دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

قهري. باز با خودت قهر كردي. با خودت كه قهري، حرف نمي زني، نمي نويسي، حتي نجوا هم نمي كني. نمي گذاري صدايت را هم بشنوي، نكند كه حس كني دلتنگش شدي، نكند كه آشتي كني. نكند كه ديگر اشك نريزي. با خودت كه قهر مي كني تازه مي فهمي هر روز و هر شب كه با خودت دوستي، اين «خودت» نيست كه سنگ صبورت است، تازه مي فهمي درست است كه ديوانه وار لحظه به لحظه درد دل بي قراري ات را با «خودت» مرور مي كني، اما «خود» تو از تو نيست. تازه مي فهمي ديوانه نيستي...
¤¤¤
نه! بلند حرف نزن. صدا نكن. بگذار در فاز غمت بماني. بگذار در سكوت خود بشكني، له شوي، قهر باش. تا كي مي خواهي هر چه مي شود «خودت» تكرار كني. تكرار كني و خود را نصيحت كني؟ نصيحت كني و آرام شوي...از سر شب بغض داري. حتي حاضر نيستي در مسير لطيفه اي ظريف قرار گيري تا شايد بهتر شوي. تصميم گرفتي همه شبت را خراب كني. با اينكه مي داني بعداً اين گذر زمان را افسوست مي شود. اما...
¤¤¤
دلت تنگ شده براي »خودت«. قهري ولي دوست داري صدايش كني. مطمئني با يك كلام تو، آنگونه حسش مي كني كه انگاري هيچ وقت آرامي نداشتي. تازه مي فهمي. تازه مي فهمي ديوانه نيستي، تازه داري درك
مي كني كه با «خودت» قهر نيستي. مي فهمي تكرار حرف هايت براي «خودت» نيست، مي فهمي «خودت» هر روز و هر لحظه نصيحتت نمي كند. همه اين ها را وقتي مي فهمي كه تصميم مي گيري به آشتي. وقتي كه از صورت غرق اشكت كه دليلش را نمي فهمي خسته مي شوي. وقتي
مي خواهي صدايش كني... وقتي لب هايت آرام باز مي شود... وقتي يكباره مي بيني چقدر فراموشكاري... وقتي تمنايش مي كني... وقتي مي شكند... مي شكند بغضت... مي شكند گوشه لبت به تبسمي... وقتي مي ريزد... مي ريزد اشك هايت اين بار كه نه از سر غم كه از اجابت تمنايت... وقتي آرام مي گيري... وقتي مي بيني در فاصله گذر لحظه اي كه تنفس كردي از ضربان پيچش نامش... تازه مي فهمي ديوانه نيستي... هجي كن! هجي كن دوباره نامش را... صدايش كن... آرام... بنويس... بنويس به نامش: عشق... بخوان به نامش: خدا...

[ سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

یا ضامن آهو

یا ضامن آهو ماآهو دلان رمیده را پناه باش

[ یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

خورشيد خودش را ازپشت خانه هاي كوتاه و كوتاه تر شهر بالا مي كشد. شهر، نام تازه اي براي روستاي ماست.
و مردم چه غريبانه رنگ عوض مي كنند؛ از پشت هر اسمي و رسمي ...با اينكه هنوز كوچه ها بوي خاك مي دهند و خانه ها بوي نان.
من كفش هاي قرمز ندارم.
من مو هاي رنگي ندارم.
من حتي از آن عروسك هاي شهري كه بوي خوش مي دهد، هم ندارم.
من دختر كد خدا هم نيستم.
اما
پيراهني دارم سفيد؛ با شكوفه هاي كوچك سرخ...
مادرم از پشت هر واژه كوچك و بزرگي كه به لب مي آورد، دعايي مي خواند...
خيال مي كنم، اگر خانه مان مثل همين دو روز پيش سقف نداشت...آنوقت حالا...همين حالا كه باران مي بارد، قطره هاي باران روي نمناكي دعاهايمان مي ريخت و شفافشان مي كرد.
آخر مي گويند: خدا دعا هايمان را دوست دارد؛ دعاهاي خيس...نمناك...شفاف...

نيلوفر حيدري، تهران

[ سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

آهسته مي آيد صدا، انگشترم آنجاست
اين هم كمي ازچفيه ام، بال و پرم آنجاست
آنجا كه تركش ريخته، زير درخت نخل
چشم دلت را بازكن، خاكسترم آنجاست
يك تكه از روح صدايت را زمين خورده است
آن تكه ديگر، كنار سنگرم آنجاست
يادش به خير آن پاها كه بر مين ها قدم مي زد
آنجا كنار كوچه، پاي ديگرم آنجاست
آنجا كه زير بوته ها دستم نمايان است
يك ساعت كهنه كنار بسترم آنجاست
يك قمقمه درد و عطش از من بجا مانده است
يك چشمه، يك رود از چشمان ترم آنجاست
حالا ببند آن چشمهاي نازنينت را
تا ننگري كه جاي خالي سرم آنجاست
آهسته مي آيد صدا، انگشترم آنجاست

[ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

باباجان! نمي دانم هم اكنون كه سربريده ات را در مقابل خود مي بينم توان ادامه زندگي را دارم يا نه؟ من همان دختر سه ساله ات هستم كه زماني دست در دستان گرم تو داشتم و در كوچه هاي مدينه همان كوچه هايي كه جدم رسول الله(ص) هم روزگاري در آن قدم مي گذاشت، قدم مي گذاشتم. بابا، زماني باباي مهربان يتيمان بودي ولي حالا در اين صحرايي كه بوي خون تمام آن را پركرده است هيچ كس نيست كه دست نوازش بر سر يتيمت بكشد و آبي به لب هاي تشنه ام برساند، با اينكه سه سال دارم تمام موهايم از غصه دوريت همچون برف سفيد شده است. باباي خوبم، زماني در خيمه ها صداي دلنشين و زيباي اصغر، سكوت شب را مي شكست ولي حال سينه كوچكم كه از ضرب تازيانه و دست هاي بزرگ قاتلينت سياه شده است، از سكوت طاقت فرساي خيمه به تنگ آمده است. خودت ديدي كه چگونه اصغرت همچون گلي بر روي دستانت پرپر شد و چگونه عمويم عباس مظلومانه جان سپرد.
احساس نزديكي به خدا و تو اي پدر عزيزم لحظه به لحظه در دلم غوغا مي كند، با شنيدن صداي دشمن، همچون خيمه هايمان، خيمه هاي دلم مي سوزد و زماني كه سر بر زانوهاي عمه ام زينب مي گذارم خاموش مي شود. حسين جان باباي خوبم، ديگر، كوله بار سفر را بسته ام تا كه بيايي و مرا به خود به نزد مادرمان زهرا(س) ببري
!

[ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

اربعین

اربعین حسینی بر عاشقان ابا عبدالله تسلیت باد

[ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

در کارهای جهادی مهم این است که به دنبال چه چیزی هستید. خواهران و برادران من اگر در کارهای جهادی شرکت کردید و خدا هنوز در دل هاتان جایی پیدا نکرده است، درکارتان تجدید نظر کنید.
بعضی از امور به سادگی آغاز می گردد. هر کاری را با عشق انجام دهید. ما در جنگ دیدیم که هر کسی عاشقی کرد خدا برایش کم نگذاشت.
اولین باری که به جبهه رفتم سال 1360 بود. بسیار تلاش کردند من جبهه نروم. گفتند: سن شما یک سال کمتر از حد قانون جبهه است. ناچار به شناسنامه ام دست بردم و آن را تغییر دادم و در قالب گروه امدادگری به جبهه رفتم.
وقتی شما بدون منت و بدون چشم داشت مادی به مناطق محروم می روید مطمئناً به کار خیر دعوت شده اید.
مطمئن باشید در دستگاه الهی چیزی گم نخواهد شد. سعی کنید کار برای خدا باشد و هیچکس از آن مطلع نشود. اگر در اردوهای جهادی منقلب نمی شوید، به این اردوها نروید.
ما به بچه ها می گفتیم که هر کسی که به مناطق عملیاتی جنوب سفر می کند شهدا او را طلبیده اند.
انشاء ا... در اردوهایی که شرکت می کنید دل امام زمان را بدست بیاورید. امیدوارم عمرتان طولانی و زندگی تان شیرین و زیبا باش

[ چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]


از وقتی که آمده بود، یک جفت پوتین تحویل گرفته بود و ماهها در پاهایش جان می داد. چند جای پوتین پاره شده بود. وصله خور هم نبود. گل از درزها، پاهایش را لمس می کرد.
اجباراً پابرهنه در گل و شل راه می رفت. اما پوتین تازه تحویل نمی گرفت.
-
سعیدخان چرا دست از این کفشهای میرزانوروز برنمی داری؟
-
چرا به موزه لوور فرانسه ندادی!
-
موزه مسکو قیمت بهتری پیشنهاد داده!
-
اشتباه نکنید، آقایون موزه ملی خودمان از همه بهتره.
می خندید و سر تکان می داد. چندشب آخر پتوی زیرش را به دوستانش داده بود. روی زمین سفت می خوابید.
-
یک ذره این خاک را به پر قوی فردوس زمینیان هم نمی دهم.
با همان پوتین ها درشب عملیات به دیدار خالقش شتافت.

 

[ یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک