دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

خاک طلایه از طلاست؛ خاکی که در آن برادرانم شهید شدند زمانی که آنها به سوی خط حمله می رفتند، نوجوانی 16 ساله بودم که دوست داشتم بروم خط، اما نمی گذاشت بالاخره فرمانده گردان را راضی کردم که من هم با بقیه  بچه ها بروم، آنقدر خوشحال بودم که داشتم بال در می آوردم وقتی به خط رسیدم و وقتی که می دیدم بچه ها مانند گل نشکفته پرپر می شوند ترس تمام وجودم را گرفته بود اما بعد که دیدم بچه ها در مقابل دشمن آنقدر شجاعت نشان می دهند با خودم گفتم یا علی و رفتم جلو، دیدم به یکی از بچه ها تیر خورده از شدت درد، آه و ناله می کرد چفیه خودم را به پای او بستم و او را به عقب برگردانم و برگشتم. خدایا چه معرکه ای بود بچه ها همه داشتند مثل گل پرپر می شدند ناگهان جلوی پام گلی را به رنگ سرخ دیدم مثل رنگ خون. با خودم گفتم کاشکی می توانستم این گل را نجات بدم. کاشکی زیرپام له اش نکنم و به یاد شهدای طلایه بویش کنم.

[ شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک