دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

خدا بود و دیگر هیچ نبود،‌ خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان‌ هنوز تکیه‌گاهی وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه‌ای که هنوز القاء‌ نشده بود. خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود.خدا رحمان و رحیم بود، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود. خدا زیبا بود، ولی هنوز زیبایی‌اش تجلی نکرده بود. خدا عادل بود، ولی عدلش هنوز بروز ننموده بود. خدا قادر و توانا بود. ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود. در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زاییده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود، ظلمت بود، سکوت و جمود و وحشت بود. اراده خدا تجلی کرد، کوه‌ها، ‌دریاها، آسمان‌ها و کهکشان‌ها را آفرید. چه انفجارها، چه طوفان‌ها، چه سیلاب‌ها،‌ چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زائدالوصفش به هر سو می‌تاخت. درخت‌ها،‌ حیوان‌ها و پرنده‌ها به حرکت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خیمه زد و جمال، صورت زیبایش را نمایان ساخت.‌ وکمال، اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادی آغازکرد و فرشتگان سرود پرستش سردادند.

آنگاه،‌ خدا انسان را از «حماء‌ مسنون» - گل تیره رنگ - آفرید و او را بر صورت خویش ساخت، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت.

انسان،‌ غریب و ناآشنا، از این همه رنگ‌ها ، شکل‌ها، حرکت‌ها و غوغاها وحشت کرد، و از هر گوشه به گوشه‌ای دیگر می‌گریخت، و پناه‌گاهی می جست که در آن با یکی از مخلوقات هم رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به درآید.

به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد، همه با سردی از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نومیدانه می‌گفت: مرا ببین، یک لجن خاکی می‌خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن‌گاه با عتاب به خود می‌گفت: ای لجن! چطور می خواهی استحقاق هم‌ نشینی فرشتگان را داشته باشی؟ و سرشکسته وخجل، گریخته در گوشه‌ای پنهان شد،‌ تا کم‌کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت، بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کند.

پرنده‌ای یافت در پرواز، که بال‌های بلندش را باز می‌کرد و به آرامی در آسمان‌ها سیر می‌نمود، خوشش آمد و از این‌که این پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکی آزاد کند، شیفته شد. اظهار محبت کرد و تقاضای دوستی نمود و گفت: آیا استحقاق دارم که هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت و او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین که از لجن خاکی ساخته شده‌ام، ولی می خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم، چه آرزوی خامی، چه انتظار بی‌جایی. به حیوانات نزدیک شد، هر یک بلاجواب از او گذشتند و اعتنایی نکردند، خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت همراه تکه های ابر بر فراز آسمان‌ها پرواز کند، اما ابر نیز جوابی نداد و به آرامی گذشت. به دریا نزدیک شد و طلب دوستی کرد، اما دریا با سکوت خود طلب او را بلا‌جواب گذاشت. او دست به دامن موج شد و گفت: آیا استحقاق دارم که همراه تو بر سینه دریا بلغزم، از شادی بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته سنگ‌های مغرور سیلی بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش بروم و در بی نهایت محو گردم؟ اما موج بی اعتنا از او گذشت و جوابی نداد. انسان دل‌شکسته و ناراحت، روی از دریا گردانید و به سوی کوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضای دوستی کرد . کوه، جبروت کبریایی خود را نشکست و غرور و جلالش اجازه نداد که به او نگاهی کند،‌ انسان دل‌شکسته و ناامید سر به آسمان بلند کرد،‌ از وسعت بی‌پایانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستی کرد. اما سکوت اسرارآمیز آسمان به او فهماند که تو لجن خاکی استحقاق هم‌نشینی مرا نداری. به ستارگان رجوع کرد، ولی هریک بی اعتنا گذشتند و جوابی ندادند. انسان به صحراهای دور رفت و خواست در کویری تنها زندگی کند و تنهایی خود را با تنهایی کویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به درآید، ولی کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سر‌گردان باقی گذاشت.

انسان،‌ خسته، روح‌مرده، پژمرده، دل شکسته، وحشت‌زده و مأیوس، ‌تنها،‌ سر به گربیان تفکر فرو برد، و احساس کرد که استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‌ترین مواد و هیچ‌کس او را به دوستی نمی پذیرد. آن‌گاه صبرش به پایان رسید، ضجه کرد، اشک فرو ریخت،‌ و از ته دل فریاد برآورد: کیست که این لجن متفعن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستی کسی را ندارم،‌ من پستم، من ناچیزم، من بدبختم، من گناهکارم، من روسیاهم، من از همه‌جا رانده شده‌ام،‌ من پناه‌گاهی ندارم، کیست که دست مرا بگیرد؟ کیست که ناله‌های مرا جواب بگوید؟ کیست که بدبختی مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایی به درآورد؟ کیست که به استغاثه من لبیک بگوید؟

ناگهان طوفانی به پا‌شد،‌ زمین به لرزه در‌آمد، آسمان غریدن گرفت، برق همچون تازیانه‌های آتشین،‌ برگرده آسمان کوفته می شد، گویی که انفجاری در قلب عالم به وقوع پیوسته است،‌ صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد که از هر گوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید:

ای انسان، تو محبوب منی، دنیا را به خاطر تو خلق کرده‌ام، و تو را بر صورت خود آفریده‌ام، و از روح خود در تو دمیده‌ام، و اگر کسی به ندای تو لبیک نمی گوید،‌ به خاطر آنست که هم‌طراز تو نیست و جرأت برابری و هم نشینی با تو را ندارد، حتی جبرئیل، بزرگ‌ترین فرشتگان، ‌قادر نیست که هم‌طراز تو شود، زیرا بالش می سوزد واز طیران به معراج باز می ماند.

ای انسان ، تنها تویی که زیبای را درک می کنی، جمال و جلال و کمال، تو را جذب می کند. تنها تویی که خدای را با عشق ـ نه با جبر ـ پرستش می کنی. تنها تویی که در تنهایی نماینده خدا شده‌ای. ای انسان تنها تویی که قدرت و خلاقیت خدا را درک می کنی.‌ تنها تویی که غرور می‌ورزی و عصیان می‌کنی و لجوجانه می جنگی وشکسته می‌شوی و رام می‌گردی و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری خود درک می کنی. تنها تویی که فاصله بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی. تنها تویی که باکمک بال‌های روح به معراج می روی.‌ تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست می‌کند و از شوق می‌سوزی واشک می‌ریزی.

ای انسان، خلقت در تو به کمال رسید،‌ و کلمه در تو تجسد یافت، و زیبایی با دیدگان زیبابین تو ظهور کرد‌ و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدایی خود را در صورت تو تجلی کرد.

ای انسان، تو مرا دوست می‌داری و من نیز تو را دوست می دارم. تو از منی و به سمت من باز می گردی

 

[ جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

 

بحبوحه عملیات کربلای‌ پنج بود. قرار بود ما هم برویم خط مقدم و از خجالت دشمن دربیاییم.

شب قبل در افق، نور منورها و انفجارات را می‌دیدم و دلم حالی به حالی می‌شد. خدا خدا می‌کردم زودتر زمان حرکت برسد و به عملیات برویم.

تویوتا وانت‌ها آمدند. سوار شدیم و گازش را گرفتیم به طرف اول دریاچه ماهی. جاده‌ای خاکی مثل ماری قهوه‌ای منتظرمان بود تا از رویش بگذریم و برسیم به دشمن. چشمم افتاد به چند جعبه آب معدنی. فکری شدم چند تا بطری آب بردارم برای زمانی که بچه‌ها تشنه می‌شوند و آن وقت من در نقش یک منجی با آب خنک و گوارا بر آنها نازل شده و سیرابشان کنم و حسابی برای خودم دعا و صواب بخرم.

سه تا بطری انداختم توی کوله‌پشتی. بعد دستور حرکت داده شد و ما زیر باران گلوله و خمپاره، جاده را زیر پوتین گرفتیم و یا علی از تو مدد، برو که رفتیم. حالا ما می‌دویدیم و خمپاره و توپ دور و اطرافمان منفجر می‌شد و ترکش‌هایش با صدای زنبور مانندشان از بالا و پایین هوا را می‌شکافتند و می‌رفتند. بین راه چند تا از دوستانم ترکش خوردند و افتادند کنار جاده، امدادگرها رفتند سراغشان. دلم گرفت. پیش خودم خیالاتی شدم که آی خدا، یعنی ما این قدر لیاقت نداریم که یک ترکش نخودی بخوریم و در جهاد مقدس زخمی شویم؟ شهادت پیشکش، لااقل اجر جانبازی را عطایمان کن.

در همین فکر بودم که رسیدیم به خط مقدم. یک‌هو خمپاره پدر نامردی در نزدیکی، درست پشت سرم ترکید. دو نفری که چپ و راستم بودند «آخ» گفتند و روی زمین غلتیدند. من هم لحظه‌ای بعد احساس کردم که مایعی خنک کمر و پاهایم را خیس می‌کند. شنیده بودم که خون گرم است، گیرم آدم اول که مجروح می‌شود، چون داغ است درد را متوجه نمی‌شود. داشتم پیش خودم حساب و کتاب می‌کردم که مجروح شده‌ام و الآن است که درد بی‌پدر خفتم را بگیرد و من برای اینکه روحیه دیگران خراب نشود، باید تحمل کنم و دست و لبانم را گاز بگیرم و درد را خفه کنم و... .

در همین احوالات فرمانده‌مان زد به شانه‌ام و زیر گوشم گفت: چی شده اخوی، خیلی ترسیدی؟

لبخند زنان برگشتم و گفتم: نه حاجی، درد که چیزی نیست از آن بترسم!

پوزخندزنان سر تکان داد و گفت: کدام درد؟ چرا خودت را خیس کرده‌ای؟ و با حرکت چشم به پشتم اشاره کرد.

ناغافل برگشتم و دیدم که خبری از مجروحیت و خون نیست. اما روی شلوارم لکه بزرگی شکل گرفته و از آن آب چکه می‌کند. حالا من همان‌طور با پاهای باز ایستاده بودم و بچه‌ها هر و کر کنان از کنارم می‌گذشتند و هر کدام تیکه‌ای بار می‌کردند:

بنازم این دل و جرئت را!

ـ لامصب چشمه راه انداخته!

ـ اخوی مراقب باش دشمن رو سیل نبره!

ناگهان فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. به سرعت کوله‌پشتی‌ام را باز کردم. حدسم درست بود. ترکش پدر نامردی، کوله و بطری‌های آب معدنی را دریده و آب افتاده و از کمرم رفته بود توی شلوارم. مانده بودم که در پاسخ متلک‌ها و مزه‌هایی که بچه‌ها می‌پرانند، چه بگویم و این لکه ننگ را چه طور پاک کنم.

راوی:داوود امیریان

 

[ شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

خیلی مودبانه و با احترام با هم قهر می کردیم؛
انگشت کوچک دست راستمان را به هم زنجیر می کردیم ومی گفتیم :
قهر ، قهر فردا بری تو منقل !
بعد از مدتی که دلمان برای دوستمان تنگ می شد
به دنبال بهانه ای می گشتیم که ما را وصل کند به هم .
وقتی یکی از بچه محل ها واسطه می شد و پل آشتی را بنا می کرد
دوطرف با هم دست می دادند و می گفتند :
آشتی، آشتی فردا بری تو کشتی .
زغال منقل قهر سیاه بود و داغ و آب دریای آشتی زلال بود و خنک .
وقتی آشتی می کردیم انگار دیگر هیچ غمی در دنیا نداشتیم ، انگار تمام مشق هایمان را نوشته بودیم و منتظر دوستمان بودیم که توپ دو لایه اش را بیاورد و برویم پارک یک فوتبال مشدی بزنیم !
در یکی از روزها نمی دانم کدام یک از بچه ها متوجه شده بود که شیطان از قهر مومنین خوشحال می شود .
او آمد و بچه ها را جمع کرد و طرح بزرگ آشتی همگانی اش را توضیح داد .
طرح ساده اما صمیمی دوستمان جواب داد و آشتی همگانی در محل برقرار شد .
چقدر جالب بود وقتی دسته جمعی می رفتیم دم در خانه ی یکی از بچه هایی که با یک نفر قهر بود.
وقتی او در را باز می کرد غافلگیر می شد .
:
چه عجب از این طرفا ؟ راه گم کردید؟
:
بله اومده بودیم بپرسیم راه خونه ی دوستی کجاست ؟

[ شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

دریای همیشه در تلاطم بودم
در کوچه وبرزن و محل گم بودم
کودک بودم، خدا خودش عفو کند
من قاتل شیشه های مردم بودم


گنجشک ها...
سفره ی مهربانی را
در باغچه سخاوت خانه ام
می تکانم
و پشت پنجر ه ی نگاهم
به تماشایشان می نشینم
آه... خدای من!
چقدر قانع اند
این گنجشک های نازنین
بهناز دانش- تهران

[ سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

اصلا مهم نبود شکستن
دل کوچک من
مهم، نفس کشیدن دوباره ات بود
از پس گردوخاک روزهای دور
چه با لبخندی
چه با اخمی!

بهانه
دلت پربود از زخم های روزمرگی
و نگاهت
پر از پنجره های کور...
باید هم لبخند می دزدیدی!
یاسمن رضائیان

[ سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

به گزارش خبرنگار فارس، کنفرانس خبری کتاب «بابانظر»، درباره محمد‌حسن نظر‌نژاد، تولید دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری، با حضور مرتضی سرهنگی (مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری)، احمد دهقان (ویراستار این اثر) و حسین بیضایی (مصاحبه‌کننده) صبح امروز در حوزه هنری برگزار شد.


*
بیضایی: «بابانظر» حاصل گفت و شنود 36 ساعته با اوست

به گزارش خبرنگار فارس، در ابتدای این کنفرانس حسین بیضائی در مورد تهیه و تدوین این کتاب گفت: شاید این مرد (محمد‌حسن نظر‌نژاد) در میان همه کسانی که جنگ هشت ساله را تجربه کرده‌اند یک استثنا باشد.
وی افزود: او برای اولین بار سال 1358 به کردستان رفت تا آتشی که دست غریبه‌ها آن را روشن کرده بود، خاموش کند. هفده سال بعد یعنی در سال 1375 برای آخرین بار به کردستان رفت تا آغاز و پایان دفتر زندگی‌اش در کوه‌ها و قله‌ها نوشته شود.
بیضایی افزود: آن روزها او یک داوطلب ساده اما نترس و فهیم بود که به همه زیبایی این آب و خاک دلبسته بود.
وی بیان کرد: در سال‌های جنگ او به قائم‌مقامی فرماندهی لشکر هم رسید. لشکری که بچه‌های خراسان بیرق آن را بالا برده بودند.
وی تصریح کرد: جنگ، محمد‌حسن نظر‌نژاد را «بابانظر» کرد. مانند پدری سایه‌اش روی سنگرها و خاکریزها بود و خراسانی‌ها طعم شجاعت و تدبیر او را در شب‌ها و روزهای عملیات برای همیشه در کام دل شان نگه خواهند داشت.
وی بیان کرد: «بابانظر» بیش از 140 ماه در مناطق جنگی بود. در بستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد. در فکه کمرش شکست. در فاو قفسه سینه‌اش شکافت، گازهای شیمیایی به ریه‌هایش رسید و ... وقتی جنگ تمام شد، 160 ترکش به بدن او خورده بود که تنها 57 ترکش از سر تا پایش بیرون زد اما 103 ترکش همچنان در پیکر قوی و نیرومند او که روزی از پهلوانان خراسان بود، به یادگار ماند. آن روزه برایش 95 درصد مجروحیت نوشتند.
بیضایی افزود: در این کتاب «بابانظر» با دو نام آشنا می‌شویم: شریفی و ابراهیمی. این دو سال‌ها شانه به شانه بابانظر جنگیده بودند که در عملیات کربلای پنج به شهادت رسیدند. همه خاطرات آن روزها در کتاب آمده که می‌خوانید.
وی ادامه داد: آن دو را در بهشت رضا علیه‌السلام به خاک می‌سپارند؛ اما یک قبر بین آن دو خالی می‌ماند و هیچ کس دلیلی برای آن نمی‌یابد.
وی تصریح کرد: سال‌ها پس از پایان جنگ، این بار سردار محمد‌حسین نظر‌نژاد به عنوان مسئول عملیات لشکر 5 نصر خراسان راهی کردستان می‌شود تا از واحد‌های لشکر بازدید کند.
مصاحبه کننده این اثر ادامه داد: آن روز، روز هفتم مرداد ماه 1375 بود که به ارتفاعات کفارستان می‌رسند. در دل همان کوه‌ها و قله‌ها که روزی جوانی او را دیده بودند، به خاطر کمبود فشار هوا دچار تنگی نفس می‌شود. او را برای مداوا به مقرهای پایین دست می‌رسانند اما دیگر دیر شده بود.
وی گفت: بابانظر پس از گذشت ده سال، در قبر خالی بین دو دوست زمانی جنگش، شریفی و ابراهیمی آرام می‌گیرد و معمای خالی ماندن آن فاش می‌شود.
بیضایی در مورد این کتاب گفت: کتاب خاطرات «بابانظر» حاصل گفت و شنود 36 ساعته با اوست. همه مصاحبه‌ها در سال 1374 و اوایل 1375 ضبط ویدیویی شده که از سرنوشت این فیلم‌ها خبری در دست نیست.
وی افزود: کلمه‌ها و جمله‌های این مصاحبه‌ها پس از ضبط، روی کاغذ‌های سفید آمدند و ماندند.
بیضایی اضافه کرد: مصطفی رحیمی زحمت تدوین این کتاب را کشیده، همه پانوشت‌ها که از متن خاطرات به پایین صفحه‌ها آمده، گفته‌های خود بابانظر است. احمد دهقان هم ویرایش متن را برعهده گرفت.
امروز، این مرد، این پهلوان با آن همه زخم و درد و جانفشانی در گمنامی هم یک استثنا است.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

گفتند تو که بیایی خون به پا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند. همه، پیش از آن که نگاه مهرگستر و دست های عاطفه پرور تو را وصف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری، برای این که گل ها و نهال ها رشد کنند باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین ممکن نیست. آری، برای این که مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند. باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری، برای این که عدالت بر کرسی نشیند هرچه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد. و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می آید و تنها با دست تو محقّق می شود.
اما مگر نه این که اینها همه مقدّمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی. آن بهشت را کسی بر ما ترسیم نکرد. کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی، پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی، دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستم گری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت بردگی را از گردن خلایق بر می دارد.
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی، ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد. هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هر که عرضه می کنند، می گوید: بی نیازم.
و... ظهور تو بی تردید بزرگ ترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.
¤¤
از عمق ناپیدای مظلومیت ما، صدایی آمدنت را وعده می داد.
صدا را، عدل خداوندی صلابت می بخشید و مهر ربانی گرما می داد.
و ما هر چه استقامت، از این صدا گرفتیم و هر چه تحمل، از این نوا دریافتیم.
در زیر سهمگین ترین پنجه های شکنجه تاب می آوردیم که شکنج زلف تو را می دیدیم. در کشاکش تازیانه ها و چکاچک شمشیرها، برق نگاه تو تابمان می داد و صدای گامهای آمدنت توانمان می بخشید.
رایحه ات که مژده حضور تو را بر دوش می کشید مرهمی بر زخمهای نو به نومان بود و جبر جانهای شکسته مان. دردها همه از آن رو تاب آوردنی بود که تو آمدنی بودی.
تحمل شدائد از آن رو شدنی بود که ظهورت شدنی بود و به تحقق پیوستنی.
انگار تخم صبر بودیم که در خاک انتظار تاب می آوردیم تا در هرم خورشید تو به بال و پر بنشینیم.
سنگینی بار انتظار بر پشت ما، سنگینی یک سال و دو سال نیست سنگینی یک قرن و دو قرن نیست. حتی از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست.
تاریخ انتظار و شکیبایی ما به آن ظلم که در عاشورا بر ما رفته است بر می گردد، به آن تیرها که از کمان قساوت برخاست و بر گلوی مظلومیت نشست، به آن سم اسبهای کفر که ابدان مطهر توحید را مشبک کرد. به آن جنایتی که دست و پای مردانگی را برید.
از آن زمان تاکنون ما به آب حیات انتظار زنده ایم، انتظار ظهور منتقم خون حسین.
تاریخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر می رود، از عاشورا می گذرد و به بعثت پیامبر اکرم می رسد. هم او در مقابل همه جهل و ظلم و کفر و شرک و عنا و فسادی که جهان آن زمان را پوشانده بود و عده می فرمود که کسی خواهد آمد. نامش نام من، کنیه اش کنیه من، لقبش لقب من، دوازدهیمن وصی من خواهد بود و جهان را از توحید و عدل و عشق و داد پر خواهد فرمود.
اما تاریخ صبر و انتظار ما به دورترها بر می گردد، به مظلومیت و تنهایی عیسی، به غربت موسی، به استقامت نوح و از همه اینها گذر می کند تا به مظلومیت هابیل می رسد.
انتظار و بردباری ما را وسعتی است از هابیل تاکنون و تا برخاستن فریاد جبرئیل در زمین و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان (عج).
آری و در آن زمان هستی حیات خواهد یافت، عشق پر و بال خواهد گشود و در رگهای خشکیده علم، خون تازه خواهد دوید. پشت هیولای ظلم و جهل با خاک، انس جاودان خواهد گرفت، شیطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مرکب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد کرد.
سید مهدی شجاعی

[ سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

مدت زمانی که عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست یابی می کرد ، آنها را با معارف اسلامی آشنا می نمود و می کوشید تا در غربت از انحرافشان جلوگیری کند .
به یاد دارم که در ان سال ، به علت تراکم بیش از حد دانشجویان اعزامی از کشورهای مختلف ، اتاق هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند . همسویی نظرات و تنهایی ، از علت های نزدیکی من با عباس بود ؛ به همین خاطر بیشتر وقت ها با او بودم.
یک روز هنگامی که برای مطالعه و تمرین درس ها به اتاق عباس رفتم ، در کمال شگفتی «نخی» را دیدم که به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم کرده بود . نخ در ارتفاع متوسط بود ، به طوری که مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم . به شوخی گفتم : «عباس ! این چیه! چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟»
او پرسش مرا با تعارف میوه، که همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می داشت ، بی پاسخ گذاشت.
بعدها دریافتم که هم اتاقی عباس جوانی بی بند وبار است و در طرف دیگر اتاق ، دقیقاً رو به روی عباس ، تعدادی عکس از هنرپیشه های زن و مرد آمریکایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است .
با پرسش های پی در پی من، عباس توضیح داد که با هم اتاقی اش به توافق رسیده و از او خواهش کرده چون او مشروب می خورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یک سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقی اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود . روزها از پس یکدیگر می گذشت و من هفته ای یکی ، دو بار به اتاق عباس می رفتم و در همان محدوده او به تمرین درس های پروازی مشغول می شدم و هر روز می دیدم که به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب می شود؛ به طوری که دیگر به راحتی از زیر آن عبور می کردم .
یک روز که به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم که اثری از نخ نیست . علت را جویا شدم . عباس به سمت دیگر اتاق اشاره کرد. من با کمال شگفتی دیدم که عکس های هنر پیشه ها از دیوار برداشته شده بود و از بطری های مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت : دیگر احتیاجی به نخ نیست ؛ چون دوستمان با ما یکی شده. (راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی
)

[ یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]


شعر را اگر معماري كلمات بدانيم و اينكه ارتباط اينگونه اثر ادبي با مخاطبش صميمانه و ملموس باشد يعني به دور از ابهام و پيچيدگي، جا دارد شاعران خوشفكر و اهل ماندگاري آثار؛ درپي اين مهم باشند كه با ساده ترين واژه ها زيباترين اشعار را به تصوير كشند و در اين نيم نگاه با مروري به آثار از اين دست عنوان مشق زيباترين شعر با ساده ترين واژه ها را پيش رو مي گذاريم.
«كريم رجب زاده» شاعر معاصر در غزل «بعداز اين» به دور از لفظي شعاري با ساده ترين و معمولي ترين واژه ها شعري را خلق مي كند كه در عين سادگي از مفاهيم زيباي عرفان و انديشه برخوردار است:
تشنه يك قطره خوابم، بعد از اين
درعذابم، درعذابم، بعداز اين
آبشار پاي كوه غصه ها
با همين بغض خرابم، بعد از اين
و با همين ديدگاه، شاعر معاصر ايتاليايي «جوزپ په اونگارت تي» در شعري تقديم به شهيدان نهضت مقاومت وطن خيلي ساده و بي پيرايه احساس خود را به زمزمه مي نشيند:
«اينجا زيستگاه ابدي چشماني است كه به روي نور بسته شده اند/ تا ديگران/ چشماني هميشه بر نور گشوده داشته باشند.»
و اين رباعي ماندگار، خواندني و ساده زنده ياد «رهي معيري» نشان مي دهد اشعاري مي توانند سينه به سينه نقل شوند و سالهاي سال بر زبان گردند كه از واژه هاي ساده برخوردار بوده و توأمان با انديشه روشن:
آسودگي از محن ندارد مادر
آسايش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگر گوشه خويش
ورنه، غم خويشتن ندارد مادر
شعر اگر مشقي صادقانه است و مي خواهد صميمانه به بار نشيند و حتي معرف خوبي براي يك شاعر؛ تكليف مشخص و روشن است كه بايستي ساده ترين واژه ها را به خدمت گيريم و با پيرايش شاعرانه اثري خواندني خلق كنيم وگرنه زحمت، كوشش و پويش فرد شاعر دراين راه بيهوده است و در ذهن چنين تداعي مي شود كه شاعر فقط بازي با كلمات و الفاظ را پيش رو دارد و «كاظم سادات اشكوري» زيبا سرود:
مي خواستم به دهكده/ روآرم/ با يك بغل ترانه تازه/ اما ترانه هاي مرا/ باد مي برد از كرانه اندوه
نه، من پرم/ پر همراهي و نجابت و نام/ نه من پرم/ پرشور و شراره و پيغام/ نه من پرم/ چو يكي ابر قيرگون شمال
و از همه شاعرانه تر و بي ترديد حرف دل امروز با بهره گيري از آسان ترين واژ ه ها در شعري از «خسرو نوربخش»:
من دچار لاله ام با من بهاري باش و بس
بي قراري، بي قراري، بي قراري باش و بس
قرمزم خون دلم خون دلم در شيشه ها
شيشه هايم را تماشا كن اناري باش و بس
از تپيدن هاي ماهي خوي دريا را بگير
موج شو، مواج شو در خويش جاري باش و بس
«يزدان سلحشور» منتقد ادبي در نوشته اي با عنوان «جزاير پنهان در اقيانوس معنا» گذري بر آثار سرآمدان شعر انقلاب اسلامي- علي معلم- آورده است:
ريشه هاي فرهنگي شعر «معلم» را بايد در آراي «ابن عربي» جست وسري هم به «عين القضات» زد و درپي «سهروردي» هم روانه شد. افق فكري اين شاعر با متن شعرش چنان در آميخته كه اگر اين را درنيابي آن را از كف داده اي...»
با اين ديدگاه كلي شاعر چون «علي معلم دامغاني» مي خواهد با بهره گيري از واژه هاي معمولي و ساده در پي مكاشفه هاي ماندگار باشد:
ستاره سوخته آسمان كوي كه ايم
عزيز بي جهت عصر آرزوي كه ايم
به بزم حادثه خون مي چكد زناله ها
شكست سلسله عقده در گلوي كه ايم
شكسته ايم زصد جا به سنگ دشمن و دوست
به باده خانه افلاكيان به سوي كه ايم
بنابراين با زبان ساده، معمولي و عامه فهم نيز مي توان خالق آثاري خواندني شد وقتي به اين مهم فكر مي كنيم كه شاعر بايد شعري بسرايد و اين شعر ماندگار شود، زندگي كند، داراي مفاهيم و انديشه روشني باشد نيازي به پيچيده كردن تركيبات نيست يعني مي توان مشق زيباترين شعر را با ساده ترين واژه ها به تصوير نشست

فرامرز محمدي پور لنگرودي.

[ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

1

پهلوان خراسان شده بود. اگر حرف می زد یا موضعی می گرفت ارزش تبلغی زیادی داشت. یک بار مأمورهای ساواک توی باشگاه جلویش را گرفتند که «باید در حزب رستاخیز ثبت نام کنی». جواب داد

- شاه مرجع تقلید نیست که هر چه گفت گوش کنم.

ساواک هم بازداشتش کرد. تو بازداشتگاه،  یکی از سرهنگ ها شناختش. رفت پیش قاضی دادگاه نظام به شفاعت که «این بنده خدا، یک قلدر بی سواد است، سیاست چه می فهمد؟!». ترفند سرهنگ گرفت؛ چند روز بعد برون از شهر با چشم ها بسته از ماشن پرتش کردند برون.

2

مسابقات جشنواره توس بود و قرار بود فرح بیاید توی سالن مسابقات. محمد حسن از قبل بایکی از کشتی گیران هماهنگ کرده بود تا هم زمان با ورود فرح، از روی تشک علیه فرح و شاه شعار بدهد.

روز مسابقه، فرح با اطرافیانش وارد استادیوم شد. کشتی گیر از وسط سالن شروع کرد به شعاردادن. عده ای از تماشاگران هم شعارهایش را تکرار کردند. ماموران امنیتی به سمت تماشاگران حمله کردند. مسابقات به هم ریخت. صدای شعارهای مردم از بیرون استادیوم شنیده می شد.

3

از خدمتش در مرز ایران وافغانستان دو ماه بیش تر نگذشته بود که ماموریت جدیدی به او دادند. اعزام به پاوه کردستان.

73نفر پاسدار با یک فروند هواپیمای نظامی 130-C از خراسان به مقصد کرمانشاه حرکت کردند. ساعتی بعد از فرود خبر رسید که دکتر چمران و نیروهایش در محاصره کومله ها افتاده اند. 20 نفر داوطلب باید با دو هلی کوپتر به سمت پاوه حرکت می کردند. اولین نفر که به عنوان داوطلب بلند شد. چند دقیقه بعد شهید رستمی رو کرد به سمت نیروهایش و با اشاره به داوطلب اول گفت:در این ماموریت فرمانده شما برادر نظر نژاد است.

4

- بنده شغلم قبل از انقلاب بافندگی ژاکت بود. حالا هم هر چه خدا بخواهد.

این جمله را در پاسخ به سؤال یک سرهنگ ارتشی گفت که پرسیده بود: «شما چه کاره هستید که شده اید فرمانده عملیات؟»

بعد از اینکه پاسگاه بستام (بانه) از دست کومله ها خارج شد، سرهنگ ارتشی دست روی شانه اش گذاشت و گفت:

- دست شما درد نکنه. ما رو دست انداخته بودی؟ شما بهترین تاکتیک نبرد در کوهستان را به نمایش گذاشتید؛ تاکتیک پله به راست، پله به چپ.

- گفت «یا حضرت عباس». موشک مالوتکا داشت فرود می آمد. ماشن را راند به شانه راست جاده. ماشن لغزید و یک ور افتاد. موشک خورده بود به دفرانسیل.

- نعره می کشد... توان بلند شدن نداشت... از همان جا کمرش شکست.

5

چراغچی با یک عده از بسج ها آمده بود بیمارستان دکتر شریعتی به ملاقاتش. به دکتر گفت:آقا دکتر، نظرنژاد فرمانده بسجی هاست. اگر اجازه بدهد امشب بچه ها می خواهند بیایند این جا برایش دعای توسل بخوانند.

دکتر راضی نشد. نباید از چشم های نظرنژاد حتی قطره ای اشک می آمد.

از تپه روبه روی بیمارستان سوسوی فانوس و شمع ها دیده می شد. بسجی ها جمع شده بودند روی تپه. صدا دعایشان برای بابانظر به آسمان بلند می شد.

6

دختر کوچکش رو تخت بیمارستان نشسته بود کنارش. دکتر وارد شد و بی مقدمه دست دخترک را گرفت. کشیدش جلوی در و یک سل آب دار به صورتش نواخت. گریه دخترک در اتاق پیچید. دست بلند کرد که سیلی دوم را بزند. بابانظر با تمام توان خودش را از تخت کشید پایین و رساند به دکتر. دستش را گرفت و فریاد زد:

- چه کار می کن مردک؟

دکتر لبخند زد و گفت:اگر امروز راه نمی رفتی، تا آخر عمر نمی توانستی راه بروی. باید با یک شوک راه می انداختمت.

دکتر هم می دانست بابانظر چقدر دخترش را دوست دارد.

7

گفتند «بچه ات به دنیا آمده.» گفت: «انشاءالله مبارک است

گفتند «نوزادت مریض شده.» گفت: «انشاءالله خوب می شود

مدتی بعد، زنگ زدند که: «بابا بچه ات فوت کرد، می خواهیم دفنش کنیم. نمی خواهی بیایی؟»

گفت: «نمی توانم بیایم. دفنش کنید

آن روزها، عملات کربلای پنج بود.

8

خمپاره انداز 81 میلی متری پایه نداشت. لوله خمپاره انداز را گذاشت بین دو پاش و با دو تا کیسه گونی لوله را محکم گرفت. نیروها داخل خمپاره انداز گلوله می انداختند و به طرف کومله ها شلیک می کردند.

لوله خمپاره انداز داغ شده بود؛ دست وپاهایش می سوخت...

9

دو تیپ زرهی و پیاده عراق به خاکریز نیروهای خودی نزدیک می شدند. فرمانده یکی از گردان ها خبرداد که همه گردان عقب نشینی کرده اند. نیروهای اطلاعات و تخریب که 14 نفر بودند کسب تکلیف کردند. گفت:

- من می جنگم. هر کس می خواهد بماند، هرکس می خواهد برود.

همین طور که آرپی جی می زد از گوشهایش خون می آمد. کمی که تانکهای دشمن از خاکریزها دور شدند، رفت سراغ نیروها و شروع کرد به سخنرانی:

- حسین جان! می گویند ما یاران تو هستیم. در حالی که پشت به دشمن کرده اند وآمده اند این جا نشسته اند!

ورق برگشت. نیروها خودشان را جمع و جور کردند. زدند به خاکریز اول و نبرد سنگینی علیه عراقی ها شروع کردند.

10

دکترها می گفتند: «شما هنوز حالت خوب نشده؛ در ضمن چند عمل دیگر دارید

می گفت: «باید برگردم ایران

خبر رحلت امام خمینی(ره) را پس از چند روز شنیده بود. گریه می کرد. حالش بدتر شده بود. اما بالاخره دکتر ها را راضی کرد تا از آلمان خودش را برساند تهران.

11

توی خابان فرامرز عباسی به پاسدارها زمین واگذار می کردند. همسرش می گفت: «حاجی، بچه ها بزرگ شده اند؛ دست وپایمان تنگ شده. برو یک قطعه زمین بگیر تا بسازیم

می گفت: «خانه ما 125 متری است. زمین به کسانی تعلق می گیرد که خانه شان زیر 100 متر باشد

همسرش م گفت: «فلانی که خانه اش 250متری است؛ اما زمین گرفته

جواب م داد: «من به بقیه کار ندارم که چه کار می کنند. من این راه را برای گرفتن زمین و ماشین انتخاب نکرده ام

12

دکتر روسی چند مرتبه معاینه اش کرد. به یکی از همراهانش گفت: «مواظبش باشید. ممکن است حتی روی صندلی به طور ناگهانی از دنیا برود

چیزهای مختصری از صحبت های دکتر را فهمید. گفت:

- من از مرگ نمی ترسم. تا آخرین روزی هم که زنده ام از کار کردن دست نمی کشم.

13

جلسه برنامه ریزی یکی از شرکت های سپاه بود. از صبح تاظهر طول کشید. قرارشد جلسه بعد از ناهار ادامه پیداکند.

سفره که پهن شد و چند نفر از مسئولین هم نشستند، گفت: «می دانید این غذاها را که می‌خورید، باید جوابگو باشید؛ جوابگوی مردم، جوابگو خدا. این غذاها از بیت المال است

14

از بناد جانبازان تماس گرفته بودند خانه شان:

- آقا محمد حسن شهید شده؟

- نه! برا چی؟

- از وقت تو بنیاد برایشان پرونده تشکیل داده ایم حتی برای یک مورد هم نشده که بیایند اینجا. روی پرونده اش خاک گرفته. گفتیم شاید شهید شده!

15

- مرتض، نگاه کن سر و صورتم چقدر سفید شده.

مرتض گفت: اشکال نداره. مشهد که رفتیم موها صورتتون رو رنگ کنید که مشکی بشه.

با پسرش مرتضی رفته بود بازدید مناطق جنگی کردستان. به یکی از ارتفاعات که رسید خسته شد. دراز کشید.

خواب دیده بود تا موها سر و صورتش سفید نشود شهید نخواهد شد. همان جا کنار مرتضی حالش بد شد. رو همان ارتفاعات شهید شد که سال ها می شناختشان.

درخور اشاره است مراسم سیزدهمین سالگرد شهادت این سردار فردا صبح (دعای ندبه) در بهشت رضامشهد برگزار می شود..

ارسالی از اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس

[ پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

ارزيابي، بررسي، زير و رو كردن، عيب ها را نماياندن و پنهان ها را رو آوردن؛ مفهوم و معناي نقد است.
نقد الكلام: اظهر ما به من العيب...نقد زدن بر كلام؛ يعني عيب هاي پنهانش را نماياندن.
در مفهوم نقد و انتقاد؛ «طلب، بي طرفي، بررسي و به دست گرفتن و از هم جدا كردن و پنهان ها را بيرون كشيدن» نهفته است.
كسي كه طلب ندارد، در مقام انتخاب نيست و فقط زبانش را مي گرداند، ولي دلش فارغ است و كاري ندارد و خواسته اي ندارد، نقاد نيست كه وراج است، با دهانش ورزش مي كند آن هم ورزش سنگيني كه قلب را سياه مي كند و از كار مي اندازد.
كسي كه طلب دارد ولي بي طرف نيست و از پيش انتخاب كرده، نقاد نيست كه توجيه گر است؛ چون پيش از تصور، تصديق كرده و قبل از شناسايي و سنجش، انتخاب نموده است.
كسي كه از طلب و بي طرفي برخوردار است ولي درهم ها را در دست نگرفته و آنها را از هم جدا نكرده، او نقاد نيست، كه بي خبر است. از دور تير انداخته و در تاريكي نشانه گرفته است.
كسي كه پس از تمام مراحل، پنهان ها را آشكار نكرده و نهفته ها را بيرون نريخته، او هم نقاد نيست، كه نزديك بين است.
¤
نقد يافتن و نشان دادن است تا اگر كسي خواست، راهش را بيابد و اگر نخواست عذري نداشته باشد.
از همين جا نقد و شماتت از هم جدا مي شوند، كه شماتت از كينه بر مي خيزد و به انتقام مي انجامد.
اما نقد از طلب و شناخت و سنجش مايه مي گيرد و به باروري و زمينه سازي دست مي دهد.
مرز نقد و انتقاد را بايد مشخص كرد تا از فرو رفتن در چاله هاي شماتت و وراجي و تعصب و از نزديك بيني و كورچشمي و در تاريكي بافتن و در سياهي نشانه گرفتن بركنار ماند.
نقد در انگيزه ها و در هدف و در روش با اينها تفاوت دارد كه انگيزه نقد، انتخاب كردن است. و هدفش، يافتن و نشان دادن و زمينه را فراهم نمودن.
و روش آن معيار داشتن و محك زدن و ميزان هاي ثابت را به كار بردن است؛ ميزان ها و مترهايي كه در سرما و گرما، در عشق و نفرت، بلند و كوتاه نمي شوند و همچون نور، در دنياي نسبيت ها سرعت ثابتي دارند.
¤
ضرورت انتخاب، ضرورت نقد را به همراه مي آورد. كساني كه مي خواهند از شكم عادت ها و تلقين ها و تقليدها، دوباره متولد شوند؛ كساني كه مي خواهند دوباره تولد داشته باشند و دوباره خود را بزايند، اينها نمي توانند بدون نقد، بدون ارزيابي و راهيابي و سنجش، گام بردارند.
كساني كه مي خواهند پس از تولد در خود طرحي بريزند و يا خود كاري شروع كنند و در سرزمين وجود خويش چيزي بسازند، اينها مجبورند محاسبه ها را شروع كنند و كسري ها را نقد كنند و كمبودها و عيب ها را بيابند.
گاهي من در مقام نمايش هستم و گاهي در مقام سازندگي. در هنگام نمايش و ريا ناچار عيب ها را بزك مي كنم و از كمبودها چشم مي پوشم و چشم ها را مي پوشانم.
ولي در مقام ساختن و پروراندن، عيب ها را بيشتر و بزرگ تر مي كنم تا خوب تر ببينمشان. ميكروب ها را در زير ذره بين مي گذارند تا بزرگتر و مشخص تر شوند و طرز كارشان و راه خنثي كردنشان بدست بيايد.
در اين مقام به سه مساله «دقت و عمق و وسعت» توجه مي شود و اين بينش دقيق و وسيع و عميق، پايه هاي ساختمان هاي بزرگ را بيمه مي كند و استوار مي سازد.
¤
هنگامي كه من پيش طبيب مي روم، مي خواهم از عيب هايم بگويد، حتي خودم بهانه مي گيرم، براي خودم عيب هايي نشان مي دهم كه راستي آقا من اينطور هستم، آخ گاهي هم آنطور مي شوم؛ مثلاً همين جا هان همين جايم، گاهي يك جور ديگري مي شود... خلاصه هي اين طرف و آن طرف مي گردم تا شايد دردي را دستگير كنم و درماني بگيرم.
هيچ دوست ندارم كه طبيب هنگام بررسي كردن من سريع و سطحي بگذرد، بل دوست دارم كه عميق و دقيق و وسيع به من نگاه كند و كسري ها و دردهايم را نشان بدهد... تا من كارم را شروع كنم.
ولي در لحظه اي كه پيش محبوبم مي روم و مي خواهم خودي نشان بدهم، دوست دارم از زيبايي هايم بگويد و از خوبي هايم بسرايد... كه سرت مثل فلان و پايت مثل پاي بهمان است و...
¤
وقتي مي خواهي ماشين قراضه ات رابفروشي، هيچ دوست نداري كه خريداري زير جلش را بالا بياورد. ولي آنجا كه مي خواهي سفر دور و دراز و پر ارزشي را شروع كني، هي خودت را به اين طرف و آن طرف مي زني تا چيزي از چشم نيافتد و عيبي باقي نماند.
آنها كه درصدد خودفروشي نيستند و در مقام خودسازي برآمده اند، اينها نقد و نماياندن ها را هديه مي دانند. اينها كه براي خود طرحي دارند و با خود كاري را شروع كرده اند و تولدي را آغاز نموده اند، عيب گويي ها برايشان ارمغان است كه امام مي فرمود: رح م الله من اهدي اليّ عيوبي؛ درود بر كسي كه عيب هايم را به من هديه داد...
علي صفايي حائري (رحمت الله عليه
)

[ سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک