دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

روزی دیگر آغاز شده، اما این روز با روزهای دیگر متفاوت بود. درحال فکر بودم که... وقتی به خود آمدم دستان پرمهر و گرمش را احساس کردم، با من سخن می گفت و قلبم آرامش پیدا کرده بود. با این که پرنده ای کوچک بودم اما او برای کاری بزرگ از میان پرندگان دیگر مرا انتخاب کرده بود. متن نامه را همان طور که با من صحبت می کرد شرح داد. پیش خود گفتم خدایا مرا یاری کن تا از پس این کار سخت بربیایم نامه را به پایم بست و من پر کشیدم و در آسمان بیکران شروع به پرواز کردم. پروازی بود بی نظیر تا به حال این قدر خوشحال نبودم ناگهان احساس کردم بدنم گرم شده و چشمانم تیره شده . وقتی چشم باز کردم خود را روی زمین دیدم شکارچی را دیدم و فهمیدم که تیر خورده ام .می خواستم بلند شوم اما نایی نداشتم وقتی می خواست نامه را از پایم باز کند هرچقدر دست و پا زدم افاقه نداشت نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن در متن نامه نوشتن شده بود که: این نامه از طرف حضرت سلیمان(ع) است برای یارانشان. بعد از مدتی چند نفر را دور خود دیدم و از صحبت هایشان فهمیدم که آن شکارچی از دوستان و یاران نزدیک حضرت سلیمان است از این که کار خود را تمام کرده بودم خوشحال بودم پر گرفتم و به سوی آسمان هفتم پرواز کردم...فرشته زهره وند.

[ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک