دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

قلم به دست دارم و مدتی است که آن را به روی کاغذ می رقصانم. نمی دانم ، ولی فکر می کنم، که قلم و کاغذ هم دیگر تاب و توانی برایشان نمانده. دوباره قلم سیاه، خود را به رخم می کشد و توان خود را در بیان تیرگی ها اینگونه می گوید: «هیچ قلم دیگری نتوانسته نوشته ای به این تاریکی را همچون رودی سیاه روانه دل سفیدی کند.» او اندوه می خورد از این که باید در دست کسی اسیر باشد که تنها بیانگر تیرگی هاست، از ته دل و اعماق وجود شیون و زاری سر می دهد. او به دنبال راه گریزی است، راه گریز به جایی که روشنایی و رنگارنگی را جاری کند، اما افسوس که تقدیر اینگونه برای او رقم خورده است. او به قلم زرد که رنگش نشانه نور امید است، غبطه می خورد. به قرمز که نشانه هیجان و خوشی است، حسودی اش می شود. آرزو می کند که ای کاش سبز بودم، زیرا رنگ نشاط و زندگی است. او افسوس می خورد و افسوس. قلم را دوباره به روی کاغذ می آورم آهی می کشد و گله از روزگار می کند و می گوید: باز هم باید سایه زشت روزگار را به تصویر بکشم اما نه! این بار نه! او خطی را که زرد کشیده بود امتداد داد تا به قرمز رسید و همچنان ادامه می دهد تا به سبز برسد و...

[ شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک