دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

بغض

ابروهای پر پشت درهم کشیده، زخم رو صورت، هیکل درشت و صدای زمخت - به قول خودش - بی توفیقی هایی بود که مجبورش می کرد، هر سال «شمر» بخونه.

لباس قرمز بلند رو که می پوشید، کلاهخودش رو با اون سه تا پر سرخ که رو سر می ذاشت، دلش می گرفت. رجز که می خوند، غصه بیچاره ش می کرد. با اسب که می اومد، شمشیر که می کشید، آب رو ببنده، بغض گلوش رو می گرفت.

خنجر که می کشید، رو سینه که می نشست، شیون جمعیت بلند می شد، وقتی؛ بغض شمر می ترکید ...

[ دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک