دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

همه اش از همان جای تاریک و گرفته شروع شد. من که نمی دانستم کجا بود. فقط خواستم بروم تا به آخر دنیا برسم. از همه چیز خسته شده بودم. ترسیدم. احساس کردم دارم خفه می شوم. احساس کردم نمی توانم نفس بکشم. آدم ها کنار هم، فشرده ایستاده بودند. من که نفهمیدم برای چه اینجا، این همه شلوغ است. اصلا من نمی دانستم کجا بودم. همه حرف می زدند؛ با هم دیگر نه، با خودشان. انگار همه دیوانه شده بودند. یکی گریه می کرد و یکی می خندید. من، مبهوت، همه شان را نگاه می کردم. از یکی شان پرسیدم: «اینجا کجاست؟» با تعجب نگاهم کرد. سکوت کرد. دوباره پرسیدم؛ باز هم نگاهم کرد. بالاخره گفت: «یعنی نمی دانی کجاست؟ پس چرا آمده ای؟» گفتم: «قرار نبود بیایم. نمی دانم چه شد که سر از اینجا درآوردم. من داشتم راه خودم را می رفتم. یکهو دیدم اینجایم.» دیگر حرفی نزد. به فکر فرو رفت. گفتم: «اینجا هیچ راه خروجی ندارد؟» با ترس پرسید: «می خواهی بروی؟» گفتم: «اگر راه فراری پیدا کنم، چرا که نه؟» چشم هایش گرد شد: «فرار؟!»

- مگر عیبی دارد؟- همه دوست دارند بیایند اینجا آن وقت تو...

-چی؟ دوست دارند بیایند اینجا؟ جای به این شلوغی که آدم نمی تواند نفس بکشد؟ ... اصلا من نفهمیدم اینجا کجاست؟ تو نمی خواهی به من بگویی؟ باز هم سکوت کرد. فکر کردم شاید خودش هم نمی داند که اینجا کجاست. در همین افکار بودم که فشار سنگینی به جمعیت وارد شد. همه روی زمین افتادند. حتماً آدم تازه ای داخل شد. به هر مصیبتی بود را هم را باز کردم و جلو رفتم. عرق کرده بودم. احساس می کردم دیگر نمی توانم راه بروم. داد زدم: «این جای لعنتی از جهنم هم بدتر است!» هیچکس اما اعتنایی نکرد. همه مشغول حرف زدن با خودشان بودند...

¤¤¤

نفهمیدم چقدر طول کشید تا اینجا رسیدم ولی به نظرم ساعت های زیادی سپری شد. از دور روزنه ای نور دیدم. فریاد زدم: «راه نجات! راه نجات!» همه برگشتند و مرا نگاه کردند. با خودم فکر کردم عجب آدم های ساده ای هستند، تا به حال راه خروجی را ندیده بودند. گفتم: «شماها نمی خواهید از این جهنم بیرون بروید؟» یکی شان با تعجب و ناراحتی گفت: «جهنم؟ اینجا که جهنم نیست.» گفتم: «جهنم باشد یا نباشد من می خواهم بیرون بروم.» فریاد کشید: «بیرون؟ عجب آدم نادانی هستی!» گفتم: «نادان شماهائید که در این جا مثل دیوانه ها زندگی می کنید. من می خواهم بروم؛ اگر نمی روید راه را باز کنید که من بروم.» گفت: «می خواهی بروی، برو. ولی دیگر راه برگشتی نداری.» - چه بهتر! من هیچ وقت به اینجا برنمی گردم! صدایش را پائین آورد و ادامه داد: «خوب فکر کن. پشیمان می شوی ها!» فریاد زدم: «می خواهم بروم!»

هیچ کس دیگر حرفی نزد. راه را باز کردند. نگاه نگرانشان را که روی صورتم می لغزید لمس می کردم. هر کدام با ترس مرا به دیگری نشان می داد. من اما بی خیال نگاه هایشان بودم و فقط به نجات فکر می کردم. بالآخره بیرون آمدم. از آن جهنم بیرون آمدم. نفس راحتی کشیدم اما... اما اینجا کجا است؟ یک کویر ترک خورده. نه درختی و نه خانه ای. نه ماشینی و نه آدمی. اینجا چقدر بزرگ است. تا چشم کار می کند کویر است و کویر. از کجا سر در آورده ام؟ برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. به همان دریچه ای که از آن بیرون آمدم. یکی شان هنوز کنار دریچه ایستاده بود. فریاد زدم: «اینجا کجاست؟» گفت: «همان جایی که اصرار داشتی بروی.»

- ولی اینجا که بدتر از آن جاست؟

- بهت گفتم پشیمان می شوی ولی قبول نکردی. اینجا اول دنیاست. تو به عقب برگشتی. باید از اول زندگی کنی...

به دهانش خیره شدم و جمله  آخرش را تکرار کردم: «باید از اول زندگی کنی!» از شدت ناراحتی پاهایم سست شدند و روی زمین افتادم!

یاسمن رضائیان

[ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک