دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

قیصر امین پور
چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند

هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند

از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند

گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند

کاش من هم عبور ترا دیده بودم
کوچه های خراسان ترا می شناسند

[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

این لطیفه- که در پی می آید- دو هفته قبل در نیویورک روی خروجی یکی از سایت های اینترنتی قرار گرفت و در فاصله ای کمتر از 36 ساعت به پربیننده ترین مطلب با میلیون ها مراجعه کننده تبدیل شد. شمار فراوانی از چند میلیون کاربر آمریکایی که این لطیفه را مشاهده کرده اند، در بخش نظر کاربران- COMMENT- از آن با عناوینی نظیر «بهترین»، «گویاترین» و «لطیفه ای برگرفته از یک واقعیت تلخ» یاد کرده اند. ... و حالا ترجمه فارسی این لطیفه پرسروصدا را بخوانید؛
مردی در پارک مرکزی شهر نیویورک مشغول قدم زدن بود که ناگهان متوجه می شود یک سگ هار به دختربچه ای حمله کرده و قصد دریدن او را دارد. مرد، با عجله خودش را به آنها که چند ده متر آن طرف تر بودند، می رساند و با سگ درگیر می شود، بعد از مدتی کشمکش و در حالی که چند تکه از لباسش پاره شده بود، سگ را می کشد و دختربچه را نجات می دهد.
مردمی که در آن حوالی پرسه می زدند و با شنیدن صدای گریه آمیخته به التماس دخترک و غرش سگ هار و دخالت آن مرد در اطراف آنها حلقه زده بودند، بعد از مشاهده فداکاری مرد و پایان خوش ماجرا، برای مرد فداکار هورا می کشند. پلیس وارد صحنه می شود، دست مرد فداکار را به نشانه پیروزی بر سگ هار بلند می کند و به او می گوید «هی، تو واقعا یک قهرمانی و نشانه انسان دوستی و شجاعت مردم نیویورک.» مرد ضمن تشکر می گوید؛ اما، من اهل نیویورک نیستم و پلیس می گوید؛ «چه فرقی می کند، فردا روزنامه ها می نویسند یک آمریکایی قهرمان دختربچه بی پناهی را از چنگال یک سگ درنده و هار نجات داد. تو قهرمان و باعث افتخار همه مردم آمریکا هستی و فردا رسانه های آمریکایی با تیترهای درشت و پخش کلیپ های تلویزیونی داستان فداکاری تو را آمریکایی، در صدر اخبار خود قرار می دهند.» مرد، سری به علامت نفی تکان می دهد و می گوید؛ «ولی، من آمریکایی نیستم» و پلیس می پرسد؛ «پس تو کجایی هستی؟!» و مرد پاسخ می دهد؛ «من ایرانی هستم».
فردای آن روز، تمامی روزنامه ها و شبکه های رادیو و تلویزیونی آمریکا در صدر اخبار خود اعلام می کنند؛ «یک مسلمان تندروی ایرانی، سگ بی گناه آمریکایی را کشت»!

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]



آوازه اش در مخ کار گرفتن صفر کیلومتر‌ها به گوش ما رسیده بود.
بنده خدایی تازه به جبهه آمده بود و فکر می‌کرد هر کدام از ما برای خودمان یک پا عارف و زاهد و دست از جان کشیده ایم.
راستش همه ما برای دفاع از میهن مان دل از خانواده کنده بودیم اما هیچکدام از ما اهل ظاهر سازی و جانماز آب کشیدن نبودیم. می‌دانستیم که این امر برای او که خبرنگار یکی از روزنامه‌های کشور است باورنکردنی است.

شنیده بودیم که خیلی‌ها حاضر به مصاحبه نشده‌اند و دارد به سراغ ما می‌آید. نشستیم و فکرهایمان رایک کاسه کردیم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتیم. طفلک کلی ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو می‌نشینیم و به سوالات او پاسخ می‌دهیم.
از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او «یعقوب بحثی» بود که استاد وراجی و بحث کردن بود.

پرسید: «برادر هدف شما از آمدن به جبهه چیست؟»
گفت: «والله شما که غریبه نیستید، از بی خرجی مونده بودیم. این زمستونی هم که کار پیدا نمیشه. گفتیم کی به کیه، می‌رویم جبهه و می‌گیم به خاطر خدا و پیغمبر آمدیم بجنگیم. شاید هم شکم مان سیر شد هم دو زار واسه خانواده بردیم!»
نفر دوم «احمد کاتیوشا» بود که با قیافه معصومانه و شرمگین گفت: «عالم و آدم میدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غیر از این که کف پام صافه و کفیل مادر و یک مشت بچه یتیم هم هستم، دریچه قلبم گشاده، خیلی از دعوا و مرافه می‌ترسم! تو محله مان هر وقت بچه‌های محل با هم یکی به دو می‌کردند من فشارم پایین می‌آمد و غش می‌کردم. حالا از شما عاجزانه می‌خواهم که حرف هایم را تو روزنامه تان چاپ کنید. شاید مسئولین دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!»

خبرنگار که تند تند می‌نوشت متوجه خنده‌های بی صدای بچه‌ها نشد.
«مش علی» که سن و سالی داشت، گفت: «روم نمی‌شود بگم، اما حقیقتش اینه که مرا زنم از خونه بیرون کرد. گفت، گردن کلفت که نگه نمی‌دارم. اگر نری جبهه یا زود برگردی خودم چادرم را می‌بندم دور گردنم و اول یک فصل کتکت می‌زنم و بعد میرم جبهه و آبرو برات نمی‌گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اینجا سر درآوردم.»

خبرنگار کم کم داشت بو می‌برد. چون مثل اول دیگر تند تند نمی‌نوشت. نوبت من شد.
گفتم: «از شما چه پنهون من می‌خواستم زن بگیرم اما هیچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. آمدم این جا تا ان شاءالله تقی به توقی بخورد و من شهید بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کریمه! نمی‌گذارد من آرزو به دل و ناکام بمانم!»

خبرنگار دست از نوشتن برداشت.
بغل دستی ام گفت: «راستش من کمبود شخصیت داشتم. هیچ کس به حرفم نمی‌خندید. تو خونه هم آدم حسابم نمی‌کردند چه رسد به محله. آمدم اینجا شهید بشم شاید همه تحویلم بگیرند و برام دلتنگی کنند.»
دیگر کسی نتوانست خودش را نگه دارد و خنده مثل نارنجک تو چادرمان ترکید. ترکش این نارنجک خبرنگار را هم بی نصیب نگذاشت.

برگرفته از تابناک

[ شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

شهدا! بیایید...

شهدا! ای کشته شدگان راه خدا!
بیاید این جامانده را با خود ببرید. بیایید ای مهربانان! ای نازنینان! بیاید دست ما را بگیرید. قبول! دست هایمان کثیف شده است. چرک و سیاه شده است. اما هنوز تهش را که نگاه می کنی یک جاهای امیدی دارد. همان جاها که یکهو دلمان برای شما تنگ شده و... همه جایش سیاه است جز آنجا که با نور شما روشن شده. شهدا! کجایید ای شهیدان خدایی، بلا جویان دشت کرب و بلایی؟ کجایید شهدا؟ دلمان برایتان تنگ شده.
حاج همت!
کجایی؟ دلمان تنگ شده. بیا می خواهیم یک دل سیر نگاه کنیم صورت نورانی ات را، چشم های بی نهایت زیبایت را. بیا حاج همت؛ دلمان برای آن همت بلندت تنگ شده. همچو تو با همتی کم پیدا می شود. البته از همان اول هم معلوم بود این دنیای قلیل کوچک است برای افق چشم های قشنگ تو. چشم های تو خیلی قشنگ بود. طاقت زشتی های دنیای ما را نداشت. خدا هم می خواست چشم های تو فقط به جمال خوبان روشن باشد. تو را برد پیش خودش. پیش خود خودش.
حاج همت!
تو از آن بالا دستت بازتر است. کاری بکن برای ما. دلشکسته گانیم. به هر دری زدیم و باز نکردند. پشت در آخر که رسیدیم گفتند: ما خود هرچه داریم از شهیدان داریم. برو در خانه شهیدان بزن. حاج همت جان! ما لیاقت نداریم برویم در خانه آقا علی (علیه السلام) را بزنیم. آقا البته خودش بی آن که چیزی بگوییم بهترین چیزها را به این گدایان داده. ولی راستش با این همه گناه رویمان نمی شود برویم در خانه علی (علیه السلام) را بزنیم. شما باید دستمان را بگیرید؛ ببرید آنجا. رویمان نمی شود توی جمال آقا نگاه کنیم؛ رویمان نمی شود کلامی بگوییم به بهترین خلق خدا. شما یکم دست ما را بگیرید. اصلا ما آدرس خانه آقا را گم کرده ایم. نمی دانیم پل صراط کدام طرفی است.
شهدا! شما را به خدا دست ما را بگیرید. شما ای نورچشمی های خدا! خوشا به حالتان. شما را به خدا به خاطر شکر نعمت شهادت دست ما را بگیرید و ببرید یک سر آسمان. این دل زمینی شده و یادش رفته آسمان یعنی چه. یادش رفته آسمان اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم را چگونه باید طی کرد. یادش رفته قضایای معراج را. بیایید شما را به خدا ای شهیدان راه خدا دست های ما را بگیرید و با خود ببرید.
این دل های سیاه ما را یک دستی بکشید تا سفید بشود. این روی سیاه ما را یک دست بکشید نورانی بشویم به برکت دست شما. شما یار دیده اید؛ شما را به خدا به خاطر یار، آن یوسف لیلایی، آن عشق زلیخایی یک نظری به ما بکنید. دلمان تنگ شده برای خدا. ما یادمان رفته خدا را، یادمان رفته شما را، حواسمان پرت شده. حواسمان رفته به متاع قلیل و فراموش کرده ایم خلق عظیم پیامبر (علیه السلام) را.
شما را به خدا یادمان بیاورید خلق عظیم پیامبر را. شما را به خدا یادمان بیاورید عشق خدا را، رحمت پیامبر را مناجات علی را، کرامت حسن را، آقایی حسین را (علیهم السلام). یادمان بیاورید که قرار بود آدم باشیم مثل بابایمان آدم. قرار بود بهتر از فرشته ها شویم مثل بابایمان علی (علیه السلام). ما یکهو یک نگاه به خودمان کردیم دیدم بابایمان را وسط متاع قلیل گم کرده ایم. بابای بزرگمان را گم کرده ایم. بعد دلمان تنگ شده برای بابا. زده ایم زیر گریه و آمدیم پیش شما تا آدرس بابا را بدهید. ما دلمان می خواهد دستمان را بدهیم دست بابا. دلمان برای دست های مهربان بابا تنگ شده. شهدا! آمده ایم پیش شما تا ستاره هایمان باشید.
با شما ستاره ها می شود راه را پیدا کرد. این را حضرت ماه ما فرموده. حضرت ماه ما که در این ظلمت دل ها تنها امیدمان اوست. تنها امیدمان دل پاک او و قلب نازنین اوست. شهدا بیایید! بیایید و دل های پاکتان را نشان مان بدهید شاید دل ما هم... دل ما هم به خاک پای علی (علیه السلام) راه پیدا کرد. شما ستاره های مایید. ما با شما راه خدا را پیدا می کنیم. راه خدا را. شهدا! بیایید.
شهید نازنین شهید بابایی!
بیا و بابای ما باش. بیا و نگذار دست های التماسمان خالی برگردند. بیا تو خوب راه های آسمان را می شناسی. بیا و یاد ما هم بده تا یکم آسمانی بشویم. عباس جان! بیا و یادمان بده راه وفا را. ما دلمان برای از خودگذشتگی های تو، برای آن چهره مظلومت، برای آن صلابت بی بدیلت، برای رشادت بی پایانت تنگ شده. شهدای باکری! آقا مهدی، آقا حمید، آقا علی، بیایید و با آن فکرهای بکرتان یه راهی برای این جا مانده ها پیدا کنید. بیاید این رفقای خدا! بیایید که بدجوری چشم انتظار یک نگاه شماییم. نگاه رفقای خداست و این دست های التماس ما و چشم های به انتظار نشسته مان.
یک چند روزی بود که این دل بغض کرده بود. نوازش دست های نازنین شما شهدا عقده این دل را باز کرد و اشک دل را از میان صفحه جاری ساخت. قربان معرفتتان. شما خیلی آدم های خوبی بودید. به یاد کودکی هایم این جمله را گفتم. من دلم برای صداقت کودکانه ام تنگ شده. دلم برای دروغ های صادقانه تنگ شده. دلم برای دل پاک تنگ شده. برای بی شیله پیله بودن. برای عرفان. برای عشق. برای همه خوبی ها... چه به موقع آمدید و گره این دل با دست های شفابخشتان باز کردید. همان دست ها که با آن زیبایی خدا را لمس کرده اید. همان دست ها که با آن دست ما را هر روز و هر لحظه می گیرید و ما حواسمان نیست. همان دست های مهربان، همان دست های خدا...
نجمه پرنیان/ جهرم

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

قاصد
کوله پشتی و وصیت نامه اش را به من دادند تا خبر شهادت اش را به خانواده اش برسانم.
- آقا دنبال این آدرس می گردم. منزل آقای سبحانی...؟
پیرمرد با تعجب اول یک نگاه به من و بعد نگاهی به آدرس انداخت.
- خونشون از اینجا رفته. دیگه نیستن. رفتن سفر.
- کی رفتن؟ کجا رفتن؟ خبر مهمی واسشون دارم. میشه آدرس جدیدشون رو بدید.
- تازه رفتن. چند شب پیش. همهشون با هم رفتن. بعد از آژیر قرمز. آدرس و بنویس؛ بهشت زهرا. مزار شهدا. قطعه ...25

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد

                                          گاهی بهشت فقط در دل آتش فراهم است.

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

رزمندگان

[ پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک