دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

دیدی چقدر زود دارند سفره را جمع می کنند...
آه ای زیباترین طلوع زندگی من در سحرهای معطر به نام تو...
آه ای بنفشابی ترین غروب های دلم پای نان و ریحان افطار با تو...
آه ای نازترین دردانه های اشکم فرش نگاه تو در یلدای رحمانیتت...
مرا دریاب!
دریاب در این واپسین لحظه ها...شاید تا عرفه عمری نماند!
راستی دیده ای سفره را که جمع می کنند خرده نان ها گوشه ای کپه
می شود و بعد «دستی کریم» برای گنجشک ها غذاشان می کند کنار
شاهی های باغچه؟
خدا ی من! خدای ما! خدای خوبی های بی منتها! ما گنجشک های آستان رحمت تو! خرده نان ها را برایمان بپاش! محتاج ذره ای از آن
خرده نان های این ضیافتیم...

[ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

هوا سرد است، شب گذشته برف آمده بود و امروز باد برف ها را د رهوا می رقصاند. عرق سردی می نشیند روی پیشانیم، احساس می کنم گوشهایم از شدت سرما سرخ شده با کف دست گوش ها را می مالم، هایی توی دستهایم می کنم و از شدت سرما بالا و پایین می پرم. اورکتم را دور خودم می پیچم و سفت می گیرمش، می روم بیرون چادر که فرمانده صدایم می کند:
حسن... حسن...
به بچه ها بگو امشب برای عملیات آماده بشن...
چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟! برو دیگه...
بی حرف به طرف سنگر می دوم. بچه ها پشت سنگر دور آتش نشسته اند. کنارشان می نشینم و دست هایم را که از شدت سرما به کبودی می زند، روی آتش می گیرم و می گویم:
فرمانده دستور داد برای عملیات امشب آماده بشین!
یکهو همه نگاه ها به صورتم دوخته می شود.
امشب؟!
در جوابشان فقط پلکهایم را باز و بسته می کنم.
یکی بدو می آید. مرتضی است. از شدت سرما گونه هایش سرخ شده و تکه های کوچک یخ به ریش هایش چسبیده. آفتاب کمرنگی افتاده توی موهای خرمایی رنگش و برق می زند کمی از موهای جلوی پیشانی اش ریخته رو صورتش با دست موهایش را کنار می زند، به طرفش می روم و همدیگر را در آغوش می گیریم گونه های پرمویش را می بوسم انگار سالهاست که از هم دور افتاده ایم.
فرمانده دستور می دهد برای توجیح کار جلوی چادر دسته یک جمع شویم هوا سرد است و همه بی اختیار خودشان را تکان می دهند. هوا کمی روشن شده و می توانم اطرافم را ببینم. که صدایی مرا به خود می آورد.
همه اومدن؟ مرتضی است که خون دویده تو صورت مهتابی اش و می گوید: چون علی چند روزه تو منطقه است توجیه کار با ایشونه. علی جلوی رویمان می ایستد چفیه سفید با خط های مورب مشکی را دور گردنش انداخته و شروع می کند به صحبت کردن که در شب چه چیزهایی را رعایت کنیم. پاهایمان را شتری برداریم، سعی کنیم سرفه نکنیم و درموقع سرفه کردن دست جلوی دهان بگیریم، تجهیزاتمان را سفت کنیم تا سروصدانکند و اینکه در موقع حرکت در ستون، فاصله مان را با نفر جلویی رعایت کنیم. توضیحات علی که تمام می شود بلند می شوم می روم تو چادر، خواب از سرم پریده برمی گردم بیرون و می روم کنار آتش کم کم همه بچه ها دور آتش جمع می شوند انگار همه بی جواب شده اند. شادی و خوشحالی توی نگاه همه موج می زد. هیچ کس صحبت از ماندن نمی کند. همه بدون استثنا حرف از رفتن می زنند. هرکس را نگاه می کنی لبخند می زند. در همین حال و هوا هستیم که فرمانده می آید و می گوید: متأسفانه ما 32 نفر بیشتر سهمیه نداریم. حال و هوای بچه ها از این رو به آن رو می شود اینکه داوطلب ها بخواهند بروند حرفش را هم نمی شود زد همه می خواهند بروند بالاخره قرار می شود برای اینکه حق کسی ضایع نشود قرعه کشی کنیم. من کنار مرتضی نشسته ام یک دفعه شنیدن صدای گریه ای مرا به خود می آورد. زود برمی گردم طرف مرتضی. صورتش خیس اشک است. می پرسم: گریه برای چی؟!
همانطور که آهسته گریه می کند می گوید: می ترسم از توفیق جنگیدن با ضدانقلاب محروم شوم. دست و پایم را گم می کنم به هر زحمتی هست به حرف می آیم و می گویم: بالاخره اصل کار نیت باید نیت انسان درست باشه.
ساکت می شود و فقط به صورتم نگاه می کند. همه اسم ها را نوشته ایم قرعه کشی شروع می شود. دل تو دلم نیست باورم نمی شود اسم من، علی و مرتضی همراه 29 نفر دیگر درآمد از خوشحالی روی پا بند نیستم. حالا بی هیچ ابایی نگاهش می کنم دست می برم دو طرف صورتش را می گیرم و پیشانی اش را می بوسم مرتضی هم دست می برد وموهایم را به هم می ریزد به زور می خندد و همدیگر را بغل می گیریم مرتضی صورتش را رو به باد می گیرد و موهای نرم و صافش توی هوا پریشان می شود. علی هم با چفیه ای سفید سر و صورتش را پوشانده و فقط دو چشم درشتش معلوم است. صدای رادیو از دور شنیده می شود که گوینده آن رجز می خواند و از دلاوری های رزمنده های اسلام سخن می گوید امشب ساعت 10 عملیات شروع می شود حالا دیگر وقت گفتن حرف های پایانی است. همان که می گوییم وصیتنامه، چکیده عمر انسان. چقدر سخت است. برای گفتن آنها یک عمر زندگی کرده بودم. یک عمر چیز کمی نبود که بخواهم همه را بنویسم. اما نوشتم «بسم الرب الحسین...» وصیتم را می نویسم و می دهم دست مرتضی، او هم وصیتش را به من می سپارد شروع می کنم به نوشتن نامه برای خانواده ام. نامه ای را که برای خانه نوشته ام برمی دارم تا به یکی بدهم برایم پست کند دست دراز می کنم طرف یکی که قرار نیست همراهمان بیاید می دود و نامه را می گیرد می گویم: قربون دستت پستش کن» با اشاره سر خیالم را راحت می کند و می رود. عملیات شروع می شود سکوت وهم انگیزی سایه سنگینش را می اندازد روی تمام منطقه. ما باید به چند جهت شلیک کنیم اشاره می کنم بچه ها موضع بگیرند. بچه ها شروع می کنند به جایگیری. صدای نفس کسی بلند نمی شود. یک بار دیگر دور و برم را می پایم وقتش است می دانم تک تک بچه ها منتظر شنیدن صدای من هستند. توی دلم می گویم: خدایا توکل بر خودت. یکهو صدایم را بلند می کنم و از ته دل فریاد می زنم: الله اکبر.
سکوت منطقه می شکند. پشت بندش سروصدای شلیک اسلحه ها بلند می شود دشمن گیج می شود. اما خیلی زود به خودش مسلط می شود توی فاصله چند دقیقه از زمین و هوا می گیرندمان زیر آتش. کمی بعد یک جهنم به تمام معنا درست می شود. هر کس جانپناهی می گیرد من هم گوشه ای دراز می کشم بوی باروت سوخته حجم فضا را پر می کند موهایم پر از خاک شده، سرم را کاملا پنهان کرده ام زیر گونی های سنگر جرأت ندارم از سنگر بزنم بیرون دشمن امانمان نمی دهد. سرم را به هر طرف که می چرخانم در میان صدای شلیک ها و انفجارها بچه ها را می بینم که با ترس سر بالا می کنند و تیر شلیک می کنند. صدای مرتضی را می شنوم که می گوید بچه ها! می خواهید حال همه ضدانقلاب ها رو بگیرم؟
همه با تعجب می پرسیم:
چطوری؟!
مرتضی می گوید: «الآن نشانتان می دهم چطوری»
بعد بلند می شود. لبه سنگر تا کمر مرتضی است و از کمر به بالایش بیرون از سنگر. فریاد می زند منم مرتضی فرزند محمد... و سریع می نشیند رگبار تیربارها شدت می گیرد، ابرویش را بالا می اندازد و همان طور که می خندد به من نگاه می کند و می گوید: دیدی چه جوری شاکیشون کردم؟! برای اعتراض به کاری که کرده فریاد بلندی می کشم اما بعد از چند دقیقه لبخند روی لبم جا می گیرد و مرتضی قهقهه می زند چنگ می اندازم گونی های دور سنگر را می گیرم و سرک می کشم مرتضی را می بینم که بلند می شود تا گلوله آرپیجی را شلیک کند اما قبل از اینکه نشانه بگیرد انفجاری بلندش می کند پرتش می کند آن طرف و با سر می رود توی خاکریز چشم هایم مرتضی را دنبال می کند چهار چنگولی خودش را می کشد طرف من که می زنندش نفسم بند می آید خودم را به هر قیمتی شده به مرتضی می رسانم. نگاهش را به من می دوزد زیرلب چیزی می گوید که معنی اش را نمی فهمم سرم را بلند می کنم می بینم که بچه ها دوره ام کرده اند سرم را پایین می اندازم علی دستم را می گیرد و به زور می کشد و می گوید: «بلند شو» نمی توانم مرتضی را همانجا رها کنم دست علی را پس می زنم علی فریاد بلندی می زند و می گوید حاجی مثل اینکه شما یادت رفته ما کجاییم؟! بلند شو بچه ها چشم امیدشان به توست همان طور که حرف می زند دستم را می کشد و با خود می برد مرتضی همانجا می ماند مدتی بعد بالاخره سروصدای بیسیم بلند می شود یکی از فرماندهان عملیات است فکر نمی کند حتی من هم زنده باشم و با خوشحالی می گوید: ایثار شما الحمدلله کار خودش رو کرد اگر زنده موندین برگردین ما برگشتیم اما مرتضی همانجا ماند.

[ چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری شعری را خواند که رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهید این شعر را خوش نویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن جا آویزان کنند.
جعفریان که خود جانباز است، این شعر را به جانبازان تحت درمان در «کلینیک درد» بیمارستان خاتم الانبیاء تقدیم کرده است. شعر محمدحسین جعفریان که در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه های یک کلمن!» نام دارد.
دیگر نمی گویم، پیشتر نرو!
اینجا باتلاق است!
حالا می گردم به کشف باتلاقی تواناتر
در اینهمه خردی که حتی باتلاق هایش
وظیفه شناس و عالی نیستند.
همه چیز در معطلی است
میوه ای که گل
پولی که کتاب مقدس
و مسجدی که بنگاه املاک.
ما را چه شده است؟
این یک معمای پیچیده است
همه در آرزوی کسب چیزی هستند
که من با آن جنگیده ام
و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم
در حالیکه دست و پا ندارم
گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!
من بی دست، بی پا، زبان، گاهی چشم
و به گمان آنها حتی شعور
در دور افتاده ترین اتاق بداخلاق ترین بیمارستان
وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم
که تمام روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی
حتی رفقای دیروزم- قربتا الی الله-
با تلاش تحسین برانگیز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی
با نخاع قطع شده ام
باید در صف اول باشم
و همیشه باید باشم
چون تریبون، گلدان و صندلی
باشم تا رسیدن نمایندگان بانک ها
سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون های درجه چهار باشم
بی دست و پا بدوم، شنا کنم و...
دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین
چون گذشته که با یازده تیر و ترکش در تنم
نگذاشتم آن ها از پل «مارد» بگذرند
حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستی ندارم!
اگر نه باید نوار را من می بریدم
نشد.
وزیر این زحمت را کشید
تلویزیون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزیر به وزارتخانه اش
پیمانکاران به ویلاهایشان
و من به تختم.
من نمی دانم چه هستم
نه کیفی نه کمی
بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن ها حتی...
به قول مرتضی؛ کلمنم!
اما این کلمن یک رأی دارد
که دست بر قضا خیلی مهم است
و همواره تلویزیون از دادنش فیلم می گیرد
خیلی جای تقدیر و تشکر دارد
اما هرگز ضمانتی نیست
شاید تغییر کنم
اینجاست که حال من مهم می شود.
شاید حالا پیمانکاران، فرشتگان شب های شلمچه
پاسداران پل مارد
و ترکش خوردگان خرمشهرند
شاید من
حال یک اختلاس پیشه خودفروخته جاسوسم
که خودم خرمشهر را خراب کرده ام
و لابد اسناد آن در یک وزارتخانه مهم موجود است
برای همین باید، همین طور باید
در دورافتاده ترین اتاق بداخلاق ترین بیمارستان
زمان بگذرد
من پیرتر شوم
تا معلوم شود چه کاره ام.

سرمایه من کلمات است
گردانم مجنون را حفظ کرد
یکصد و شصت کیلومترمربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعید می دانم تختم
یکصدوشصت سانتی متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روی آن افتاده ام
یک بار هم خودم را انداختم
بنا بود برای افتتاح یک رستوران ببرندم!

من یک نام باشکوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من می گریزند
با بهره هوشی یکصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفته اند
زنم در خانه یک دلال باغبانی می کند
و پسرم می گوید:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ!
گمانم در این تاریکی گم شده ام
و بین خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا دیگر اسیرم نمی کنند
آه! چه کسی یک قطع نخاعی بی مصرف را اسیر می کند
و باز آه! چه کسی یک اسیر را اسیر می کند
آه و آه که از یاد بردم، من اسیرم
زندانی با اعمال شاقه
آماده برای هر افتتاح، اعلام رای
و رقصیدن به سازها و مناسبت های گوناگون
و بی اختیار در انتخاب غذا
انتخاب رؤیاها
حتی در انشای اعترافاتم.
و شهید، شهید که چه دور است و بزرگ
با تمام داراییش،
یک شیشه شکسته
یک قاب آلومینیومی
و سکوت گورستان
خدا را شکر، لااقل او غمی ندارد
و همیشه می خندد
و شهید که بسیار دور است از این خطوط ناخوانا
از این زبان بی سابقه نامفهوم
و این تصاویر تازه و هولناک،
خدا را شکر! لااقل او غمی ندارد
و همیشه می خندد
و بسیار خوشبخت است
زیرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده می شوم
برای شکنجه ای تازه
در دورافتاده ترین اتاق بداخلاق ترین بیمارستان
در باغ وحشی به نام کلینیک درد
تا مواد اولیه شکنجه ای تازه باشم
برای جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت یک مترو شصت سانتی ام
به خاک بیندازم
اما نمیرم
درد این ستون فقرات کج
و فراق
لهم کند
اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.
محمدحسین جعفریان

[ دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

آسمان صاف و آبی و زمینش خاکی و گسترده آنجا پای دلیر مردانی که با هر دم و بازدهم آن ها بوی پیراهن یوسف گمگشته ای مادری به مشام می رسد.
این جا شلمچه است.
جایی که ذره ذره های خاک آن یادگار ملاقات یار را دارد.
جایی که دلیر مردان دل های خود را راهی ملکوت می کند.
جایی که منتظران مهدی پای سجاده عشق نماز عاشقی می خوانند.
-
دستانش آنقدر گرم بود که دستان سرد همه را گرم می کرد ولی در آن لحظه دستانش آنقدر سرد شد که دستان گرم هیچ کس نتوانست گرمش کند.
چشمانش آنقدر صاف بود که با هیچ رعد و برقی بارانی نمی شد و چشمانش چنان بارانی شد که هیچ آسمان صافی حتی طاقت دیدنش را نداشت.
پاهایش آنقدر استوار بود که با هیچ آتش فشانی فرو نمی ریخت ولی لحظه خوردن تیر به قلبش پاهایش آنقدر سست شد که حتی نتوانست صاف بایستد.
صدای اصغر وعلی اکبر که از پشت بی سیم او را صدا می زدند در گوشش پیچیده بود ولی توان جواب دادن آن ها را نداشت روی زمین افتاده بود برای یک لحظه چشمانش را بست بیاد مادر منتظری افتاد که دست نیاز به سوی پروردگار دراز کرده و منتظر فرج مهدی است. ولی می خواست به مادر تنها بگوید انتظار تو به پای انتظار کودک یتیم مدینه که نمی رسد که هر شب منتظر صدای پای علی بود. او می خواست به مادر خسته بگوید که خستگی تو به پای خستگی علی در شب دفن زهرا که نمی رسد
.

[ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

به هنگام سحر به یاد تو بر دلم نهر زلال عشق جاری می کنم و از چشمه پاک محبتت سیراب می شوم و ذره ذره وجودم را وقف اندیشیدن به تو می کنم. و نگاهت را در اذان دل فریاد می زنم و می گویم مرا از اسارت خویشتن نجات ده.
و با دستی پر از گل های نیاز به سوی تو می آیم و تو با خورشیدی از مهربانی بر تن سرد من پرتوافکن می شوی و من کنار سجاده دلدادگی هایم با عطر یاس هایی که تو آوردی مدهوش می شوم و ذکرهایم را با لب های رازقی و صدای پای ابرها برایت می گویم.
از کمی دورتر طنین دل نوازی به گوش می رسد گویی کسانی دیگر هم وجودت را طلب می کنند اما...اما... نرو بگذار من رازهای دلم را برایت بگویم، تا کنارم هستی بگویم، که اگر دور شوی در هر لحظه اشک های قناری را روی گونه هایم بوسه می زنم، ناگاه صدای اذان سحری مرا به خود می آورد که هی، هنگام خور و خواب تمام شده با نماز صبح وجودت را عطرآگین کن
.

[ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

کوفه امشب ساحل غم می شود
غرق در دریای ماتم می شود
کینه های کهنه سر وا می کند
لکه بردامان آدم می شود
باز هم قابیل و آن غوغای دور
گرچه این بار ابن ملجم می شود
می شکافد تیغ فرق ماه را
قطره های خون شبنم می شود
لاله ای گل می کند در باغ شب
جای پای ماه محکم می شود
قصه می پیچد میان کودکان
کاسه های شیر مرهم می شود
می تپد دل در میان سینه ها
انتظار امشب دمادم می شود
می رود مردی و انگار از زمین
سایه صد آسمان کم می شود

زهرا- علی عسکری

[ سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

ظهر است و من در کوچه ام
تنهای تنها، بی غذا
در کوچه تنها مانده ام
تا این که می بینم تو را
¤
تا سفره را انداختی
شد خانه ات مهمان سرا
در خانه ات مهمان شدند
مردم، غریب و آشنا
¤
دست کریمت از بهشت
صدها سبد گل چیده بود
در جای جای خانه ات
عطر خدا پیچیده بود
¤
هرکس غذا را خورد گفت:
«این سفره ای بود از بهشت»
ای کاش می شد قصه ای
از سفره ی پاکت نوشت!

نسیم                                                        از خودت چه خبر؟

[ شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

خدایا می‌دانی چه می‌کشم، پنداری چون شمع ذوب می‌شوم. ما از مردن نمی‌هراسیم، اما می‌ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند و اگر بسوزیم، روشنایی می‌رود و جای خود را دوباره به شب می‌سپارد. پس چه باید کرد؟ از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.

عجب دردی! چه می‌شد امروز شهید می‌شدیم و فردا زنده می‌شدیم تا دوباره شهید شویم؟!

شهید کاظم لطیفی‌زاده

[ پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

این گوشه را به ملک سلیمان نمی دهیم
خاک مراد ماست دل خاکسار ما
تصدیع آستان بزرگان نمی دهیم
بی آبرو، حیات ابد زهر قاتل است
ما آبرو به چشمه ی حیوان نمی دهیم
از مفلسی، کفایت ما چون ده خراب
این بس، که باج و خرج به سلطان نمی دهیم
یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست
از دست، نقد وقت خود آسان نمی دهیم
بی پرده عیبهای خود اظهار می کنیم
فرصت به عیب جویی یاران نمی دهیم
باشد سبکتر از همه ایام، درد ما
روزی که درد سر به طبیبان نمی دهیم
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست
راه سخن به هرزه درایان نمی دهیم
در بزم اهل حال، لب از حرف بسته ایم
جام تهی به باده پرستان نمی دهیم
صائب گهر به سنگ زدن بی بصیرتی است
عرض سخن به مردم نادان نمی دهیم
صائب تبریزی

[ سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

هیچ چیز را زشت مخوان دوست من، مگر وحشت یک روح را در پیشگاه خاطرات خویش.به دنبال زیبایی بروید، حتی زمانی که شما را به لبه پرتگاه هدایت کند؛ هرچند او بال و پر داشته باشد و شما بی بال و پر باشید، هر چند او از فراز آن لبه گذر کند، زیرا جایی که زیبایی نباشد، هیچ چیز دیگری وجود ندارد.
جبران خلیل جبران

[ دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

حس خوبی دارم. حس می کنم بارون باز با ترانه یا حتی بی ترانه رو قلبم می ریزه. شبایی رو یادم می یاد که زیر چتری بودم واسه بارون تو، برات ترانه ی عشق می خوندم و تو صدامو خیلی خوب می شنیدی. درسته که به ظاهر چتر به دستم و منتظر بند اومدن بارون، بارونی که صداش صدای ترانه ست. اما این دل، دلش نمی خواد حتی، فقط یک لحظه صدای ترانه ات قطع بشه. حس می کنم خیلی نزدیکی. انگار همین دور و برایی. بریز بارونتو. بریز، با ترانه بریز. بریز که هنوزم عاشقتم، فقط عاشق تو. تو که خیلی نزدیکی. همین دور و اطراف. آره همین جاها!
زهرا کریمی (باران)/ تهران

[ شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

وارد خانه که شد شگفت زده با صدای دست و شادی بچه ها به خود آمد. می خندید و با نگاهش می پرسید چه خبر است؟ از مسجد آمده بود. وقتی به پذیرایی تزئین شده رسید و تکرار «تولدت مبارک»، هنوز باورش نشده بود. سر حال بود... خوشحال بود... می گفت چه خوشمزه است تولد. کاش هر سال می گرفتید... و با نگاهی زمردین که خیره شده بود به لنز دوربین فوت کرد شمع هشتاد روی کیک را... 1/3/87
¤¤¤
وارد مطب که شد سخت بود نشستن برایش. چند روزی بود که زمین خورده بود. دکتر با تبسمی گفت: حاج آقا چی کار کردی که آنقدر نورانی شدی؟ و لبخندی که به سختی زده می شد؛ و نگاهی که «نا» نداشت. حتماً دکتر می دانست نماز شب ماه نشان می کند چهره آدمی را. 31/4/87
¤¤¤
وارد باغ که شد اول از همه پسرش به استقبالش رفت؛ گل بی خارش بود آخر. جمع خوبان بود. می خندید. نگاهش برق داشت. بعد از 26 سال پسر دردانه اش را می دید... در آغوش می کشید... درد نداشت دیگر... 11/5/87
¤¤¤
رفت. وقتی رفت تازه فهمیدم «سایه ی سر» چه خنکایی دارد. برکت داشت وجودش، حرمت داشت... سبز بود؛ مثل نگاهش.
باید نوشت... باید کتاب دبستان را از سر نوشت. باید یاد داد به بچه ها جور دیگر هجی کردن را... باید جور دیگر خواند الفبای پاکی را. باید زمزمه کرد:
پ مثل پاکی... پ مثل پدربزرگ...عینک

[ پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

ماه عسل


آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که

من همیشه به یاد توام.
     
از طرف بهترین دوست تو: خدا (سوره بقره آیه 152)

“حلول رمضان مبارک

[ دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک