دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ
بچه خوبی بود. روی هم رفته ده دوازده سالی داشت اما قدش بلندتر از این نشان می داد. ظهرها که از مدرسه می آمدم، می دیدمش... من می رفتم آن طرف خیابان که با پول توجیبی هام، از دکه روزنامه فروشی پوستر فوتبالیست ها را بخرم و او جلوی همان دکه دو زانو نشسته بود و تندتند درس می خواند. آشنایی مان از یک روز بارانی شروع شد... من باز هم رفته بودم جلوی دکه روزنامه فروشی و داشتم عکس روزنامه ها را نگاه می کردم و او باز هم رو به روی دکه نشسته بود و داشت از روی کتاب فارسی نمی دانم سال چندم، مشق هایش را می نوشت... باران اولش نم نم می بارید... اما کم کم تند شد... عباس آقا از دکه آمد بیرون و هول هولکی روزنامه ها را جمع کرد... من هنوز همان جا ایستاده بودم، عباس آقا چپ چپ نگاهم کرد و گفت: برو بچه ... برو خونه ات... فردا بیا تماشا! راهم را کج کردم که بروم اما او هنوز همان جا نشسته بود... نگاهش کردم و گفتم: چرا توی خیابون درس می خونی؟ کتاب هایش را از روی زمین بلند کرد و نگاهش همان جا ماند... من هم نگاه کردم. زیر کتاب هایش یک ترازوی آبی رنگ و رو رفته بود و یک جعبه از همان آدامس موزی ها که هر وقت آقاجون می آمد خونه ما برایم می آورد. بغضم گرفته بود... یک لحظه به خودم گفتم: «اونم هم سن و سال خودته ولی...» دیگر فکرم را ادامه ندادم. دست هایم را آوردم جلو و گفتم میآیی با هم دوست بشیم؟ خندید و دستانش را آورد جلو... از آن روز به بعد دیگر من و سمیه بعد از مدرسه با هم بودیم... از دوستی مان خیلی نمی گذشت، اما با هم خیلی عیاق بودیم. او بعدازظهرها مدرسه می رفت و من هم صبح ها... یک روز که از مدرسه تعطیل شده بودم، با هم رفتیم لب جوی بزرگ خیابان نشستیم. من دست کردم توی کیفم و یک عکس از بچگی هایم نشانش دادم... او هم دست کرد توی جیب کتش و یک تکه پاره شده از روزنامه درآورد و نشانم داد... عکس بچگی هاش بود... از همان بچگی کار می کرد... می گفت: این عکسو روزنامه نمی دونم چی چی ازم گرفته... اون موقع خیلی کوچیک بودم و فقط فال می فروختم... و این تکه کاغذ تنها باقی مانده کودکی اش بود. گفتم: بده نگاش کنم... طوری نگاهم کرد و گفت «باشه» که یعنی خیلی مواظبش باشم. گفتم: بده خرابش نمی کنم به خدا... سمیه داشت تیکه روزنامه را می داد دستم که ... عباس آقا داد زد و گفت: عکس هنرپیشه هایی که می خواستی آوردم... نمی خوای؟ یک لحظه عکس سمیه یادم رفت.. از جوب پریدم اون طرف که عکس تیم ملی را ببینم... که یهو عکس سمیه افتاد توی آب و آب هم برد با خودش... سمیه حتی نگاهم هم نکرد... دوید دنبال تکه روزنامه ای که عکس توی آن بود. ولی قبل از اینکه... آب ببرد توی کانال سر چهار راه... حالا به من نگاه می کرد و من هم به او... هر دو آرام گریه می کردیم... عباس آقا گفت: خب حالا... گریه نداره... می برمت عکاسی بهتر شو بگیر... چی بود اون روزنامه پاره... عباس آقا نفهمید، چی شد، اما کودکی سمیه ازدست رفته بود...نیلوفر حیدری
[ جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک