دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

چای را باید کم درست کرد یعنی به اندازه یک قوری ؛چای توی کتری یا قوری های بزرگ، بی مزه می شود وچای ارتشی که در پاتیل درست می کنند مزه گریس ودوغاب می دهد . قوری باید چینی یا سرامیک باشد. قوری های نقره؛ چای بنجل عمل می آورندو قوری لعابی از همه بدتر است قوری مفرغی ، به این بدی ها نیست ولی این روزها جایی پیدا نمی شود.(جورج اورول)

[ دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

وخدا گفت:عشق همان نام من است.جایی که یک مشت خاک را بدل به نور می کند ولیلی یک مشت نور شد در دستان خـدا

[ یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

چک چک! باران به پنجره می زند. من از خلسه ای دور و دراز بیرون می  آیم. چشمهایم را به باران می دوزم. انتهای قلبم، همانجایی که گریه هایم را پنهان می کنم. حسی رسوب می کند؛ حسی شبیه دلتنگی. فکر می کنم به مزه ی گس این احساس تازه. خنده ام تلخ می شود بر لبانم. دلتنگی... چه حس عجیبی! به گمانم لبخندهای تو این بلا را سرم آورده اند!

دلم هم گرفته و هم تنگ شده؛ هم خسته. دلم دورتر از خودم از لحظه هایم جا ماند. یک جایی در برهوتی سبز، پیش از رسیدن خودم فراموش شد. همان برهوتی که من بودم و تو. من از برهوت بیرون آمدم تو اما ماندی و قلبم لابد بهانه کرده بود و من هم کنار تو جا گذاشتم اش! روزهایم هنوز بوی آبان می دهند و رنگ های نارنجی و زرد در دلم وسوسه ای عجیب راه می اندازند. وسوسه ای به نام پائیز، به نام تو.

یاسمن رضائیان

[ شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

انسان عادی مثل شهری است صد دروازه که تقدیر ازهر دری بر او وارد می شود.

؛ اما حکیم همانند کاخیست با یک در که تقدیر قبل از ورود به آن در می زند.

[ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

خاک طلایه از طلاست؛ خاکی که در آن برادرانم شهید شدند زمانی که آنها به سوی خط حمله می رفتند، نوجوانی 16 ساله بودم که دوست داشتم بروم خط، اما نمی گذاشت بالاخره فرمانده گردان را راضی کردم که من هم با بقیه  بچه ها بروم، آنقدر خوشحال بودم که داشتم بال در می آوردم وقتی به خط رسیدم و وقتی که می دیدم بچه ها مانند گل نشکفته پرپر می شوند ترس تمام وجودم را گرفته بود اما بعد که دیدم بچه ها در مقابل دشمن آنقدر شجاعت نشان می دهند با خودم گفتم یا علی و رفتم جلو، دیدم به یکی از بچه ها تیر خورده از شدت درد، آه و ناله می کرد چفیه خودم را به پای او بستم و او را به عقب برگردانم و برگشتم. خدایا چه معرکه ای بود بچه ها همه داشتند مثل گل پرپر می شدند ناگهان جلوی پام گلی را به رنگ سرخ دیدم مثل رنگ خون. با خودم گفتم کاشکی می توانستم این گل را نجات بدم. کاشکی زیرپام له اش نکنم و به یاد شهدای طلایه بویش کنم.

[ شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

دلم هوای ترا دارد

آسمان هــم بی تـــو

گویی قفســـی تنگ اســت.

[ شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها....

دوستت دارم را

می خواسته ام بنویسم

حــالا کمی صبر کن

بهار که آمــد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهــانی خــودم خواهم کـــرد

ســـطر های پنـــهانی

[ پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

1. پندار ما این است که آنها رفته اند و ما نیز برای زیارت زمین زینت داده به خونشان گاه گاه سر می کشیم از پشت پرچین روزمرگی تا عمق فروخوردگی فرشتگانی که سر به تعظیم فرود آوردند در برابر چنین فرشتگان زمینی...پندار ما این است که دیگر جنگی نیست و جنگ، همانی بود که بر ما رفت و دیگر هم نخواهد آمد...پندار ما این است که روزگار صلح است و صلح هم جنگی را در خود آبستن نیست...پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم...پندار ما این است که یاد شهدا را در شب های آخر سال در گرد و غبار معطر به شوق حضور در دل شب های طوفانی نبرد، زنده می کنیم...پندار ما این است که استخوان های شهید را تشییع کنیم، دل مان آرام می گیرد.... پندار ما این است که گلزار شهدا را گلاب می پاشیم به رسم زلال کردن «آیینه های ناگهانی» که نام قبر گرفته اند آن هم برای تیز پروازان دنیای کوچک خاکی که «هیچ چیز» نتوانست آنها را صید کند...پندار ما این است که...خیالتان را راحت کنم؛ پندارمان غلط است!

2. جمهوری اسلامی ایران تا رقص آن «پرچم سبز» بر گنبد فیروزه ای آسمان جهان، تنها و مظلوم است؛ و این مظلومیت مضاعف می شود وقتی گرگ های گرسنه بوی پیرهن یوسف تنها نگین خاورمیانه را حس کنند؛ جنگ است برادر؛ نمی بینی؟ قطار فشنگ شمر و معاویه زمان را نمی بینی که چگونه بر اطراف این یوسف تنها کشیک می دهند تا او خواب ببیند؟ دیگر تعبیر خواب هم بی فایده  است که گرگ های 30سال به انتظار نشسته و تشنه خون یوسف، تنها خواب او را می خواهند و نه تعبیرش را...چشم بر هم بگذاری، خانه ات ویرانه ای می شود که تجسم آن را در عراق و افغانستان و فلسطین می بینی؛ چرت بزنی می شوی حیاط خلوتی برای رقص شمشیر به صرف شراب و لبخند؛ می شوی همین کشورهای «مستقل»(؟) حاشیه خلیج فارس و آن کشورهای نیمه مستقل(؟) شمال خزر...

جنگ است برادر! آن روز فانوسقه بود و فشنگ و فاو؛ امروز فرهنگ و فاصله و فقر...آن روز به خانه ات حمله کردند؛ امروز به کاشانه ذهنت! آن روز در خیابان شعار که می دادی یک قدم عقب می رفتند امروز دیگر با شعار نمی شود حتی یک اپسیلون، دشمن را عقب راند؛ تازه شعار برای او همان چرت میان روز است که یک گام نزدیک تر می شود به آشیانه فکرت! چفیه ایمانت را بیانداز که اگر نباشد این «فانوس یاد شهدا» ما در این سیاره رنج، از غم غربت جان نمی دهیم که از «غبار جهل» ره گم می کنیم و جانمان را می گیرند...فرهنگ مان را با طی فاصله از روزهای غیرت و حماسه و فقر مادی و معنوی چنان به یغما می برند که اگر خواب باشی و یا خودت را به خواب بزنی، با هیچ آزمایشی «کرختی تن و بیهوشی دلت» را حس نمی کنی که این جنگ دیگر نشانی از دود و آتش ندارد؛ نرم نرمک جانت را می گیرد؛ چونان «اسلحه ایدز» که از درون موریانه وار می خوردت و تو می خندی چرا که می پنداری سالمی!

3. جایتان خالی روز عید را در پادگان بودیم و لحظه تحویل سال هم روی تخت آسایشگاه 512 بعد از چند ساعت پست اسلحه خانه، تلویزیون می شنیدیم و قرآن نظاره می کردیم؛ بدون سفره و هفت سین؛ همراه با سرنیزه و سرباز و سرگروهبان.

4. معجزه تلویزیون؛ به این دو کلمه کمی فکر کنید. اگر بدانید چگونه این دو کلمه در بسیاری از کشورها جای مکاتب حکومتی و الگوهای کشور داری و قانون و قوای چندگانه را گرفته است. اگر بدانید کشورهای پر جمعیت و گاه در حال توسعه با چه ظرافتی از این تحفه تمدن غرب، بهترین استفاده را در هدایت افکار عمومی و گاه گمراهی عجیب و غریب مردمانشان می برند. ما هم سال هاست که تعطیلات بلند و تراژیکی داریم به نام نوروز که حدود 20 روز است؛ تقریبا به جز اماکن مرتبط با دستگاه گوارش، باقی کشور در حالت تعطیل قرار دارد، آنها هم که مثلا «شیفت» هستند تقریبا تعطیل اند؛ می ماند همین تلویزیون و معجزه اش اما...اما باز هم ما خصلت دقیقه نود خود را حفظ می کنیم و تا روزهای پایانی تعطیلات سریال می سازیم و اصلاح می کنیم و فیلم می خریم و دوبله می کنیم و ...بعد هم فکر می کنیم مردم نمی فهمند همه کارهای ما عجله ای بوده و کیفیت فدای کمیت و آنتن شده. عزت الله ضرغامی در این 5سال نشان داده که مدیر باهوشی است و به شدت بر تاثیر رسانه و البته «مستند» بر افکار عمومی آگاهی دارد اما مثل بسیاری از مدیران در کشور ما او هم اشتباهات آشکاری در چینش آدم هایش داشته و دارد که امیدواریم تا پایان دوره مسئولیتش آدم های کاربلدش را بیشتر کند؛ مثلا جناب میرباقری عزیز که عمری در سازمان ملی جوانان بود و حالا معاون سیما تشریف دارد و اینها، گزارشی از خروجی 5ساله خود اگر به رسانه ها بدهد بد نیست و یا اینکه اصلا چی شد که اینطوری شد ـ به رسانه ملی آمد! ـ معاونت سیما می دانید یعنی چه؟ یعنی در روز دوازدهم فروردین تمام شبکه های سیما بدترین و ضعیف ترین برنامه هایشان را روی آنتن نفرستند . البته معانی دیگری هم دارد که جناب میرباقری انشاءالله بعدها جواب می دهند. ای کاش به جای تولید این همه تله فیلم بی خاصیت و بدون مخاطب که تنها عده ای را در توهم «بازیگری و کارگردانی» غرق می کند و عده ای را هم سر سفره ای می نشاند، کمی هم وقت و هزینه برای ساخت برنامه های علمی می گذاشتیم تا دائم این برنامه ها را خریداری و دوبله نکنیم آن هم در کشوری که سالیانه تنها ده ها عمل جراحی خارق العاده توسط متخصصان بومی اش انجام می شود، آیا تا به حال 10 دقیقه از زندگی رویانا را در رسانه ملی دیده اید؟ حرف ساخت و ساز شد این را هم بگویم که دقت کردید سوژه های سازمان برای تولید مجموعه های طنز ـ غیر از مرد هزار چهره ـ چیست؟ «دزدی، مرد دو زنه، ازدواج در ازدواج، گنج، فقیر اما بی ادب و بی فرهنگ و جیغ جیغو و البته آبرودار!، از فرنگ برگشته  مجرد، مرگ و ارث و...» چرا به روزنامه زل زدین؟ خب لابد سوژه دیگری در جهان و آن دفتر طرح و برنامه شبکه های مختلف سیما نیست!

5. ویژه نامه های مطبوعات کشور را تا آنجا که توانستم و پادگان نبودم، خواندم، به جز روزنامه اعتماد که ویژه نامه قابل قبولی را ترتیب داده بود باقی ویژه نامه تقریبا در کما بودند. ویژه نامه اعتمادملی که در هر صفحه رکورد 5 تا 10 غلط را شکسته بود و یک صفحه را هم کاملا تکراری چاپ کرده بود و بسیاری از مطالبش هم ـ بین خودمان باشد  ـ قبلا منتشر شده بود. همشهری هم که بماند فقط همین را بدانید که ارگان شهرداری ضعیف ترین و کم مایه ترین مصاحبه را با آقای شهردار ترتیب داده بود از کمیک استریپ ها هم نپرسید که...کلا همشهری امسال بار ویژه نامه خود را انداخته بود روی دوش همشهری جوان که انصافا هم خوب از آب درآمده بود. جام جم و ایران هم بماند که تکلیف شان در انتشار ویژه نامه روشن است؛ حتی صفحه آرایی شان هم در تراز یک ویژه نامه یا سالنامه نبود. اما یک هفته نامه جوان از 100درصد صفحات خود چیزی حدود 60درصد را ـ مستقیم و یا در حاشیه ـ به حضور آقای خاتمی در انتخابات و رییس جمهور شدن وی اختصاص داده بود که طفلی ها...نکته جالب تر برخورد این هفته نامه با کاندیداتوری میر حسین بود؛ تنها یک عکس کوچک و این جمله: بچه این مرد خوب، میرحسین موسوی است!

آخی... چقدر بد است که یک مجموعه این همه هزینه کند و ...داستان هواکردن بادبادک در زیرزمین با زنجیر چرخ ماشین را که بلدید؟!

6. «اصلاح الگوی مصرف» شک نکنید این نامگذاری بر اساس یک نگاه فرهنگی است و نه اقتصادی و اجتماعی؛ چرا که اصلاح همواره بر مبنای یک فرهنگ صورت گرفته، الگو نیز یک انگاره فرهنگی است، مصرف هم که پرواضح است یک فرهنگ است که نه وارداتی است و نه یک شبه به وجود می آید؛ پس شما نظارت و داوری کنید که یک سال فرهنگی دیگر چگونه آغاز و انجام می شود. نگارنده که سرباز باشد و موهایش را با نمره چهار تراشیده، معتقد است اصلاح الگوی مصرف تنها و تنها بر مدار فرهنگ می تواند در کشور جاری و ماندگار شود و نه با مصاحبه و شعار و مقاله؛ فرهنگ هم بدون تردید نیازمند «حرکت» است که می شود همان فرهنگ عملی، خلاص!

7. خدا قوت دست های پنهان فرزندان روح الله در مختصات ایران زمین؛ خدا قوت که یادتان نرفته جنگ است...یادتان نرفته سنگر جنگ این روزها تنها و تنها «هوش مشرقی» می خواهد که ایرانی سرآمد آن است و این هوش بی تردید از «خاک سرخ» غرب و جنوب یوسف جهان، بر کرانه های دل ما خواهد وزید؛ پس چه خوب که گام های عقل و دل مان را روانه این خاک های مقدس کنیم و تقویم تاریخ را در ذهن مان روشن نگه داریم که فرصت چون ابر گذران است و دشمن خوب قدر فرصت هایش را می داند...فقط می ماند کم فروشی ها و بدسلیقگی ها که گویا «تا بوده، همین بوده» و همیشه عده ای برای کاری که انجام می دهند «احساس تکلیف» نمی کنند و تنها رونویسی می کنند به اسم تکلیف!

به قول سلمان هراتی رحمت الله علیه:

«و جبهه، مدرسه است

کلاس ما آن جاست

شتاب کن برویم

که دیر خواهد شد

تفنگ را بردار

امام می آید

و امتحان نهایی شروع خواهد شد»

امروز ما در جلسه امتحان نشسته ایم؛ چه کسی برگه امتحانی ما را تصحیح خواهد کرد؟ محسن حدادی

[ سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

کافیست انگشت های مخملی آفتاب

گره از زلف ابرهای سرد و خموش

بگشاید تا... بهار دوباره از راه برسد

بهار که می آید، دوباره نسیم

عطر شور انگیز تو را میان کوچه ها منعکس می کند                                                                                     

و تو دوباره به اندازه آواز یک چکاوک

در من متولد می شوی و من از شوق حضور تو

بال در می آورم...بهار که می آید

با بال هایی به روشنی مهتاب

دوباره عاشقت می شوم...

¤¤¤

کاش می شد گاهی به یاد آوریم، قطره های خیسی که از آسمان فرو می افتد، هدیه ای است از سوی پروردگار...

کاش می شد آن زمان که باد، قطره های زلال باران را به سمت ما هل می دهد، و ما با اکراه آن قطره ها را از صورت خود پاک می کنیم، به یاد بیاوریم که این هدیه خداست... هدیه ای که هر قطره اش به همراه یک فرشته نازل می شود...حالا که باران می بارد، از حصار خانه بیرون بیاییم و زیر این نم نم باران، روی نمناکی این شهر غریب آهسته آهسته قدم برداریم... کاش برای یک بار هم که شده، فکر کنیم که شاید این آخرین بارانی باشد که بر سرمان می بارد و بعد...چترمان را ببندیم.

کاشکی همیشه باران می بارید... تا بوی باران دوباره یادمان بیاندازد که عطر وجود خدا همیشه بر جان و دل ما جاریست...اصلا کاش چتری وجود نداشت...تا آدم ها راه را روی نعمت های خدا ببندند و از نعمت های نداشته دم بزنند... ای کاش باز هم باران ببارد و ما زیر باران قدم بزنیم و بشمریم که از این هزاران قطره باران چند تایش قسمت ما بوده...

نیلوفر حیدری

[ سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

آخ دلم بگه برات از پسرم... ازلحظه  جبهه رفتنش ساعتی که می خواست بره، از اون لباس خاکی، از اون حرف آخرش، هر قدمی که می رفت برمی گشت و نگاه می کرد به پشت سرش رفت دیگه هم نیومد و ناپدید شد چشام به درخونه سیاه شد. دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم. بس که دلم شور می زنه. نصف شب از خواب می پرم و با خودم می گم پسرم الان کجاست؟ نامه هاش وقتی به دستم می رسید خوشحال می شدم با خودم می گفتم ان شاا... پیروز بشی و برگردی اما توی نامه   آخرش نوشته بود مادرجان مرا حلال کن به احترام نام قشنگت «مادر» مادرجان! برام دعا کن اگر شهید شدم شب اول قبر سرم روی زانوی حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام باشد. مادرجان بعد از من خودت را اذیت نکن و به خواهرانم بگو پیرو حضرت زهرا (س) باشند. دوستت دارم مادر

[ یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

زندگی می کنم با یاد او. در هر قدمی که برمی دارم احساس می کنم که او هم با من قدم برمی دارد با من همفکری می کند و قسمتی از وجود من شده است. اگر بخواهم اشتباهی بکنم وقتی به او فکر می کنم دیگر نمی توانم آن کار را انجام بدهم. او همه زندگی من است. او محرم رازهای من است اما مدتی است که حس می کنم او را گم کرده ام. دیگر کسی نیست که با او درد دل کنم. دیگر بوم نقاشی او نیستم. دیگر قدرت دستش را هنگامی که با قلم مو به من ضربه می زند را حس نمی کنم. با اینکه می دانم او بزرگتر از این است که کسی را فراموش کند گاهی اوقات فکر می کنم مرا فراموش کرده. در تاریکی خود گم شده ام و دیگر با من همقدم نمی شود. تا نور وجودش راه مرا روشن کند.

دریغ از اینکه من او را فراموش کنم!

فرشته زهره وندی

[ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک