دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

آخرین جملات را نوشت: «مادر می دانی که پسرت را داماد کردی؛ و کسی روز دامادی پسرش گریه نمی کند. پدر و مادر مهربانم! شما قربانی خود را تقدیم پروردگار عالم کردید.

شما را حالا پدر و مادر شهید صدا خواهند زد، خوشا به حالتان؛ امیدواریم سرافراز باشید!»

بعد، پایین آن را امضا زد «علیرضا صدیق»

وقتی یاد وصیت نامه علیرضا می افتادم، سعی می کردم خودم را کنترل کنم اما دست خودم نبود مدام اشک می ریختم. یاد وقتی می افتادم که برای آخرین بار آمده بود خانه.

روزهای آخر اسفند 1361 بود. با همیشه اش فرق می کرد، ساکت تر شده بود و بیشتر نگاهم می کرد. از همه درو همسایه خداحافظی کرد؛ موقع خداحافظی دستم را گرفته بود و رها نمی کرد. طوری خیره شده بود توی چشمانم که انگار می خواست با نگاه به من بفهماند که این آخرین نگاه است.

موقع رفتن هم تا سرکوچه مدام برمی گشت و نگاهم می کرد ولی فقط خودش می دانست که قصدش چیست.

هر چی اصرار کردیم. «حالا شب عیده، کجا می خوای بری؟ جنگ که تموم  نمی  شه، بمون بعد از عید برو.»

در جواب می گفت: «بر می گردم، قول می دهم روز 14 فروردین بیایم...»

به بعضی از دوستانش هم گفته بود که روز 14 فروردین بر می گردد.

آن سال اصلاً نفهمیدم عید چه جوری گذشت. همش نگران بودم، اضطراب داشتم. روز 14 فروردین بود. از صبح نگاهم به در بود که علیرضا کی می آید.

قولش، قول بود. کسی نبود که حرفی بزند و به آن عمل نکند حتی دریغ از یک تماس. دلم مثل سیرو سرکه می جوشید. نمی دانستم چرا اینقدر دلواپس بودم.

یک دفعه تلفن زنگ زد.

- اکبر پـاشو گوشی رو بردار. حتماً علیرضاست.

اکبر بلند شد و تلفن را برداشت. چند لحظه گذشت. گوشی از توی دستش افتاد. سرش را گذاشت روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.

- چی شده اکبر! حرف بزن مادر، کی بود؟! چی گفت؟!

اکبر هق هق کنان در حالی که چشمانش از گریه سرخ شده بود. سرش را بلند کرد با یک دست محکم زد توی سرش  گفت «دیدی مامان! گفته بود چهاردهم بر می گرده!»

[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک