دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

مگر می شود کسی «پهلوی» نام فاطمه بنشیند و شکسته نشود؟! مگر می شود فاطمیه در تقویم قلب هایمان ظهور کند و اشک دوباره در هوای زندگی مان جان نگیرد؟ مگر می شود روزها به سیاهی سوم جمادی الثانی برسند و سیاهپوش نشوند؟ مگر می شود جاری بغض را در گلو حبس کرد وقتی خورشید را در نیمه شب به دست خاک می سپارند؟! مگر می شود روزهایمان داغدار دردانه «نبض هستی» باشد و اشک و آه وعده «صبحانه و شام مان» نباشد؟! می شود؟ امروز هم به احترام این ثانیه های سرد سوزناک به پناهگاه شعر دل سپرده ایم که دستمان خالی است و کلاف عمرمان هم ارزشی ندارد تا در صف خریدارانش بایستیم...این ما و این کشکول های استضعاف ما... و البته که دخیل بسته ایم به ضریح مشعشع چشمان حضرتش که دردها دوا می کند...

 

بیا به خانه آلاله ها سری بزنی

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم

سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

به یاد منطق قربانیان کوی منا

به نای غفلت  خود نیش خنجری بزنیم

شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم

اگر چه وانکند، دست کم دری بزنیم

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است

بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم

به اشک خویش بشوییم آسمانها را

ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم

اگر چه نیت خوبی است «زیستن » اما

خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

زنده یاد قیصر امین پور

***

کوه آهسته گام برمی داشت

پیکر آفتاب بر دوشش

مثل آتشفشان خاموشی

کوه بود و غرور خاموشش

کوه می رفت و پا به پایش نیز

کاروان کاروان غم و اندوه

کوه می رفت و بر زمین می ماند

یک دماوند ماتم و اندوه

وقت آن بود تا در آن شب سرد

خاک مهمان آفتاب شود

وقت آن بود سقف سنگی شب

خم شود بشکند خراب شود

کوه با آفتاب نیمه شبش

سینه خاک را چراغان کرد

دور از آن چشم های نامحرم

عشق را زیر خاک پنهان کرد

ماه از کوه چهره می دزدید

تاب آن دشت گریه پوش نداشت

کوه سنگین و خسته برمی گشت

آفتابی به روی دوش نداشت

کوه می رفت و پشت نخلستان

با دلی داغدار گم می شد

کوه می رفت و خانه خورشید

در مهی از غبار گم می شد...

سعید بیابانک

...

[ سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک