دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

پنجره

یا مقلب القلوب والابصار

سال نو رو به همه هموطنان عزیزم تبریک می گویم امیداورم سال خوشی داشته باشین

[ پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

زنده ياد سلمان هراتي

ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو

امروز مي آيد از باغ بهار من و تو

آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد

غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟

ديروز در غربت باغ بوي من بودم و يك چمن داغ

امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو

غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران

صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو

اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما

برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو

با اين نسيم سحرخيز بر خيز اگر جان سپرديم

در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو

چون رود اميدوارم بي تابم و بي قرارم

من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو

[ دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

امشب كبوتران حرم را مي آورند

اجساد مانده دور و برم را مي آورند

كم كم تمام دشت به من ختم مي شود

كم كم تمام بال و پرم را مي آورند

بوي گلاب مي دهد امشب تمام شهر

وقتي پلاك همسفرم را مي آورند

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

یا اباصالح المهدی

[ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

اهل سياست بر اين گمان، دل خوش مي دارند كه لابد آدم هاي مهمي هستند، چون هميشه صفحات اول نشريات و عنوان مهمترين خبرها از آن ايشان است. اهل سياست با تيترهاي درشت زاده مي شوند و در همان جا مطرح مي شوند و مي بالند و حتي پس از مرگ آگهي ترحيم ايشان نيز افزون بر خبر مرگشان در صفحات اول چاپ مي شود.
طنزنويسان اما، در صفحات مياني، يا پاياني ظهور مي كنند و با نخستين خطاي قلم، از بين مي روند؛ بي آن كه خبر مرگشان جايي منتشر شود. آن ها درواقع نمي ميرند، بلكه ناگزير مي شوند به كارهاي آبرومندتر و مطمئن تري بپردازند، مثل ويراستاري و صفحه بندي و از اين قبيل. با آن كه اهل سياست خود را مهم مي پندارند، اما از شگفتي ها اين است كه به طنزپردازان، اين ساكنان بي پناه صفحات مياني مطبوعات توجه خاصي دارند. غالبا از طنزپرداز توقع دارند كه در لشكركشي ها و يارگيري هاي سياسي در صف مقدم باشد و مانند تك تيرانداز، رقيبان را آماج طنز و هجو و استهزا قرار دهد و هنر طنزنويسي خويش را به گونه اي به كار گيرد كه خوانندگان مطالب او، نه تنها به حرف ها و انديشه ها و مواضع سياسي رقيب ريشخند بزنند، بلكه مواضع شخصي و حتي مواضع اندام رقيبان! دستمايه تمسخر مردم شود.
طنزپرداز گاهي جوگير مي شود و به مواجبي ناچيز خرسند مي شود و به ميدان درمي آيد و تاخت و تاز مي كند و مي خندد و مي خنداند و در ميان عوام، اقبال مي يابد. تا آن كه آتش رقابت اهل سياست فرو مي نشيند و توافق ها حاصل مي شود و هنگام تقسيم غنايم و تبادل دستاوردها مي رسد. در اين ميان البته طنزپرداز نه تنها سهمي ندارد، بلكه اغلب به عنوان يكي از امتيازات، به حريف واگذار مي شود تا درس عبرتي باشد براي ديگران!
در چنين معركه اي البته طنزپرداز، در جايگاهي نيست كه بتواند به تشخيص خود عمل كند. اصلا اهل سياست چون خود را خيلي مهم مي پندارند، هيچ كس ديگري را صاحب تشخيص و تحليل نمي دانند، طنزپرداز هم به طريق اولي فقط بايد سرش را پايين بيندازد و دهانش را ببندد و گوش هايش را تيز كند و ببيند بزرگان اهل تميز در اين سو و آن سوي ميدان چه مي گويند و چه ها مي پسندند و چه را خوش مي دارند و او همان پسند ايشان را دستمايه كند تا لبخندي نوشين بر لب اين طرفي ها بنشاند و البته زهرخندي هم بر لب آن طرفي ها كه در كمين مي مانند تا پس از فروخفتن غبار معركه به حسابش برسند.
باري طنزنويس به اقتضاي هوشمندي و دريافت خاص از رخدادها و سخن ها و اطوار مردمان، بسيار چيزها را مي بيند كه ديگران از آن غافلند و بسيار نكته ها را درمي يابد كه براي ديگران بي اهميت جلوه مي كند. همچنين كسي كه اهل طنز است، گاهي در جدي ترين لحظه ها، نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد و با همه خودداري و احتياط، خنده از قلبش بيرون مي پرد و در ميان نمايش پرابهت و سخنراني رسمي و اعلام مواضع قاطع و اتمام حجت شديد، موش مي دواند و همگان را به خنده مبتلا مي كند و به ياد انسان مي آورد كه دنيا و آن چه در آن است، آن مايه ارج و جديت ندارد كه اين همه خشم و اخم و بداخلاقي بر انسان تحميل كند.
اما در هنگامه هايي كه اهل سياست با كسي شوخي ندارد كه بنشيند و صبر پيش گيرد و نيشخند و كنايه هاي طنزنويس را تاب بياورد. همان گونه كه طنزپرداز ذره بين در دست در كوچه و خيابان در جست وجوي نكته هايي براي خنده سازي است، لابد يك نفر هم هست كه ذره بين در دست نوشته هاي او را بخواند تا رگه هاي توطئه و تشويش و اهانت و نشر اكاذيب و هزار جور گناه نابخشودني ديگر را در آن بيابد و نگذارد كه رقيبان، خنده و طنز را دستاويز تضعيف و بلكه تمسخر مواضع عمومي و خصوصي و اختصاصي دوستان عزيزتر از جان كنند.
در پندار اهل سياست، ساكنان تيترهاي درشت و عناوين مهم خبري درواقع اهالي مدينه فاضله اند، چندان كه غايت آمال اهل سياست راه يافتن به صفحات اول نشريات و تيترهاي اصلي است.
بر همين پندار است كه او، خود را و اهالي آن صفحات را جامع كمالات و فضايل مي داند. اين است كه اشارات و كنايات و لبخندهاي طنزپرداز را غيرطبيعي مي پندارد و از خود مي پرسد چگونه اين همه كمالات و فضايل و محاسن، از چشم طنزپرداز دور مانده است و او با بي پروايي مي خواهد كه بر دامن كبريايي دوستان ما گرد بنشاند؟
پاسخ روشن است؛ توطئه طراحي شده رقيب، طنزپرداز را گرفتار ساخته، چشم حقيقت بين او را بسته و او حرمت ساكنان سرزمين تيترهاي درشت را شكسته است.
اما اصل قضيه اين است كه طنزپرداز بر فرازي ايستاده كه دگرگوني جهان را، بي اعتباري مناصب و اندوخته ها را و ناپايداري دوستي ها و دشمني ها را به خوبي مي بيند و درمي يابد و مي خواهد كه ديگران را نيز در اين يافته هاي شگفت انگيز و هراس آور، اما به غايت مضحك و خنده دار سهيم كند.
اصل قضيه اين است كه او نه مي خواهد و نه مي تواند جدال ها و ستيزها و تيترها و عناوين را جدي بگيرد، چندان كه در اين سو و آن سوي معركه ها گاه از شادي و گاه از خشم جست و خيز كند و براي غلبه يكي بر ديگري پاي كوبان و دست افشان شود.
طنزپرداز مي داند كه در معركه دنيا، همگان مغلوب زمان و دگرگوني روزگارند و انسان كه زاده عالم جان است، در اين تبعيدگاه محصور و محدود و ناپايدار، هيچ بهانه اي براي ماندن و دل بستن و خويشاوندي ندارد، مگر آن كه بر بلنداي مناعت و بزرگواري بايستد و بر افسانه شگفت زندگي، خنده حكيمانه بزند:
خندمين تر از تو هيچ افسانه نيست
بر لب گور خراب خود بايست
(مولانا ) - منبع : هفته نامه پنجره

[ سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

قلبم كنار تخت شما زير و رو شده است
اينجا نگاه پنجره زخم گلو شده است
من طاقتم كم است ولي باز هم بگو
سهمي براي پنجره تان آرزو شده است
هرگز نگاه منتظري پشت پنجره
با زخم هاي كهنه تان روبرو شده است؟
تا روزگار هست براي تمام ايل
تنديس هاي صبر شما آبرو شده است
منظومه تمام غزل هاي عاشقي
در كهكشان چشم شما جستجو شده است
با چشم هاي سبز شما قبله ام درست
هر ركعتم به خون دل تان وضو شده است
باور نمي كنم كه دلت بشكند، ولي
حق با شماست شهر كمي زير و رو شده است
حرفي براي گفتنم اما نمانده است
حال دمي كه فرصت اين گفت وگو شده است

لیلا حضرتی

تقدیم به همه جانبازانی که از سالهای آغازین جنگ روی تخت بیمارستانها بوده و قدرت و توانش در حد سر تكان دادن است.!

[ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

روزها، روزهاي سرد زمستان است، برگ ها مرده اند. درختان خوابيده اند، آسمان گريه مي كند، درياها يخ زده اند، زمين زير توده اي از برف دلتنگ است. پنجره خانه هايمان بسته و آتش روشن است.

اما بازهم بهاري در راه است...؛ بلي به درستي كه پس از هر سختي آساني است.

امروز كه در دل دوگانگي ها و وارونگي ها گم شده ايم و حرف جاي عمل را گرفته و شعارها براي گمراهي است قافله به گل نشسته عشق و محبت بشري به كجا مي رود؟ قافله اي كه قافله سالار خود را گم كرده است در پس حجابي بزرگ، قافله اي كه مردم آن نمي دانند راهزن ها در پوشش هم سفر قرار گرفته اند و در كنارشان غذا مي خورند، در روزگاري كه مردمانش رودي اند به آبشار پوچي.

پس كي اين زمستان سرد و طاقت فرسا پايان مي پذيرد تا درختان زيتون شكوفه دهند؟ كي اين هواي مه آلود و طوفاني پايان مي پذيرد و ابرهاي سياه تاريكي به زمين مي نشيند؟

كجا اين شب ظلماني و بي ستاره پايان مي پذيرد؟ كي مي آيد آن روزي كه زير درختان پربرگ سيب عطر بهار را استشمام كنيم؟ كي مي آيد آن روزي كه زير باران رحمت الهي و فارغ از برگ ريزان پائيز شعر باز باران بخوانيم؟ و كي مي آيد آن كسي كه ما را از اين كابوس بيدار كند و جرعه اي آب به دستمان دهد؟ آن شمس الشموسي كه مي تابد ولي دلمان به هوس خواب پشت به نورش كرده.

اما نگران نباشيد، اندكي صبر سحر نزديك است...

[ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا
چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم
اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم
چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم
تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم
تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره
سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره
ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام
گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه

[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

خیلی وقتها، حرفها از لای انگشتانمان سرمی خورند و می افتند. خیلی وقت ها قبل از اینکه بگیریمشان می ریزند. می افتند و دیگر جمع کردنشان دست خودمان نیست. جمله هایی که هیچ کدام ازروی فکر و اندیشه نوشته نشده اند.
پس باید یاد بگیریم دستمان را کدام طرفی بگیریم، به کدام یک از حرفها اجازه خروج بدهیم، اصلاً کی بگذاریم از زیر دستمان در بروند؟!
حرفها را باید در مشتها فشرد؛ رامشان کرد و سپس با دقت رهایشان کرد. آن وقت است که صفحه دفتر زندگی ما پر از حرفهایی است که زیبا کنار هم چیده ایم. حرفهایی که به گفته مولایمان از دل می آیند، نه از دهان: «قلب الاحمق فی فمه و لسان العاقل فی قلبه»
امام علی(ع): قلب احمق در دهان او؛ و زبان عاقل در قلب اوست.

زهرا قدوسی زاده - قم

 

 

[ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک