دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

جلوی آینه رفت و خودش را دید. بسیاری از موهایش سفید شده بود. دستی به آن ها کشید تا شاید موهای سیاه بیشتری ببیند که متوجه پسرش شد. کناری ایستاده بود و او را تماشا می کرد. بدنش لرزید و دلش شور زد. اما نمی دانست چرا؟ چند لحظه ای رو به روی آینه ایستاد و ماتش برد که ناگهان، چشمش به عکس پدرش، در گوشه آینه افتاد و خیلی زود به خاطر آورد: سال ها پیش، او را در همین وضع دیده بود و... حالا او نبود!

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک