دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

وقتي مي‌دويد حس پرواز به او دست مي‌داد. آن‌قدر تند مي‌دويد كه سفيدي كتاني‌هايش به چشم نمي‌آمد.
يك شب آخرين دسته‌ي اعلاميه‌ها را كه پخش كرد يك سرباز دنبالش كرد.
سعي كرد سريع‌تر و سريع‌تر بدود. گلويش مي‌سوخت و صورتش از سرما سرخ شده بود. سرباز دست بردار نبود و خيابان‌ها هم انگار كش مي‌آمدند.
رفت توي يك خيابان فرعي. صبح فردا تنها چيزي كه مانده بود، يك جفت كفش كتاني بود كه حالا ديگر سفيد نبود سرخ سرخ بود.
آن خيابان بن‌بست بود

[ پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک