دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

خداوند گنجشک ها

از پشت شیشه حبابی زیر آسمان آبی و در آن روز اقاقی چیزی جز دانه های زیبای برف پیدا نمی شد. از بالا که نگاه می کردم همه چیز سفید شده بود و سیاهی...

هرکسی به کنجی و اندر طلب پناهی و اما خداوند تنهایی...

کودکی دست در دست مادری، چتری بر بالای سری و دلداده ای در مقام دلبری. و در آن سوی گنجشک ها اما همه ساکت شدند، گنجشک ها سراسیمه به این سو و آن سو در پی پناهی روانه شدند.  خدای گنجشک ها نظاره می کرد و شاید تبسمی از روی دانایی.

خدای گنجشک ها تدارک پناهی دید! کجا؟ پشت شیشه حبابی زیر همان آسمان آبی روی نرده هایی با رنگ خدایی. و این بار گنجشک ها همه محو تماشا شدند نه تماشای من نه پنجره حبابی و نه نرده های آبی، که آنها محو تماشای خداوند زیبایی شدند.  گنجشک ها دیگر تنهایی ندیدند، چون خدایی به رنگ زیبایی و بهانه تنهایی دیدند.

در حسرت خدای گنجشک ها بودم که خود را در برابر گنجشک ها پشت آن پنجره حبابی و زیر همان آسمان آبی دیدم.

در حالی که از پشت پنجره دور می شدم با خود می گفتم به راستی که چه خداوند زیبایی!

مسیب عیسی المون

دورود- لرستان

[ شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک