دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

کافیست انگشت های مخملی آفتاب

گره از زلف ابرهای سرد و خموش

بگشاید تا... بهار دوباره از راه برسد

بهار که می آید، دوباره نسیم

عطر شور انگیز تو را میان کوچه ها منعکس می کند                                                                                     

و تو دوباره به اندازه آواز یک چکاوک

در من متولد می شوی و من از شوق حضور تو

بال در می آورم...بهار که می آید

با بال هایی به روشنی مهتاب

دوباره عاشقت می شوم...

¤¤¤

کاش می شد گاهی به یاد آوریم، قطره های خیسی که از آسمان فرو می افتد، هدیه ای است از سوی پروردگار...

کاش می شد آن زمان که باد، قطره های زلال باران را به سمت ما هل می دهد، و ما با اکراه آن قطره ها را از صورت خود پاک می کنیم، به یاد بیاوریم که این هدیه خداست... هدیه ای که هر قطره اش به همراه یک فرشته نازل می شود...حالا که باران می بارد، از حصار خانه بیرون بیاییم و زیر این نم نم باران، روی نمناکی این شهر غریب آهسته آهسته قدم برداریم... کاش برای یک بار هم که شده، فکر کنیم که شاید این آخرین بارانی باشد که بر سرمان می بارد و بعد...چترمان را ببندیم.

کاشکی همیشه باران می بارید... تا بوی باران دوباره یادمان بیاندازد که عطر وجود خدا همیشه بر جان و دل ما جاریست...اصلا کاش چتری وجود نداشت...تا آدم ها راه را روی نعمت های خدا ببندند و از نعمت های نداشته دم بزنند... ای کاش باز هم باران ببارد و ما زیر باران قدم بزنیم و بشمریم که از این هزاران قطره باران چند تایش قسمت ما بوده...

نیلوفر حیدری

[ سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک