دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

باد بهاری شروع به وزیدن کرد. راحله پله ها را به سرعت گذراند. وسط حیاط ایستاد و چشمهایش را بست.

آرزو کرد. چشمهایش را به روی نور خورشید گشود. بهار، شادمانه در روحش نفوذ می کرد و او به این همه شادی لبخند می زد.

باران از پشت پنجره راحله را صدا زد. برگشت. به چشمان خیس باران نگاه کرد. لبخندش خشکید.

به طرف باران دوید. کنار پنجره ایستاد و با لحن کودکانه اش گفت: چرا گریه می کنی باران؟ باران لبخند تلخی زد و گفت: اینطور که معلومه امروز هوا آفتابی آفتابیه؛ مگه نه؟

راحله دوباره به یاد خورشید افتاد و خندید: آره امروز هوا آفتابیه. من خورشید رو خیلی دوست دارم؛ تو چی باران؟ تو هم خورشید رو خیلی دوست داری؟ باران سعی کرد لبخند بزند: آره منم دوستش دارم ولی ابرا رو بیشتر دوست دارم.

راحله با تمام کودکی اش اخم کرد و گفت: چرا ابرا؟ خورشید که مهربون تره!- آره خورشید مهربونه ولی ابرا که باشن بارون می یاد. خورشید نمی ذاره بارون بباره...

راحله بیشتر اخم کرد و گفت: خورشید بهتر از بارونه؛ من بارون رو دوست ندارم. آخه هر وقت بارون می باره احساس بدی می کنم.

باران مشتاقانه به چشمهای راحله نگاه کرد و گفت: چه احساسی؟ راحله با حالتی سردرگم جواب داد: نمی دونم. احساس بدی دارم دیگه. فکر می کنم که دیگه خورشید رو نمی بینم. -اگه خورشید رو نبینی چی می شه؟

- اون وقت هوا همش ابریه و همش بارون می یاد منم از بارون خوشم نمی یاد..

باران حرف راحله را قطع کرد: ببین راحله، بارون خیلی بهتر از خورشیده. تو هنوز اینقدر بزرگ نیستی که دلت بگیره و  احساس دلتنگی کنی. بذار بزرگ بشی اون وقت می فهمی بارون بهتره. راحله گفت: نه، نه، نه! بارون خوب نیست. خورشید بهتره. بعد از کنار پنجره دور شد و به دیدن خورشیدش رفت.

باران اما به آسمان چشم دوخت و دعا کرد هوا ابری شود

 

یاسمن رضائیان.

[ شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک