دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

روزی دختر کوچکی از مرغزاری می گذشت، پروانه ای را دید بر سر تیغی گرفتار.

با احتیاط تمام پروانه را آزاد کــرد .پروانه چرخی زد؛ پرکشید و دور شد.

پس از مدت کوتاهی ، پروانه درجامه پری زیبایی در برابر دختر ظاهر شد وبه وی گفت :به سبب پاکدلی و مهربانیت،

آرزویی را که در دل داری برآورده می سازم.

دخترک پس از کمی تأمل پاسخ داد:من می خواهم شاد باشــم.

پری خم شد و در گوش دخترک چیزی زمزمه کرد وازدیده او نهان گشت.دخترک بزرگ و همواره شاد زیست،آنگونه که در هیچ سرزمینی،کسی به شادمانی او نبود.هر بارکسی راز شادیش را می پرسید؛با تبسم شیرین برلب می گفت:من به حرف پری زیبایی گوش سپردم.

زمانی که به کهنسالی رسید،همسایگان از بیم آنکه راز جادویی همراه او بمیرد.عاجزانه ازاو خواستند که آن رمز را به ایشان بگوید:به مــا بگــو پری به تو چه گفت؟

دخترک که اکنون زنی کهنسال و بسیار دوست داشتنی بود.لبخندی ساده بر لب آورد و گفت : پری به من گفت، آگاه باش که زندگی لحظه ای بیش نیست. کوتــاه واز دست رفتنی، بسان عمر یک پــروانه؛ پس به شادی زندگی کن و بگذار دیگران به شادی زنـــدگی کننــد.

[ پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک