خوشحال رفته بود پیش بچه ها ی مخابرات و گفته بود که فرمانده لشکر گفته بیا خواهر منو بگیر! بچه های مخابرات مرده بودن از خنده ! پرسیده بود چرامی خندید؟ خودش گفته بیا خواستگاری خواهر من ! که جواب می شنود: آقا مهدی سه تا خواهر داره ، دوتاشون ازدواج کردند. یکی شون هم یکی دوماهشه! .خنده............ خاطره ای از شهید عزیز مهدی زین الدین

[ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

"دوست داشتن".ازعشق برتر است .عشق، یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن ، پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال....عشق،بیش تر از غریزه آب می خورد ؛ وهرچه از غریزه سرزند، بی ارزش است. ودوست داشتن از روح طلوع می کند،وتاهرجا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز ،همگام باآن اوج می یابد.....عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست ؛ وگذر فصل ها و عبورسال ها،برآن اثر می گذارد.اما دوست داشتن، ورای سن و زمان ومزاج ، زندگی می کند،وبر آشیانه ی بلندش روزگار را دستی نیست......عشق،در هر رنگی وسطحی ، بازیبایی محسوس،درنهان وآشکار، رابطه دارد.اما دوست داشتن ، چنان در روح غرق است، وگیج وجذب زیبایی های روح ، که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند .عشق ، توفانی و متلاطم وبوقلمون صفت است؛ اما دوست داشتن ، آرام و استوار وپروقار و سرشار از نجابت......عشق با دوری ونزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد، ضعیف می شود؛ اگرتماس دوام یابد، به ابتذال می کشد؛ وتنها با بیم وامید و تزلزل واضطراب و" دیداروپرهیز"، زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن ، با این حالات نا آشنا ست ؛ دنیایش دنیای دیگری است.عشق ، جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک "خود جوشی ذاتی" واز این رو همیشه اشتباه می کند، ودر انتخاب به سختی می لغزد، ویا همواره یک جانبه می ماند. اما دوست داشت ، در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود ورشد می کند؛ و از این رو است که همواره پس از آن " آشنایی" پدید می آید.........دکتر شریعتی

[ پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
چندسال پیش، در یکی از شماره های نشریه ای ادبی، شعری از «سلمان هراتی» خواندم؛ شعری در نکوهش جماعت محتکر که در روزگار جنگ و دفاع مقدس، نقشی کمتر ازدشمن متجاوز علیه ملت ایران ایفا نکردند: «امسال، سال موش است. سالی که برای مردم هزار نقشه کشیدی...» پیش از خواندن این شعر سپید زیبا، شناختی از گوینده اش نداشتم. بعدها، شعر دیگری از سلمان خواندم؛ شعری به نام « از این ستاره تا آن ستاره»: «پدرم کارگر است به مزرعه می آید با آخرین ستاره از آسمان صبح و باز می گردد با اولین ستاره در آسمان شب پدرم خورشید است» سلمان هراتی دیگر برایم یک شاعر دوست داشتنی جلوه کرد و از آن پس بود که هر کجا؛ در هر نشریه ای که نامی از سلمان می دیدم بی اختیار شعر وی را می خواندم. شعر سلمان ساده است؛ بی تکلف و روان! شاعر در هیچ کجای سروده های خود، در پی اثبات «خویشتن» نیست. شور صمیمی انقلابی و دغدغه بی آلایش اجتماعی در سطرهای شعر او موج می زند. شاعر بنا به روح لطیف خود از شهر و اقتضائات آن گریزان است و زندگی روستایی را «زیباترین نقاشی روی زمین» معرفی می کند. شعرهای سلمان از حیث تنوع استعاره ها، تشبیهات و چینش درست و منطقی واژگان چنان است که خبر از قدرت خلاقیت وی می دهد. او اما شاید به اندازه ای درگیر مضامین روز و دردهای مطرح بشری است، که مضامینی خاص مانند «شهادت» را برمی گزیند و تکرار می کند. تکراری که گویی هر بار تصویری و حرفی تازه را واتاب می دهد. سلمان اگرچه حتی فرصت نیافت دهه سوم زندگی خود را پشت سر گذارد اما سه دفتر شعرش «دری به خانه خورشید»، «از آسمان سبز» و «از این ستاره تا آن ستاره» وی را با وجود عمر اندک شاعری، صاحب زبان و سبک نشان می دهد. این معلم دل سوخته روستاهای لنگرود، درهفتم آبان سال 65، در 27 سالگی و در پی سانحه رانندگی، به دیدار معبود ابدی شتافت. بی تردید، اگر سلمان برای زندگی و سرودن مجال بیشتری می یافت، امروز سهم وی در ادبیات پایداری و عرصه شعر متعهد کشورمان گرانتر و مؤثرتر می نمود. با هم سروده ای از سلمان هراتی را زمزمه می کنیم: پیش از تو، آب معنی دریا شدن نداشت شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت بسیار بود رود در آن برزخ کبود اما دریغ زهره دریا شدن نداشت در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت گم بود در عمق زمین شانه بهار بی تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت.پژمان کریمی
[ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است ما آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان گردنیم اگرخنجر دوستان گرده ایم گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است ما آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان گردنیم اگرخنجر دوستان گرده ایم گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم به بهانه یکسالگی کوچ استاد قیصر امین پور
[ سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
دربررسی اصطلاح اومانیسم گاهی مقصود، صورت نوعی یک دوره تاریخی فرهنگی است که در این معنا، اومانیسم را می توان برابر با بشرگرایی یا سوبژکتیویسم دانست، اما در رنسانس (قرن 15و 16) یک معنای دیگر از اومانیسم ظهور می کند که می توان آن را اومانیزم ادبی نامید. دریک دوره به ویژه قبل از انقلاب، که اطلاع زیادی از آراء افرادی همچون هایدگر و فوکو وجود نداشت، مترجمان، هنگامی که می خواستند اومانیسم را ترجمه کنند (به جز آن دسته که اومانیسم را به غلط به بشردوستی و انسان دوستی ترجمه می کردند) عمدتا اذهان ایشان به سوی جنبش اومانیسم ادبی حرکت می کرد. البته نمی توان این مفهوم را غلط پنداشت، اما باید توجه داشت که این مفهوم تنها یکی از شئون اومانیسم است. در طلیعه اومانیسم و در ابتدای رنسانس، همانطور که این جنبش بزرگ، مهر خود را بر تمام شئون زندگی بشرغربی زد، ادبیات را نیز دربرگرفت، چنان که ما در ابتدای رنسانس درعرصه ادبیات چهره هایی همچون پترارک و بوکاچیو را می بینیم که نماینده صورت خاصی از اومانیسم (ادبی) هستند. گذشته از خصیصه بشرانگاری که در همه جای اومانیسم دیده می شود، خصایص ویژه ای نیز می توان برای صورت خاص ادبی آن برشمرد، از جمله اینکه پیشتازان این جنبش ادبی توجه ویژه ای به ادبیات شرک آلود یونانی و لاتین نشان می دادند. علاوه بر این ایشان درزمینه نقاشی یا مجسمه سازی، وسواس بسیاری در ترسیم جزئیات بدن انسان و پستی ها و برآمدگی های آن از خود نشان می دهند. درتاریخ هنر جنسن و همچنین تاریخ هنر هلن گاردنر به نکات جالبی اشاره شده: در قرون وسطی نوعی پرهیز وجود دارد از اینکه تصویر انسان به صورت صرف انسانی کشیده شود. تصاویر انسانی اصولا دراین دوره، دو بعدی و فاقد پرسپکتیو هستند و این را نباید ضعف نقاش دانست، این مسئله به نگاه نقاش برمی گردد. به عنوان مثال هنگامی که حضرت عیسی (ع) را ترسیم می کند، قصد ندارد تا آن را زمینی کند لذا هاله نوری هم به آن می افزاید. اما نقطه مقابل آن در رنسانس و در آثار هنرمندانی مانند رافائل، داوینچی و میکل آنژ، که توجه افراطی به تشریح جزء به جزء بدن انسان داشتند، دیده می شود.محمد منتظری
[ دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند ! چه ستمکار مردمی هستند ، این به ظاهر دوستداران بشر! دروغ می گویند، دروغ ، نمی فهمند؛ می فهمند و نمی خواهند؛ نمی توانند بخواهند. اگر ایمان نباشد ، زندگی تکیه گاه اش چه باشد؟ اگر عشق نباشد، زندگی را چه آتشی گرم کند؟ اگر نیایش نباشد ، زندگی را به چه کار شایسته یی صرف توان کرد؟ اگر انتظار مسیحی، امام قائمی، موعودی در دل نباشد، ماندن برای چیست؟ اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟ اگر دیداری نباشد، دیدن چه سود؟واگر بهشت نباشد ، صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد، بردباری در عطش، از بهر چه؟ ومن در شگفتم که آن ها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند، چگونه از انسان انتظار دارند تادر خلأ دم زند؟ ایمان چه دنیای زیبا وپر از عجایبی است ؟ این مذهبی ها یالا مذهب های معمول بازاری ، خیال می کنند که جهان دیگر، در جای دیگری است ! نه، جهان دیگر، درهمین جهان است . کوچه وبازارش درهمین کوچه بازارها، وشهرش در همین شهرها وباغ وآبادی وطوبی ورح وحور وپری وگل ومیوه وشیرو عسل اش ، در همین زمین ، همین شهر ودیار ودر میان همین خلق است ، ومن آن را می بینم ؛ درآن گام می نهم ، دم می زنم، با ساکنان اش سخن می گویم؛ عطر خوش و آسمان پاک وکوه ها وصحراها ورودها و درخت ها و پریان اش را، هرصبح و شام احساس می کنم . من اصلا" آن جا هم ساکن ام؛ آدرسی هم در آن جا دارم، و خانه یی و خانمانی و دوستان و آشنایانی و زندگی یی و کاری وسر گرمی یی و روزگاری وشادی هایی وآرزوهایی.....برگرفته از کتاب کویریات مرحوم شریعتی
[ شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
بچه خوبی بود. روی هم رفته ده دوازده سالی داشت اما قدش بلندتر از این نشان می داد. ظهرها که از مدرسه می آمدم، می دیدمش... من می رفتم آن طرف خیابان که با پول توجیبی هام، از دکه روزنامه فروشی پوستر فوتبالیست ها را بخرم و او جلوی همان دکه دو زانو نشسته بود و تندتند درس می خواند. آشنایی مان از یک روز بارانی شروع شد... من باز هم رفته بودم جلوی دکه روزنامه فروشی و داشتم عکس روزنامه ها را نگاه می کردم و او باز هم رو به روی دکه نشسته بود و داشت از روی کتاب فارسی نمی دانم سال چندم، مشق هایش را می نوشت... باران اولش نم نم می بارید... اما کم کم تند شد... عباس آقا از دکه آمد بیرون و هول هولکی روزنامه ها را جمع کرد... من هنوز همان جا ایستاده بودم، عباس آقا چپ چپ نگاهم کرد و گفت: برو بچه ... برو خونه ات... فردا بیا تماشا! راهم را کج کردم که بروم اما او هنوز همان جا نشسته بود... نگاهش کردم و گفتم: چرا توی خیابون درس می خونی؟ کتاب هایش را از روی زمین بلند کرد و نگاهش همان جا ماند... من هم نگاه کردم. زیر کتاب هایش یک ترازوی آبی رنگ و رو رفته بود و یک جعبه از همان آدامس موزی ها که هر وقت آقاجون می آمد خونه ما برایم می آورد. بغضم گرفته بود... یک لحظه به خودم گفتم: «اونم هم سن و سال خودته ولی...» دیگر فکرم را ادامه ندادم. دست هایم را آوردم جلو و گفتم میآیی با هم دوست بشیم؟ خندید و دستانش را آورد جلو... از آن روز به بعد دیگر من و سمیه بعد از مدرسه با هم بودیم... از دوستی مان خیلی نمی گذشت، اما با هم خیلی عیاق بودیم. او بعدازظهرها مدرسه می رفت و من هم صبح ها... یک روز که از مدرسه تعطیل شده بودم، با هم رفتیم لب جوی بزرگ خیابان نشستیم. من دست کردم توی کیفم و یک عکس از بچگی هایم نشانش دادم... او هم دست کرد توی جیب کتش و یک تکه پاره شده از روزنامه درآورد و نشانم داد... عکس بچگی هاش بود... از همان بچگی کار می کرد... می گفت: این عکسو روزنامه نمی دونم چی چی ازم گرفته... اون موقع خیلی کوچیک بودم و فقط فال می فروختم... و این تکه کاغذ تنها باقی مانده کودکی اش بود. گفتم: بده نگاش کنم... طوری نگاهم کرد و گفت «باشه» که یعنی خیلی مواظبش باشم. گفتم: بده خرابش نمی کنم به خدا... سمیه داشت تیکه روزنامه را می داد دستم که ... عباس آقا داد زد و گفت: عکس هنرپیشه هایی که می خواستی آوردم... نمی خوای؟ یک لحظه عکس سمیه یادم رفت.. از جوب پریدم اون طرف که عکس تیم ملی را ببینم... که یهو عکس سمیه افتاد توی آب و آب هم برد با خودش... سمیه حتی نگاهم هم نکرد... دوید دنبال تکه روزنامه ای که عکس توی آن بود. ولی قبل از اینکه... آب ببرد توی کانال سر چهار راه... حالا به من نگاه می کرد و من هم به او... هر دو آرام گریه می کردیم... عباس آقا گفت: خب حالا... گریه نداره... می برمت عکاسی بهتر شو بگیر... چی بود اون روزنامه پاره... عباس آقا نفهمید، چی شد، اما کودکی سمیه ازدست رفته بود...نیلوفر حیدری
[ جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
این چند که درآنی غنیمت می دار بگذشت و دگر آمدنی نیست تو را چقدر زود کوچک شدم از نوع بزرگش. و چقدر زود بزرگ شدم، بزرگ از نوع کوچکش. عزیزی می گفت مگر هر هفته باید بیایید اینجا و من برایتان سخنرانی کنم؟ یک بار هم خودت برای خودت سخنرانی کن! می خواهم درباره تاریخ بگویم... تاریخ زندگی و نه زنده گی یک انسان. تجسمش کن... نه اصلا بیا با هم می رویم به اولین ساعات دنیای خودمان. داشتم بازی می کردم که یک دفعه یکی دست و پایم را گرفت و از دنیای خودم کشیدم بیرون. نمی شناختمش، لباس سفید تنش کرده بود. خیلی لحظه سختی بود اما گذشت و من عادت کردم که دیگه در دنیای خودم نباشم. کمی گذشت و یکی از بزرگترها آمد تا در گوشم چیزی زمزمه کند هرچه فکر کردم نفهمیدم چه می گوید اما یادم آمد در عالم ذر که بودم خدا از من و بقیه پرسید: «الست بربکم؟: آیا من پروردگار شما نیستم؟» ما هم نوای «قالوا بلی: بله!» سردادیم. احساس کردم این آقا که دارد توی گوشم زمزمه می کند در مورد آن گفته من حرف می زند. کمی گذشت، یاد گرفتم راه بروم و حرف بزنم. هر وقت خوردم زمین کسی دلش به حالم سوخت و بلندم کرد اما گاهی که جلوی بعضی ها می خوردم زمین می گذاشتند که خودم بلند بشم هرچند دلشان می سوخت اما من باید خودم یاد می گرفتم. اطرافیان همین هایی بودند که هستند شاید بهتر و خوبتر چون آن موقع ها که من کوچک بودم آنها هم سنشان کمتر بود. کم کم یاد گرفتم در حرف هایم سیاست داشته باشم و گاهی برحسب نیاز زندگی خودم و دیگران به دروغ عزیز(!) متوسل بشم و واقعاً اگر دروغ نبود چه می شد. سال اول دبستان بود که یادمان دادند بخاطر جایزه و نمره درس بخوانیم تازه از آن بالاتر اینکه یاد می دادند که اگر خوب درس نخوانیم و نمره های بیست- بیست نیاوریم آدم خوبی نیستیم. در کلاس های بالاتر درس ریاضی داشتیم؛ همین درسی که معنای لغوی اش یعنی سختی. خیلی ها از ریاضی می ترسیدند ولی آنوقت ها هیچکس به ما یاد نداد با این سختی باید مبارزه کرد و نباید گفت ریاضی سخت است؛ فقط به ما یاد دادند هرکسی که ریاضی اش بهتر باشد باهوش تر است و این باهوشی یعنی خیلی از بقیه بچه ها بهتر است. پایه های بالاتر درس دینی هم داشتیم و به ما یاد دادند هرکه نمره بالاتری آورد، در نتیجه او دیندارتر است و این معیار یعنی اینکه او کلاسش بالاتر است و برتر از بقیه است! ولی کسی به ما یاد نداد که حتی اگر در این درس بیست هم بیاوریم بالاتر از ما هم هستند و کسی به ما نگفت این زندگی نامه هایی که از ائمه علیهم السلام می خوانید یعنی خیلی راه داریم تا برتر شویم و تنها یاد گرفتیم درس دینی یعنی تاریخ زندگانی چندتا آدم خوب که حالا هم نیستند و به ما چه ربطی دارد که... اصلاً ما باید دینی بیست شویم تا معدلمان بالا برود و از ما تعریف(!) کنند. ماه های رمضان که می آمد به خودمان می بالیدیم که ما هنوز به سن تکلیف نرسیده ایم ولی روزه می گیریم و چقدر از بقیه دوستانمان سرتریم. تاریخ هم داشتیم و باید نمره ما بالا می شد تا باز از برترین ها محسوب شویم و اگر بیست می آوردیم با تعاریف خود به ما تلقین می کردند که از کل تاریخ و جهان آدم خوبتر و برتری هستیم. کمی بزرگتر شدیم و دوران راهنمایی. احساس بزرگ شدن کردیم. و هرگاه کار خوبی کردیم باز احساس کردیم باید از ما تعریفی به عمل بیاید و اگر این کار به تعریف از ما ختم نمی شد یعنی کاری است بیهوده. دروغ گفتن و شوخی های زننده هم که چاشنی این احساس بزرگ شدن بود و مسخره کردن کوچکترهامان که آنها هیچ از زندگی نمی فهمند. حالا دیگر مسخره کردن و باکلاس بودن را کاملاً یاد گرفته بودیم و به دبیرستان رفتیم. و در آن حال بود که می گفتیم «زندگی شیرین می شود» چون کارهای خوب را در محضر عموم دوستان و معلم ها و آشنایان انجام می دادیم و کارهای بد را یواشکی. البته اینجا را نمی گویم که کم کم در این دوره انجام برخی کارهای بد هم شد عین حقیقت و آزادی. نماز خواندن شد عین برتری و دروغ گفتن شد عین سیاست و دانشمندانه تدبیر کردن در کارها. مدینه فاضله مان شد شهری که در آن همه آزادند و هرکار خوب و بدی که می خواهند انجام می دهند و کسی هم نمی گوید این کار را انجام بده و یا نده. دین برایمان شد بایدها و نبایدهایی که عالمان دینی از روی سختگیری هایشان به ما گفته اند انجام دهید. از قرآن همان خدای بخشنده را فهمیدیم که هر کار بد و خوبی بکنی او دوستت دارد و ای بابا دینداری دیگر چه صیغه ای است؟ خدا می بخشد. و الان در نوجوانی و جوانی مانده ایم که چه کنیم. خسته ایم. از دنیا، زمانه، زندگی و حتی از دست خودمان. گاهی هم جسارت می کنیم و از دست خدا هم خسته می شویم. کودکی از دست رفته. بله! از دست رفت. حداقل من تمام 11سال کودکی را از دست دادم و حتی این شش سال نوجوانی ام را و شما را هم نمی دانم چند سال از جوانی تان را. این کودکی قرار نبود از دست برود. در عالم ذر اگر اینگونه به من فهمانده می شد که بله را به این آسانی نمی گفتم؛ جبر که نبود عشق بود که بله را می گفت. کودکی ما که از دست رفت و هنوز به این نکته آگاه نشده ایم که او که از ما سؤال کرد و ما به خدا بودنش با عشق شهادت دادیم بهتر از ما می داند که باید چه کنیم و چه نکنیم، کجا برویم و کجا نرویم و چه بگوییم و چه نگوییم. افسوس و هزاران افسوس که دنیا و زندگی دروغینی که اطرافیان در کودکی برایمان ساختند، جوانی آنها و کودکی ما را نیز تباه کرد. اندیشیدن به این کودکی مقدمه ایست تا حواسمان باشد نوجوانی و جوانی مان... کاش یادمان نرود تنها او که در زمین خوردن ما در کودکی دلش سوخت اما دستمان را نگرفت هم اوست که در ناباوری به ما یاد داد باید بزرگ شد و به انتظار ننشست تا دیگری زندگی مان را بسازد. کودکی از دست رفته یعنی عبرت. یعنی تا همین الانش هم خیلی از کارهایمان برای دیگران بود، برای نمره بود برای احسنت و آفرین و جایزه بود... عبرت کودکی از دست رفته، یعنی خدا عشق است و دین، دانه های دل سفره عاشقی ... راستی تا به حال به این فکر کردیم که از وقتی جسم مان دارد روزبه روز بزرگ تر می شود، روحمان چقدر کوچکتر می شود؟ روز اول که ما را آن پرستار دوست داشتنی از دنیای خودمان بیرون آورد آیا بلد بودیم دروغ بگوییم؟ فاطمه گودرزی
[ پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
چقدر سخت می شود وقتی قرار باشد که از چیزی بنویسم که دوستش دارم و آن وقت از هرچه اش هم که بخواهم بنویسم همه دلم فرو بریزد که مبادا دست بر روی همان چیزی بگذارم که اغیار هم به آن پرداخته اند... و همین خیالات است که حتماً پاگیر دست دلم می شود و سررشته همه خیالاتم را بهم می ریزد... و باز هم حتماً گستاخی همین دست دلم است که بی خیال پرداختن های دیگران و تکراری شدن خیالاتم می شود که اصلا این معشوقه پر از رنگ عزیز! خیلی از صفایش را به عابران هر روزه روزهایش دارد که صد سال دیگر هم که بگذرد هر وقت که بیاید آدم را به یاد روزهایی می اندازد که عابر شال و کلاه کرده ای که فارغ از دغدغه های «چه خواهد شد؟» راهی مدرسه می شده است و من هم یکی از همین عابران... و حالا چه دلهره ای از تکراری شدن حرف هایم می توانم داشته باشم آن هم از گفتن روزهای طلایی ای که به بوی مدرسه، رنگارنگ برگ هایی که می ریزند، دسته انارهایی که برروی هم چیده می شوند و چند تای شان هم که دانه های خونی شان را برای نوازش چشم های خریداران نمایان می کنند، بوی باقالی و گل پر، نم نم باران های گاه و بی گاه و غروب هایی که هی می آیند و می روند و هی هم متهم به دل گیری می شوند و... تعریف شده است و باز هم حکایت همه این هایی که هر سال با خالی شدن شاخه های درختان می آیند و با سفید شدن شان هم می روند و البته چشم های همه ای هم که ناظر همین ها هستند دیگر! اگر چه با همه این که این فصل عاشقانه را خیلی های دیگر هم هستند که دوستش دارند؛ گاهی وقت ها هم می شود که پاییزی فقط برای دل آدم شود؛ مثلا وقتی که پاییز از بوی پرتقال و نارنگی پر می شود من همه اش دلم سلمان هراتی خواندنش گل می کند که به قول قیصر امین پور «سلمان که از تنکابن می آمد بوی پرتقال می داد و همیشه پرتقال و نارنگی سوغاتیش بود...» و حالا امسال که دیگر بوی هجرت قیصر را هم با خودش می آورد یا پاییز سرخی که یعنی شروع روزهایی به قدمت هشت سال مقدس و این نه سرما و نه گرمای مطبوع را شاید حالا تنها مسجد جامع و آن گنبد ویرانه اش، خیلی خوب به یاد بیاورد و مگر می شود که از خرمشهر اسم آورد و از بهروز مرادی یاد نکرد و البته که قرار نیست که از همه آن چیزهایی که پاییز فقط برای من می آورد گفته شود که فقط کافیست تو هم دفتر دلت را فراتر از ریزش برگ ها و غروب های دل گیر معروف به عاشقانه اش باز کنی و آن وقت ببینی که چه کیفی می دهد که در غروب یک جمعه پاییزی یک اناری را برداری و به امید یافتن آن تک دانه بهشتی، طعم ترش و شیرین دانه هایش را زیر دندان دل گرفته گی ات مزه مزه کنی... تازه در هر غروبی که فراغ بالی از مشغله های هر روزه دست بدهد فکرش را بکن؛ قدم زدن چه قدر می چسبد در تاریک و روشن خورشیدمایل تابیده به زمینی که حالا پر از انارستان شده است و چه خوب که هنوز از یادم نرفته است؛ پاییزی را که بوی سهراب را هم می آورد... «من اناری را می کنم دانه به دل می گویم؛ کاشکی این مردم دانه های دل شان پیدا بود...» ... و راستی حالا که دانه های دل من را دیدی؛ پاییز تو دانه هایش کجای دلت پنهان شده اند؟! لیلا سادات باقری
[ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک