دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ
چقدر سخت می شود وقتی قرار باشد که از چیزی بنویسم که دوستش دارم و آن وقت از هرچه اش هم که بخواهم بنویسم همه دلم فرو بریزد که مبادا دست بر روی همان چیزی بگذارم که اغیار هم به آن پرداخته اند... و همین خیالات است که حتماً پاگیر دست دلم می شود و سررشته همه خیالاتم را بهم می ریزد... و باز هم حتماً گستاخی همین دست دلم است که بی خیال پرداختن های دیگران و تکراری شدن خیالاتم می شود که اصلا این معشوقه پر از رنگ عزیز! خیلی از صفایش را به عابران هر روزه روزهایش دارد که صد سال دیگر هم که بگذرد هر وقت که بیاید آدم را به یاد روزهایی می اندازد که عابر شال و کلاه کرده ای که فارغ از دغدغه های «چه خواهد شد؟» راهی مدرسه می شده است و من هم یکی از همین عابران... و حالا چه دلهره ای از تکراری شدن حرف هایم می توانم داشته باشم آن هم از گفتن روزهای طلایی ای که به بوی مدرسه، رنگارنگ برگ هایی که می ریزند، دسته انارهایی که برروی هم چیده می شوند و چند تای شان هم که دانه های خونی شان را برای نوازش چشم های خریداران نمایان می کنند، بوی باقالی و گل پر، نم نم باران های گاه و بی گاه و غروب هایی که هی می آیند و می روند و هی هم متهم به دل گیری می شوند و... تعریف شده است و باز هم حکایت همه این هایی که هر سال با خالی شدن شاخه های درختان می آیند و با سفید شدن شان هم می روند و البته چشم های همه ای هم که ناظر همین ها هستند دیگر! اگر چه با همه این که این فصل عاشقانه را خیلی های دیگر هم هستند که دوستش دارند؛ گاهی وقت ها هم می شود که پاییزی فقط برای دل آدم شود؛ مثلا وقتی که پاییز از بوی پرتقال و نارنگی پر می شود من همه اش دلم سلمان هراتی خواندنش گل می کند که به قول قیصر امین پور «سلمان که از تنکابن می آمد بوی پرتقال می داد و همیشه پرتقال و نارنگی سوغاتیش بود...» و حالا امسال که دیگر بوی هجرت قیصر را هم با خودش می آورد یا پاییز سرخی که یعنی شروع روزهایی به قدمت هشت سال مقدس و این نه سرما و نه گرمای مطبوع را شاید حالا تنها مسجد جامع و آن گنبد ویرانه اش، خیلی خوب به یاد بیاورد و مگر می شود که از خرمشهر اسم آورد و از بهروز مرادی یاد نکرد و البته که قرار نیست که از همه آن چیزهایی که پاییز فقط برای من می آورد گفته شود که فقط کافیست تو هم دفتر دلت را فراتر از ریزش برگ ها و غروب های دل گیر معروف به عاشقانه اش باز کنی و آن وقت ببینی که چه کیفی می دهد که در غروب یک جمعه پاییزی یک اناری را برداری و به امید یافتن آن تک دانه بهشتی، طعم ترش و شیرین دانه هایش را زیر دندان دل گرفته گی ات مزه مزه کنی... تازه در هر غروبی که فراغ بالی از مشغله های هر روزه دست بدهد فکرش را بکن؛ قدم زدن چه قدر می چسبد در تاریک و روشن خورشیدمایل تابیده به زمینی که حالا پر از انارستان شده است و چه خوب که هنوز از یادم نرفته است؛ پاییزی را که بوی سهراب را هم می آورد... «من اناری را می کنم دانه به دل می گویم؛ کاشکی این مردم دانه های دل شان پیدا بود...» ... و راستی حالا که دانه های دل من را دیدی؛ پاییز تو دانه هایش کجای دلت پنهان شده اند؟! لیلا سادات باقری
[ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک