دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ
چندسال پیش، در یکی از شماره های نشریه ای ادبی، شعری از «سلمان هراتی» خواندم؛ شعری در نکوهش جماعت محتکر که در روزگار جنگ و دفاع مقدس، نقشی کمتر ازدشمن متجاوز علیه ملت ایران ایفا نکردند: «امسال، سال موش است. سالی که برای مردم هزار نقشه کشیدی...» پیش از خواندن این شعر سپید زیبا، شناختی از گوینده اش نداشتم. بعدها، شعر دیگری از سلمان خواندم؛ شعری به نام « از این ستاره تا آن ستاره»: «پدرم کارگر است به مزرعه می آید با آخرین ستاره از آسمان صبح و باز می گردد با اولین ستاره در آسمان شب پدرم خورشید است» سلمان هراتی دیگر برایم یک شاعر دوست داشتنی جلوه کرد و از آن پس بود که هر کجا؛ در هر نشریه ای که نامی از سلمان می دیدم بی اختیار شعر وی را می خواندم. شعر سلمان ساده است؛ بی تکلف و روان! شاعر در هیچ کجای سروده های خود، در پی اثبات «خویشتن» نیست. شور صمیمی انقلابی و دغدغه بی آلایش اجتماعی در سطرهای شعر او موج می زند. شاعر بنا به روح لطیف خود از شهر و اقتضائات آن گریزان است و زندگی روستایی را «زیباترین نقاشی روی زمین» معرفی می کند. شعرهای سلمان از حیث تنوع استعاره ها، تشبیهات و چینش درست و منطقی واژگان چنان است که خبر از قدرت خلاقیت وی می دهد. او اما شاید به اندازه ای درگیر مضامین روز و دردهای مطرح بشری است، که مضامینی خاص مانند «شهادت» را برمی گزیند و تکرار می کند. تکراری که گویی هر بار تصویری و حرفی تازه را واتاب می دهد. سلمان اگرچه حتی فرصت نیافت دهه سوم زندگی خود را پشت سر گذارد اما سه دفتر شعرش «دری به خانه خورشید»، «از آسمان سبز» و «از این ستاره تا آن ستاره» وی را با وجود عمر اندک شاعری، صاحب زبان و سبک نشان می دهد. این معلم دل سوخته روستاهای لنگرود، درهفتم آبان سال 65، در 27 سالگی و در پی سانحه رانندگی، به دیدار معبود ابدی شتافت. بی تردید، اگر سلمان برای زندگی و سرودن مجال بیشتری می یافت، امروز سهم وی در ادبیات پایداری و عرصه شعر متعهد کشورمان گرانتر و مؤثرتر می نمود. با هم سروده ای از سلمان هراتی را زمزمه می کنیم: پیش از تو، آب معنی دریا شدن نداشت شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت بسیار بود رود در آن برزخ کبود اما دریغ زهره دریا شدن نداشت در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت گم بود در عمق زمین شانه بهار بی تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت.پژمان کریمی
[ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک