دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

محبوب من! وقتي به تو فكر مي‌كنم شور و شوق سراسر وجوم را فرا مي‌گيرد، شعلة وصل و حضور در وجودم زبانه مي‌كشد و وقتي به خود مي‌انديشم و عمر بر باد رفته‌ام را كه در غفلت و بندگي غير تو بوده مي‌نگرم، شرمسار و سرافكنده مي‌شوم، اما با اين همه تو دستم را گرفتي و هدايت كردي...

اي خالق رئوف! تو را سپاس بي‌حد كه مرا به راه راست هدايت كردي و مرا در جمع بهترين مخلوقات خود، در بهترين زمان و مكان قرار دادي.

شهادت را نه براي فرار از مسئوليت اجتماعي، و نه براي راحتي شخصي مي‌خواهم؛ بلكه از آنجا كه شهادت در رأس قلة كمالات است و بدون كسب كمالات، شهادت ميسر نمي‌شود، من با تقاضاي شهادت در حقيقت از خدا مي‌خواهم كه وجودم، سراسر خدايي شود و با كشته شدنم در راه دين اسلام، خود او بر ايمان و صداقت و پايمردي‌ام، و در راه دين بودنم، و بر عشق پاكم بر او، مهر قبولي زند.

(شهيد محمد صادق خوشنويس)

[ یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

فرمانده لشكر گفته بود هيچ كس بدون اطلاع و با مدرك كافي از پادگان، نه خارج و نه وارد شود و من يك دژبان تازه‌كار نبودم كه با اصرار و التماس، ترحم كنم و كسي را به داخل راه بدهم. تا آنكه يك سمج پيدا شد. خيلي هم سمج بود. بلد بود چطور هم حرف بزند كه تو دل برو باشد. با لباس شخصي آمده بود و مي‌گفت: «با معاون لشكر كار دارم». بعد از نيم ساعت اصرار، زبان به تهديد گشود:

ـ «حالا صبر كن برم داخل، خودم سفارشت رو به فرمانده لشكر مي‌كنم. چنان ذكر احوالاتي از تو بگم كه ديگر آرزوي مرگ كني يا از اين پادگان فرار كني».

بهش گفتم تو حتي اگر با فرمانده لشكر هم كار داشته باشي، طبق دستور ايشون بايد مدرك داشته باشي كه به داخل راهت بدهم، وگرنه من كه با شما سر لج ندارم.

ول‌كن نبود. بالاخره عصبانيم كرد. سرش داد زدم. كم مانده بود بزنم توي گوشش: «بشين، پاشو ـ بشين، پاشو». تا سي بار و بعد سينه‌خيز... «انجام بده يا به عنوان منافق مي‌دهمت دست بچه‌ها حسابي مشت و مالت بدهند».

در همين لحظه بود كه معاون لشكر از راه رسيد. دست‌پاچه شد. به شدت هم ناراحت شد. آشناش بود. كم مانده بود بزند توي گوشم. بدش هم نمي‌آمد كمي سينه‌خيز و بشين و پاشو نصيبم كند. اما مهمانش در گوشي چيزي به او گفت و آرومش كرد. هيچ نگفت. مهمانش را برد داخل، يكي از سربازها از مرخصي برگشته بود. شاهد آخرين اعمال من و بگو مگوهاي معاون لشكر بود. برگه مرخصي دستش بود. براش مهر كنترل زدم. به من گفت: «اگه دارت نزنن خوبه». پرسيدم: «مگه چي شده؟» و او برايم گفت كه چه دسته گلي به آب دادم. تمام بدنم يك مرتبه خيس عرق شد. نزديك بود در جا سكته كنم... چه انسان بزرگواري. مي‌خواسته بفهمد ورود و خروج واقعاً كنترل مي‌شود يا نه... ديگر واقعاً اشكم درآمده بود. فرمانده لشكر حسين خرازي را اذيت كرده بودم. مانع ورودش شده بودم. اما مي‌خواست خودش را معرفي كند تا من با او چنين برخوردي نداشته باشم. شايد مي‌خواست مرا امتحان كند. نمي‌دانم.

گذشت تا روز بعد باز هم پست من بود كه سربازي برايم يك نامه آورد. از طرف فرماندهي لشكر... دست و پايم مي‌لرزيد. خدا خدا مي‌كردم. حتي احتمال مي‌دادم حكم تبعيدم همراه چند ماه اضافه خدمت باشد. جرئت باز كردن نامه را نداشتم. گفتم قايمش مي‌كنم، مي‌گويم كسي به من نامه‌اي نداده.

گذشت. تا يك هفته بعد خبري نشد. انگار آب از آسياب افتاده بود. من هم تازه فشار رواني و افكار منفي‌ام كمي فروكش كرده بود. رفتم يواشكي و با مهارت تمام نامه را باز كردم تا ببينم چه مجازات و تنبيهي برايم بريده‌اند...

وقتي حكم را ديدم، زدم پس گردن خودم. عجب احمقي بودم كه بي‌جهت ترسيدم و يك هفته باز كردن نامه را به تعويق انداختم و به همين راحتي تشويقي هفت روزه‌ام به امضاي فرمانده لشكر را از دست دادم. ديگر از مرخصي فقط يك دقيقه باقي مانده بود.

و من اين چند ثانيه را به ذهنم مرخصي دادم تا با يك نفس عميق همه افكار منفي را براي هميشه بفرستم مرخصي... .

راوی :جواد روانجی

[ یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

بسياري از مشكلاتِ پس از ازدواج كه منجر به طلاق و شكست مي‌شود، به روزگار قبل از ازدواج و به مرحله انتخاب برمي‌گردد.

حجت‌الاسلام شهاب مرادي كارشناس مسائل مذهبي و فرهنگي در وبلاگ شخصي خود نوشت؛ يكي از مهم‌ترين دغدغه‌هاي جوانان قبل از ازدواج، شناخت مطمئن همسر آينده‌شان است و اينجا نقطه تمركز نگراني‌هاي دختران و پسران است اما اكثرا از آسان‌ترين، كم‌هزينه‌ترين و درست‌ترين شيوه، غفلت مي‌كنند! و آن راه كار مطمئن "حذف موارد اشتباه و نادرست در گام نخست " است.

اساسا فرايند شناخت كامل همسر و هم زباني و تفاهم با او پروسه اي طولاني دارد و مراحل تكميلي آن در ايام پس از ازدواج (بين 6 ماه تا 3 سال پس از ازدواج وتشكيل خانواده) اتفاق مي افتد.

و در آن مدت نبايد به انتظار معجزه نشست چون ازدواج با برخي افراد ريسك بسيار زيادي دارد و از آغاز آشنايي قابل پيش‌بيني است و صرف ابراز علاقه يا... چيزي را عوض نمي‌‌كند. اين گونه ازدواج ها در تمام موارد به شكست (اعم از طلاق و جدايي و سردي روابط و ...) منجر مي‌شود. راهكار عاقلانه و مطمئن حذف انتخاب‌هاي نادرست است.

جواني و فرصت هاي ناب و البته زود گذر آن قابل برگشت نيست.

در چند جلسه از برنامه "مردم ايران سلام " [در سال 86] مفصل به شرح اين موارد پرداختم و به درخواست تعدادي از عزيزان، فهرست آن موارد را تكرار مي كنم:
با اين افراد اصلا ازدواج نكنيد:

1. معتاد (مگر ترك انگيزه‌اي كند و ديگر معتاد به حساب نيايد)

2. بيمار رواني (بيماري كه ارتباطش را با واقعيت از دست داده و تا كاملا درمان نشده)

3. بي‌دين و لا مذهب ( رعايت اين توصيه براي تمام افراد بشر با هر دين و مذهبي مفيد است)

4. بد اخلاق، تندخو ( كسي كه اخلاقش قابل پيش بيني نيست)

5. مادي و بخيل

6. مجرم‌خو، تبهكار و خلاف كار

7. دوست‌باز افراطي (و مطلقا بي‌تمايل نسبت به خانواده)

8. بي‌كاره و علاف

9. زن زيبا از خانواده فاسد (نكته)


. بچه ننه (وابستگي شديد به مادر و خانواده) 10

[ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

به خاطر مرد ميانسالي كه تداركات گردان را به عهده داشت؛ غير از سه وعده غذاي بخور و نمير، هيچ چيز ديگري گير بچه هاي گردان نمي آمد. مدام مي گفت:
- اسراف نكنيد، اينا تخم مرغ پيرزنه! با هزار زحمت فرستاده جبهه، حيفه بخوريد!
صغير و كبير مي گفتند: قربون شكلت بشيم، تخم مرغ پيرزنه چه ربطي داره به كنسرو، كمپوت، شكر، آبليمو...
- تجربه نداريد ديگه، اومديم و تو محاصره ي دشمن افتاديد... اينا بايد تو نداري مصرف بشه!... قديما نون نبود، چاي و قند كوپني بود...
- حالا هم كه كوپنيه!
- فرق داره! حالا از سر سيريه كه كوپنيه!
كسي حريفش نبود، حتا فرمانده گردان!
¤¤¤
پيك گردان خبر آورده بود كه توي سنگرش، از شير مرغ، تا جان آدميزاد گير ميآد! پيش خودم گفتم «مي رم و هر جوريه، ازش، جنس مي گيرم! »
زير آتش خمپاره، خودم را به سنگر تداركات رساندم. تداركاتچي گردان، دستي به ريش جوگندمي اش كشيد كه: امريه؟
- كمپوت، آبليمو، شكر و اين جور چيزا مي خوام!
توي چشمم زل زد كه: فقط همين!
- ها بله!
- قصه ي اون پيرزن و تخم مرغ اهدايي به جبهه رو شنيدي؟
- صدبار از خودت شنيدم، تو ايي گرما يه چيزي بده بريزم تو حلقم!
- اينجا از ريخت و پاش خبري نيس! همه چيز حساب و كتاب داره! اسراف حرامه!
دستي به ريش كشيدم كه: تو رو خدا...
جدي و با تحكم گفت: نداريم! حيف اين وسايل و خوراكي ها نيس كه بره توي شكم شما! بعدش هم بريد خالي اش كنيد!
- قربونت برم، از بي قوتي، دهنمون بو كرده، خوراكي هم براي خوردنه ديگه...
- شما كه يكي دو روز بيشتر زنده نيستيد! اين وسايل رو مي خوايد حيف و ميل كنيد كه چي؟
-مرد حسابي بر عكس مي گي! همه جاي دنيا وقتي يكي رفتني و مردنيه، بهش مي رسن و دست و دهنش مي كنن.
با قيافه ي حق به جانب گفت: مي خوام وقتي شهيد بشين با درجات بالاتر توي بهشت برين.
حريفش نشدم و دست از پا درازتر برگشتم داخل سنگر و بقيه به من خنديدند.
عصر توي سنگر هنوز دمغ حرف هاي تداركات چي بودم كه از بيرون صداي همهمه شنيدم. با احتياط از سنگر بيرون رفتم. گلوله ي خمپاره اي صاف وسط سنگر تداركات فرود آمده بود و كوهي از كمپوت، كنسرو و هر چيز خوردني اي كه فكرش را مي كرديم، اطراف سنگر پراكنده شد بود.
بچه هاي گردان يكي يكي از سنگرها بيرون مي آمدند و انگار كه از قحطي آمده باشند، هجوم مي بردند به دار و ندار تداركات چي. بعضي ها هم مي خوردند و شعار مي دادند:
-جنگ جنگ تا پيروزي، صدام بزن جاي امروزي!
از خوشحالي داشتيم بال در مي آورديم كه تداركات چي آفتابه به دست از مستراح بيرون آمد. سنگر را كه ويران و تاراج رفته ديد، تسويه حساب گرفت؛ بار و بنه را بست و از جبهه رفت
.

اکبر صحرایی

[ سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

شبي نگهبان بودم. حدود ساعت 12 شب بود كه متوجه شدم يك نفر به طرف من مي آيد، ايست دادم گفت: آشنا هستم. آمد جلو وقتي به سنگر من رسيد، ديدم «حاج حسين خرازي» فرمانده لشكر است. تنها آمده بود. خسته نباشيدي گفت و وضعيت را جويا شد من هم شرح دادم. درباره شرح حالم پرسيد، حدود يك ربع صحبت كرد. مي گفت: «قدر اين شبها و لحظه ها را بايد بدانيد، ما مي رويم، ولي شما مي مانيد، (انگار از آينده به ما خبر مي داد) بالاخره اين جنگ هم يك روزي تمام مي شود. آناني هم كه به جبهه نيامدند، يك روز پشيمان مي شوند كه چرا استفاده اي كه بايد از جنگ ببرند، نبردند.»
با دلي شكسته صحبت مي كرد به طوري كه من ناخودآگاه گريه مي كردم. گفت: «زيارت عاشورا و دعاي توسل را ترك نكنيد.» اشك در چشمان خود ايشان هم حلقه زده بود بعد خداحافظي كرد و رفت
.

راوی: احمد زایــری

[ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

اسلام در میان ایغورها نفوذ بسیار بالائی دارد. این نفوذ حتی در افسانه های آنان نیز رسوخ کرده است. در زیر دو افسانه بسیار جالب در خصوص اسلام در میان مردم ایغور، می آورم:

منبع اول کتاب جامع التواریخ خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی است که در بخش شرح اقوام و قبایل ترکی به لفظ ایغور می رسد و می گوید (نقل به مضمون): ایغور به ترکی یعنی جمع شدن و این به این خاطر بود که تغزخان خان ترک 9 فرزند داشت که به آنها اغوز می گفتند.

فرزند اول بنا بر سنت دیرین باید به پادشاهی می رسید و به همین خاطر باید با دختر عمویش ازدواج می کرد. اما وی در نهان مسلم و موحد بود و نمی خواست با یک کافر ازدواج کند. پس به نامزد خود گفت من مسلمان و موحدم و اگر می خواهی با تو ازدواج کنم باید به دین اسلام درآئی و به او تاکید کرد که این راز را با کسی نگوید.

نامزد وی این موضوع را به پدر و عمویش بازگو کرد و فرزند اول مورد عتاب افراد خانواده قرار گرفت. آنها از او خواستند به دین آبا و اجدادی بازگردد و او قبول نکرد. پس میان آنها درگیری در گرفت و کسانی که به دور اغوزخان جمع شدند را ایغور نام نهادند. یعنی مبنای تشکیل ایغورها مذهبی و بر پایه اسلام است.

منبع دوم در حماسه مردمی مردم قرقیز یا ماناس ـ نیم میلیون بیت شعر ـ باید جستجو شود. روایت این داستان به زبان فارسی از سوی نگارنده ترجمه شده است. یکی از مهمترین بخشهای تاریخی افسانه ای این داستان، روایت رشادت ها و حکمت و دانش آلمامبت وزیر ماناس است. آلمامبت یک ایغور مسلمان بود که به دلایل دینی از نزد خانواده خود گریخته بود و می خواست مردم را به اسلام دعوت کند.

آلمامبت براساس رویائی که ماناس دید از سوی حضرت محمد(ص) مامور شده بود تا به کمک ماناس برای جنگ با کفار ـ غزا ـ بشتابد و به همین خاطر جنگهای ماناس ـ غزا نام گرفت. افسانه قابل توجه در احوالات آلمامبت ایغور آن است که هنگامی که وی در شکم مادرش بود و فهمیده بود مادرش مسلمان نیست بسیار غمگین شد و از خدا درخواست کرد که او را از شکم یک کافر به دنیا نیاورد ولی به وی گفته شد تو ماموریت بزرگی داری!

این افسانه و دیگر داستانهای مذهبی در میان ایغورها نشان دهنده نفوذ اسلام در میان آنها است. هرکسی در بازارهای آسیای میانه قدم بزند با مردمی صمیمی و زنان محجبه ای روبرو می شود که در مغازه شان مشغول خواندن قرآن هستند
. آنها کسانی جز مسلمانان ایغوری نیستند.

منبع:تابناک

[ جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

بند كفشش را بست و به چهارچوب تكيه داد؛ دارم مي رم مسجد مامان. ديرتر اومدم نگران نشو امشب دعاي كميل مي خونن
سر مادر از پشت ديوار آشپزخانه بيرون آمد: برو به سلامت، التماس دعا!
دلش رو به آسمان رفت و سرش سمت زمين برگشت: محتاجيم به دعا...
در را كه باز كرد، نسيم به استقبالش آمد. نفس عميقي كشيد و بوي ياس هاي سرك كشيده از پشت ديوار همسايه را تا عمق وجودش بلعيد. كمي بعد، نگاهش به قدم هايش بود كه سكوت كوچه را مي شكستند.
ماشين ها پشت سر هم منتظر راننده هايشان بودند و راننده ها هم منتظر مسافر، مسيرشان را فرياد مي زدند كه پسر با يكي از آن ها هم مسير شد. امشب مسير مسجد از شب هاي ديگر دورتر شده است... تابلوي مسجد را كه ديد پياده شد:
«به مسجد جمكران خوش آمديد!» ساعت از نيمه شب هم گذشته بود و زن از خانه تا كوچه را بارها دويده بود. هر بار لرزانتر و رنگ پريده تر. بالاخره پشت در كز كرده بود و با خيالي كه به فكرش مي رسيد دست و دندان و ناخن هايش به صورتش حمله ور مي شدند. صداي ناله هايي از پشت در گوش هايش را تيز كرد و كوبيده شدن در او را از جايش پراند... خودش بود.
كجا بودي تا حالا؟ نمي گي من از نگراني سكته مي كنم؟ دلم هزار راه رفت. كجا بودي؟
از مادر رد شد و پايش را تا لب حوض رساند. ماه را از آب جدا كرد و به صورتش زد. چيزي... شايد سلام، از گوشه لبانش سر خورد و مادر را تيز كرد:
مگه با تونيستم؟ مي گم كجا بودي؟
- بلند شد و سرش افتاد پايين.
رفتيم يه مسجد ديگه. اما هر چي صبر كردم امام نيومد...
محدثه كريمي

[ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]


گنجشك همينكه از قفس آزاد شد توي فضا چرخي زد و سپس پر كشيد و رفت. مهدي كه اين حركت را از گنجشك ديد با ناراحتي به بچه ها گفت: حيف شد، گنجشك فهميده اي بود، ديديد كه چگونه تشكر كرد؟ تقصير شماها بود كه هي گفتيد: آن را آزاد كن!
صبح وقتي بچه ها از خواب بيدار شده بودند پس از صبحانه كاري نداشتند كه انجام دهند، آخه آن وقتها «آتاري» و «سگا» و رايانه و بازي هاي آن كه سهله حتي اسباب بازي و وسيله هاي جورواجور تفريح نبود تا بچه ها وقتشان را با آنها پر كنند. تابستان هم تازه از راه رسيده بود و مدرسه ها تعطيل! بچه ها كلاس اول و دوم دبستان بودند و دوست داشتند روزشون را يه طوري پر كنند، مادر كه اجازه رفتن به كوچه را به آنها نمي داد و آنها هم مجبور بودند براي خودشان سرگرمي...
صبح وقتي آمدند توي حياط با صفاي خونه...، چه حياطي! يك حوض آبي وسط قرار داشت با آب زلالي كه رنگ آبي حوض معلوم بود و چند ماهي قرمز كوچولو كه توي آب اين طرف و آن طرف مي رفتند. كنار حياط باغچه اي بود كه مادر پر كرده بود از گلهاي رنگارنگ و سبزي خوردن. كنار حوض گلدون هاي قشنگ شمعداني
وعطري و ياس رازقي كه بوي عطرش تمام فضاي حياط را پر كرده بود و مادر صبح و عصر به آنها آب مي داد و چند برگ گل عطري را مي شست و مي ريخت توي قوري چاي...!
داشتم مي گفتم: وقتي بچه ها آمدند توي حياط، مهدي پيشنهاد داد كه: بچه ها بريم گنجشك بگيريم؟ بچه ها پرسيدند: چه طوري؟ مهدي گفت: بياين تا بهتون بگم.
بعد رفت نخ بلندي پيدا كرد و الك آشپزخانه را آورد از پنجره راه پله نخ را آويزان كرد توي حياط سپس رفتند توي حياط يك سرنخ را بست به الك و يك چوب هم زير الك قرار داد تا نيمه باز باشد.
كمي دانه ارزن هم پاشيد زيرا الك و اطرافش، بعد همه با هم رفتند توي راه پله و از پنجره بي صدا مواظب بودند. ساعتي گذشت گنجشك ها كه خونه را خلوت ديدند به حياط آمدند و با كلي سر و صدا و جست و خيز دانه را از زمين برچيده و مي خوردند. يكي از آنها كه رفت زير الك تا دانه بيشتري بخورد مهدي نخ را كشيد و گنجشك زير الك ماند بچه ها آن را گرفتند و در قفس انداختند. گنجشك توي قفس مي پريد و خودش را به ديوار مي زد، آرام و قرار نداشت قلب كوچكش تندتند مي زد و بقيه گنجشك ها كه حالا ديگه پر كشيده و روي درخت نشسته بودند سر و صداي زيادي به راه انداخته و براي دوست گرفتارشان ناراحت بودند. بچه ها كه اين وضع را ديدند به مهدي گفتند: آن را آزاد كن و مهدي كه خود ديگه از اين كار پشيمان شده بود در قفس را باز كرد و از پنجره راه پله گنجشك را آزاد كرد. گنجشك با خوشحالي پر كشيد و در فضاي آزادي چرخي زد و تعظيمي كرد و رفت.
حالا ديگه بچه ها فهميده بودند براي هر جانداري آزادي چه مفهومي دارد...
آزادي يعني زندگي
!

[ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

سال روز طلوع حضرت امير المومنين عليه السلام
بر شما خوانندگان خوب و صميمي مبارك باشد .
جز او را سرودن روا نيست نيست
اگر باشد اين كار ما نيست نيست
خداي رسول و رسول خداي
جز اين دو كسي آشنا نيست نسيت
برون آمد از كعبه چون آفتاب
كه او نور حق است و از حق جدا نيست نيست
غدير خم و زائران شاهدند
كه مولا به جز مرتضي نيست نيست
بگو » يا علي » با علي دوست باش
كه چون او كسي با صفا نيست نيست
محمد عزيزي (نسيم)

[ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

پيرزن دم درنشسته بود منتظر بود تاكسي از جلويش رد بشود. مدتي كه گذشت جواني از جلويش گذشت.
پيرزن پسر را صدا كرد و گفت: خيرببيني پسرم مي ري برام چند تا تخم مرغ و يك پنير بگيري. پاهام قوت نداره. اگر هم خواستي چيزي براي خودت بگير. پسر پول را گرفت و مدتي بعد برگشت. وسايل را همراه بقيه پول به پيرزن داد.پيرزن نگاهي به دستان پسر كرد و گفت : پسرم چرا براي خودت چيزي نگرفتي . پسرگفت: گرفتم مادر. پيرزن دوباره نگاهي به دستان خالي پسر و بقيه پول كرد و گفت: چي گرفتي پسرم. پسر لبخندي زد و گفت: دعاي خيرشما
رو.

[ شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

كنار پنجره ايستاده ام؛ در انتظار. آسمان ابرهايش را بي تابانه مي بارد. من كنار اين انتظار سرد، يخ كرده ام. هوا ابري است. ستاره اي حتي چراغ آسمان را روشن نكرده. به تو نگاه مي كنم.
بي اختيار نگاهم مي لغزد روي انگشتانت و دانه هاي تسبيح به لبهايت چشم مي دوزم. زير لب چيزي مي گويي؛ لابد با خدا حرف مي زني. محو تو مي شوم و كمي از انتظار خود فارغ مي شوم. صداي چك چك باران روي ناودان دوباره مرا به حالت انتظار مي كشاند. باز هم خيره مي شوم به شبي كه انگار مدتهاست اينجا آمده. انگار روزهاي زيادي است كه زندگي ام را با اين شب مي گذرانم. من به انتظار سرد خود ايستاده ام. دلم شور مي زند. براي اتفاقي كه نمي دانم مي افتد يا نه؛ من اما منتظر مي ايستم تا اگر اتفاقي افتاد پيشقدم همه باشم... نگاهم دوباره با دانه هاي تسبيح تو گره مي خورد. دلم آرام مي گيرد. همچنان به انتظار مي مانم؛ به انتظار سرد يك اتفاق كه همرنگ دانه هاي تسبيح تو سبز است
!
ياسمن رضائيان

[ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

سال‌ها بود با هم بودند. هر كجا يكي از اونها رو مي‌ديدي، دست خودت نبود، دنبال اون يكي مي‌گشتي و به فاصلة چند متري اطرافش پيداش مي‌كردي. وقتي آقا رحيم مسئول دسته بود، آقا جعفر هم معاونش بود. وقتي آقا رحيم فرمانده گروهان شد، باز جعفر معاونش شد. بارها شد مي‌خواستند اونها رو متقاعد كنند كه از هم جدا بشن تا تو عمليات اگه اتفاقي براي يكي افتاد، روحية نفر ديگر خراب نشه. اما هميشه با خنده معني‌دار اونها طرف مي‌شد. بعضي‌ها هم بهشون گير مي‌دادند كه درست نيست و بلايي سرش مي‌آوردند كه طرف از حرفش پشيمون مي‌شد.

چند تا عمليات با هم رفتند و سالم برگشتند. يا چند تا زخم كوچيك كه آقا رحيم برداشت تا عمليات كربلاي پنج شلمچه.

حال و هواي هر دو عوض شده بود. خصوصاً آقا جعفر كه خيلي سربه‌سر بچه‌ها مي‌گذاشت، عجيب آروم شده بود. زياد اهل فكر شده بود و... معلوم بود خبرهايي هست. رفتيم عمليات. آقا رحيم، فرمانده گروهان كميل و آقا جعفر معاونش. منم تو گروهان ميثم، تو سنگر كنار حاج حسين نشسته بودم و صداي رحيم رو از پشت گوشي بي‌سيم مي‌شنيدم.

خيلي زود با فرياد الله‌اكبر اعلام كرد كه به هدف نرسيده، اما...

آمبولانس داشت عقب مي‌رفت كه آقا جعفر رو مجروح داخلش ديدم. آقا رحيم جلو تو محاصره افتاده بود و فقط جراحت مي‌توانست اونها رو تو اين شرايط از هم جدا كنه.

حاج حسين منو فرستاد پيش رحيم تا پيغامي بهش بدم. منم پيش رحيم موندگار شدم. اولين حرفي كه رحيم به من زد سراغ آقا جعفر رو گرفت. گفتم زخمي شده بود. زياد سخت نبود، رفت عقب.

وقتي پيكر آقا رحيم بين ما و عراقي‌ها در زمين افتاده بود، همه‌اش به اين فكر بودم كه جواب آقا جعفر رو چي بدم! چطور بهش بگم نتونستم پيكر آقا رحيم رو عقب بياريم.

رسيدم به آمبولانس كه سوخته بود. با مكافات مجروحين داخل آمبولانس رو بيرون كشيدم. همه شهيد شده بودند.

وقتي پيكرش رو ديدم، اشكم سرازير شد. آقا جعفر هم خودش رو به رحيم رسونده بود. اونم شهيد شد.

جالب اينكه تو گلستان شهدا هنوز هم كنار هم هستند.

1. شهيد رحيم يخچالي فرمانده گروهان كميل،‌ برادر شهيد كمال يخچالي.

2. جعفر عابديني‌زاده، معاون گروهان كميل، فرزند شهيد حاج علي عابديني‌زاده معروف به حاجي و جعفر.

 

[ دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

نقي رحماني

حاج حسين در نامه‌اي به من نوشت:

مادرم سلام

من به دستور تو عمل كردم و به فرمان تو گردن نهادم. آرزوي تو را برآورده كردم. مادر، مرا ببخش و حلالم كن و از من راضي باش. مادر، تو شيرم دادي و بزرگم كردي. تو مهر حسين(ع) را آن زمان كه مرا به دنيا آوردي و شيرم مي‌دادي در دلم جاي دادي. تو بودي كه سر گهواره‌ام زمزمه مي‌كردي و از كربلاي حسين(ع) مي‌گفتي و گريه مي‌كردي، كه بي‌مناسبت نبود.

آن‌قدر به سرور شهيدان حضرت حسين بن‌علي(ع) علاقه‌مند بودي كه مرا حسين نام نهادي. خوشحالم از اسم زيبايي كه برايم انتخاب كردي، گرچه من لايق اين نام مقدس نبودم و نيستم، ولي مفتخر و سرافرازم. خدايا، مادرم را به خاطر محبت‌هايي كه در حقّم نمود و زحمت‌هايي كه برايم متحمل شد، ببخش و در جوار رحمت خود جاي داده و او را با حضرت زهرا(س) محشور گردان.

راوي: حاجيه خانم سيده سكينه بيگم طيبي‌نژاد ـ مادر شهيدان حاج حسين و علي‌اصغر بصير

نگاهتان هنوز نگهبان است

زهرا بروزن

نامه‌اي به شهيد به مقصد بهشت

مي‌خواهم اعتراف كنم وقتي كه عكس‌هاي شما را بر روي ديوارها مي‌بينم، غوغا و آشوبي در درونم فوران مي‌كند خودم را مي‌بازم. نگاهتان نگاه خدايي است و مانند كماني است كه از دور شيطان را هدف مي‌گيرد. وقتي از دور به مزار پاكتان نظاره مي‌كنم، احساس مي‌كنم گمشده‌ام را كه سال‌ها به دنبالش مي‌گشتم پيدا كردم. نمي‌دانم چگونه اين همه زحمت كه شما براي ايران كشيده‌ايد جبران كنم، اين شماها بوديد كه با نثار جان خود كشور را نجات داديد. من از اول زندگي‌ام با جوانمردي شما رشد كردم. اين شما بوديد كه ما را از سلطه شرق و غرب نجات داديد. نمي‌دانم اگر شما نبوديد ما هم‌اكنون در زير سلطه كدامين كشور بوديم. آيا زنده بوديم يا نه؟ چه فرقي مي‌كرد اگر زنده هم بوديم «زندگي در زير پرچم سلطه يعني همان مرگ.» اي شهيد، اين جمله را تو به من آموختي. من، اين آزادي‌ام، دانشم، استقلالم را مديون شما هستم. شما عزيزان براي اينكه بتوانيد كشور را آزاد كنيد با مرگ و اسارت و تركش پيمان دوستي بستيد و براي اينكه بتوانيد كودكان را نجات دهيد، از فرزندان خود گذشتيد.

[ شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

روزنامه ی اعتماد ملی در شماره ی امروز خود در صفحه ی "شب نامه"  مطلبی طنز در باره ی فائزه هاشمی منتشر کرده است، اعتماد ملی در باره ی دختر هاشمی رفسنجانی این گونه نوشت:

آن كه مرد نيست، آن زن با گرايش فمنيست، آن مخالف دادن هرگونه سوتي، آن عروس حجت‌الاسلام لاهوتي، آن عاشق خوردن غذا به همراه نان، آن رئيس فدراسيون ورزشي بانوان، آن عاشق ماشين ون، آن مديرمسوول روزنامه زن، آن عاشق شستن ظرف با مايع جام، آن براي مدتي مقيم بيرمنگام، آن عاشق بچه‌هاي شيطون و شر، آن دانشجوي رشته حقوق‌بشر، آن عاشق گردن و بال، آن دانشجوي دانشگاه ليسويال، آن جگر گوشه مامان، آن لايق آزاد كردن دوچرخه‌سواري بانوان، آنكه دائم مشغول دادن تزه، آن در سياست معروف به فائزه، آن عاشق كشيدن چك، آن متولد سال 41، آن گيرنده دست افراد چلاق و غشي، آن دختر عفت مرعشي، آن عاشق قرار گرفتن روي سن، آن خواهر كوچيكه محسن، آن موافق قوم ماد، آن مخالف احمدي‌نژاد، آن متنفر از آدم‌هاي فضول، آن درگذشته ساكن سه راه امين‌حضور، آن در سياست اهل نبرد، آن رفيق زهرا رهنورد، آن عاشق ديدوبازديد از شهر رم، آن نماينده تهران در مجلس پنجم، آن عاشق نشستن زير درخت بيد، آن همسر لايق حميد، آن عاشق كله‌پاچه و ران، آن عضو ارشد حزب كارگزاران، آن داراي يك دفترچه يادداشت، آن دو، سه روز در بازداشت، آن شكننده قند با تيشه، آن زن سياست‌پيشه، آن در سياست مخالفت القائات، آن در انتخابات حامي اصلاحات، آن عاشق به دنيا آوردن فرزند ششمي، شيخ بانو «فائزه هاشمي» ـ حفظه‌الله ـ ! از گنده نسوان اهل سياست عصر خويش بودي و موافق اجباري نشدن گذاشتن ريش بودي و با اين همه يكسره در جزيره كيش بودي! 

و سخن اوست كه: دوچرخه بانوان آزاد بايد گردد، جامعه با ميرحسين آباد بايد گردد! 

نقل است كه روزي به مجلس شد. پس راست نشست و با چپ‌هاي مجلسي سلام و عليك بكرد و چون علت اين كار را از وي همي پرسيدند، پاسخ بداد: راست همي نشستم كه چون راست‌ها سال‌هاست كه به قدرت نشسته باشندي و بلند همي نشوند؛ پس با چپ‌ها سلام و عليك بكردمي كه شايد چپ‌ها نيز در رفراندومي ـ چيزي به پيروزي همي برسندي.شيخ بانو مكثي بكردي و ادامه چونين بدادي: في‌الواقع يكي به نعل و ديگري به ميخ همي بزدم! 

شيخ بانو فائزه ـ رضي‌الله عنه ـ! روايت بكردي كه روزي بابا را بديدم كه 48 ساعت به گوشه عزلت و انزوا برفتي و لام تا كام حرفي نزديي.
 
پس وي را بگفتم: بابايي! چرا سكوت كرده و حرفي همي نزني؟! پس بابا مرا بگفتي: فائزه! برو و با بنده حرف همي نزن! پس بابا را گفتم: اگر با من علت سكوت خويش را نگويي شال و كلاه همي كرده و بر سبيل قهر به بيرمنگام همي بروم! پس بابا اكبر ـ الهي قربونش ـ ! تسليم بشدي و بگفتي: سكوت من به اين دليل باشدي كه از براي آزادي كرباسچي و عبدالله نوري رايزني كردمي و لذا نمي‌خواهم هوار بزنمي و حرف بزنمي! 

پس شيخ بانو فائزه- اعلي الله مقامه-! را گفتند: يا فائزه! پس چرا دوچرخه‌سواري بانوان را آزاد همي خواستي؟ پس بانونم اشك خويش را به گوشه چارقد پاك همي بكردي و بر سبيل عصبانيت بگفتي: از اين جهت كه رجال سياسي از براي تظاهر به ساده‌زيستي دوچرخه‌سوار همي بشدندي و بدين وسيله از براي خويش مريد جمع بكردي و اين در حالي باشدي كه نسوان سياس از يك چونين حربه‌اي محروم باشندي- حفظه‌الله-! 

و هم اوست كه شيخ علي‌اكبر هاشمي كه زماني از اوتاد و بزرگان عرصه سياست بودي در وصف جگر گوشه‌اش بگفتي: فائزه را دختري باشد كه اگر در صداوسيما اجازه صحبت همي نداشته باشد جلوي در صداوسيما صحبت همي بكند- الهي فداش-! 

نقل است كه روزي در مصاحبت با يك جريده سياسي وي را پرسيدند: يا فائزه! پس لاهوتي كه باشد؟ شيخ بانو فائزه پاسخ بدادي: پدر شوهرم! پس صاحب جريده بر سبيل تعجب وي را بگفتي: بيشتر توضيح بده! پس شيخ بانو بگفتي: وي علاوه بر اينكه پدر شوهرم باشدي پدربزرگ بچه‌هايم نيز باشدي! نقل است كه شيخ بانو فائزه را پاسخ دادن از اين دست فراوان بود- يغفرالله ذنوبه-! 

و هم او- حفظه‌الله -! را بپرسيدند: يا فائزه! پس حزب باد چگونه حزبي باشد؟ پس فائزه پاسخ بگفت: حزب باد حزبي باشدي كه اعضا آن به دليل فقر و نداري از موهبت كولر ‌گازي بي‌بهره باشندي و لذا خودشان را با بادبزن باد همي بزني!
نقل است كه چون از دنيا برفت پس بر سنگ قبر وي چونين نگاشتند: در اين جا زني آرميده كه علت از دنيا رفتنش توسط پزشكي قانوني زمين خوردن از روي دوچرخه و پرت شدن به اعماق آسفالت اعلام شد- رحمه‌الله عليه

[ شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

افتاده بود توي باتلاق؛ به هواي زيبايي مرداب آمده بود، محو اطراف شد. غفلت كرد. جلوي پايش را نديد و اسير باتلاق شد. باتلاقي كه ته هم نداشت. تا تكان مي‌خورد بيشتر فرومي‌رفت. هر بار كه چند سانتي فرومي‌رفت فكر مي‌كرد الان است كه پايش به كف باتلاق برسد. ان‌وقت ديگر مي‌تواند پايش را محكم به زمين فشار دهد و خودش را بالا بكشد. اما فكر و خيالش واهي بود. باتلاق ته نداشت. ديگر نفسش هم به شماره افتاده بود. تنگ تنگ شده بود. چي داشت اين لجنزار كه اين‌طور فشار مي‌اورد روي سينه‌اش. و مي‌خواست كه نفسش را ببرد. و سرش را بالا گرفت. رو به آسمان دهانش را باز كرد. و خواست كه شش‌هايش را پر از هوا كند. يعني اين كار را كرد اما كمي تكان خورد. و همين تكان كوچك باعث شد بيشتر فروبرود. بيچاره شده بود. يك حشره زيبا نشست روي مرداب. از ديدن آن لذت برد و لبخند زد. اما دوباره فرو رفت. خواست بگيردش فروتر رفت. به چپ نگاه كرد، فرو رفت. سرش را به بهانه نجات‌يافتن به راست چرخاند باز هم فروتر رفت. حالا فقط سرش بيرون مانده بود.

مجبور شدم از فرو رفتن در مرداب بنوسم. اصولاً هيچ زشتي و پليدي قابليت توصيفي ندارد. چون خاطر انسان را لكه‌دار مي‌كند. اما واقعيتي است اين حال و اوضاع براي جوانان ما كه روز به روز در باتلاق بي‌خبري، تنهايي، گناه نااميدي، بي‌پناهي فرو مي‌روند. البته قبول نمي‌كنند از ما، اگر به آنها بگوييم سر راهشان پر از مرداب زيبا كه كمينگاه و باتلاقي دارد است. اگر بگوييم كه بالاخره در يكي از اين باتلاق‌ها فرو خواهيد رفت. نمي‌پذيريد چون خيلي حرف‌هاي ضروري و مهم را برايشان گذاشته‌ايم و گذشته‌ايم. اگر جوان‌ها را همدم و هم‌صحبت شهيدان مي‌شديم و دستشان را مي‌گذاشتيم در دستان شهدا و مي‌فهميدند كه شهدا هم جوان بودند. جواني مي‌كردند. زندگي‌شان پرشور بود از دوستي‌هاي حلالشان و تفريحات سالمشان لذت مي‌بردند و از كنار باتلاق‌ها مي‌گذشتند و اگر روزي در باتلاقي فرو رفته بودند به جاي تماشاي زيبايي‌هاي فريبنده به فكر بيرون آمدن بودند. امروز جوان ما تفاوت بين زيبايي كاذب از زيبايي حقيقي را درك مي‌كرد و در باتلاق زيستن را زندگي نمي‌شمرد.

بايد به سبك شهدا رفتار كنيم. با گذشت و بيان واقعيت‌ها، دوستانه سيراب اعتمادش كنيم. روزبه‌روز به او بيشتر محبت كنيم و آهسته آهسته متصل به خوبانش كنيم، خيلي صميمي و بي‌غل و غش همراهش شويم. از كنار تمام كنايه‌ها و متلك‌ها و بي‌ادبي‌هايش بگذريم و در عوض او را از دانستني‌هاي دين و دنيا لبريزش كنيم. كمكش كنيم تا نخست باتلاق را بشناسد تا كم‌كم از باتلاق بيرون بيايد و سنگيني از روي سينه‌اش برداشته شود، نفسي تازه كند حمامي برود و از لجن‌هاي چسبيده به وجودش پاك شود. آن وقت مطمئن باشيد كه از من و شما سريع‌تر حركت خواهد كرد. اگر چون شهدا با جوان برخورد كنيم و آنگاه دستشان را در دست جوانان شهيد بگذاريم همين جوانها ما را تا دشت سرسبز وجود اهل بيت(عليهم السلام) خواهند بُرد و اين راه مستقيم يعني راه نجات. پس بسم‌الل

[ پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

سفره باز مي شود و مراسم باشكوه خوردن آغاز. صاحب خانه مي خواهد لطفش به ميهمانان را با كف گير بزرگي كه در دست دارد نشان دهد.
كف گير خالي وارد سيني پر از برنج مي شود و دست پر بيرون مي آيد. مقصد بشقاب توست.
دلت مي خواهد بگويي: «ممنون! ديگر بس است.» اما خجالت اجازه سخن را از تو مي گيرد.
مانده اي با اين كوه سفيد برنج كه جلوي توست چكار كني. نيمي از بشقاب خالي شده كه احساس مي كني سيري.
كمي صبر مي كني. يك دفعه با تعارف ديگري روبه رو مي شوي.
-ا... چرا نمي خوري؟ خوشت نمي ياد؟
مانده اي كه بخوري يا نخوري. قاشق بلاتكليفت را برمي داري اما با دلخوري.
¤¤¤
دركتابي كه درباره زندگي و افكار ابوعلي سينا بود خواندم كه سلامتي و بيماري ها را درخوردني هايتان جستجو كنيد.
در روايات اسلامي هم بر اهميت اندازه خوردن و سالم نگه داشتن معده تاكيد شده است. كاش مي شد به جاي تعارف به بيماري به همديگر سلامتي تعارف مي كرديم مثل اين حديث زيبا.
فرستاده خدا- كه درود خدا بر او و خاندانش باد- فرمود:
وقتي اشتها داري غذا بخور و (و درحالي كه) هنوز اشتها داري دست از خوردن بشوي.
منبع: ميزان الحكمه ج1 ص

[ سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

كودتاى مخملى چگونه ناكام ماند؟

خبرگزاري فارس: نگاهي به اغتشاشات و آشوب‌هاي روزهاي گذشته از تلاش سازمان‌يافته‌اي پرده برمي‌دارد كه در ذيل سناريوي ناكام انقلاب مخملي درايران، قابل تعريف است. بي‌ترديد، بررسي لايه‌هاي چندوجهي اين پروژه كه در مقاطعي نيز به صورت مكمل هم عمل كردند بيانگر تلاشي است كه نقطه عزيمت آن ايجاد «گفتمان اعتراضي» بوده است.

 

 

نگاهي به اغتشاشات و آشوب‌هاي روزهاي گذشته از تلاش سازمان‌يافته‌اي پرده برمي‌دارد كه در ذيل سناريوي ناكام انقلاب مخملي درايران، قابل تعريف است. بي‌ترديد، بررسي لايه‌هاي چندوجهي اين پروژه كه در مقاطعي نيز به صورت مكمل هم عمل كردند بيانگر تلاشي است كه نقطه عزيمت آن ايجاد «گفتمان اعتراضي» بوده است. گرچه اين سناريو در كشورهاي استقلال‌يافته شوروي سابق با اعتراض به نتايج انتخابات و تقلب درآن كليد خورده است وليكن آنچه در همان ابتداي كار پيشبرد اين انقلاب را در ايران ناكام گذاشت، وضعيت آرا بود. اوكراين و گرجستان دو كشور به دام افتاده در انقلاب‌هاي رنگين، برپايه نزديكي آراي نامزدها به يكديگر بوده است. اتفاقي كه در ايران با اختلاف 11 ميليوني عملا باورپذيري تقلب و تلاش «پرهياهو» و«پرشتاب» براي اين پروژه را با كندي‌هاي بسيار سختي روبه‌رو ساخت. اما اينكه قرينه‌هاي تلاش‌هاي سازمان‌يافته براي ايجاد انقلاب مخملي در ايران چه مي‌باشد، بي شك بايد به تطابق رفتارها و تحركات جريانات اخير با نمونه‌هاي اتفاق افتاده دركشورهاي مختلف پرداخت. به‌طوركلي برخي عوامل عمومي كه تاكنون در برخي كشورهاي هدف انقلاب رنگي قرار گرفته بعضاً صورت مشترك داشته به صورت زير قابل احصا مي‌باشند:

1- نمادسازي
هدف ازنمادسازي براي بعد و حجم دادن به نيروهاي هوادار و متمايز ساختن آنان به عنوان مجموعه متفاوت و مخالف مي‌باشد. همچنين انگيزه بخشي به حاميان با انتخاب رنگ درجهت ترغيب آنان براي شركت در يك رويداد و يك رفتار خاص مي‌باشد. اين اتفاق در دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري با انتخاب رنگ سبز و بهره‌گيري از محصولاتي همچون تي شرت، كلاه و شال سبز و نيز به راه انداختن تظاهرات خودرويي به نماد‌هاي سبزظهور و بروز يافت. يكي از دلايل اصلي براي تأكيد‌ برنمادسازي حك ساختن آن بر اذهان و استفاده از عنصر در دسترس بودن و قوه يادآوري مي‌باشد. مضاف بر اينكه به‌دست گيري فضاي تبليغاتي شهر و تهييج بخشي ميداني نيز در اين بخش كاملاً مشهود مي‌باشد.

2- شكل‌دهي قطب‌بندي شديد اجتماعي
ايجاد دوانگاري‌ متضاد Binary opposition در ميان توده مردم نيز يكي از روش‌هاي مورد تأكيد‌ در انقلاب‌هاي رنگي است. اين قطب‌بندي در حقيقت الف- براي ايجاد تخاصم ميان مردم و شكل فضاي نزاع بوده و ب- درچارچوب شكل‌دهي اقليت يا اكثريت ناخشنود و عصبي قابل تصور است. رودررو قراردادن مردم و ايجاد قطب‌بندي درميان آنها نيز براي شكستن بسياري از هنجارهاي مورد توجه جامعه و عبور از خطوط مورد احترام در زمينه تكريم نهادها مي‌باشد.

3- بروزدادن گرايش‌هاي ليبرالي و نئوليبرالي
يكي از جان مايه‌هاي شكل دهي انقلاب‌هاي رنگي مخابره پيام گرايش به گرايش‌هاي ليبرالي و نئو ليبرالي مي‌باشد. هدف اصلي از اين علايم براي كسب حمايت‌هاي غربي مي‌باشد. در اين انتخابات تأكيد‌ بر گفت‌وگوهاي بي‌ قيد و شرط باآمريكا و عدول از برخي ايدئولوژي‌هاي انقلاب همچون نحوه مواجهه با رژيم صهيونيستي در همين چارچوب قابل ارزيابي است.

4- سازماندهي تشكيلاتي
تعريف نقش براي اعضاي ستاد و نيز اعطاي ماموريت به نيروها، نيازمند سازماندهي قوي و منسجم مي‌باشد. نيروهاي دوم خردادي درپيش ازانتخابات با به راه انداختن كارناوال‌ها و اردوهاي خياباني «فضا سازي»،
«تهييج‌انتخاباتي»،«رعب‌تبليغاتي»،«كميته صيانت ازآرا»، «كمپين سخنراني»،«پوشش‌هاي نمادين»،«تظاهرات خودرويي» بخشي از سازماندهي‌هاي خود را براي پيروزي درانتخابات نمايان ساختند. همچنين در بخش اغتشاشات خياباني نيز اين جريان ساماندهي كاملاً دقيقي را مورد توجه خود قرار داد. تشكيل كميته‌هاي «عملياتي،«محوربند»، « رسانه‌اي – عمليات رواني»،«مالي و پشتيباني» نيز از جدي‌ترين اقدامات در اين زمينه بوده است. نحوه درگيري‌هاي خياباني و سازماندهي اراذل و اوباش و مسلح ساختن آنان به انواع سلاح‌هاي سرد و گرم بخشي از تلاش‌هاي صورت گرفته دراين بخش بوده است. بي‌گمان تدارك و سازماندهي دستاويزي ( تاكتيكي ) براي كانوني كردن فشار بر روي حكومت و واداشتن آن به گردن نهادن به خواست آنان بوده و مي‌باشد. اين جريان تلاش دارد تا با اين فشار انتخابات را باطل ساخته و شرايط جديد را براي ادامه تحركات خود فراهم سازند. تأكيد‌ يك مقام سياسي مبني بر اينكه ابطال انتخابات كف خواست‌هاي ميرحسين موسوي مي‌باشد بيانگر سارماندهي براي فشار جهت رسيدن به منويات اصلي مي‌باشد.

5- هزينه‌هاي سنگين مالي
تامين هزينه پوسترها،بنرها،عقد قرارداد با شبكه‌هاي ماهواره‌اي و تهيه البسه تبليغاتي بي ترديد از هزينه‌‌كرد سنگيني پرده برمي‌دارد كه سامان يافته بودن آنها از چشم هيچ ناظر سياسي پنهان نيست. حضور اسپانسرهاي مالي و فعالان اقتصادي درحوزه نفت،محصولات روغني،فعالان عرصه ساخت و ساز و نيز انتشار برخي شايعات مبني بر حمايت‌هاي مالي خارجي مواردي بودند كه ساماندهي كاملا حرفه‌اي را ظهور و بروز دادند.

6- دموكراسي‌خواهي و حقوق شهروندي
نحوه فعاليت اين جريان و مقاصد پنهان آنها نيز در لفافه « دفاع از دموكراسي و حقوق بشر »، «حقوق شهروندي‌»،«عدالت‌گرايي» پوشانده شد تا دليل واقعي در افتادن آنان با حكومت كتمان شود. بي ترديد به‌دست آوردن حمايت‌هاي مردمي‌با اتخاذ تاكتيك «دنياي وانموده» و قلب حقايق از جمله مواردي بود كه براي پنهان نگاه داشتن نيات واقعي اتفاق افتاد.

7- نفوذ درسيستم سياسي
يكي از روش‌هاي جريان مزبور براي انقلاب رنگي خود نفوذ درسيستم سياسي براي رسيدن به چند هدف عمده بوده است. هدف اول دسترسي به اطلاعات محرمانه مسؤولان براي ايجاد فشار روي آنها بوده است. حمله به منازل برخي از مسؤولان وزارت كشورونيزانتشار شماره تلفن‌هاي همراه آنها در اينترنت دراين راستا قابل ارزيابي است. هدف دوم اما به‌دست آوردن اطلاعات ميداني براي تحركات خياباني بوده است. اين اطلاعات بي گمان بخشي از اغتشاشات خياباني را پشتيباني اطلاعاتي نمود.

8- القاي شبهه تقلب پيش ازانتخابات
يكي ديگر از روش‌هاي به‌كارگرفته شده توسط جريان مزبورادعاي تقلب در انتخابات با يك پيش فرض بوده است. پيش فرق مطلق انگاري در اين چارچوب شكل گرفت كه پيروز انتخابات مهندس موسوي بوده و اگر هر انتخاب ديگر صورت گيرد به معناي تقلب در انتخابات مي‌باشد. گرچه اين القا زمينه‌اي براي آغاز اغتشاشات خياباني بود وليكن در وراي خود مشروعيت‌زدايي از دولت حاكم را نيز هدف گرفت. به اين معنا كه با اعلام پيروزي خود قبل از پايان رأي گيري دولت حاكم را غيرقانوني اعلاك كرده و شدت و اقتدار رأي به‌دست آمده توسط وي را خنثي سازند.

9- حمايت‌هاي خارجي
تأكيد‌ رسانه‌هاي خارجي مبني برانجام تقلب در انتخابات ايران و حمايت از آشوب‌هاي خياباني با توجيه ناديده انگاشته شدن رأي مردم، حمايت‌هاي بيگانگان از انقلاب رنگي جريان مزبور را عيان ساخت. بي شك آشفته ساختن فضاي سياسي جامعه،كسب مساعدت بين‌المللي، ايجاد فشار به حكومت از سوي بيگانگان تحت عناويني همچون جريمه‌هاي ديپلماتيك، سياسي و اقتصادي و كاهش به رسيمت شناختن رئيس‌جمهورمنتخب از جمله كارويژه‌هاي نيروهاي بيگانه مي‌باشد. از ديگر سو آنچه كه درتمامي‌انقلاب‌هاي رنگي به عنوان وجه مشترك مطرح است حمايت كشورهاي خارجي و تكيه بر برخي از منابع آنها مي‌باشد. به‌طورمشخص بر اساس مشاهدات شهروندان تهراني سفارتخانه‌هاي كشورهاي انگليس، فرانسه و استراليا در آشوب‌هاي روز شنبه تهران به آشوب‌طلبان و تروريست‌هايي كه از بيم دستگيري متواري بودند، پناه دادند. باتوجه به اخبارمزبوركاملاً مي‌توان دريافت جريان مزبور پايي نيز در كسب حمايت‌هاي بيگانگان و فضاسازي‌هاي بين‌المللي آنان دارد.
***
موارد گفته شده گرچه بخشي از تطابق اغتشاشات اخير و تلاش جريان انتخاباتي براي انقلاب رنگي با نمونه‌هاي انجام شده مي‌باشد اما ناكامي‌آن مي‌تواند عبرت‌هاي گرانقدر را به تصوير بكشد كه جريان مزبور با تسليم شدن در برابر خواست و اراده ملت مي‌تواند به دامان نظام بازگردد. اولين اين عبرت‌ها، هوشياري مردم مي‌باشد. مردمي‌كه دلبستگي خود به نظام را نشان داده و ثابت كردند چهره‌ها را حتي از پشت نقاب نيز خوب مي‌شناسند. گرچه نسل جوان ما نيز دوره‌هاي ابتداي انقلاب و جرياناتي همچون بني صدر را تجربه نكرد اما اتفاقات اخير يك نوع لمس شدگي تاريخي را براي آنان به نمايش گذاشته و تاريخ را برايشان به تصوير كشيد. درحقيقت مي‌توان گفت با توجه به اين اوصاف نسبت به بيمه شدن نسل كنوني انقلاب درمقابل خط نفاق بايد اميدوار بود. عبرت ديگر اما بايد به نقش رهبري و ولايت فقيه در مديريت چالش‌ها و نابساماني‌هاي كشور اذعان داشت. براستي كساني كه روزگاري از نهادهاي
انتخابي - انتصابي سخن گفته و به دنبال تك پايه ساختن حاكميت بودند،اقراردارند كه اگر جايگاه رهبري نبود هم اينك اهتزاز پرچم‌‌هاي رنگي را بايد در كشور به نظاره مي‌نشستيم؟. نعمت ولايت بي‌شك عنايتي الهي است كه اگر جز اين بود آن پير فرزانه نمي‌گفت كه پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبي نرسد.

[ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک