دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

کوچه تاریک بود. پاهایم از سرما به هم می خوردند. چشمانم انتهای کوچه را نمی دید. از بی خوابی چشمانم کم سو شده بود می خواستم زود به انتهای کوچه برسم اما پاهایم قادر به رفتن نبود. صدای زوزه  سگ ها مرا به دلهره می انداخت. اما نه راه پس داشتم و نه راه پیش. به سختی کمی خودم را به جلو بردم با کمی تنگ کردن چشمانم نام کوچه را خواندم کوچه بن بست. وقتی این نام را دیدم خندیدم. سرما صورتم را نوازش می کرد .همانجا نشستم .به انتهای کوچه نگاه می کردم. چیزی نمی دیدم ولی نگاه می کردم. از خواب بیدار شدم مادرم بود! من از بن بست نجات پیدا کرده بودم . مریم مهرعلی نژاد                                                    

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک