دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

قلب من باز ترک خورد و شکست،
باز هنگام سفر بود و من
از چشمانت خواندم
که به آسانی از این شهر
سفر خواهی کرد
،

و از این عشق گذر خواهی کرد،
و نخواهی فهمید،
بی تو این باغ پر از پاییز است!

شهادت مظلومانه سردار عشق و پاکی نورعلی شوشتری که در زمان دفاع مقدس افتخار شاگردی ایشان را داشته ام به همه هم کیشان و همسنگران تبریک و تسلیت می گویم ... شهد شیر ین شهادت گوارایش

[ سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

یک جامعه منحط اگر یک دین مترقی داشته باشد و آگاه نباشد،مترقی نمیشود

بلکه دین مترقی را در سطح منحط خودش پایین میآورد و در قالب های آلوده و تنگ خودش می فشرد و برعکس یک جامعه متمدن و خودآگاه،یک دین منحط و منفی را در ذهنیت متعالی و مترقی خودشان تبدیل به یک دین مترقی و متعالی می کند...

این است که وقتی سیدجمال در "کلژدوفرانس" سخنرانی کرد و از اسلام،در آن حد متعالی او می فهمید،سخن گفت،

ارنست رنان،کسی که محکوم و ملعون شده از طرف کلیسا،از معنای مذهب در این سطح دچار شگفتی شد و بعد آمد و این اعتراف مشهور را کرد:

اسلام دین انسان است و من اکنون فهمیدم که ارزش هر مذهبی به ارزش شعور و احساس پیروان آن مذهب بستگی دارد....

و مسلمانان عوام به همان شکل و اندازه مسلمانند که عوام در هند،بوداییند

هر مذهبی را که در ذهنیت عامی بریزیم به یک شکل درمی آید..

روانشاد شريعتي

[ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

نرم افزار موبايلي «وادي»؛ اولين نرم افزار موبايلي جامع مناطق عملياتي جنوب و غرب كشور به همت طلبه هاي مدرسه علميه علوي قم «گروه نرم افزاري شهيد سيدمهدي نقيبي راد» ساخته شد. هدف از ساخت اين نرم افزار، گسترش فرهنگ جهاد و شهادت در جامعه و آشنا كردن نسل سوم انقلاب با دوران هشت ساله دفاع مقدس است. محتواي اين نرم افزار شامل: 1- معرفي مناطق عملياتي جنوب: دوكوهه، دزفول، منطقه عملياتي فتح المبين، آبادان، خليج فارس، اروندرود، پل بعثت، هويزه دهلاويه، خرمشهر، شلمچه، نهرخين، فكه، چزابه و طلاييه. بخش مناطق عملياتي غرب هم به سه استان تقسيم شده كه مجموعاً شامل 18 منطقه است: كرمانشاه، پاوه تنگه چهارزير (مرصاد)، محور اسلام آباد و كرندغرب و سرپل ذهاب، پادگان ابوذر، ارتفاعات بازي دراز، قصرشيرين، خسروي، گيلان غرب، سومار، تنگه حاجيان، سنندج، سردشت، قوچ سلطان، بانه، دزلي، مريوان، حلبچه و مهران. 2- زندگي نامه 13تن از سرداران شهيد: آبشناسان، محمدتقي رضوي، احمد متوسليمان، عباس بابايي، منفرد نياكي، بهنام محمدي، نادر مهدوي، مصطفي چمران، عبدالله ميثمي، حسين خرازي، مجيد بقايي و سيدحسين علم الهدي. 3- مجموعه عكسي از 10منطقه عملياتي كه در مجموعه 85 قطعه عكس از اين مناطق را خواهيد ديد. 4- روزشماري از روزهاي جنگ، از سال 1359 تا 1367، 5- خلاصه اي از ابتدا تا انتهاي وقايع جنگ. 6- سخناني حكيمانه از امام خميني(ره) و امام خامنه اي (مدظله) پيرامون مناطق جنگي و جنگ.

[ یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

شماره پاييزي خم پاره، اولين و تنها نشريه طنز هنر و ادب پايداري همزمان با هفته دفاع مقدس منتشر شد.
شماره چهارم اين نشريه با عناوين؛ تركش اول، ديده بان، سنگر، معبر، پورتال جامع سينماي جنگ، و اما فلسطين، گراي 360 درجه و خشاب كتاب منتشر شده است.
آثاري از عباس احمدي، محمدرضا اكبري، محمدحسين جعفريان،
سيد مسعود شجاعي طباطبائي، اكبر صحرايي و اميد مهدي نژاد و گفتارهايي از حسن ابراهيم زاده و مرتضي مصطفوي از بخش هاي مختلف خم پاره چهارم مي باشند. در اين شماره خم پاره خاطراتي از رزمندگان دفاع مقدس، معرفي كتاب «آنا هنوز هم مي خندد». كاريكاتورهايي از كارلوس لاتوف، داستان «ماسك شيميايي مش رجب» نوشته اكبر صحرايي، شعر «عاشقانه هاي يك كلمن» اثر محمدحسين جعفريان و خاطرات شيرين سيد مسعود شجاعي طباطبايي از عمليات نصر 7 آورده شده است.در بخش سنگر و در گفت و گو با حسن ابراهيم زاده، دبير تحريريه ماهنامه امتداد و نويسنده عرصه دفاع مقدس آمده است: «اگر جامعه ما به سمت طنز به معناي واقعي رفته بود شايد خيلي از اتفاقات سياسي و اجتماعي را هم به صورت دقيقتر و مودبانه تر وارد آن مي شديم. ولي ما طنز را با مقوله هاي ديگر اشتباه گرفتيم. ما به شدت به طنز نياز داريم ولي آن چيزي كه در ادبيات جامعه تعبير به طنز مي شود، طنز نيست. ما در ادبيات پايداري و دفاع مقدس به صورت جدي وارد طنز نشده ايم. البته در حوزه سينما و نمايش توليدات طنز داريم. اما در همان هم نكته ها و حرفهايي است كه بايد بيان شود.» نشريه خم پاره در قطع حبيبي، در يك صد صفحه ويژه هفته دفاع مقدس، با شمارگان 30 هزار نسخه و با قيمت 400 تومان توسط واحد طنز مركز علمي فرهنگي شهيد آويني قزوين به چاپ رسيده است.
متقاضيان دريافت يا اشتراك اين نشريه مي توانند به سايت خم پاره به نشاني WWW.Khompare.com مراجعه نمايند.

[ یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

درخت آه سردي مي كشد. گويا به واسطه ي صداي التماس برگ زرد رنگش، كه از زير پاهايم ناله سر داده و درخت را صدا مي زند.
نگاهي به درخت مي افكنم. به نظر مي رسد كه آرام غرق در تفكراتي عميق باشد.گويا زماني را به خاطر مي آورد كه برگ هايي نورسته از عمق جانش بيرون زدند و او را لباسي سبز پوشاندند. لباس فاخري كه درخت با غرور آن را به رخ جنگل مي كشاند! زماني كه با وزش نسيم در شامگاه، صداي رقصي پرشور از شاخه هاي درخت به گوش مي رسيد و درخت را به خواب شيرين فرو مي برد. صداي رقص برگ هايي سبز در حضور باد!
شبي را به ياد مي آورد كه در زير باران نقره اي، برگ مخلصانه غسل مي كرد و عاشقانه لبيك مي گفت. زماني كه برگ با صبوري به درد دل گنجشكي دل شكسته گوش مي داد و سخني نمي گفت. شبي كه برگ، آرام نام معشوق را در گوش باد زمزمه
مي كرد. زماني كه بادي سركش با شلاقي سرد به بدن درخت مي زد و برگ رندانه خود را به زير شلاق باد مي انداخت و عاقبت روزي كه برگ بر اثر چرخش گردون زمان، رنگ رخسارش به زردي گراييد و درخت با بي مهري دستش را رها كرد و به زمين انداخت و حال، برگ زرد رنگ رنجور در زير پاهايم، هم چنان عاشقانه ولي غريبانه درخت را صدا
مي زند!قطره اي غريب از چشمانم جدا مي شود و به ديدار برگ بر زمين مي چكد. درخت را تنها و خموش با بغضي خيس مي نگرم. صداي ندامت در سكوت درخت فرياد مي زند!
كسي در دوردست صدايم مي زند. دستي بر تنه ي درخت مي كشم و آهسته مي روم. خش...خش...خش....
بهارخواهدآمد... تولد برگ سبزي ديگر. برگ سبزي كه اميدوارم هرگز صداي ناله اش را از زير پاي هيچ عابري نشنوم.

[ پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

گذرسال هايي بس طولاني باعث نشد كه ازياد ببرم آن چه را كه نيكان به جاي گذاشتند زياد بود اما نه آن قدر زياد. كوله بار عاشقي يشان را برداشتند و رفتند تا انتهاي جاده بي انتهاي عشق آرام، آرام، آرام و گاه با شتاب. رفتند تا مردان سياه در شب هاي تاريك ماه را از من نگيرند، از تو نگيرند، رفتند تا بياموزم عشق را. كه چه خوب يادم دادند و چه نيك آموزگاراني بودند. گاه هنوز شاخه هاي نهال تازه كاشته شان سبز نشده بود كه گل هايشان پرپر شد. هنوز پاييز نيامده كه برگ هايشان برزمين لغزيد و هنوز زمستان نشده بود كه سوزي عظيم فضا را به ماتم سرايي بزرگ تبديل كرد، هنوز...
گاه چشم انتظار آمدن بودند. قاصد مي رسيد و مي گفت: پركشيد و رفت و رفت و به اوج رسيد. به جايي كه دوست داشت به نيك ها. خاك را به چشم يك كيمياگر مي ديدند از خاك طلا ساختند. طلاي ناب. خاك زيرپايشان را تبديل به طلا خانه اي بزرگ كردند. طلايي به قيمت؟ نه! قيمت ندارد. بي بهاست. ارزشش از اين سختي ها فراتر مي رود كه در مجال اندك من نمي گنجد.
جان را ناقابل شمردند. مشت هايشان را به سوي سياهي گره كردند و چراغ هاي روشنشان را سوي ما. در كف دست هايشان نور بود و در قلب هايشان جشن قرب الهي برپا. بار خدايا! تا ته جاده معرفت را نگاه كن. بنگر كه ستارگاني را كه به زمين فرستادي چه زود دلتنگت شدندو دسته، دسته آهنگ تو را دارد. معبود من نوري فرست به ضميرمان تا روشني بخش جان باشد و هدايت گرما. تا انتهاي جاده بي انتهاي عشق راهي بس طولاني مانده ست. ستارگاني كه آمدند و رفتند، غروبي كاذب، آري! اين غروب دروغين بود. آن ها هنوز روشني بخش آسمان شب هاي تاريكمان هستند. يادمان نرود كه بي انتها ترين راه، راهي است كه ستارگان بي غروب شب رفتند راهي كه اگر نيك بنگري انتهايش پيداست، موجي از نور. در ميانش خط نور. رودهايي جاري در مسير كه با عشق به اقيانوس تو مي ر يزد. تاريكي شب در روشنايي ستارگان محو مي شود. شب روشني اش را وام دار ستارگان است.
اطراف راه عشق هم چون دشتي از نور خودنمايي مي كند.
و ستارگاني بي غروب كه هر لحظه آهنگ تو را دارند. چون مقصد تويي، بهترين مقاصد. هر كه را بنگري انتهايش، انتهاي ديد و فكرش به تو مي خورد. كه تو راه را نشان مي دهي شكر و كفرش را سپردي به ما اي بهترين هدايت كنندگان.
زهرا كريمي / تهران

[ شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

پشت پرچین خیالم شهری ست
مانده در قلب غبار
کوچه هایش پرگل
کومه هایش آباد
به پراکندگی وسعت صحرای خیال
و خیابانهایی
سخت آغشته به عطر
پشت پرچین خیالم شهریست
که در او بوی عطر نفس تازه نان
از سر ساج
به هم آمیخته با عطر نسیم
می دود تا رگ جان
مردمش مثل پری
سینه از کینه بری
بی تکلف
خودمانی ، خرسند
که به هر گرسنه می بخشد نان
که به هر عابر دل گمشده
می گوید: جان!
مردمانی به محبت پابند
ساکنانی به لبخند نگاهی خرسند
لبشان در لبخند
جای دیوار بلند
قد برافراشته سرو
شاخه آویخته گل
سبزه روئیده زخاک
شهر من شهری ست
فقط افسوس در آن سوی خیال
پشت امواج سراب
که کسی را خبری نیست از او
دیده باشی شاید
وقت سحر
هاله ی شهر خیالی مرا
روزگاری در خواب

 

[ سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

ارامنه در آبادان کلیسا داشتند. یک مدرسه هم به نام ادب در همین محوطه کلیسا بود که
بچه هایشان آنجا درس
می خواندند. مسجد موسی ابن جعفر معروف به مسجد بهبهانی ها هم چسبیده به کلیسا بود؛ دیوار به دیوار.
جنگ که شد با اجازه اسقف ها، کلیسا شد مقر آموزش رزمنده ها. چون دو طبقه و محکم بود و فضای بزرگ و خوبی داشت. بسیجی ها گاهی می رفتند سراغ پیانوی کلیسا و صدایش را در می آوردند. گفته بودند فقط به مجسمه ها دست نزنید که بچه ها هم رعایت می کردند.
منصور دانش آموز راهنمایی بود؛ با قدی کوتاه و موهایی بور. هر وقت می خواست حرف بزند می گفت؛ آقا اجازه! بین بچه ها معروف شد به «آقا اجازه».
گذاشتیمش نگهبان کلیسا. خیلی ناراحت بود و می خواست برود خط. ام- یک داشت. اندازه قدش. آن روز شهر را زیر توپ گرفته بودند. برای کاری از کلیسا رفتم بیرون. خیلی دور نشده بودم که دیدم اطراف مقر را زدند.
با موتور بودم. سریع برگشتم. عصر بود. چند آمبولانس هم آمده بودند. همه جمع شده بودند. منصور روی زمین افتاده بود. ترکش سرش را شکافته بود و خونش روی زمین روان بود. کتاب و صندلی ای هم که روی آن نشسته بود خونی بود. کتاب «تن تن» را داشت می خواند.
کم کم پدر پیرش هم رسید. بیست نفری شدیم. رفتیم برای تدفینش. همین جور شهر را می زدند. با مکافات و در غربت دفنش کردیم
.

راوی :غلامرضا نوروزی

 

[ یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

نیمه های شب است. همه خوابیده اند. نمی دانم چرا خوابم نمی برد. غرق در فکر و خیال هستم. به فردای بچه ها می اندیشم. صدای خروپف بعضی ها آدم را یاد سمفونی شیرهای خفته می اندازد. می خواهم از جا بلند شوم تا بیرون از ساختمان قدم بزنم. ناگهان پرده ورودی کنار می رود و شبحی، فانوس به دست، داخل می شود. همه را برانداز می کند. خودم را به خواب می زنم. زیر نور کم رنگ فانوس، نمی توانم قیافه اش را بشناسم. چند لحظه می گذرد همین طور ایستاده نگاهش دور می زند. یعنی چه کار دارد؟ شاید دنبال جای خالی می گردد تا بخوابد یا به دنبال پتوی اضافه است و می خواهد تک بزند. حرکاتش مشکوک است. پاورچین پاورچین حرکت می کند. پتویی را که روی اکبری کنار رفته به رویش می کشد. چند پتوی دیگر را هم جا به جا می کند و خارج می شود. دوست دارم او را بشناسم. پشت سرش بیرون می روم؛ ولی هیچ اثری از او نیست. خدایا، جرقه ای از اخلاص و ایثار این بسیجیان را بر جان ما هم بیفکن.
حالا که خوابم نمی برد، بهتر است کمی قدم بزنم و با مهتاب و ستاره ها خلوت کنم. یک نفر، بقچه در بغل، به قصد حمام به سرعت از کنارم می گذرد و در تاریکی گم می شود. آن طرف تر به نگهبان خسته نباشی می گویم. صدای کسی که، آفتابه به دست، به دستشویی می رود، سکوت شب را می شکند.
-
اهه... اهه...
اولی...دومی.... سومی... بالاخره چهارمی خالی است.
یک نفر کنار منبع آب وضو می گیرد. با وضو بودن در اینجا جزء کارهای معمولی است . اگر بی وضو باشی تعجب دارد. این جمله یادم نمی رود که برادری گفت:«درجبهه نماز شب خواندن کار خارق العاده ای، نیست بلکه یک عمل معمولی است
به چادر حسینیه ذوالفقار نزدیک شده ام. صدای ناله و گریه می آید. رفتم تا سرکی بکشم و این زاهد شب را شناسایی کنم! داخل شدم. الله اکبر! بیش از 40نفر خود را با کلاه اورکت و چفیه استتار کرده بودند و نماز شب می خواندند استغفار می کردند و اشک می ریختند. بی اختیار می نشینم و به حال زار خودم اشک می ریزم. لحظاتی بعد، وقتی که صدای ملکوتی قرآن از بلندگوی تبلیغات بلند می شود. ناله آن بسیجی های عاشق هم قطع شده قبل از وقت اذان و روشن شدن چراغ های حسینیه یکی پس از دیگری، در حالی که دستشان را جلوی صورت گرفته بودند تا شناخته نشوند، از چادر خارج می شوند. من هم طوری بیرون آمدم که کسی مرا نشناسد
                  

 

خـــاطره ای ازســـردارشهید بابا نظر

!

[ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

 

زنبق نوشکفته ات را
روی سینه ام
درست روی قلبم سنجاق کن؛
هیچ تیری به آنجا کارگر نیست
و قهقهه های معصومت را
در دامنم بریز
ما مهمات کم داریم.


کتاب «شعرهای ممنوعه
آمریکای لاتین»
شعرهای بومی و فولکلور مردم کوبا در سالهای جنگ و مبارزه

[ پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک