دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

دیدمت و دویدم. دویدم تا روبریت، و ایستادم. نگاهم کردی و من زل زدم به چشم هایت. خواستم لبخند بزنم به چشم هایت. پیش دستی کردی، دستت را بالا آوردی و مرا نشان دادی. قهقه زدی. مسخره ام کردی. شکستم، خرد شدم و رفتم.
¤¤¤
دیدمت، ایستادم. جلو نیامدم، ترسیدم مسخره ام کنی. هق هق می کردی. از شانه هایت فهمیدم. بالا و پایین می رفتند. صورتت را پوشانده بودی. مرا نمی دیدی. آمدم کنارت. آرام نگاهت کردم، و اشک ریختم. آرام و بی صدا. سنگینی نگاهم را حس کردی. سرت را بالا آوردی. نگاهم کردی. آرام گفتیاز قه قه به هق هق رسیدملبخند زدم. دستت را گرفتم. به چشم هایت زل زدم. خندیدی.
¤¤¤
با هم دوستیم. چند سال است. اما هنوز نگفتم بار اول، یک «ه» و «ببخش» جا انداخته بودی. «از قهقه به هق هق رسیدم ، ببخش
محمد حیدری. 16 ساله. قم
[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

در خیابان کسانی هستند
که به آدم نگرانی تعارف می کنند
اما من
که دغدغه خوشبختی ام نیست
به شادی این خوشبخت های کوچک می خندم
پس می آیم با زنبیل هایی از ترانه و آویشن
ومردانی را سلام می دهم
که تو را در تنفس خود دارند
و یک لبخند تو را
به هزار بار عافیت محض
ترجیح می دهند
کسانی که از هم می پرسند
«چگونه هنوز هم زنده ایم؟»
نشاط سرودهایم را حفظ می کنم
و ترانه هایم را از زیبایی می آکنم
و با تمام حنجره های صبور
آواز می خوانم
نشاط سرودهایم را حفظ می کنم
میان آفتاب و مردم راه  می روم
و ترانه هایم را  که از امید سرشارند
در جیبشان می ریزم
در سبدهای خالیشان
در دلشان
و دفتر لبخندهایم را
با  مردم کوچه و خیابان
ورق می زنم
با کودکان امسال
مردان سال های دیگر
که منشور تحقق آفتاب را
در سرانگشتان خویش دارند
کودکانی روشن
کودکانی از پشت آفتاب
از صلب سخاوتمند بهار
کودکانی که هر پنجشنبه عصر
در بهشت شهیدان
آینده وطنم را به شور می نشینند
کودکانی که مسیر بهار را تعیین می کنند
نشاط سرودهایم را حفظ می کنم
و ترانه هایم را از آب و آفتاب می آکنم
برای بهاری که هست
برای بهاران در راه
نشاط سرودهایم را حفظ می کنم
و با تمام حنجره های تشنه
فریاد می زنم:
تحقق آفتاب حتمی است
پرندگان می آیند
[ پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

انگار دلشوره داشت، او خود در خطبه ای که بعد از آن ماجرا خواند به این دلشوره اشاره کرددقایقی قبل گفته بود آنان که رفته اند بازگردند و آنها که هستند برجای بمانند تا جماعتی که در راهند نیز برسند. برکه ای بود بیرون مکه و رسول خدا(ص) از آخرین سفر حج بازمی گشت. واقعه عظیمی در راه بود. جماعت که به سامان آمدند، پیامبرخدا(ص) بر منبری از  جهاز  شتران فراز آمد و از خبری که تازه از جانب خدا رسیده بود خبر داد. خبری که به قول خدا، اگر از آن خبر نمی داد، رسالتش را انجام نداده بود. خبر اول دنیا، نه فقط برای آن روز، که برای  همه روزها...« فرشته وحی از جانب خدا مرا فرمان داد مردم را خبر دهم که علی بن ابیطالب، برادر، جانشین و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند نسبت هارون به موسی است. با این تفاوت که نبوت به من ختم می شود و پس از من پیامبری نخواهد بود

در کلام خدا مژده دیگری هم بود«... امروز کافران از دست اندازی به دین شما مأیوس شدند، امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد»،  پس اسلام بدون امامت علی، نه کامل است و نه تمام و نه مورد رضای خدای سبحان


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن  گروه گروه تسلیم می شدند من دوستم علی ناهیدی  از یک هفته قبل  از عملیات با هم حرف نمی زدیم  شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد .ما سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس  دعوایمان شد! من استقلالی بودم وعلی پرسپولیسی  یک هفته قبل از عملیات درسنگر طبق معمول داشتیم باهم کرکری می خواندیم از تیم های مورد علاقه مان حمایت می کردیم  که بحث جدی شد علی زد به پروین ویک نفس گفت –شیش،شیش،شیش تای هاش! منظور او از حرف، یاد آوری بازی بود که پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود ومن هم کم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد وبیراه گفتم بعد هم قهر کردیم و سروسنگین شدیم .....

حالا دلم پیش علی مانده بود از شب قبل و پس از شروع عملیات دیگر علی را ندیده بودم دلم هزار راه رفته بود هی فکر می کردم نکند علی شهید یا اسیر شده باشدو نکند بد جوری مجروح شده باشد ای خـــدا اگه چیزیش  شده باشد من جواب ننه باباش رو چی بدم دیگه داشتم رسما" گریه می کردم  که از سنگر آمدم بیرون واشک هایم را پاک کردم  بک هو شنیدم  عده ای با لهجه فارسی دار شعار میدن که" پرسپولیس هورا استقلال سوراخ" سرم چرخاندم به طرف صدا باورم نمی شد ده ها اسیر عراقی پا برهنه وشعار گویان به طرف مان  می آمدند پیشاپیش آنان علی سوار بر شانه های یک درجه دار سبیل کلفت عراقی بود ویک پرچم سرخ را تکان می داد وعراقی ها هم با دستور او شعار می دادند..پرسپولیس هورا ، استقلال سوراخ! باور کنید بار اول و آخر در عمرم بود که به این شعار ، خیلی از ته دل خندیدم وشاد شدم دویدم به استقبال علی با دیدن من از قلمدوش درجه دار عراقی پرید پایین و بغلم کرد تند تند صورتش را بوسیدم علی هم صورتم را بوسید و خنده کنان گفت میبینی حتی عراقی ها هم طرف دار پرسپولیس هستند! هردو غش غش خندیدیم  عراقی ها هم که نمی دانستند دارند چه شعاری می دهند با ترس ولرز همچنان فریاد می زدند : پرسپولیس هورا ، استقلال سوراخ!.....

[ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

زنده بودن، سرودن بهانه

هرچه جز باتو بودن بهـــانه

 

ذکر نام تو یعنی تنفس

عــاشقانه ســـرودن بهـــانه

 

خواب یعنی تو را خـــواب دیدن

پلک بستن- گشــــودن بهــــانه

 

گریه هم مثل بـــاران ضـــروری است

غصه از دل زدودن بهـــــانه

 

دم به دم فال حافظ گرفـــــتن

بخت آزمــــودن بهــــانه

 

شعر دعوی ،ســــرودن دروغین

زندگی عذر،بـــودن بهــــانــــه

 

شادروان قیصر امین پور

[ یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
بچه که بودم، دوست داشتم بزرگ شوم. می خواستم وقتی می روم میهمانی؛ مثل بزرگترها تعارفم بکنند و من هم بروم یک گوشه بنشینم تا برایم میوه بیاورند و کسی نگوید: «دست به چاقو نزن، جیزه
خیلی زود بزرگ شدم، یعنی خودم را بزرگ کردم. وقتی همه بچه ها با هم بازی می کردند، من می نشستم یک گوشه و منتظر می ماندم تا چای و میوه ام را بیاورند تا خودم آن ها را پوست بکنم.
همیشه دوست داشتم از خودم بزرگ تر باشم، بیش تر بفهمم و به همه جا سرک بکشم. هرچند خیلی وقت ها به ضررم تمام شد اما خب، تجربه جدیدی بود و شاید سودمند.
بزرگ بودن خوب نبود. بچه که بودم، دلم نمی خواست هیچ موقع دروغ بگویم، اما چون بزرگ شده بودم، دروغ گفتم. نمازی که در بچگی هایم همیشه به جماعت خوانده می شد، کم کم قضا شد و خیلی کارهای دیگر که حتی فکرش را هم نمی کردم.
هر سال که یک عدد به شماره سنم اضافه شد، در ظاهر اتفاق خاصی نیفتاده بود، یک سال بزرگ تر شده بودم و یک سال به هدف هایم نزدیکتر. اما خیلی چیزها فرق می کرد، کارهایی که یک سال پیش از انجام دادنشان می ترسیدم امسال خیلی راحت انجام شان می دادم و این اصلا خوب نبود و البته خیلی کارهایی که خوب بود را امسال دیگر انجام نمی دادم، بزرگ شده بودم و این کارها برای بچه ها بود.
نمی خواهم بزرگ بشوم، دوست دارم همین که هستم بمانم تا لااقل از این بدتر نشوم. می ترسم از روزی که 6ام، 7 بشود.
محمد حیدری- 16 ساله- قم
[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

حکایت آن مقروض که دیوانگی نمودی

طلبکاری، مقروض به خود را دیوانه یافتی.
او را پرسیدی: «آیا چو مرا در رسیدی خود دیوانه نمایاندی یا که به واقع به دیوانگی آمدی؟»
مقروض گفتا:«همچو منی مقروض، اگر گویدی دیوانه نیم؛ دیوانگی نموده است و اگر گوید دیوانه ام، که دیوانه نداند دیوانه است! حال تو گو که من مفلوک چه پاسخت گویمی؟!» چون صاحب قلمی را طعنه زدندی...
طعنه زنی صاحب قلمی را گفتی: «کتابت را از آخر به اول خواندمی، حظ وافر بردمی
صاحب قلم گفتی:«به نمودی که صحاف ناشی، برگ اول تا آخر را از آخر به اول چیده استی».
حکایت آن ابله که به مکتب درشدی
ابلهی را دیدندی هر روز به مکتب می شدی، روزی فضولی وی را به تمسخر پرسیدی:«تا به اکنون در مکتب چه آموختی؟»
ابله گفتا: چه گرانتر زین که دانستمی فاصله میان آنچه من ندانمی و آنچه دیگران دانندی، تنها یک فرسخ از منزلم تا مکتب استی.
ابله ای که امر به وصله کردی
ابلهی، گیوه به کفاش سپردی و گفتی:«گیوه ام را وصله ای ساز».
کفاش متعجب گفتا:«اما گیوه را خللی نیستی
ابله گفتا:«وصله ای ساز که شاید خللی شدی
حکایت آن شاگرد و آن اوستاد
اوستادی شاگردش را پرسیدی:«بلندترین قله کدام استی؟»
شاگرد بگفتا:«قله ی قرض های پدرم که هر چه از آن بالا روی، نوکش نبینی
خبری بهر آن سمرقندی
مردی از سمرقند را خبر آورند که بادی بوزیدی وسیلی بشدی و خانه ات خراب بکردی!
مرد به نرمی گفتا: آن خانه که به بادی بلرزیدی و به سیلی فرو شدی؛ همان به که مرا نباشدی که معلوم نبودی که امروز گر بدان بودمی، حالا چه بودمی! حکایت فرومایه ای که از چهار پایی پاسخی بشنیدی
فرو مایه ای چهار پایی را پرسیدی:«کدام یک از مادوتن با فضل استی؟»
چهار پا گفتا «من»،
که من بارگران بردوش تاب نیاورمی و توبار جهالت بر دوش داری و آسان تاب اش آوری...    پژمان کریمی

[ پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

رئالیسم یعنی واقع نمایی و واقع نمایی ادبی به موضوع و شیوه بیان یک اثر ادبی اطلاق می شود. اما رئالیسم به عنوان یک مکتب ادبی، نهضتی بوده است که از اواسط قرن نوزدهم در اعتراض به مکتب رمانتیک در فرانسه و انگلیس و آمریکا پدید آمد. در فرانسه بالزاک، در انگلستان جرج الیوت، و در آمریکا ویلیام دین هاولز با آثار خود این مکتب ادبی را بنا نهادند.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

من عروسکی دارم که از کودکی تا به حال همراهم بوده

هر شب با من خوابیده

و هر صبح با من بیدار شده

او هم مثل من در این چندسال خیلی تغییر کرده

وقتی خریدمش از سرزمین تو آمده بود

تو فرستاده بودی تا با لبخندش مرا گول بزند

تا من نقش او را بازی کنم

اما من او نشدم

من مادر او شدم

و خودم تربیتش کردم

وقتی خریدمش نامش باربی بود

حالا میناست

حالا هر وقت می خواهم به گردش بروم

روسریش را سرش می کند و با من می آید

آخر ما با هم خیلی جاها می رویم: پارک، سینما، رستوران، مسجد

سالی یکبار هم به راه پیمایی می رویم

هرچند او صدایش مثل من بلند نیست

اما او هم مثل من فریاد می زند:

مرگ بر آمریکا

درود بر فلسطین

¤¤¤

تو که خجالت نکشیدی از بچه های شیلی، کوبا، ویتنام، عراق، افغانستان، لبنان، ایران، غزه!

از خودت خجالت بکش که بازیچه  کودکان شده ای!

از این که حتی عروسک من هم به تو به چشم بازیچه ای نگاه می کند!

که باید با تو بازی کرد. تو را شکست و دور انداخت!

از اینکه با کفش هایی که خودت برایم ساخته ای

هر صبح ستاره های پرچمت را دم در مدرسه

یکی یکی زیر پایم له می کنم

و آنها دارند یکی یکی کم رنگ می شوند

و کم کم ناپدید!

راحیل دژاکام.16 ساله.تهران

[ چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

روز امتحان بزرگ فرا رسید، امتحانی که تنها ابرمردی چون خلیل خدا می توانست در آن سربلند باشد، به راستی آیا برای انسان امتحانی بزرگتر از هدیه کردن نوردیده هست؟

همانگونه که آسمان و زمین مانند همیشه نبودند، چاقو نیز مانند همیشه بران نبود، نمی برید، ابراهیم عصبانی بود، چرا که فرمان خدا به تعویق افتاده بود. منی دلگیر و ساکت بود، شاید او هم غمگین بود از یاد فراغ اسماعیل، مانند ابراهیم که هم اکنون دلتنگ فرزند بود و گویی چاقو نیز سکوت را پیشه کرده بود و بر گلوی نازک اسماعیل کارگر نبود. ابراهیم چاقو را به دل سنگ زد و چاقو آن را شکافت، غیرممکن است. آه ابلیس مانند همیشه به قولش با پروردگار عمل کرد، تا در همه جا و در هر مکانی در کمین انسان، اشرف مخلوقات باشد، حتی در کمین ابراهیم خلیل الله و همچون همیشه تاریخ وسوسه انگیز سخن گفت، اما این مرد نبی خداست و دلش مأمنی است از نور ایمان به پروردگارش و ابراهیم دلش را چون خورشیدی قرار داد در مقابل وسوسه های تاریک شیطان و با هفت سنگ ابلیس را بدرقه کرد، به ناگاه وحی رسید...

آری ابراهیم سربلند شده بود، در روز بزرگ امتحان!

[ سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

پاهایم می آورند مرا به سوی تو تا حرفی را که بر لبانم یخ بسته به تو بگویم. اما همین که تو را می بینم، همین که چشم در چشم من می شوی و ذهن ام را پر از تردید می کنی، پشیمان می شوم. ازخودم می پرسم: «چرا آمدم؟» افسوس که دیر است. تو باز هم مرا دیدی و باز هم حس می کنی که برنده شده ای. باز هم توانستی کاری کنی که قلبم حرف عقلم را رد کند و دنبالت بیایم. لحظه ای پشیمانی باز هم عقلم طعنه می زند که بیهوده دنبال ات آمدم. با خودم همیشه تصمیم می گیرم که هیچوقت دنبال ات نیایم. با خودم عهد می بندم اما... گاهی اوقات من به دنبال ات نمی یایم ولی زندگی بازی عجیبی است که باز هم مرا رو به روی تو قرار می دهد؛ بی آنکه بخواهم!

از خودم می پرسم: «چرا دوستت دارم؟» احساس من در برابر این سؤال فقط بلد است سکوت کند. باور کن خودم هم نمی دانم چرا این حس متولد شد. گاهی اوقات به خودم می گویم: «نکند روزی برسد که بود و نبودت برایم فرقی نکند؟»

سعی می کنم آن روز را تصور کنم ولی احساس می کنم تکه ای از خودم را آن روز بی شک گم خواهم کرد! گاهی اوقات به نبودنت فکر می کنم و گریه ام می گیرد. به خودم تلنگر می زنم که با فکر نبودنت گریه ام می گیرد ولی اگر یک روز نباشی... نه، قبول اش برایم خیلی سخت است. همان چند روز که نیستی برایم کافی است. همان چند روز که جای خالی ات را کسی پر نمی کند به لبخندها و نگاههایت فکر می کنم. به اینکه اگر برای این حس دوست داشتنی، تو را نداشتم، چه کسی را داشتم؟ نه، هیچکس جای تو را نمی گیرد و من در تمام این چند روز کسی را به جای ات به قلبم راه نمی دهم. تا وقتی تو هستی چرا دیگران؟! همین چند روز بی تو را با خیال خودت سر می کنم و ازاینکه تو را برای دوست داشتن دارم، احساس خوبی پیدا می کنم. حتی روزهایی هم که برایت گریه می کنم اشک هایم طعم خوبی دارند!

[ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

در این دنیا که سکوت بلندترین فریاد آن است، من همچنان در تکاپوی جرعه ای محبت به دنبال قطره ای آرامشم. نمی دانم چگونه به آنها برسم. حس می کنم هیچ وقت طعمش را نچشیده ام، حس می کنم هیچ گاه لمسش نکرده ام. چرا دنیا اینگونه شده است که برای چشیدن جرعه ای محبت نباید به تمنای بعضی از این انسانها که قلبشان همانند قلب مترسک از سنگ است بیفتیم؟ چه کنم؟ آه ای خدای من! تو که مهربانی! تو که پادشاه مهربانی و محبتی! نمی دانم چگونه بوده چگونه هست و چگونه خواهد شد فقط می دانم که تشنه ام و چشمه محبتی نمی یابم تا از آن بنوشم و سیراب شوم. روزگار باید همان روزگاری باشد که بوده همان روزگاری که آسمان با تمام مهر و محبتش ستاره ها را در آن سردی شب در آغوش گرمش می فشرد روزگاری  که باد با نسیمی ملایم و دلنشین زلف های بید مجنون را در پشت باغ متروکه ای با احتیاط شانه می زد تا مبادا با صدای آه کشیدنش شاپرک هایی که زیر سایه اش لانه دارند خوابشان آشفته شود همان روزگاری که با تمام ظلمتش، با روزنه های سفید و پرنور، بیانگر امید دردل تاریکی بود شاید هم بخاطر همین است که فراموش شده است. چشمانم  را لحظه ای می بندم .حس می کنم همانند قطره ای باران از ابری رها شده ام و لحظه شماری می کنم تا کی به آن اقیانوس که رنگ آبی اش نشانه ای از آرامش ابدی دارد فرود آیم و...

ندا پگرگ 16 سالهتهران

[ یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

حوصله ام بی نهایت سررفته بود. رفتم توی حیاط دور و برم را نگاه کردم؛ چشمم به انباری افتاد. با خودم گفتم: برم توی انباری گشت و گذاری بکنم. داشتم به گرد و غبارها و تارعنکبوت ها نگاه می کردم تا ا ینکه چشمم به عکس خودم و پدرم که در یک قاب چوبی کهنه جا خوش کرده بود افتاد. نگاهم را چرخاندم، آه... بادبادک هایمان که آن ها را با پدرم درست کرده بودیم، بغضم گرفت، یاد آن روزهای خوب با پدرم افتادم.

پدر من یک رزمنده شجاع بود. او در هفتمین سال جنگ دفاع مقدس به شهادت رسید. الان پانزده سال از آن موقع می گذرد، پدرم قبل از آنکه برود برای من و خودش دو بادبادک درست کرد، ما همه کارهای بادبادک ها را کردیم اما پدرم دیگر وقت نداشت باید می رفت. او وقت رفتن گفت: «خودم می آیم و گوشواره هایشان را درست می کنم »به همین دلیل گوشواره های بادبادک ها ناتمام ماند و بعد از آن هم پدرم دیگر نیامد.

تصمیم گرفتم که گوشواره هایشان را درست کنم چسب، قیچی، کاغذ رنگی را آوردم. شروع کردم به گوشواره درست کردن اما هرچه گوشواره ها را به هم می چسباندم ازهم وا می شدند. هردفعه از دفعه بعد چسب را بیشتر می ریختم اما هیچ فایده ای نداشت. با خودم گفتم: «آیا ممکن است که این بادبادک ها هم انتظار چیزی را بکشند؛ شاید ممکن است انتظار این را بکشند که پدرم بیاید و گوشواره هایشان را درست کند »و پس از آن، آن ها را زیر همان قاب چوبی در انباری گذاشتم شاید انتظار کشیدن برایشان بهتر از پروازباشد...!

حدیث بیت الامانی. 14ساله تهران

[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

آنها نقشه کشتن دانشجویان را کشیده بودند از آن روز یعنى آذر نه سال مى گذرد ولى وقایع آن روز چنان در نظرم مجسم است که گویى همه را به چشم مى بینم؛ صداى رگبار مسلسل در گوشم طنین مى اندازد، سکوت موحش بعد از رگبار بدنم را مى لرزاند، آه بلند و ناله جانگداز مجروحین را در میان این سکوت دردناک مى شنوم، دانشکده فنى خون آلود را در آن روز و روزهاى بعد به راى العین مى بینم. آن روز ساکت ترین روزها بود و چون شواهد و آثار احتمال وقوع حادثه اى را نشان مى داد، دانشجویان بى اندازه آرام و هوشیار بودند که به هیچ وجه بهانه اى به دست کودتاچیان حادثه ساز ندهند. پس چرا و چگونه دانشگاه گلوله باران شد؟ و چطور سه نفر از بهترین دوستان ما، بزرگ نیا، قندچى و رضوى به شهادت رسیدند؟ اعمال خائنانه دولت کودتا هر روز بر بغض و کینه مردم مى افزود و بر آتش خشم و غضب آنان دامن مى زد. از اوایل آذر تظاهراتى که در گوشه و کنار به وقوع مى پیوست وسعت گرفت و در بازار و دانشگاه عده اى دستگیر شدند.  مجددا تظاهرات بى سابقه اى در دانشگاه و بازار صورت گرفت. در دانشکده هاى پزشکی، حقوق و علوم، دندانپزشکی، تظاهرات موضعى بود و جلوى هر دانشکده مستقلا انجام مى گرفت و سرانجام با یورش سربازان خاتمه مى یافت و عده اى دستگیر شدند. در بازار نیز همزمان با تظاهرات دانشجویان، مردم دست به اعتصاب زده شروع به تظاهرات کردند و عده اى به وسیله مأمورین نظامى گرفتار شدند. ضمنا در آبان اعلام شده بود که نیکسون معاون رئیس جمهور آمریکا از طرف آیزنهاور به ایران مى آید. نیکسون به ایران مى آمد تا نتایج «پیروزى سیاسى امیدبخشى که در ایران نصیب قواى طرفدار تثبیت اوضاع و قواى آزادى شده است» (نقل از نطق آیزنهاور در کنگره آمریکا بعد از کودتاى مرداد) را ببینید. دانشجویان مبارز دانشگاه نیز تصمیم گرفتند که هنگام ورود نیکسون، ضمن دموستراسیون عظیمی، نفرت و انزجار خود را به دستگاه کودتا و طرفدارى خود را از دکتر مصدق نشان دهند. تظاهرات بر علیه افتتاح مجدد سفارت و اظهار تنفر به دادگاه «حکیم فرموده» همه جا به چشم مى خورد و وقوع تظاهرات هنگام ورود نیکسون حتمى مى نمود. ولى این تظاهرات براى دولتیان خیلى گران تمام مى شد زیرا تار و پود وجود آنها بستگى به کمک سرشار آمریکا داشت. این بود که دستگاه براى خفه کردن مردم و جلوگیرى از تظاهرات از ارتکاب هیچ جنایتى ابا نداشت. روز 16آذر یکى از دربانان دانشگاه شنیده بود که تلفنى به یکى از افسران گارد دانشگاه دستور مى رسد که «باید دانشجویى را شقه کرد و جلوى در بزرگ دانشگاه آویخت که عبرت همه شود و هنگام ورود نیکسون صداها خفه گردد و جنبنده اى نجنبد...» دولت بغض و کینه شدیدى به دانشگاه داشت زیرا دانشجویان پرچمدار مبارزات ملى بوده و با فعالیت مداوم و مؤثر خود هیئت حاکمه را به خطر نسبى و سقوط تهدید مى کردند. دولت با خراب کردن سقف بازار و غارت اموال رهبران آن، بازاریان را کم و بیش مجبور به سکوت کرد ولى دانشگاه همچنان خارى در چشم دستگاه مى خلید و دست از مبارزه برنمى داشت و دستگاه همچون درنده خونخوارى به کمین نشسته دندان تیز کرده بود که از دانشجویان مبارزه دانشگاه انتقام بگیرد. انتقامى که عبرت همگان گردد. این بود که به خاطر انتقام از دانشجویان و بهانه تظاهرات بر علیه تجدید رابطه با انگلستان و براى جلوگیرى از تظاهرات در برابر نیکسون جنایت بزرگ هیئت حاکمه ایران در صبح روز دوشنبه شانزده آذر ماه در صحن مقدس دانشگاه به وقوع پیوست. صبح شانزدهم آذر هنگام ورود به دانشگاه، دانشجویان متوجه تجهیزات فوق العاده سربازان و اوضاع غیرعادى اطراف دانشگاه شده وقوع حادثه اى را پیش بینى مى کردند. نقشه پلید هیئت حاکمه بر همه واضح بود و دانشجویان حتى الامکان سعى مى کردند که به هیچ وجه بهانه اى دست بهانه جویان ندهند. از این رو دانشجویان با کمال خونسردى و احتیاط به کلاس ها رفتند و سربازان به راهنمایى عده اى کارآگاه به راه افتادند. صبح موقعى که دانشجویان در کلاس ها بودند، چندین نفر از سربازان دسته «جانباز» به معیت عده زیادى سرباز معمولى رهسپار دانشکده فنى شدند. ما در کلاس دوم دانشکده فنی، مشغول درس بودیم. آقاى مهندس شمس استاد نقشه بردارى تدریس مى کرد. صداى چکمه سربازان از راهروى پشت در به گوش مى رسید. اضطراب و ناراحتى بر همه مستولى شده بود و کسى به درس توجه نمى کرد. در این هنگام پیش خدمت دانشکده مخفیانه وارد کلاس ....


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

فرق بین کودک وار و کودکانه را به خاطر داشته باش:

 

کودک وار بودن فرزانه بودن است٬ کودکانه بودن فرزانه بودن نیست.

 

کودکانه بودن یعنی نابالغ بودن٬ که به اصلاح٬ رشد و بلوغ بسیاری نیاز دارد.

 

برگرفته از کتاب الماس های اشو

[ پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

خروار

    

        خروار

 

 

                   خواندیم

 

 

بار گران اسفار

برپشت مـــا قطــار قطـــار آوار

 

 

اما تمام عمر

درانتظــــار یک دم عیســی وار

                                مــانـــــدیـــم.

 

شادروان قیصر امین پور

 

[ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دنبال جسدش همه ی جزیرهای اطراف را گشتیم تا نزدیکی امارات هم رفتیم پیدا نشد.

خودش هم می گفت:

"خوبی دریا به اینه که نشونی از آدم نمی مونه"

,
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

اینجا، چشم ها همه به گودى نشسته و رنگ ها پریده است. زینب 4ساله سر بر زانوى مادر نهاده و خیره به او مى نگرد، درد مى کشد، دلش آشوب است، نوک انگشتانش گزگز مى کند، اما رمق ناله کردن ندارد. چند دقیقه بعد، از نفس مى افتد و بى صدا مى میرد. مادر بوسه اى خیس بر گونه زینب 4ساله مى نشاند، بى تاب است، فریاد مى کشد... پدر، از این که کارى از دستش برنمى آید خجالت مى کشد، آرام اشک مى ریزد. خواهر و برادر 7 و 9ساله زینب که با همه کوچکى مى دانستند باید بغض خود را در گلو بریزند، حالا که کار از کار گذشته، با صداى بلند گریه مى کنند... طفلکى ها نمى دانند و شاید مى دانند و به روى خود نمى آورند که چند روز دیگر نوبت آنهاست... زینب 4ساله تنها کودک این ماجرا نیست، اینجا، همه کودکان، سرنوشتى مشابه دارند، «کار پژمردگى یک گل نیست، جنگلى مى سوزد»... اینجا، شب ها هیچ چراغى روشن نیست، شب که از راه مى رسد، تاریکى همه جا را فرا مى گیرد. تنها روشنایى شب، آتش بمباران شبانه و هر از چندگاه دشمنان در آن سوى این منطقه است. اینجا بیمارستان هست، بیمار هم، اما از دارو خبرى نیست. اینجا بیمارستان با خانه و کوچه و خیابان یکى است... همه جا بیمارستان است و همه با مرگ دست به گریبانند. بیمارها، اما، فقط زودتر مى میرند. زودتر از بقیه که به تدریج از گرسنگى و سرما بیمار مى شوند و اگر با ترکش خمپاره و توپ به شهادت نرسند، از گرسنگى و سرما و ده ها سختى طاقت فرساى دیگر طاقت از دست مى دهند و جان مى سپارند... اینجا آبى براى آشامیدن نیست، آبها آلوده اند و بیمارى زا، اجاقى روشن نیست، غذایى به هم نمى رسد، آخرین ذخیره آرد، چند هفته قبل مصرف شده و... یک خبرنگار اروپایى که با نام مستعار به کیهان ایمیل زده بود- آزادى بیان غرب را ببینید!- نوشته بود؛ «چند ماهى است که در عکس هاى مخابره شده از این منطقه هیچ لبخندى بر لب ساکنان آن دیده نمى شود...» اینجا، «شعب ابیطالب» نیست، آنجا که مشرکان در صدر اسلام، مسلمانان را به محاصره کشیده بودند. اینجا نوار غزه است، در غرب فلسطین اشغالى با 1.5 میلیون جمعیت. این بار هم محاصره شدگان همان زنان و مردان و کودکان مسلمانند و محاصره کنندگان، علاوه بر یهود بنى قریضه، سران مشرک برخى از کشورهاى عربى نیز هستند. آنان برخلاف صدر اسلام، به مسلمان بودن تظاهر مى کنند و باز هم برخلاف آن هنگام که خودشان بودند، این دفعه،  به نوکرى یهود درآمده اند. گناه مردم غزه آن است که على رغم فشار آمریکایى ها و صهیونیست ها به جنبش حماس رأى داده اند، جنبشى که رژیم صهیونیستى را به رسمیت نمى شناسد و تنها راه مقابله با اشغال سرزمین فلسطین را مقاومت مسلحانه مى داند. نوار غزه با 360 کیلومترمربع در غرب فلسطین اشغالى قرار دارد و تمامى 1.5 میلیون جمعیت آن فلسطینى هستند. نوار غزه از شمال به فلسطین اشغالى از جنوب غربى به مصر و از غرب به دریاى مدیترانه محدود است. این منطقه که به علت مقاومت مردم آن مورد خشم و کینه شدید صهیونیست هاست از نوامبر 2005- آذرماه 1384- براساس یک توافقنامه با عنوان توافقنامه گذرگاه ها که میان تشکیلات خودگردان به ریاست محمود عباس و رژیم صهیونیستى به امضاء رسید عملاً به محاصره صهیونیست ها درآمد و از 2 سال قبل، این محاصره با جلوگیرى از ارسال دارو، آب، سوخت، مواد غذایی، قطع روشنایى و... کامل شد. رژیم صهیونیستى همزمان با این محاصره فاجعه آفرین، هر از چندگاه نیز ساکنان مظلوم و بى دفاع غزه را با بمباران هوایی، موشک باران و آتش خمپاره و توپخانه به خاک و خون مى کشد... در جنوب نوار غزه گذرگاه «رفح» قرار دارد که مرز میان غزه و مصر است. این مرز نزدیک به 11کیلومتر طول دارد. سال گذشته، مردم مظلوم غزه که از شرایط طاقت فرساى محاصره به تنگ آمده بودند، با یورش به موانع فیزیکى در گذرگاه رفح وارد خاک مصر شدند و اندک آذوقه و مایحتاج ضرورى خویش را فراهم آوردند ولى بلافاصله با مقابله سخت نظامیان مصرى روبرو شدند و اکنون بیش از یکسال و چند ماه است که دولت حسنى مبارک با چندهزار نظامى از این گذرگاه مراقبت مى کند و به هیچیک از مسلمانان مظلوم و ماتم زده نوار غزه اجازه عبور از این گذرگاه را نمى دهد. نکته درخور توجه آن که توافقنامه نوامبر 2005 بدون مشارکت مصر، میان رژیم صهیونیستى و تشکیلات خودگردان- بخوانید صهیونیست گردان- به مدت یک سال امضاء شده بود  و در حال حاضر مدتها از پایان آن مى گذرد و رژیم آمریکایى حسنى مبارک بدون  آن که کمترین تعهدى در قبال توافقنامه یاد شده داشته باشد همچنان با سنگدلى نوکرمآبانه از گشایش گذرگاه رفح و نجات  مسلمانان فلسطینى که در نوار غزه به محاصره اى فاجعه آمیز درآمده اند، جلوگیرى مى کند! جاى شهید خالد اسلامبولى خالی، روحش شاد و انشاءالله، راهش پر رهرو باد. براساس یک نظرسنجى که ماه گذشته از سوى شبکه تلویزیونى الجزیره و در میدانى گسترده از ملت هاى مسلمان انجام گرفت، بیش از 95 درصد پرسش شوندگان، سران کشورهاى عربى مخصوصاً  ملک عبدالله پادشاه سعودى و حسنى مبارک، رئیس جمهور مصر را عامل اصلى فاجعه غزه نامیدند و سؤال این است که 5 درصد بقیه را چه مى شود؟! از ملک عبدالله پادشاه دست نشانده سعودى انتظارى نیست که خواست اربابان آمریکایى و اسرائیلى خود را وانهد و از مصیبت مردم مظلوم غزه ابرو درهم کشد. او دو هفته قبل در کنفرانس ادیان در نیویورک جام خود را- که ادعا مى کند آب بود!- به جام شراب بوش و شیمون پرز زد و سر کشید تا بى خیالى حکام سعودى نسبت به قتل عام مسلمانان در غزه و شرایط فاجعه بار مردم مظلوم آن سامان را به نمایش گذارده باشد. از حسنى مبارک که بارها سرسپردگى خود به صهیونیست ها را نشان داده است نیز انتظارى نیست که گذرگاه  رفح را به روى مردم مصیبت زده غزه باز کند، اما... مگر بر غیرت اسلامى و انگیزه هاى انسانى ملت هاى مسلمان، مخصوصاً مردم مسلمان مصر و حجاز خاک مرگ پاشیده اند؟ مردم حجاز چگونه فاجعه  انسانى و قتل عام بى رحمانه برادران و خواهران مسلمان خود در نوار غزه را تحمل مى کنند و در همان حال حضور ملک عبدالله براى تائید این نسل کشى در کنفرانس نیویورک را تاب مى آورند و دم برنمى آورند؟ آیا سخن رسول خدا(ص) را فراموش کرده اند که اگر کسى فریاد دادخواهى و مظلومیت مسلمانى را بشنود و  به یارى او برنخیزد، مسلمان نیست؟بسیار تعجب آور و باور نکردنى است که مردم با فرهنگ مصر دست روى دست بگذارند و شاهد بسته بودن گذرگاه رفح و فاجعه انسانى ناشى از آن در نوار غزه باشند؟! اگر برخیزند، کسى جرأت ایستادگى ندارد. کاش از مردم ایران، لبنان و فلسطین درس ایستادگى و مقاومت مى آموختند. باید از آنها پرسید؛  اگر کودکان خودتان جلوى چشمتان پرپر مى شدند،  بازهم بى تفاوت  مى ماندید؟ اگر ماهها بى آب و برق و غذا و دارو بمانید چه؟! این روزها ملت هاى مسلمان و مخصوصاً  مردم مصر در مخالفت با حضور «طنطاوی» مفتى الازهر در کنفرانس ادیان  در نیویورک و خوش و بش او با شیمون پرز نخست وزیر اسرائیل دست به اعتراض زده اند که این اعتراض قابل تقدیر است ولى مسئله اصلی، همراهى رژیم مصر و عربستان و عالمان بى تعهدى نظیر طنطاوى با سران صهیونیست در قتل عام  مردم مظلوم غزه است که نباید به فراموشى سپرده شود. جنایت صهیونیست ها در غزه، منطقى ترین جواز دینی، حقوقی، عقلى و انسانى براى به هلاکت  رساندن آنهاست و توده هاى عظیم مردم مسلمان که در همه جاى جهان حضور دارند به آسانى مى توانند از عهده این وظیفه الهى و دینى و رسالت انسانى برآیند، صهیونیست هاى ساکن فلسطین اشغالى به بهاى قتل عام مردم فلسطین و آوارگى و رنج هاى طاقت فرساى این ملت مظلوم در فلسطین حضور دارند بنابراین مجازات کاملاً منطقى و خداپسندانه است و از آنجا که آزادانه به کشورهاى دیگر سفر مى کنند دسترسى به آنان براى مجازات و انتقام به آسانى امکان پذیر است. برخى از سران عرب که امروزه در محاصره غزه نقش سران شرک در محاصره مسلمانان در شعب ابیطالب را بازى مى کنند به یقین سرنوشتى شبیه ابولهب ها و ابوسفیان ها خواهند داشت. آنان از دو سوى در مخاطره هستند. اول خشم مردم مسلمان که دیر یا زود گریبانشان را خواهد گرفت و دوم از سوى اربابان آمریکایى و صهیونیست خود... خداى مهربان رحمت کند مرحوم استاد جعفر شهیدى را آن استاد فرزانه مى گفت؛ کسانى که به ستمگران در ستمگری  آنها کمک مى کنند نقش و سرنوشتى شبیه «داربست»  دارند، که ستمگران براى ساختن کاخ ستم خود از آنها به عنوان جاى پا استفاده مى کنند و هنگامى که کار ساختمان به پایان  رسید، اولین وسیله اى هستند که برچیده مى شوند. و بالاخره، سران رژیم صهیونیستى که دو سال قبل ضرب شست حزب الله را در جنگ 33 روزه چشیده  اند  باید از روزى بترسند که دور نیست آن روز  که حزب الله  با حضور جوانان پاکباخته از سراسر جهان اسلام تکثیر شده مرزهاى فلسطین اشغالى را درمى نوردد و انتقام خون هاى به ناحق ریخته مردم مظلوم  فلسطین را باز مى ستاند. امروز دیگر ملت هاى مسلمان ماجراى اشغال ظالمانه فلسطین  را مسئله  همه جهان اسلام مى دانند و بر این باور دقیق و عالمانه هستند که مردم مظلوم فلسطین در خط مقدم جبهه صهیونیسم و اسلام، قرار دارند، بنابراین حمایت از  فلسطین مظلوم را فقط یک  وظیفه اخلاقى نمى دانند بلکه دفاع از آنان  را وظیفه خود و بخشى از بهاى امنیت در سایر کشورهاى اسلامى تلقى مى کنند. کاش سران سازشکار برخى از کشورهاى عربی، قدرت فهم این نکته بدیهى را داشتند. حسین شریعتمداری

[ سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دارم دلى شکسته و بدنام مى خری؟

اما لطیف و ساده و آرام مى خری؟

 دانم که عقل دل نفروشد به چون منی

 امشب تو اى جنون ،من بد نام مى خری؟

 هرگز مباد، موى تو آشفته نسیم

 از من تو این مشوش ایام مى خری؟

 سرمایه اى نمانده که سودا شود به عشق

 ما مانده ایم و یک دل ناکام مى خری؟

از من ببر دلى که زخون موج مى زند

 سرشار باده است اگر جام مى خری

 از آتشى که دم به دم از عشق مى رسید

 هرگز نگشت پخته، بگو خام مى خری؟

 صدها صفت به وصف دلم بر زبان هنوز

گر بشنوى تمام، سرانجام مى خری؟

 باور کند «صفا» که تو یکرنگ و بى دلی

 وقتى دلش به رهگذر عام مى خری؟

[ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

وقتی آبها از آسیاب افتاد عده ای در مهرآبا از هواپیما پیاده شدند .چمدان بعضی هاشان پر بود از پول وکارت اعتباری ، وداخل سامسونت برخی دیگر پر بود از پرونده های تحصیلی و مدارک تخصصی ؛ آنهایی که وجودشان را برای مملکت از شر این جنگ خانمان سوز حفظ کرده بودند!

بعد از چند روز روشنفکرانه پرسیدند: " چرا جنگیدید؟"

وبعضی که صدایشان در اثر استنشاق گازهای شیمیایی در نمی آمد و بعضی دیگر که کس وکارشان را.... از دست داده بودند و آهسته گفتند:" ما نجنگیدیم دفاع کردیم"

شما تشریف نداشتید یک عده آمده بودن خرمشهرو بهنام محمدی سیزده ساله سعی کرد آن ها را بیرون کند اما نشد غیرتش تحمل ماندن را نداشت و رفت.

شما تشریف نداشتید سوسنگرد را که گرفتند چه بلا ها که بر سر زنا و دختران بی پناه آوردند.

شما تشریف نداشتید شهرها را که بمباران می کردند؛ بچه های کوچک زیر آوار می ماندند

شما تشریف نداشتید ما نجنگیدیم ؛ ما دفاع کردیم.......

[ یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

هرگاه سرقامت ماه پیکرى را در دشت لاله و شقایق، بر روى زمینى مقدس دیدى که موهایش را به نسیم لطیف سپرده و اندام استوارش را به رخ خورشید مى کشد؛ همان بسیجى است. او در سرماى سوزان، بر کمر کوهها قنداق تفنگ را به سینه چسبانده و از سوز ترکش سرما، دستان یخ زده خویش را به زیر بغل مى برد. و چون گرماى سوزان مى رسد، با لبى تشنه و ترک هاى خشکیده، تمناى یک قطره آب، هوس ندارد و کام خود را به شراب وصل معبود سیراب مى کند. آنگاه سجاده عشق، آن چفیه سفید خود را پهن مى کند، تا هم همرزمانش را به مهمانى کند، و نان هاى لطف و محبت را در آن گذاشته، نان هایى که دندان دنیاپرستان را یاراى شکستن آن نیست. وقتى گفتم کیستی! با متانت و ادب همیشگى چنین بازگو کرد: من همان بسیجى ام من در عملیات خیبر با شهداى سوار برقایق، مجنون وار دنبال لیلى مى گشتم. من با بچه هاى محاصره شده در دریاچه نمک، نماز جماعت خواندم. من همراه با غواصان در شب فتح فاو از اروند گذشتیم. من در زیر آتش مستانه دشمن در کربلاى پنج براى بچه هاى مانده در کانال ماهى کنسرو بردم. من زخم عمیق جانبازان جاده ام القصر را مرهم محبت بستم. من بچه بسیجى هاى قد و نیم قد شب هاى عملیات را دیدم که از فرط خستگى تفنگ هاشان برزمین کشیده مى شد. من اسراى آزاد شده را در مرز خسروى دیدم که به عشق وطن بوسه برخاک زدند. من مادر بسیجى چشم به راهى را دیدم که فرزند بسیجى اش کى خواهد آمد، او رفت اما فرزندش نیامد. من با غواصان دریاى عشق که به خلیج فارس نیلگون زدند، تا کشتى دشمن را در بوبیان کویت به گل بنشانند تعهدى دوباره بستم. من لاله هایى که در دامن شلمچه به امانت گذاشته اند را از نزدیک زیارت کردم که سفیران انسانیت بودند و قبورشان زیارتگاه عشاق. من اسطوره هاى صبر و مقاومت را بر روى ویلچرها دیدم که هنگام بالا رفتن از پله هاى بیمارستان به اطرافشان نگاه مى کردند. من در سجده گاه عشق در کنار قبور شهداى گمنام زانوى تلمذ زدم و با خود اندیشیدم که خدایا چقدر خوب است انسان نزد خدا نام و نشانى داشته باشد.من آن بسیجى ام که وقتى لباس رزم پوشیدم مصمم بودم که پرچم اسلام را در دورترین افق دنیا به زمین بکوبم و جز رضاى خدا به چیزى نیندیشم آن روز نه به گروه، نه به میز مدیریت و نه به ارتقاء شغلى و نه چیز دیگرى فکر نکردم، اما حالا چی؟ آیا اکنون هم همانم که بودم؟... طالب نوروزى

[ یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

آنقدر احساست مى کنم، که در نگاه آرامت، تلاطم قلب مضطربت را، گواهى مى دهم و در آرامى حرف هایت، فریاد را مى شنوم. آنقدر تو را احساس مى کنم که از نگفته هایت خلاصه مى گویم، و از ندیده هایت بر بوم نقاشی، نقش مى زنم. آنقدر احساست مى کنم که بغض پنهانت در اشک هاى من، مى ترکد. و از نگاهت خستگى وجودت را حس مى کنم، و از خستگى ات مى شکنم، و آنقدر احساست مى کنم که در هاله اطرافت رنگ مى بازم، به هنگامى که همدوش تو مى آیم، مى فهمم قدم هایت بى آرامش اند، و احساست مى کنم که، پریشانی، و در ظاهر دل آرامی، احساست مى کنم! یلدا خداد

[ شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

از صبح مشغول جمع کردن سیم هاى خاردار بودیم، سیم هایى که چند وقت پیش با کلى زحمت زده بودیم، حالا باید بار مى کردیم و به محل دیگرى مى بردیم تا در مکان جدید مجددا سیم ها را بزنیم. با حرکت سیم ها، ما هم به سمت مقر جدید حرکت کردیم. به مقر که رسیدیم هر کس مشغول کارى شد، از برپا کردن چادر حسینیه تا تاسیس توالت صحرایی. بر پا کردن مقر جدید تا غروب وقتمان را گرفت. کارها تازه تمام شده بود و کم کم داشتیم خودمان را براى خواندن نماز آماده مى کردیم که ناگهان توفان شد و بارش شدید باران. از آن باران هاى اصیل عربى هم بود؛ کوتاه ولى شدید. بعد از باران دوباره مجبور شدیم چادرها را برپا کنیم. دیگر از پا درآمده بودیم. هیچ کس ناى راه رفتن نداشت و خواب بهترین مسکن این خستگى بود. ... نیمه شب بود که از خواب پا شدم. چادر تقریبا خالى بود. ترس برم داشت. یعنى چه خبر شده بود؟ سریع  از چادر بیرون زدم، به سمت چادر حسینیه رفتم. هر خبرى بود، بچه ها در آنجا جمع مى شدند. پرده چادر را که بالا زدم، تعجب کردم... همان جا ایستادم و با حسرت بچه ها را نگاه کردم... همه داشتند نماز شب مى خواندند... محمد حیدری.قم

[ شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

"وجعلنا " را شنیده بود اما نمی دانست که آیا این آیه است. حدیث است یا چیزدیگر تا آن روز که از روی سادگی  خودش یکی از برادران را پیدا می کند و می پرسد :" شما ها وقتی که با دشمن روبرو می شوید یا در تیررس او قرار می گیرید چه می گویید که کشته نمی شوید و توپ و تانک آن ها در شماتأثیر نمی کنـــد.

و او که تا آن موقع آدمی تا این اندازه نا وارد  به پستش  نخو.رده بود خیلی جدی می گویید :" البته بیشتر به اخلاص بر می گردد والا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمی کند. ووقتی او را ســرا پا گوش  می یابد ادامه می هد که اولا" باید وضو داشته باشی ، ثانیا" رو به قبله بایستی و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی"( الهم رزقنا  ترکشنا ریزا" بدستنا و پاینا ولا جای حسابنا. برحمتک یا ارحم الراحمین) طوری این کلمات را عربی و از مخرج ادا می کند که او باورش می شود و با خودش می گوید: این ها اگر آیه نباشد حتما" حدیث است واما آخرش که فارسی عربی می شود. شک می کند و به او می گوید: اخوی غریب گیر آوردی...

[ جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

رفتیم اونم چه رفتنی!

اصلا این پسر همیشه سلیقه اش یک بود حرف نداشت.

همیشه یه سرو گردن از این و اون بالاتر بود.

روحش شاد...

بفرما رسیدیم

اینم قطعه شهــــدای گمنام،

بگرد بین کدوم قبر ازهمه خوشگل تره

 

نشانی ات را گم کردم

از مادرت پرسیدم

گفت قطعه 62، ردیف اول

آمدم

ویادم آمد می گفتی؟

قطعه همان غزل اســـت

اگر سر نداشته باشــــد

توهم غزل بودی

قطعه قطعه.....

[ پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

چهره مرد در پس صفحات بزرگ روزنامه عصر پنهان بود. همسرش این بار هم درباره سکوت و انزوای او، تند و گزنده سخن می گفت. مرد با دیدن آگهی فوت مادرش دقیقه ها بود که بی صدا می گریست.
بازگشت
شیر کاملا آشفته و پریشان شده بود. ترس اهالی جنگل از او، کلافه اش کرده بود. بنابراین، با زحمت فراوان از لابه لای صفحات کتاب قصه پا به بیرون گذاشت. اما وضع بدتر شد. حالا نه تنها آدمها از او می ترسیدند؛ بلکه درصدد کشتنش برآمده بودند. حیوان ناامید و شتابان، به میان صفحات کتاب گریخت و پنهان شد.
بدلکار
مرد بدلکار باز هم خود را در برابر خودروی عبوری پرتاب کرد. از شدت درد نفسش بند آمده بود. کارگردان این بار راضی به نظر می رسید. خودرو واقعا به بدن بدلکار کوبیده شده بود.

[ چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

«دو ماه از ازدواج شان می گذشت که دوستش مسئله را پیش کشید »غاده! در ازدواج تو یک چیز بالاخر ه برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد می گرفتی، این بلند است، این کوتاه است... مثل این که می خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟« غاده یادش بود که چه طور با تعجب دوستش را نگاه کرد، حتی دلخور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست، تو اشتباه می کنی.» دوستش فکر می کرد غاده دیوانه شده که تا حالا این را نفهمیده. آن روز همین که رسید خانه، در را باز کرد و چمشمش افتاد به مصطفی؛ شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا
می خندی؟» و غاده که چشم هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت: «مصطفی تو کچلی؟ من نمی دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی ]صدر[ هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می گفت: «شما چه کار کردید که غاده شما را ندید؟»
ممکن است این جریان خنده دار باشد، ولی واقعا اتفاق افتاد. آن لحظاتی که با مصطفی بودم و حتی بعد که ازدواج کردیم چیزی از عوالم ظاهر نمی دیدم،
نمی فهمیدم... مادرم گفت: «حالا شما را کجا می خواهد ببرد؟ کجا خانه گرفته؟» گفتم «می خواهم بروم موسسه با بچه ها» مادرم رفت و آنجا را دید؛ فقط یک اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت. مامان گفت: «آخر و عاقبت دختر من باید این طور باشد؟ ...» ولی من در این وادی ها نبودم، همان جا، همان طور که بود، همان روی زمین می خواستم زندگی کنم. مادرم گفت: «من وسایل برایتان می خرم، طوری که کسی از فامیل و مردم نفهمند.» آخر در لبنان بد می دانند دختر چیزی ببرد خانه داماد، جهیزیه ببرد، می گویند فامیل دختر پول دادند که دخترشان را ببرند. من و مصطفی قبول نکردیم مامان وسیله بخرد، می خواستیم همان طور زندگی کنیم. یک روز عصر که مصطفی آمده بود دیدنم، گفت: «این جا دیگر چه کار داری؟ وسایلت را بردار برویم خانه خودمان» گفتم «چشم!» مسواک و شانه و ... را گذاشتم داخل یک نایلون و به مادرم گفتم «من دارم می روم» مامان گفت: «کجا؟» گفتم «خانه شوهرم» به همین سادگی می خواستم بروم خانه شوهرم. اصلا متوجه نبودم مسائل اعتبار را. مادرم فکر می کرد شوخی می کنم. من اما ادامه دادم «فردا می آیم بقیه وسایلم را می برم» ... خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه با 400 یتیم. به اضافه این که آن جا پایگاه یک سازمان بود، سازمان امل. از نظر ظاهر دیگر زندگی نبود، آرامش نداشت. البته من و مصطفی از اول می دانستیم که ازدواج ما یک ازدواج ساده نیست. احساس می کردم شخصیت مصطفی همه چیز هست. خودم را نزدیک ترین شخص به او می دیدم... گاهی به نظرم می آمد همه عالم در گوشه این مدرسه در این دو اتاق جمع شده، همه ارزش هایی که یک انسان کامل، یک نمونه کوچک از امام علی -علیه السلام- می توانست در خودش داشته باشد. ولی غریب بود مصطفی. برای من که زنش بودم هر روز یک زاویه از وجودش و روحش روشن
می شود و اصلا مرامش این بود. خودش را قدم به قدم آشکار می کرد. توقعاتی که داشت یا چیزهایی که مرا کم کم در آن ها جلو برد اگر روز اول از من می خواست
نمی توانستم، .ولی ذره ذره با محبت آن آن ابعاد را نشان داد...
***
یک بار که در لبنان بودم شنیدم عراق به ایران حمله کرده، خیلی ناراحت شدم... خبر حمله عراق برایم یک ضربه بود. می دانستم اولین کسی که خودش را برساند آن جا مصطفی است. فرودگاه بسته شده بود و من خیلی دست و پا زدم که هر چه سریع تر خودم را برسانم به ایران. بالاخره از طریق هواپیمای نظامی وارد ایران شدم. در تهران گفتند مصطفی اهواز است و من همراه عداه ای با یک هواپیمای سی 130 راهی اهواز شدیم... آخرین نامه مصطفی را باز کردم و شروع کردم به خواندن : «من در ایران هستم ولی قلبم با تو در جنوب است، در موسسه، در صور. من با تو احساس می کنم، فریاد می زنم، می سوزم و با تو می دوم زیر بمباران و آتش. من احساس
می کنم با تو به سوی مرگ می روم، به سوی شهادت، به سوی لقای خدا با کرامت. من احساس می کنم در هر لحظه با تو هستم حتی هنگام شهادت. حتی روز آخر در مقابل خدا. وقتی مصیبت روی وجود شما سیطره می کند، دستتان را روی دستم بگیرید و احساس کنید که وجودتان در وجودم ذوب می شود. عشق را در وجودتان بپذیرید. دست عشق را بگیرید. عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می کند، مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...»
غاده جابر

[ سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

خدایا! تومرا عشق کردی  که در قلب عاشقان بسوزم . تومرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم .

تومرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر دربرابر  جباران اعلام نمایم.

تو تار وپود مرا با غم ودرد سرشتی .

تومرا به آتش عشق سوختی.

تومرا در طوفان حوادث پرداختی و در کوره غم ودرد گداختی.

تومرا دردریای مصیبت و تنهایی غرق کردی.

ودر کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.

خدایا! تو به من پوچی زود گذر را نمایاندی و ارزش شهادت را آموختی.

شهید چمران

[ سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

گفت: اسکله چه خبر؟

گفتم:" منتظر شماست که بروید شهید شوید"

خندید چند قدم جلو رفت ، برگشت  نگاهی کرد و دوباره رفت.

جسدش را که آوردن گریه ام گرفت.

گفتم من شوخی کردم ... تو چرا شهید شدی؟!

[ دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

بی شک از میان همه ی شیعیان بسیار علی علیه السلام ، آن که اورا در خلوت تنهایی شب های  نخلستانهای  خاموش در حومه ی مدینه، بیرون از شهر وقیل وقال های بیهوده ی شهر وبیهودگان شهر می شناسد؛ وناله های درد آلود وی را در حلقوم چاه می شنود، شیعه خاص و" صاحب سر" علی (ع) است اوست که علی (ع) درمیان مدینه ی پر از مشرک و مافق و درمیان چهره های اعراب بدوی بی روح و بی درد وبی درک ، که

"اسلام" شان نیز هم چون "کفر"شان به چیزی نمی ارزد، خود را با او مأنوس وآشنا می یابد؛ ورنج آن همه بیگانگی را در انبوه آن همه آشنایان نا آشنا و نزدیکان دور و مسلمانان مشرک ودوستان بیگانه ، درسیمای

"علی شناس"و"علی فهم " ودر عمق چشمان خوش نگاه " علی بین " او از روح پر کشمکش و مجروح خود  می زداید.

سلمان ؛ این شاه زاده ی ناز پرورده ی ایرانی ، این زاده پاک اهورایی، زندگی افسانه یی زیبایی دارد. هم چون بودا ؛ شهر وخاندان و نعمت وراحت را رها می کند و بــی قرار و ســراسیــمه ، در راه هــا و شهــرها  ومـــذهب ها و ملت های گونان گون آواره می شود ؛ همه جا سر می زند ، همه جا می گردد، همه جا می جوید.

تاریخ حکایت می کند که او سال ها در جست جو بوده است ، انتظار می کشیده است و در پی مذهبی که روح اش را سیراب کند ، ودرجست جوی پیغمبری که دل بزرگ وپر توقع اش را آسوده سازد ، بسیار جاها گشته و بسیار کسان را دیده است . دین اجدادی و خانوادگی اش – مزدکی – اورا بسنده نبوده است، مذهب زرتشت گرفته است  وندای راستی  وپاکی وروشنایی را از درون آتشکده ها شنیده و خود را بدان سو کشانده است؛ و پس از چندی دریافته است که این آتش و آتشکده ها ؛ از هیزم و پیه و نفت است و آتش او، آتش دیگری است؛ او ازاین آتش گرم نمی شود، آن را رها می کند و سر به کوه و بیابان ها می گذارد .

در راهی ناگهان صدای دلنوازی می شنود؛ در پی آن می دود و می بیند که آوای سرود نیایشی است ، که از پنجره کلیسایی در فضا طنین  می افکند؛ آوایی آسمانی که از عشق و محبت وپارسایی حکایت می کند . بدان دل می بندد و در برابر کشیش مذهب عیسی؛ زانوی تسلیم به زمین می نهد و اوراد کتب مقدس را؛ درزیر غرفه های کلیسا زمزمه می کند؛ و روح اش را از آرامش و صفا و خلوص و محبت؛ سرشار می سازد وچندی بر آن می گذرد.....دلنوشته ای از دکتر شریعتی.... ادامه دارد

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

با تمام وجود به حضرت امام(ره) عشق می ورزید. هنگامی که سخنان ایشان را از تلویزیون می شنید، محو تماشای چهره امام می شد و لبخند خاص بر لبانش می نشست و اشتیاق به امام در نگاهش موج می زد و وقتی سخنی از امام به میان می آمد، گوش جان به آن می سپرد.
در عملیات خیبر، بعد از فتح جزایر جنوبی و شمالی مجنون، عملیات به اصطلاح نظامیان، گره خورده بود. در نزدیکی صحنه عملیات، یک فرودگاه نظامی وجود داشت که به دشمن این امکان را می داد تا بتواند به راحتی از نیروهایش پشتیبانی کرده و مواضع نیروهای ما را زیر آتش بگیرد.
از طرفی دیگر، به علت باتلاقی بودن زمین جزیره، امکان ترابری و پشتیبانی برای ما نبود. وضعیت به صورتی درآمده بود که جنگیدن در آن واقعا دل شیر می خواست. انگیزه و تفکر مادی مسلما نمی توانست قدرت مقاومت و رویارویی با دشمن را به نیروهای ما در این جنگ نابرابر بدهد.
در همین موقعیت، پیامی با مضمون حفظ جزایر از طرف امام رسید. در این مرحله، شهید مهدی زین الدین چهره ای از یک سرباز وفادار و فداکار از خود به یادگار گذاشت. چهره ای از یک زاهد با ایمان در صحنه نبرد و یک سردار فاتح در جزایر مجنون، ایشان در این عملیات موفق شد برای اولین بار، جنگ در روز را امتحان کند
.
راوی: سردار احمد فتوحی

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

باجزر ومدی هولناک با دو مسیر متفاوت؛ عمقی وحشتناک ؛ خروشی  همیشگی. اروند را رودی وحشی خوانده اند بهتر است بگویم اروند رودی وحشی بود. اما  اینک بر خلاف ظاهر نا آرام و متلاطمش، درونی رام و مغموم دارد وبی تاب است . اروند آرام باش ؛ آرام ! ما نیز داغداریم اروند آبی رنگ در میان دو امتداد سبز جای گرفته .این دو خط سبز نخلستانهای اطراف  اروند هستند یک در خاک ایران و دیگری درخاک عراق(بصره) چه بسیار وصیت نامه ها زیر همین درختان نوشته شده است چه بسیار رازها که پای همین نخل ها دفن چه بسیار نامه هــا......

زیارت خاصه امام رضا علیه السلام رو پایین وبلاگم گذاشتم  اگه حالی دست داد ماروهم دعا کنین

[ شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

 پزشک معالج من در آلمان یک پروفسور اتریشی بود می گفت"من اهل سیاستم تئوریسین ام  برای خودم  نظریه دارم ", بامن خیلی صحبت می کرد از این صحبت ها خوشش می آمد یک روز سر تا پای مرا عکس رنگی گرفتند و بردند پیش پروفسورژوزه تا هر چه شی ء خارجی  در بدن هست مشخص شود.

پرسید چقدر تیر وترکش خوردی., در بعضی جاها یکیش هم کافی است که طرف تمام کند. تو چرا هنوز زنده ای؟ گفتم دکتر! حالا اینقدر خوش اخلاقی ، زوتر همین تیکه پاره ها رو سر هم بندی کن ما بریم به کارمون برسیم  قربون دستت.- پرسید: کجا می خوای بری ؟ گفتم : جبهه... با تعجب نگاهی کرد گفت " دوست دارم بیام و این مرد( امام خمینی ره) را ببینم . ببینم با شما چه کرده که این قدر بهش ارادت  دارین..

.هفته بسیج بر دلا ور مردان بسیجی مبارک باد

[ شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

عاقد گفت وکیلم !.... پدر نبود

ای کاش درجهان ره ورسم  سفر نبود

گفتند: رفته گل....نه گلی گم.... دلش گرفت

یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هیجده بهار منتظرش  بود وبر نگشت

آن فصل های سرد که بی دردسر نبود

ای کاش نامه یا خبری؛ عطر چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر، مقابل آیینه ؛ شمعدان

آن روز دور سفره ؛ جز چشم تر نبود

عاقد دوبار گفت: وکیلم؟.... دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: بابا اجازه بابا....بله....بله...

مردی که غیر آیینه ی شعله ور نبود.

پروانه نجاتی- شیراز

[ جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک