دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

از آبادان می‌گذریم تا به کنار اروند برویم؛ رودخانه‌ای مرزی که میان ما و کشور عراق تقسیم شده است. کم‌کم بوی نامطبوعی همه را آزار می‌دهد. راوی که گویا این بو برایش خیلی عادی است، نگاهمان می‌کند و با خنده می‌گوید: داریم از کنار «پالایشگاه آبادان» می‌گذریم.

بچه‌ها که اغلب چادر یا دستمالی جلوی بینی‌شان گرفته‌اند، همگی بلند شده و از پنجره‌ها به پالایشگاه نگاه می‌کنند. بزرگ و با عظمت است. راوی می‌گوید که آن موقع بزرگ‌ترین پالایشگاه خاورمیانه بود و روزانه نزدیک به هفتصد هزار بشکه نفت از آن استخراج می‌شد. می‌گوید: وقتی آتش گرفت تا مدت‌ها همین‌طور می‌سوخت و دودش رزمنده‌ها و مردم منطقه را آزار می‌داد و از خاطرة روزهای بعد از آن‌که کمبود نفت در کشور به راه افتاده بود و مردم باید برای بیست لیتر نفت، جلو مسجد صف می‌کشیدند، می‌گوید.

---

از میان نخلستان‌های سوخته و نیم‌سوخته و سبز می‌گذریم. فریادی غریب از میانشان به گوش می‌رسد. فریادی که قادر به درک آن نمی‌باشم! با خود فکر می‌کنم که حتی آنان نیز در این جنگ مصیبت‌ها دیده‌اند و بی‌هیچ دفاع و سرپناهی شاهد ذره‌ذره سوختن یکدیگر بودند! حتی راوی هم وقتی کنار اروند شروع به روایت می‌کند، اول از آنان می‌گوید؛ از نخل‌های سرجدا:

نخل‌های سرجدا یادش بخیر

کربلای جبهه‌ها یادش بخیر

و با غم غریبی که شاید خاص ساکنان این حوالی است، می‌گوید که بیش از یک میلیون و صد هزار نخل در طول جنگ سوخت و از بین رفت!

راستی کاش می‌دانستی چه غمی دارد غروب آفتاب، از پشت این نخلستان‌های سوخته!

---

گوشم پیش راوی است و دلم میانِ امواج به ظاهر آرام اروند. نمی‌دانم چه شد آن اول که آمدیم این‌قدر خودم را به آنها نزدیک کردم؟ آن‌قدر که کسی نهیب زد: «خانم مواظب باش! » آیا دلم هوای قطراتی از آن‌که متصل به دجله و فرات است کرده بود یا ذرات متبرک شهدایی که هنوز از میان این امواج سر بیرون نیاورده‌اند؟ نمی‌دانم. شاید جمع این هر دو باشد!

راوی چیزی می‌گوید که لحظه‌ای مرا به خود آورده و باز به دوردست می‌برد: «تنها، دیدن آب و خاک کافی نیست، و الا همین‌ها در شهر قم هم پیدا می‌شود. حالا که اینها را دیدید نمی‌توانید مثل دیروزتان باشید. »

با خود فکر می‌کنم که دیروزهای ما چه جور بودند!

---

راوی از «والفجر هشت» و تصرف فاو می‌گوید و این‌که بعد از شکست در عملیات‌های خیبر، بدر، والفجر مقدماتی و رمضان و باور دنیا بر شکست حتمی ایران، به دست آوردن آن شهید، چقدر حیاتی بود.

کنار اروند، رو به فاو، دورش حلقه زده‌ایم و او با توان و حوصله‌ای که گاه عجیب به نظر می‌رسد، جزء جزء عملیات را برای‌مان شرح می‌دهد؛ از ماه‌ها آموزش غواصی به رزمندگان‌که گاه فریادشان را درمی‌آورد تا صدها مرتبه شناسایی و به‌دست آوردن موقعیت دقیق دشمن و... همچنان می‌گوید و من که دقایقی است بی‌اختیار محو تماشای آن مسجد معروف فاو شده‌ام، دوربینم را برمی‌دارم تا عکسی از آن به یادگار ببرم. زوم می‌کنم روی مسجد و بی‌آنکه دکمه را فشار دهم از آن دریچة کوچک به غربت سال‌های آن مسجد فکر می‌کنم. انگار شور و شوق بچه‌های ایرانی را وقت ساختن آن در آن دو سالی که بعد از والفجر هشت، شهر در دستشان بود، می‌بینم و حالا دیدن تنهایی او از آن سوی این مرز، پریشانم کرده است!

---

به پابوس شهدای گمنام می‌رویم که انگار آنجا در آن نقطة مرزیِ دور، گمنام‌ترند؛ هشت شهیدی که بعد از جنگ در تفحصی از غرب اروند به اینجا منتقل شده‌اند. آن طرف‌تر سنگری است که به اندازة چند نفر جا برای نماز خواندن دارد و بچه‌ها هر کدام به نیتی در آنجا دو رکعت نماز می‌خوانند. در صف به انتظار ایستاده‌ام و با خود فکر می‌کنم: از شهدا چه باید خواست؛ دنیا یا عقبی؟!

---

وقت رفتن است! از اروند هم باید خداحافظی کنیم؛ از اروند و امواج ساکت و ناآرامش! یک بار دیگر خودم را به آنها می‌رسانم. از دوستم که نزدیک‌تر به ساحل است می‌خواهم تا مشتی از تربت آنجا برایم بردارد. پچ‌پچ آرامِ موج‌ها به گوشم می‌خورد، اما باز گنگم! نمی‌دانم چه می‌گویند؛ درست مثل فریادِ غریبِ نخل‌ها.

پا تند می‌کنم و به طرف اتوبوس‌ها که آمادة رفتن‌اند می‌روم. می‌دانم که ماندن، فقط دردهایم را بیشتر خواهد کرد. من هرگز قادر به شنیدن آن اصوات غریب نخواهم بود، اما چرا؟ اگر بناست نفهمم، پس چرا بشنوم؟! تکیه می‌دهم به صندلی و بی‌اختیار پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم. راننده انگار که حس کند هوای ابری این دل را، مداحی زیبایی می‌گذارد؛ اگر چه شنیدنش هوای ابری دل را ابری‌تر می‌کند:

واسم نگاهت نفسه

نفس به جون تو بسه

بذار بیام کرب و بلات

که بی تو دنیا قفسه...

چشم باز می‌کنم. کم‌کم داریم از آن اصوات دور می‌شویم و از اروند هم. چشمم به تابلوی کوچک کنار جاده می‌خورد:

«گردان کربلا».

بغض می‌خواهد خفه‌ام کند. نمی‌شود پیش چشم نامحرم، هق هقِ گریه را رها کرد. پا به پای مداحی، آرام آرام اشک می‌ریزم، اما این کافی نیست! می‌خواهم فریاد بزنم، اندازة همة نخل‌های سوختة اینجا!

[ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان برای وداع خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرها! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند -بعد از مکثی- حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتما اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید.

[ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]


مولانا جلال الدین محمد بلخی
بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربت
همی گوید خوشم زیرا خوشی ها زان دیار آمد

سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصی
به گوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد

بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد
که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد

همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی
بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد

ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو
به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد

ببین کان لک لک گویا برآمد بر سر منبر
که ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد

[ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک