دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

«خیلی ها ماسک نداشتند مجروح که شده بودند، تجهیزاتشان را باز کرده و ماسک را هم با آنها رها کرده بودند. ماسکم را درآوردم و دادم به یکی از بچه ها. قبول نمی کرد. می گفت: «چه فرقی داره؟»

گفتم: «من چفیه دارم، بگیر دیر شد.»

با خواهش و التماس ماسک را گرفت.

چه می شود بر آن عطر شهید را نیز ضمیمه کنیم: «به هر صورتی که بود با راضی کردن مادرم و بزرگ کردن تاریخ تولد در شناسنامه ام، موفق شدم از طریق ستاد پشتیبانی به منطقه اعزام شوم.»

او آمده بود تا حقایقی را ببیند و بنگارد: بعدها هم صحنه هایی را دیدم که این حقیقت را ثابت کرد که جنگ ما واقعا یک جنگ عقیدتی است: صحنه هایی که سجده های طولانی و قنوت های با خضوع و ناله های نماز شب را در خود داشت.

انسان های آن، چه شب های زیبایی را به صبح می رساندند و چقدر تماشایی بود آن لحظه ای که قصد سفر به لقاء الله را می کردند... همیشه می دیدی که چند لحظه قبل از شهادت مدتی را به خود مشغول هستند و فارغ از دیگران در گوشه ای نشسته اند و زمزمه آرامی را با خود دارند، گویا از وقتی که فهمیده اند مقبول درگاه الهی شده اند، از هر آنچه که تا به حال کرده اند، شرمگین اند و دارند حساب خود را با مولایشان پاک می کنند.

چه زیبا نقل حال کرد و خود پرکشید و رفت؛ در یک عملیات چریکی در منطقه سردشت، در سن 21 سالگی و در 30 شهریور .1369 درست در شب شهادت امام هشتم(ع).

از اوایل سال 1369 بود که شروع به نوشتن خاطراتش کرد. شهادت؛ یادداشت هایش را ناقص گذاشت، ولی بوی عطر را بر آن ضمیمه کرد.

[ یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک