دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

سلام محمود جان!

شاید این صدمین نامه‌ای است که برایت می‌نویسم. نود و نه تای قبلی را جواب نداده‌ای، اما باز من از رو نمی‌روم و می‌نویسم و می‌نویسم. راستی محمود! بچه‌های هم‌دوره تو هم پیر شدند اگر بیایی باورت نمی‌شود آن رزمنده‌های چابکی که در صبحگاه کرخه به یک چشم به هم زدن خودشان را بالای تپه‌ها می‌رساندند حالا پیر شده‌اند و بزرگ فامیل. شوخی نیست. بیست و اندی سال از آن ماجرا می‌گذرد و فقط مجالس یاد شماست که همچون کهربایی آنان را از لابه‌لای جمعیت بیرون می‌کشد و گردهم جمع می‌کند.

محمود عزیز!

در ایام نوروز که با کاروان راهیان نور برای بازدید آمده بودیم، خواستم شهادت زیبایت را تبریک بگویم. جاده فاو ـ ام‌القصر برای من نام آشنایی است که هیچ وقت از خاطرم نمی‌رود. چند روز پیش با یکی از بچه‌ها داشتیم عکس‌های شما را نگاه می‌کردیم. دوستم یکی از آنها را برداشت و گفت: تا حالا دقت کرده‌ای، قیافه اینها با آدم‌های الآن فرق می‌کند؟!

محمود!

الآن بچه‌ها هم این تفاوت را فهمیده‌اند. تپه‌های کرخه بلندتر از آن بود که در هجوم بازی‌های رنگارنگ زمانه قد خم کند؛ چادرهایی به رنگ خاک گُردان و آن درخت سفید کرخه. من در این دنیای اسیر سیطره عقل و منطق و پرستیژ علم در اوج جنون، اعلام می‌کنم که دلم برای شما تنگ شده است. اگر در آن ظلمتکده و معرکه قیامت به دادمان نرسید، دیگر هیچ؛ یعنی آن همه خون دل خوردن، پوچ؟ یعنی رفاقت، افسانه بود؟ یعنی جسدهای بوی عطر گرفته و کانال ماهی، خواب بود؟ یعنی لب‌های ترک خورده بیت‌المقدس یک، نمایش بود؟ ماجرای جزیرة مجنون، افسانه بود؟ شلمچه و آن صبحگاه، دوکوهه و جمع گردان، خیالی بیش نبود؟

نخیر، این نیست. شما بودید که ماندید و زمان، ما را با خود برد و این حرف من نیست؛ حرف یکی از دوستان شما ـ آوینی ـ است که شما هستید که گستاخی ما را با سخاوت تحمل می‌کنید. امیدوارم منتظرمان باشید. منتظر جواب نامه نیستم.

من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند

خدا هر آنچه کند، از توام جدا نکند

به امید دیدار

[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

وقتى جنگ تحمیلى شروع شد، مردمِ ما مشغول کارهایشان بودند. تا احساس تهدید شد، جوان از دانشگاه، از بازار، از کارخانه، از روستا، از شهر، از داخلِ زندگی‌هاى راحت، بیرون آمد و به استقبال خطر رفت، براى دفاع از هویت خود؛ «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر»؛ عده‏اى شهید شدند، عده‏اى جانباز شدند، اکثریت عظیمى هم هنوز هستند ـ توى صحنه‏اند ـ و روزبه‏روز بیشتر مى‏شوند.

من گفته‏ام، تأکید مى‏کنم بر این معنا و با یقین این را عرض مى‏کنم که: جوانِ امروز ـ جوانِ نسل سوم ـ در آمادگى خود و شجاعت خود و غیرت خود براى دفاع از هویت دینى و انقلابى خود، از جوانِ نسل اول ـ که در دورة جنگ تحمیلى و دفاع مقدس حضور داشت ـ هیچ کمتر نیست، شاید هم جلوتر است. این است حقیقت آن انقلابى که جوشیدة از ایمان‌هاى مردم و اعتقاد مردم و خواست حقیقى مردم است.

مقام معظم رهبری 1385/11/29

[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

کمند عشقت را محکم‌تر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه آن را که نوشیدم، مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه‌ای دیگر کردم؛ اما این بار تو بودی که ناز می‌کردی و مرا سر می‌گرداندی؛ پیاله‌ام را شکستی، هر چه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم، ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی. اکنون من خمارم و پیاله به دست، هنوز در انتظار جرعه‌ای دیگر از شراب عشقت به سر می‌برم.

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

استاد فاطمی نیا در جلسه‌ای با ذکر چند نکته اخلاقی و عرفانی فرمود: خدمت آیت الله بهاالدینی رسیدم. گفتم آقا راز مقام و رتبه سید سکوت چه بود؟ آقا دست بالا آورد و اشاره به دهان کرد. خدا شاهد است الان مردم خیلی دست کم گرفته‌اند آبرو بردن را.
ببینید؛ خدا چند گناه را نمی‌بخشد:
۱- عمدا نماز نخواندن
۲- به ناحق آدم کشتن
۳- عقوق والدین
۴- آبرو بردن.

این گناهان اینقدر نحس هستند که صاحبانشان گاهی موفق به توبه نمی‌شوند. پسر یکی از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، برای من تعریف می‌کرد: «به پدرم گفتم پدر تو دریای علم هستی. اگر بنا باشد یک نصیحت به من بکنی چه می‌گویی؟ می‌گفت پدرم سرش را انداخت پایین. بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروی کسی را نبر!» الان در زمان ما هیئتی‌ها، مسجدی‌ها و مقدس‌ها آبرو می‌برند.

عزیز من اسلام می‌خواهد آبروی فرد حفظ شود. شما با این مشکل داری؟ دقت کنید که بعضی‌ها با زبانشان می‌روند جهنم.

روایت داریم که می‌فرماید اغلب جهنمی‌ها، جهنمی زبان هستند. فکر نکنید همه شراب می‌خورند و از دیوار مردم بالا می‌روند. یک مشت مومن مقدس را می‌آورند جهنم. ای آقا تو که همیشه هیأت بودی! مسجد بودی! بله. توی صفوف جماعت می نشینند آبرو می‌برند.

امیرالمومنین به حارث همدانی می‌فرماید:
اگر هر چه را که می‌شنوی بگویی؛ دروغگو هستی.

گناهکار چند نوع است:
عده‌ای گناه می‌کنند، بعد ناراحت و پشیمان می‌شوند؛ سوزوگداز دارند؛ توبه می‌کنند و هرگز فکر نمی‌کنند که روزی این توبه را بشکنند؛ اما دوباره می‌شکنند. دوباره، سه باره، ده باره. در حدیث داریم که این اگر در تمام توبه شکستن ها سوز و گداز واقعی داشته باشد، در نهایت بر شیطان پیروز می‌شود.

[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

آن روزها در کوچه پس‌کوچه‌های شهر، آنقدر گشتم تا تو را پیدا کنم. آخر دلم تنگ بود، غصه‌ای بر دلم نشسته بود و بغضی در گلو.

و حال که بعد از سال‌ها تو برگشتی، دوباره بی‌قرارم. اما این‌بار بی‌قراری از جنس عشق! آخر هنوز دنبال توأم و تا به کویت رسیدن. تا بر روی سکوی حیاط خانة تو نشستن، راه زیادی مانده است و نفس‌هایم دیگر یاری نمی‌کنند تا به پایان راه برسم. یادت می‌آید چقدر شب‌ها در ایوان خانه با چشم‌هایت گدایی می‌کردی و هر سحر که من بیدار می‌شدم تو سر بر سجده گذاشته بودی و هی به خدا التماس می‌کردی...

آنقدر التماس‌هایت قشنگ بود که من یادم می‌رفت باید نماز صبح بخوانم و در تو غرق می‌شدم...

تا اینکه روزی خبر آوردند بر روی خاکریزهای گرم عشق افتادی و دستت را کسی گرفت و به آن سوترها برد.

محمد شهیدم، از رفتن تو سال‌هاست که می‌گذرد، یازده سال قبل از آنکه به خانه برگردی به سوی خدا پرکشیدی و ملائک خبر آمدنت را شبی به مادر رساندند و او چه زیبا زیر لب زمزمه کرد: محمد، بالاخره برگشتی! حال آنچه اینجا در شهر ما بیداد می‌کند، غربت است و در کنار آن یک دنیا دورنگی و خستگی!

راستی، تو که خسته نیستی؟ اصلاً شهدا خسته هم می‌شوند؟!...

من که خیلی خسته‌ام. روحم خسته است و هم جسمم ناتوان از خیلی چیزها. و تو بهتر از من خبر داری! اما با تمام آن خستگی‌ها زندگی می‌کنم و سعی کرده‌ام در تمام این سال‌ها، بندگی هم کنم اما نشد!

[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]

امشب کسی به سیب دلم ناخنک زده است!
بر زخمهای کهنه ی قلبم نمک زده است!
این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر من شتک زده است
قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است!
هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است-
دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک