دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

آخ دلم بگه برات از پسرم... ازلحظه  جبهه رفتنش ساعتی که می خواست بره، از اون لباس خاکی، از اون حرف آخرش، هر قدمی که می رفت برمی گشت و نگاه می کرد به پشت سرش رفت دیگه هم نیومد و ناپدید شد چشام به درخونه سیاه شد. دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم. بس که دلم شور می زنه. نصف شب از خواب می پرم و با خودم می گم پسرم الان کجاست؟ نامه هاش وقتی به دستم می رسید خوشحال می شدم با خودم می گفتم ان شاا... پیروز بشی و برگردی اما توی نامه   آخرش نوشته بود مادرجان مرا حلال کن به احترام نام قشنگت «مادر» مادرجان! برام دعا کن اگر شهید شدم شب اول قبر سرم روی زانوی حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام باشد. مادرجان بعد از من خودت را اذیت نکن و به خواهرانم بگو پیرو حضرت زهرا (س) باشند. دوستت دارم مادر

[ یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک