دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

روی آن قاب عکس مردی قدبلند و چارشانه با مشکی دردست بود و بچه ها او را عمو صدا می زدند. بچه ها به صاحب مشک گفتند: «ما تشنه هستیم عمو.» او هم مشک را برداشت و با اسب سفیدش به راه افتاد. به چشمه ای رسید. مشک را پر از آب کرد. صاحب آن مشک با این که خیلی تشنه بود ولی آب نخورد.

در راه بازگشت، ناگهان دشمنان او را محاصره کردند. صاحب مشک اصلاً نمی ترسید. دشمنانی که او را محاصره کرده بودند خیلی می ترسیدند، با هم به او حمله کردند، چون به تنهایی کسی جرأت نداشت با او بجنگد.

ناگهان حمله کردند بر دستی که مشک به آن تکیه داشت. مشک را بر روی شانه دیگرش گذاشت آن دستش دیگر هم... با دندان هایش مشک را نگه داشت. لباس های آن مشک خیس شده بود. مشک هنوز تیر نخورده بود که یکی از چشم های زیبای صاحبش را با تیر زدند. حالا آن مشک دیگر صاحبی نداشت که از او محافظت کند. صاحبش ازروی اسب بر زمین افتاد و آهی کشید، آن آهی که کشید برای مشکی بود که دشمنان او را تکه تکه کرده بودند و بچه هایی که در خیمه منتظر مشک و عموعباس بودند.

سیده فاطمه حسینی

 

[ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک