دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

«من به برادرا توصيه مي كنم خوندن نمازشب رو از دست ندن. نمازشب آثار دنيوي و اخروي زيادي داره. مثلاً از شواهد و قرائن پيداست كه برادر ميرزايي ديشب نماز شب خوندن! درسته اخوي؟!» ميرزايي كه چند روزي بيشتر نبود به جبهه اعزام شده بود، از اين حرف سيد حسابي جا خورد و با خجالت گفت: «اگه خدا قبول كنه!» سيد ادامه داد: «از اين جوون ياد بگيريد! از همه ما جوون تره ولي نماز شبش ترك نميشه» ميرزايي پرسيد: «سيد ببخشيد! اين آثار نماز شب كه مي گيد چيه؟ نمازشب چه آثاري داره كه مي شه فهميد يه شخصي نماز شب خونده؟» سيد جواب داد: «يكي از آثارش اينه كه در اون تاريكي شب كه شما براي نماز بلند ميشي، ممكنه دست و پاي همسنگرات لگد بشه!»

[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

چقدر فرومايه ام من، هنگامي كه زندگي به من طلا مي دهد، و من به تو نقره مي دهم، و با وجود اين، خود را سخاوتمند مي انگارم.
¤ جبران خليل جبران

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]


در اين اضطراب بود كه چگونه با مادر خداحافظي كند و او را تنها بگذارد و برود. مي دانست شايد برگشتي در كار نباشد و اين، اولين و آخرين خداحافظي او باشد. به مادر نگاه كرد كه سيني آب و قرآن در دست داشت و به تماشاي او ايستاده بود. سعي كرد آخرين جمله هاي مادر را حدس بزند؛ «مواظب خودت باش پسرم»، «ايشالا جنگ زود تموم شه برگردي خونه»، «زود به زود زنگ بزن»، «هر وقت شد مرخصي بگير يه چند روزي بيا اينجا» ... از زير قرآن كه رد شد، برگشت سمت مادر و خداحافظي كرد. مادر گفت: خداحافظ. سلام من رو به حضرت زهرا برسون!
(برداشتي از خاطره شفاهي يك مادر شهيد)

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

مي گفت: «بچه ها قدر اين زمان و شرايطي كه ما در آن قرار داريم رو بدونيد. همون طوري كه الآن ما غبطه مي خوريم به حال شهداي صدر اسلام و شهداي كربلا، در آينده هم انسان هايي مي آيند كه به حال ما غبطه مي خورند و آرزو مي كنند كه اي كاش در زمان ما و شرايط ما بودند.» شهيد مهدي زين الدين .....

[ یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

در سال 2007، راكفلر و همدستانش همچون بيل‌گيتس در عمق 1100 كيلومتري قطب شمال، انبار روز قيامت را براي ذخيره و نگهداري حدود 4 ميليون بذر بومي تأسيس كردند؛ در حالي كه طيّ همه سال‌هاي گذشته با نابودساختن بذرهاي بومي كشاورزان جهان، آنها را وادار و معتاد به استفاده از بذرهاي دست‌كاري شدة ژنتيكي و البته يكبار مصرف و عقيم شده ساختند.

   

 مباحث مهدوي هماره در وجه مناسبات اجتماعي و مدني سال‌هاي قبل از ظهور، قابل مطالعة جدّي است ـ ادعيه، زيارات و روايات راهنماي عمل،‌چراغ روشن پيش‌رو و مفسر اين مناسباتند.  اين مناسبات در حالي كه آكنده از تباهي و فساد مي‌شود، در خودش نطفة آخرين رويارويي را مي‌پرورد. بر خلاف پاره‌اي برداشت‌هاي غلط اقدام و اهتمام عمدي براي فساد و تباهي براي تجربة‌ ظهور ره به دهي نمي‌برد. انحراف مردم و مراجعه عمومي به ائمه كفر در سير تكويني به اين امتلاء و ابتلاء به ظلم مي‌انجامد. چنان‌كه در دعاي عهد مي‌خوانيم: «ظهر الفساد في البّر و البحر بما كسبت ايدي النّاس. فساد و تباهي در خشكي و دريا به واسطه آنچه مردم مي‌كنند آشكار شده است رويارويي هم ناگزير است. جبهة باطل براي تصرف تمامي امكانات و دست آخر در آرزوي واهي جلوگيري از پيروزي امام مبين و حق همة تلاش خود را به كار مي‌گيرد و در برابر جبهة حق، در سال‌هاي قبل از ظهور براي حراست همراهان و اهل حق از لغزيدن در باتلاق فساد و در وقت ظهور به قصد همراهي تمام با امام عدل با همة قوا وارد كارزار مي‌شود. پر واضح است حسب سنّت لايتغير، «انّ الباطل كان زهوقاً؛ باطل نابودشدني است هر چند مذبوحانه سعي در ماندن داشته باشد». اين يك سخن. امّا بعد!

پيش‌تر دربارة كشتار خاموش و بي سر و صدا در حوزة‌ مواد غذايي و دارويي مطالبي عرضه كردم؛ جبهة جديدي كه از نيمه دوم قرن بيستم از سوي ائتلاف «صليبي صهيوني» عليه جامعة بشري و به ويژه مسلمانان و كشورهاي به اصطلاح خودشان جهان سومي و جنوبي گشوده شد. اين جبهه رويارويي جديدي را با عنوان «نبرد بيوتكنولوژي» سازمان داده است كه طيّ آن نابودي نژادهاي بشري كه آنها را پست مي‌خوانند با هدف ايجاد «نژاد برتر» در قالب اقدامات متنوعي تحت پوشش سناريوها و پروژه‌هاي دارويي و غذايي برنامه‌ريزي شده و به اجراء در مي‌آيد. قبل از آنكه برخي از پيامدهاي دست‌كاري ژنتيكي و اين كشتار خاموش را عرض كنم،‌ توجّه شما را به تعريف ارائه شده از سوي «دفتر ارزيابي تكنولوژي» دولت فدرال آمريكا جلب مي‌كنم،‌ در آنجا «بيوتكنولوژي» را استفاده از موجودات زنده براي توليد يا اصلاح محصولات كشاورزي،‌ بهبود گياهان و حيوانات و يا توليد و گسترش موجودات ذره‌بيني براي نيل به اهداف خاص گفته‌اند. اين عبارت «توليد و گسترش موجودات ذره‌بيني براي نيل به اهداف خاص»، در خودش راز نهفته ائتلاف «صليبي صهيوني» را پنهان داشته است.

شايد اين آمار براي شما هم جالب باشد. همه ساله در مراكز علمي و دانشگاهي آمريكا 17 تا 22 ميليون حيوان مورد استفاده قرار مي‌گيرد. همين تعداد يعني 17 تا 22 ميليون حيوان را هم صنعت لوازم آرايشي هزينه مي‌كند. جالب است بدانيد سالانه در جهان 250 ميليون حيوان در اين مراكز به دست تيغ و گيوتين يا آزمايشگا‌ه‌هاي بيوتكنولوژي سپرده مي‌شود. تنها آمريكا همه ساله 200 هزار سگ و گربه را كه از سطح خيابان‌ها جمع‌آوري مي‌شوند به دست تيغ تشريح مي‌سپارد.

در حال حاضر، چهار شركت بزرگ «مونسانتو»، «نواريتس»، «دوپوينت» و «آونتيس» تعزيه گردان اصلي و انحصاري انقلاب به قول خودشان پتروشيميايي هستند. آنها حتّي حقوق انحصاري استفاده از ژن‌ها، كروموزوم‌ها و سلول‌هاي اكتشافي را كه مولّد توضيحات جديد با كاركردهاي ويژه هستند، در سال 1987 به دست آورده‌اند.

توليد و فروش. بيماري‌ها در جهان، تنها بخش كوچكي از اين صنعت وحشتناك و جهنمي قرن‌ ماست.
در مقابل اين صنعت مولّد بيماري، شركت‌هاي بزرگ دارويي، به شيوه‌اي خشن افراد سالم را مورد هدف قرار مي‌دهند تا دو كفة ترازوي توليد بيماري و مصرف دارو متعادل شود. امروزه صنايع دارويي در سال حدود 500 ميليارد دلار درآمد را براي صاحبانش به ثبت رسانده است.

در گزارشي كه اخيراً توسط شركت Business insight براي مديران شركت‌هاي چند مليّتي تهيه شده است، آمده است: قابليت توليد بازار براي بيماري‌هاي نوين با ارقام ميليارد دلاري محاسبه مي‌شود. در اين گزارش ضمن تجليل از توسعه بازار سودآور مربوط به ناهنجاري‌هاي بهداشتي نوين، نسبت به سال مالي شركت‌هاي دارويي ابراز خوش‌بيني مي‌كند و مي‌نويسد:
«سال‌هاي آتي شاهد توليد بيماري‌هايي خواهد بود كه صنايع دارويي سرپرستي آنها را به عهده خواهند گرفت.

بيماري و كشتار خاموش، نتيجه كشت و برداشت گياهان با ژن‌هاي پيوندي يا پرورش حيوانات دستكاري شده ژنتيكي به ظاهر با هدف استفاده از آنها در زنجيرة غذايي بشر است. طبق اطلاعات موثّق، تا كنون شركت‌هاي چند ملّيتي فعّال در عرصه صنعت بيوتكنولوژي، از پذيرش انجام آزمايش‌هاي جامع و جدّي به منظور بررسي مخاطرات به هر صورت و با توسل به لابي‌هاي سياسي سر باز زده‌اند. يكي از مهم‌ترين نتايج اين ماجرا، ظهور بيماري‌هايي است كه با مصرف غذا ارتباط پيدا مي‌كند. همان كه نتايج مرگبار خودش را به جا گذاشته است.

بر اساس گزارش توسعة انساني سازمان ملل، در سال 1992 ميلادي، در حال حاضر يك و نيم ميليارد از جمعيت جهان با بيشترين ثروت مالك 7/82 در صد كلّ ثروت دنيا هستند؛ در حالي كه بقيه، يعني 5/4 بيليارد نفر جمعيت جهان با كمترين ثروت فقط 4/1 درصد كلّ ثروت دنيا را در اختيار دارند.


امّا ما با اين همه، آنان، براي تصاحب 4/1 درصد باقي مانده دارايي مردم فقير جهان با هم در حال رقابت‌اند و به هر حيله‌اي متوسل مي‌شوند.


بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهاني، در سال 1996، حدّاقل سي نوع بيماري جديد تنها در 20 سال اخير به وجود آمده‌اند و در همين حال، بيماري‌هاي مسري پيشين نيز به جهان بازگشته‌اند. رسانه‌هاي گروهي و پژوهشگران تحت تملّك و سيطرة اين شركت‌هاي چند ملّيتي همه روز با آب و تاب، آخرين دست‌آورده‌هاي پژوهشي را به رخ شنوندگان اخبار مي‌كشند. مردم را به مصرف برخي مواد تشويق يا بر عدم مصرف برخي ديگر تأكيد مي‌كنند در حالي كه هيچ دستگاه متخصص و مسئولي از منبع و منشأ اين خبرسازي‌هاي به ظاهر علمي سؤال نمي‌كند. همه چيز در چارچوب منافع شركت‌هاي وابسته به ائتلاف «صليبي و صهيوني» قابل شناسايي است.

امروزه متأسفانه، در حالي كه انقلاب بيوتكنولوژي، شديد، بي‌واسطه و مرگبارتر از هر تكنولوژي به جان خلق روزگار افتاده، گروه اندكي دربارة اين تكنولوژي گفت‌وگو مي‌كنند. از همين رو هيچ كس از محصولات كشاورزي و مواد غذايي سالم و زيبا نمي‌پرسد و با نگاه به ظاهر محصولات از تفاوت اين محصولات دستكاري شده و سالم نمي‌پرسد. «توليد بذر گياهان كشاورزي» و كنترل انحصاري غذاي مردم جهان از طريق بذرهاي عقيم شده و يكبار مصرف تنها بخشي از اهداف صنعت بيوتكنولوژي است كه در اختيار كمپاني‌هاي چند مليتي ائتلاف صليبي و صهيوني است.

جنون گاوي و آنفولانزاي خوكي و ساير بيماري‌هاي دست ساز در كنار بيش از 20 بيماري ديگر در سال‌هاي اخير بخش ديگر اين هجمة غير انساني و به ظاهر علمي غارتگران جهاني است.

فشار افكار عمومي در سال 2003، منجر به وادار كردن توليد كنندگان و فروشندگان محصولات كشاورزي و دامي به نصب برچسب محصولات دستكاري شده ژنتيكي شد.

در سال 2007، راكفلر و همدستانش همچون بيل‌گيتس در عمق 1100 كيلومتري قطب شمال، انبار روز قيامت را براي ذخيره و نگهداري حدود 4 ميليون بذر بومي تأسيس كردند؛ در حالي كه طيّ همه سال‌هاي گذشته با نابودساختن بذرهاي بومي كشاورزان جهان، آنها را وادار و معتاد به استفاده از بذرهاي دست‌كاري شدة ژنتيكي و البته يكبار مصرف و عقيم شده ساختند. آنها، با به انحصار كشيدن بقية ذخيرة بذر جهان، در پي تسلط يافتن بر عمدة توليدات كشاورزي اين كرة خاكي هستند. اين همه در حالي است كه كشورهاي در حال توسعه با غفلت از اين هجوم بزرگ، در بازاري با رقابت سنگين سر در پي دستيابي به صنعت، آن هم از نوع اتومبيل سازي‌اش گذاشته‌اند و سرمايه‌هاي ملي خود را صرف خريد محصولات كشاورزي وارداتي مي‌كنند و از طريق رسانه‌ها لبخند رضا و ژوكوند به مخاطبانشان نشان مي‌دهند
.

[ چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت. كودك هم مي خواست پدر را بلند كند. وقتي روي زمين آمد دست هاي كوچكش را دور پاهاي پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند ولي نتوانست. با خود گفت حتماً چند سال بعد مي توانم. بيست سال بعد توانست پدر را بلند كند. پدر سبك بود. به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان...

[ شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

شعري از زنده ياد طاهره صفارزاده تقديم به همه ي فرزندان طلاق

بخصوص برادر زاده گلم كيميا ...


كودك اين قرن هرشب در حصار خانه يي تنهاست
پر نياز از خواب اما! وحشتش از بستر آينده و فرداست
بانگ مادرخواهيش، آويزه يي در گوش اين دنياست
گفته اند افسانه ها از مهربانيهاي مادر، غمگساريهاي مادر
در برگهواره ها، شب زنده داريهاي مادر
ليك آن كودك ندارد هيچ باور
شب چو خواب آيد درون ديده ي او
پرسد از خود«باز امشب مادرم كو»
بانگ آرامي برآيد:
«چشم بر هم نه كه امشب مادرت اينجاست»
پشت يك ميز،
زير پاي دودهاي تلخ سربي رنگ
درميان شعله هاي خدعه و نيرنگ
در تلاش و جستجوي بخت!
چهره اش لبريز از زنگار فكر برد
فكر باخت، فكر پوچ، فكر هيچ!
كودك تنها دهد آواز:
مادر!
خالهاي بخت من در دستهاي تست
آري آن دستي كه محكم مي فشارد برگ بازي را
زود برخيز از ميان شعله هاي خدعه و نيرنگ
سخت مي ترسم كه دست تو و بخت من
بسوزد بر سر اين آتش خون رنگ
هاي و هوي اين صداها:
آخرين دست، آخرين برگ، آخرين شانس
راه مي بندد بروي ناله هاي كودكانه
مي پرد ازخواب
ديده در بيداري آن چيزي كه او در خواب ديده
شام ديگر چونكه خواب آيد درون ديده ي او
پرسد از خود «باز امشب مادرم كو »
بانگ آرامي درون گوش او آهسته لغزد:
مادرت اينجاست !...
در سراي رنگي شب زنده داران
در هواي گرم و عطرآميز يك زندان
قامت آن مادر زيبا بگرد قامت بيگانه يي
پيچان و دستش گردن آويز است
پاي آنها در زمين نرم آهنگي قدم ريز است
آن اطاق از بانگ نوش وخنده ي مستانه لبريز است
مي زند فرياد :
مادر !
جاي من آنجاست
آغوشي كه مرد ناشناسي سرنهاده
ناله هاي پرشگفتش گم شود در نعره هاي :
آخرين دور
آخرين رقص
آخرين جام
تا سپيده دم كه خواب از ديده ي شبها در آيد
مادر آن كودك تنها
درون لانه ي آغوش ها پر مي گشايد
ديده در بيداري آن چيزي كه او در خواب ديده
شام ديگر مادرش در خانــه است ، آنجاست
در اطاق او جدالي با پــدر برپاست
گفتگويي تلخ و ناهنجار ، دعوايي پر از تكرار
باز دعوا بر سر پـول است و دعوا بر سر ننـگ خيانتهاست
كودك بيچاره ترسان ، لرز لرزان
سركند در زير بالاپوش پنهان
پيش خود گويد:
« خوش آنشب ها كه در اين خانه مادر نيست! »
از هياهوي شباهنگام :
آخرين دست، آخرين رقص، آخرين جام
آخرين دعواي ننگ و نام
كي رود در خواب راحت
كودك اين قرن بي فرجام؟

[ پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

كساني كه در مقام ظهور جلال هستند و تجليات انوار جلال الهي، حجب انوار جمال را زدوده و كنار زده است، انسان هايي هستند كه در مقام خشيت قرار مي گيرند و مناجات ايشان كه به اصطلاح زمزمه در گوشي باخداست، معنا و مفهوم ديگري مي يابد.
آنان هنگام رفتن به سوي خداوند در هنگام نماز، رفتاري را نشان مي دهند كه خشيت از آن مي بارد. در روايت است كه زين العابدين امام سجاد(ع) در هنگام وضو مي لرزيد و رنگ رخسارش به زردي مي گراييد و در هنگام نماز و حضور در مقام جلال الهي، هيچ چيز را نمي شنيدند و چنان كه درباره اميرمومنان(ع) بيان شده است، تيرها از بدن بيرون مي كشيدند بي آن كه احساسي داشته باشد؛ چون در مقام فناي ذات بوده است.
روايت شده كه امام سجاد(ع) كه در هنگام وضو رنگ رخسار مباركش زرد مي شد، وقتي از حضرت سؤال مي كردند، چرا اين حالت بر شما عارض مي شود؟ مي فرمودند: «آيا مي دانيد در پيشگاه چه كسي مي خواهم بايستم؟
اين همان درك مفهوم جلال الهي و تجلي انوار كمال (جلال و جمال است) كه حضرت موسي(ع) طاقت آن نياورد كه تجلي كمال (جلال و جمال الهي) را بر كوه بنگرد و دچار صعق شد و خداوند او را دوباره زنده و افاقه كرد. (اعراف آيه 143)
درباره عارف كم نظير قرن، نخودكي اصفهاني حكايت مي كنند كه شبي زمستاني بر پشت بام رضوي تا بامداد به ركوع مي ايستد و به همان اندازه اي كه برف بر پشت بام بوده بر پشت ايشان بوده است؛ زيرا در مقام فناي ذات و تجلي انوار جلال الهي و خشيت او بوده است.
آقاي نظام التوليه سركشيك آستان رضوي نقل كرد كه: «شبي از شب هاي زمستان كه هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد نوبت كشيك من بود.
اول شب، خدام آستان مباركه به من مراجعه كردند و گفتند به علت سردي هوا و بارش برف، زائري در حرم نيست، اجازه دهيد حرم را ببنديم، من نيز به آنان اجازه دادم.
مسئولين بيوتات، درها را بستند و كليدها را آوردند. مسئول بام حرم مطهر آمد و گفت: حاج شيخ حسنعلي اصفهاني از اول شب تاكنون بالاي بام و در پاي گنبد مشغول نماز مي باشند و مدتي است كه درحال ركوع هستند و چند بار كه مراجعه كرديم، ايشان را به همان حال ركوع ديديم، اگر اجازه دهيد به ايشان عرض كنيم كه مي خواهيم درها را ببنديم.
گفتم: خير، ايشان را به حال خود بگذاريد، و مقداري هيزم در اطاق پشت بام كه مخصوص مستخدمين است بگذاريد كه هرگاه از نماز فارغ شدند، استفاده كنند و در بام را نيز ببنديد. مسئول مربوطه مطابق دستور عمل كرد و همه به منزل رفتيم.
آن شب برف بسياري باريد. هنگام سحر كه براي باز كردن درهاي حرم مطهر آمديم، به خادم بام گفتم برو ببين حاج شيخ در چه حالند. پس از چند دقيقه خادم مزبور بازگشت و گفت: ايشان همان طور درحال ركوع هستند و پشت ايشان با سطح برف مساوي شده است.
معلوم شد كه ايشان از اول شب تا سحر در حال ركوع بوده اند و سرماي شديد آن شب سخت زمستاني را هيچ احساس نكرده اند، نماز ايشان هنگام اذان صبح به پايان رسيد.» (برگرفته از حكايت 74 از كتاب نشان از بي نشان ها، علي مقدادي اصفهاني، ص 85)

[ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

پاي خود را مي گذارم در حرم
از دلم پر مي كشد اندوه و غم

با كبوترهاي گنبد مي روم
توي خال آسمان گم مي شوم

شاپركها، تشنه ديدار نور
شادمان سر مي رسند از راه دور

چشم خود را در حرم وا مي كنند
شمع را يكباره پيدا مي كنند

شمع جمع شاپركهايي رضا
اي كليد ساده ي مشكل گشا

آن گل زيبا گل خوشبو تويي
اي رضا جان! ضامن آهو تويي

با نگاهت چون كبوتر كن، مرا
تا بگيرم اوج، خوشحال و رها

مي شوم من روز و شب همسايه ات
مي شود چتر دو بالم سايه ات
محمد عزيزي«نسيم
«

[ پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

¤ آدم بعضي وقت ها به اين خارجي هاي لامذهب حسوديش مي شود. آنقدر كه دلش مي خواهد جاي خودش را با يكي از آن بامذهب هايشان(!) عوض كند. فيلم هاي خارجي را ديده ايد؟ طرف مي رود خانه دوستش تا حالش را بپرسد. دوستش هم كه آن موقع اعصاب درست و حسابي ندارد در را باز
مي كند و بدون اينكه او را به داخل خانه تعارف كند، ازش تشكر كرده و ت قي در خانه را مي بندد! طرف هم مي رود. بدون اينكه خم به ابرويش بياورد يا ناراحت شود. يا مثلا برادري مي رود خانه خواهرش(سانسور است ديگر من چه مي دانم واقعا خواهر و برادرند يا نه). آن ها سر ميز شام هستند و حتي به خودشان زحمت نمي دهند از جايشان بلند شوند. برادر هم مي رود توي آشپزخانه تا چيزي براي خوردن پيدا كند. بعد هم صاحبخانه با كلي بحث سر اينكه اتاق اضافه در خانه ندارند، رضايت مي دهد مهمان در اتاق پذيرايي روي كاناپه بخوابد! به همين سادگي! فيلم هست ولي فيلم هم برگرفته از جريان زندگي آدم هاست ديگر.
حالا آنها را مقايسه كنيم با خودمان. اينقدر الكي با هم رودربايستي داريم؛ اينقدر بي جهت به هم تعارف تكه پاره مي كنيم. اصلا راه دور نمي روم و صغري و كبري هم نمي چينم؛ مهمان مامان را كه همه تان ديده ايد. انعكاسي از زندگي پر از تعارف ايراني است. مادر خانواده، بيچاره تا دو تا مهمانش را پذيرايي كند، سكته مي زند. بگذريم كه ما مثل هميشه، بعد از تماشاي فيلم از خلقيات خوب ايرانيان تعريف كرديم و اينكه ما چقدر به به و چه چه هستيم و به هم كمك مي كنيم و حال هم را درك مي كنيم و آبرو داري و انداختن سفره رنگين از اين سر اتاق تا آن سر اتاق و ... انصافا اين مهمان نواز بودن به آن همه استرس و سكته زدن مي ارزد؟
در روز چقدر مواظب رفتارمان هستيم؟ چقدر مراقب هستيم كه كسي را نرنجانيم، براي كسي قيافه نگيريم و دنبال پرونده سازي براي كسي نباشيم، يك كلاغ چهل كلاغ نكنيم و اشتباه جزئي را چماغ توي سر و چوب لاي چرخ كسي نكنيم؟
اصولا چقدر اهل دردسرسازي هستيم؟ دردسرهايي كه به مرور زمان آنقدر بهشان عادت مي كنيم كه مي توانيم مثل يك بند باز حرفه اي از رويشان بدون آسيب عبور كنيم...
¤ آدم بعضي وقت ها به اين خارجي هاي لامذهب حسوديش مي شود. آنقدر كه دلش مي خواهد جاي خودش را با يكي از آن بامذهب هايشان(!) عوض كند. طرف توي فيلم از كار بي كار شده. بعد توي شهر دوره افتاده تا همه كساني را كه هم تخصص او هستند، بكشد تا بتواند براي خودش كار پيدا كند. بعد هم تا آخر فيلم 5-4 نفر را نفله مي كند. نه اينكه ما به اين مردك قاتل حسودي كنيم ها! اما اگر اين مرد توي ايران زندگي مي كرد، قاتل
مي شد؟ كافي بود يك عدد پارتي پيدا كند و خودش را توي اداره اي جا كند. بعد هم به جاي اينكه افراد هم تخصص خودش را براي حفظ شغلش بكشد كافي بود، زير آبشان را بزند و با پنبه سرشان را ببرد. تازه با ظاهر موقري كه هيچ كس هم به ش شك نكنند و همه روي اسم ش قسم هم بخورند. انصافا با اين شرايط حتي حاضر نمي شد مورچه اي را زير پايش له كند چه برسد به سلاخي آدم ها.
حالا نه اينكه آن لامذهب ها زيرآب زني نداشته باشندها. فقط تعداد زيرآب زني ها آنقدر زياد نيست و سلسله مراتب رشد و ترقي در سيستم اداري شان هم آنقدر كشكي نيست كه بشود گفت زيرآب زني عنصر لاينفك ترقي است. حسودي ما به آن خارجي است كه چنين فضايي را درست كرده كه پيدا كردن كار و پيشرفت در آن براي برخي ها فقط با رد شدن از روي جنازه ديگري ممكن مي شود.
توي اينجا فرقي نمي كند چطور وارد كاري شده باشي با پارتي و بدون پارتي تا دو سه بار زيرآبت نخورد و آب بندي نشوي، ياد نمي گيري چطور در محيط كار دوام بياوري. پيشرفت و اين حرف ها هم بماند...
¤ آدم بعضي وقت ها به اين خارجي هاي لامذهب حسوديش مي شود. آنقدر كه دلش مي خواهد جاي خودش را با يكي از آن بامذهب هايشان(!) عوض كند. طرف توي فيلم رفته فروشگاه، 2 دلار و 25 سنت داده يك كلاه پركلاغي، گذاشته روي سرش و آمده خانه. همسرش او را مي بيند و بهش مي گويد: عزيزم من به تو افتخار مي كنم! بهش افتخار مي كند فقط به خاطر اينكه سر خودش كلاه گذاشته!! حالا ما؛ كدام شخصي حاضر است به همسرش به خاطر گذاشتن يك كلاه 2 دلار و 25 سنتي افتخار كند؟! صبح تا شب در حال كلاه گذاشتن سر خودمان و ديگران هستيم يا اينكه كلاهشان را بر مي داريم و بعد به هم غـر مي زنيم كه تو چقدر بي عرضه هستي، نتوانستي كلاه گشادتري مثلا تا روي زانو سر طرف بگذاري.
بنشينيد يك دو دو تا چارتايي پيش خودتان بكنيد، ببنيد در روز براي خريد كدام كالاست كه نبايد از تقلبي بودنش بترسيد؟ به چند نفر اطمينان
مي كنيد كه بهش وكالت بدهيد كارتان را انجام دهد يا او را ضمانت كنيد؟ چقدر از سرقت ادبي و بي ادبي واهمه داريد؟ اصلا چندتا آدم معتمد
دور و برتان مي شناسيد؟
¤ آدم بعضي وقتها... اصلا ولش كن اين خارجي هاي لامذهب را كه ما كلي دستور زندگي راحت و بدون تكلف و ساده و مدينه فاضله توي
اسلام مان داريم. كلي حديث و دستور كاربردي كه تنها سپرديم شان به نهج البلاغه و نهج الفصاحه و بحارالنوار و صحيفه سجاديه و ... همه ازش خوب حرف مي زنيم اما در عمل چيز زيادي مشاهده مي شود. اصلا تازگي ها همه فقط خوب حرف مي زنند كه كمي تازگي ترها بعضي ها فقط حرف مي زنند و «خوب» هم بلد نيستند حرف بزنند!
ليلا باقري

[ شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک