دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

نزدیک غروب بود. هوا سرد بود و من هوای با تو بودن زده بود به پیکره احساسم. داشتم از سرما که نه از بغض می ترکیدم. زانوهایم را گرفته بودم توی بغلم و مثل مرده ها چشم دوخته بودم به حیاط پر برفمان از پشت شیشه پنجره. چقدر این رویای اولین زمستان با تو بودن را در ذهن پرورانده بودم. گفتم مجروحی به قول خودت چند ده درصد و زخم های ناشی از شیمیایی هم که نیاز به دوا و درمان مداوم دارد، لااقل زمستان را می نشینی توی خانه و من خودم پرستاریت را می کنم. تو اما مرد خانه نشستن نبودی...
¤
از صبح انگار کسی خرخره مرا گرفته بود. نمی دانم چرا با خودم لج کرده بودم. کسی توی خانه نبود اما نمی خواستم گریه کنم. به تو نگفته ام؛ چند باری سرم را زدم به دیوار، بلکه سر درد بگیرم و یادم برود بغض لعنتی را، دل گرفته را، نبودن تو را و تنهایی خودم را...
سرم درد گرفت ولی توی دلم انگار کسی فریاد می زد از سر دلتنگی. زدم زیر گریه و آنقدر در آن تنهایی و سرما اشک ریختم که دلم به حال خودم سوخت. بعد هم نتوانستم در خانه بمانم. به سفارش تو رفتم مسجد محل. زن ها داشتند برای جبهه آجیل بسته بندی می کردند. چه روحیه ای هم داشتند. راستی خواهر آقا رضا، آن دوستت که پیش از رفتن از او خداحافظی کردی هم آنجا بود. زود رفت. می گفت حال برادرش این روزها خیلی خراب است. کاش تو هم حالت خراب بود. آنوقت من ازکنارت جم نمی خوردم... یک مشت آجیل برمی دارم، یاد سرفه های تو می افتم که بعد از خوردن آجیل آمد سراغت. دستم بشکند که تعارفت کردم و خیره شدم که ببینم چطور می خوری دانه هایش را...تازه برگشته بودی. نخواستی دستم را رد کنی و بعد سرفه، سرفه، سرفه....چشم هایت می خندید به اضطراب من برای آرام کردن سرفه ها و دستهای خونی ات را از جلوی دهانت کنار نمی بردی تا من نبینم....
نگاهی به جمع می اندازم که خیره شده اند به من و مشت پر آجیلم که حالا خیس اشک شده...
نه! من آدم آجیل بسته بندی کردن نیستم. سریع بلند می شوم و بی خداحافظی از مسجد می زنم بیرون...
¤
عجب ضرب دستی داشت این دیوار! سرم خیلی درد گرفته. یاد سردرد های تو می افتم. راستی عباس جان، من هم سرم را همان جایی زدم که تو سرت را می زدی...یادت هست یکبار آنقدر سرت را محکم کوبیدی که رد خونریزی روی دیوار ماند. بعد از اینکه آرام شدی خواستی رد خون را پاک کنی اما من نگذاشتم. قسمت دادم که بی خیال پاک کردنش بشوی. نمی دانی چقدر از روزهای نبودنت آن عکس بین الحرمین را از روی رد خونت برداشته ام و آن قسمت از دیوار را بوئیده ام و بوسیده ام...بوی بهشت می دهد...بوی تو را می دهد؛ عباس من...
¤
برمی گردم خانه. تمام وجودم از سرما می لرزد. امروز برای جبهه کاری نکرده ام. دلم قرار ندارد. حیاط را نگاه می کنم. چشمم می افتد به بشکه نفت...هر چه نفت مانده در نصف یک گالن سه لیتری جای می دهم و می روم به سمت در پشتی مسجد، پایگاه جمع آوری کمک های مردمی، رویم نمی شود دست کسی بدهم گالن نیمه پر را. محکم رو می گیرم و سریع گالن را می گذارم لا به لای وسایل دیگر و برمی گردم...
¤
نزدیک غروب است. هوا سرد است و من برای هزارمین بار شاید، هوای با تو بودن زده است به پیکره احساسم. دارم از سرما که نه از بغض می ترکم. زانوهایم را گرفته ام توی بغلم و مثل مرده ها چشم دوخته ام به حیاط پر برفمان از پشت شیشه پنجره....
فردا پنج شنبه است. چند صدمین دیدار من و تو در گلزار شهدای بهشت زهرا «سلام الله علیها»، قطعه...هر روز که از خواب بیدار می شوم کارم این شده که مرور کنم ثانیه به ثانیه از روزهای با تو بودن را...عجیب است عباس جان این خاک سردی ندارد و این شعله در قلب من آرام نمی گیرد. انگار رفتنت تازه اتفاق افتاده و من مثل همان روزهای اول بی قرارم و فقط دلتنگی ام بیشتر از دیروز است...
¤
رد خونت روی دیوار هنوز پس از این همه سال پر رنگ است. و من هنوز نجوا می کنم با این رد خون...و چقدر این خون تازه است و چقدر تو انگار حضور داری کنار این رد خون...نه فکر کنی ناشکری می کنم یا صبور نیستم. نه عباس جان. اینجا که کسی نیست گاهی شکایت می کنم پیش خدا و می گویم نمی شد عباس کمی بیشتر پیش من می ماند؟ جای کسی را تنگ کره بود مگر؟ به قول تو لیلایم دیگر...مجنون
می شوم گاهی و صدایم که به جایی
نمی رسد در گاه خدا را می کوبم که اتفاقا چقدر هم حوصله دارد خدا... خودمانیم نمی شد این قدر مرا زود تنها نگذاری؟ بدون تو احساس پوچی گاهی همه وجوم را می گیرد. با خودم فکر می کنم چه پوست کلفت شده ای لیلا...بدون عباس نفس می کشی؟ بدون عباس راه می روی؟... عباس، لیلای دل نازک تو این روزها خیلی پوست کلفت
شده...فکرش را بکن من در شهری زندگی می کنم که...نه عباس. اگر
می بینی که خودت ببین، من دوست ندارم با تو از بدی زمانه بگویم. من فقط برای تو از خودم می گویم و عشقی که دوست داشتم بودی در کنارم و می دیدی چگونه نثارت می کنم. من برای تو می خواهم فقط جنون لیلا را بدون عباس روایت کنم و این چه عاشقانه ای خواهد شد! عاشقانه بدون معشوق...و چه تلخ است طعم فاصله هایی که هیچ کس از عمقش باخبر نخواهد شد...
و من چقدر بدون تو تنهایم عباس لیلا...
مریم حاجی علی

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک