دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ
این چند که درآنی غنیمت می دار بگذشت و دگر آمدنی نیست تو را چقدر زود کوچک شدم از نوع بزرگش. و چقدر زود بزرگ شدم، بزرگ از نوع کوچکش. عزیزی می گفت مگر هر هفته باید بیایید اینجا و من برایتان سخنرانی کنم؟ یک بار هم خودت برای خودت سخنرانی کن! می خواهم درباره تاریخ بگویم... تاریخ زندگی و نه زنده گی یک انسان. تجسمش کن... نه اصلا بیا با هم می رویم به اولین ساعات دنیای خودمان. داشتم بازی می کردم که یک دفعه یکی دست و پایم را گرفت و از دنیای خودم کشیدم بیرون. نمی شناختمش، لباس سفید تنش کرده بود. خیلی لحظه سختی بود اما گذشت و من عادت کردم که دیگه در دنیای خودم نباشم. کمی گذشت و یکی از بزرگترها آمد تا در گوشم چیزی زمزمه کند هرچه فکر کردم نفهمیدم چه می گوید اما یادم آمد در عالم ذر که بودم خدا از من و بقیه پرسید: «الست بربکم؟: آیا من پروردگار شما نیستم؟» ما هم نوای «قالوا بلی: بله!» سردادیم. احساس کردم این آقا که دارد توی گوشم زمزمه می کند در مورد آن گفته من حرف می زند. کمی گذشت، یاد گرفتم راه بروم و حرف بزنم. هر وقت خوردم زمین کسی دلش به حالم سوخت و بلندم کرد اما گاهی که جلوی بعضی ها می خوردم زمین می گذاشتند که خودم بلند بشم هرچند دلشان می سوخت اما من باید خودم یاد می گرفتم. اطرافیان همین هایی بودند که هستند شاید بهتر و خوبتر چون آن موقع ها که من کوچک بودم آنها هم سنشان کمتر بود. کم کم یاد گرفتم در حرف هایم سیاست داشته باشم و گاهی برحسب نیاز زندگی خودم و دیگران به دروغ عزیز(!) متوسل بشم و واقعاً اگر دروغ نبود چه می شد. سال اول دبستان بود که یادمان دادند بخاطر جایزه و نمره درس بخوانیم تازه از آن بالاتر اینکه یاد می دادند که اگر خوب درس نخوانیم و نمره های بیست- بیست نیاوریم آدم خوبی نیستیم. در کلاس های بالاتر درس ریاضی داشتیم؛ همین درسی که معنای لغوی اش یعنی سختی. خیلی ها از ریاضی می ترسیدند ولی آنوقت ها هیچکس به ما یاد نداد با این سختی باید مبارزه کرد و نباید گفت ریاضی سخت است؛ فقط به ما یاد دادند هرکسی که ریاضی اش بهتر باشد باهوش تر است و این باهوشی یعنی خیلی از بقیه بچه ها بهتر است. پایه های بالاتر درس دینی هم داشتیم و به ما یاد دادند هرکه نمره بالاتری آورد، در نتیجه او دیندارتر است و این معیار یعنی اینکه او کلاسش بالاتر است و برتر از بقیه است! ولی کسی به ما یاد نداد که حتی اگر در این درس بیست هم بیاوریم بالاتر از ما هم هستند و کسی به ما نگفت این زندگی نامه هایی که از ائمه علیهم السلام می خوانید یعنی خیلی راه داریم تا برتر شویم و تنها یاد گرفتیم درس دینی یعنی تاریخ زندگانی چندتا آدم خوب که حالا هم نیستند و به ما چه ربطی دارد که... اصلاً ما باید دینی بیست شویم تا معدلمان بالا برود و از ما تعریف(!) کنند. ماه های رمضان که می آمد به خودمان می بالیدیم که ما هنوز به سن تکلیف نرسیده ایم ولی روزه می گیریم و چقدر از بقیه دوستانمان سرتریم. تاریخ هم داشتیم و باید نمره ما بالا می شد تا باز از برترین ها محسوب شویم و اگر بیست می آوردیم با تعاریف خود به ما تلقین می کردند که از کل تاریخ و جهان آدم خوبتر و برتری هستیم. کمی بزرگتر شدیم و دوران راهنمایی. احساس بزرگ شدن کردیم. و هرگاه کار خوبی کردیم باز احساس کردیم باید از ما تعریفی به عمل بیاید و اگر این کار به تعریف از ما ختم نمی شد یعنی کاری است بیهوده. دروغ گفتن و شوخی های زننده هم که چاشنی این احساس بزرگ شدن بود و مسخره کردن کوچکترهامان که آنها هیچ از زندگی نمی فهمند. حالا دیگر مسخره کردن و باکلاس بودن را کاملاً یاد گرفته بودیم و به دبیرستان رفتیم. و در آن حال بود که می گفتیم «زندگی شیرین می شود» چون کارهای خوب را در محضر عموم دوستان و معلم ها و آشنایان انجام می دادیم و کارهای بد را یواشکی. البته اینجا را نمی گویم که کم کم در این دوره انجام برخی کارهای بد هم شد عین حقیقت و آزادی. نماز خواندن شد عین برتری و دروغ گفتن شد عین سیاست و دانشمندانه تدبیر کردن در کارها. مدینه فاضله مان شد شهری که در آن همه آزادند و هرکار خوب و بدی که می خواهند انجام می دهند و کسی هم نمی گوید این کار را انجام بده و یا نده. دین برایمان شد بایدها و نبایدهایی که عالمان دینی از روی سختگیری هایشان به ما گفته اند انجام دهید. از قرآن همان خدای بخشنده را فهمیدیم که هر کار بد و خوبی بکنی او دوستت دارد و ای بابا دینداری دیگر چه صیغه ای است؟ خدا می بخشد. و الان در نوجوانی و جوانی مانده ایم که چه کنیم. خسته ایم. از دنیا، زمانه، زندگی و حتی از دست خودمان. گاهی هم جسارت می کنیم و از دست خدا هم خسته می شویم. کودکی از دست رفته. بله! از دست رفت. حداقل من تمام 11سال کودکی را از دست دادم و حتی این شش سال نوجوانی ام را و شما را هم نمی دانم چند سال از جوانی تان را. این کودکی قرار نبود از دست برود. در عالم ذر اگر اینگونه به من فهمانده می شد که بله را به این آسانی نمی گفتم؛ جبر که نبود عشق بود که بله را می گفت. کودکی ما که از دست رفت و هنوز به این نکته آگاه نشده ایم که او که از ما سؤال کرد و ما به خدا بودنش با عشق شهادت دادیم بهتر از ما می داند که باید چه کنیم و چه نکنیم، کجا برویم و کجا نرویم و چه بگوییم و چه نگوییم. افسوس و هزاران افسوس که دنیا و زندگی دروغینی که اطرافیان در کودکی برایمان ساختند، جوانی آنها و کودکی ما را نیز تباه کرد. اندیشیدن به این کودکی مقدمه ایست تا حواسمان باشد نوجوانی و جوانی مان... کاش یادمان نرود تنها او که در زمین خوردن ما در کودکی دلش سوخت اما دستمان را نگرفت هم اوست که در ناباوری به ما یاد داد باید بزرگ شد و به انتظار ننشست تا دیگری زندگی مان را بسازد. کودکی از دست رفته یعنی عبرت. یعنی تا همین الانش هم خیلی از کارهایمان برای دیگران بود، برای نمره بود برای احسنت و آفرین و جایزه بود... عبرت کودکی از دست رفته، یعنی خدا عشق است و دین، دانه های دل سفره عاشقی ... راستی تا به حال به این فکر کردیم که از وقتی جسم مان دارد روزبه روز بزرگ تر می شود، روحمان چقدر کوچکتر می شود؟ روز اول که ما را آن پرستار دوست داشتنی از دنیای خودمان بیرون آورد آیا بلد بودیم دروغ بگوییم؟ فاطمه گودرزی
[ پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک