دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

دست در دست هم وارد مغازه شدند. از این که مادرشان آنها را برای خرید فرستاده بود خوشحال بودند. اما مغازه شلوغ بود و حاج حسن و شاگردش با سرعت مشغول جور کردن اجناس مشتریان بودند. حتی به مرد مستحقی هم که تقاضای کمک داشت توجهی نداشتند!

حمید هم بعد از چند لحظه معطلی، دست خواهر کوچکش را رها کرد و رفت تا مثل بزرگترها از یخچال بزرگ مغازه، کره و پنیر بردارد. اما وقتی برگشت او نبود! نگران شد. با نگاه اطراف را جستجو کرد و با صدای نسبتا بلندی صدایش کرد. و چون جوابی نشنید، نگرانی اش بیشتر شد. سراسیمه بیرون رفت و تمام کوچه را گشت. ولی از حمیده خبری نبود. از شدت ناراحتی گریه اش گرفت و خودش را سرزنش کرد که یک دفعه دست لطیف و کوچکی را روی انگشتان دست راستش حس کرد.

حمیده کنارش ایستاده بود و آب نبات می خورد!

از خوشحالی زبانش بند آمده بود که خواهرش با صدای معصومانه ای گفت: «رفتم پیش حسن آقا. اونم بهم آب نبات داد!»

حمید در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، آماده شد چیزی بگوید که حمیده فورا دستش را دراز کرد. آب نباتی به او داد و گفت: «یکی ام برای تو گرفتم.»

خواهر و برادر لحظه ای به هم نگاه کردند. لبخندی زدند. دست هم را گرفتند و در حال خوردن آب نبات به خانه برگشتند.

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک