دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

تنهايي كلافه ام كرده بود. دور و برم همه اش سفيد بود. ديوار سفيد لامپ سفيد سقف سفيد تخت سفيد ملحفه سفيد. ديگه از اين يكنواختي حوصله ام سر رفته بود كه يك باره چند تا رنگ خاكي قاطي سفيدي شد.
برقعي بود و چند تا از بچه ها. يه جعبه شيريني دستشون بود كه اون هم رنگش سفيد بود.
به برقعي كه گفتم گفت : « ان شاالله كه سفيد بخت مي شي ! »
گفتم : « تو چي »
گفت : « از ما ديگه گذشته . دنيا جاي ماندن نيست . هرچه زودتر بايد رفت . »
الان كه سال ها مي گذره هنوز به حال او غبطه مي خورم .

[ یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک