دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

صباح پیری یک امدادگر جانباز است. پس از قطعنامه، شبیه آدم هایی شده بود که به تازگی بیکار شده اند و به همان اندازه دلخور.

در همان روزها دفتر ادبیات و هنر مقاومت به «صباح» پیشنهاد کرد تا خاطرات هفت ساله جبهه اش را بگوید. او هم شروع کرد و با حوصله 32 نوار یک ساعتی را پر کرد.

همه آن نوارها، جمله به جمله روی کاغذ نشستند و پس از آنکارد شدن، «نشانه های زخمی خاکریز» را در ردیف کتاب های جنگ قرار دادند. کتابی خواندنی و جذاب که در صفحات اولیه آن آمده: «بالاخره سه اورژانس تکمیل شد... غیراز این زیر کوه بمو بیمارستانی بود بسیار مجهز... یکی از افرادی که تلاش زیادی در ساخت این بیمارستان کرد، از بچه های مهندسی- رزمی لشکر بود. نام این فرد را اول بار از زبان حاج مجتبی عسکری شنیدم. یک بار که میهمان چادر مهندسی- رزمی بودم، نصف شب نماز شب او را دیدم. همه بچه ها یک زبان می گفتند که او رفتنی است. تلألؤ اشک هایی را که می ریخت هنوز هم در آیینه  ذهنم می بینم. نام او «پیری» بود و اولین شهید والفجر 4.

تا آن زمان فرمانده بهداری را نمی شناختیم. یادم می آید یک روز داشتیم با بچه ها انگور می خوردیم، آنقدر خسته بودیم که کسی زحمت شستن انگورها را به خود نمی داد. آنقدر گرسنه بودیم که همه چیزمان شده بود انگور. آذوقه نمی آمد، چرا که خودروها در روز زیر تیررس مستقیم دشمن قرار می گرفتند.

یکی آمد که لهجه ترکی داشت، گفت:

- چرا انگور را نشسته می خورید؟

بچه ها با خنده جواب دادند:

- تو که خیلی بهداشتی هستی چرا خودت نمی ری، بشوری!

آن شخص بدون ناراحتی جعبه انگور را برداشت و برد برای شستن، سرچشمه. چشمه دور بود. ولی او بدون ناراحتی آن را برد و شست و آورد. بعد که رفت، فهمیدیم او کی بود. او «حاج محمد حسینی مهتانی» فرمانده بهداری بود.

... چند روز یک بار حاج مهتانی می آمد جزیره مجنون و کارها را روبه راه می کرد و برمی گشت. یک روز هم دستور داد که زمین را حفر کنیم. خودش اول بیل برداشت و به عرض دو متر و طول 10 متر خاک ها را زیر و رو کرد. بعد به غیاثی و برو بچه ها گفت که به اندازه دو متر زمین را حفر کنید.

... من، حاج مهتانی، حاج موتجی، دشتبان زاده و مسعود حسینی، به طرف دیگر اروند رفتیم. توی قایق روی آب بچه ها را می دیدم که ذکر می گفتند. حاج مهتانی صلوات می فرستاد موتجی آیت الکرسی می خواند.

... با دو تن از بچه ها رفتیم تدارکات اروند تا چیزی برای خوردن بگیریم. وقتی آنجا رسیدیم، دیدیم نگهبان گذاشته اند. معلوم شد هنوز پاکسازی انجام نگرفته، چون لحظاتی قبل دو عراقی را همان جا دستگیر کرده بودند.

داشتیم غذا می خوردیم که حاجی با شتاب آمد و سجده شکر به جا آورد. بچه ها با تعجب جریان را پرسیدند. معلوم شد وقتی از جاده آسفالته که به طرف فاو می رفت، چهار نفر از گوشه ای شروع به تیراندازی می کنند، حاجی با موتور بوده که همه را رد می کند. بعد می بیند یک نفر احترام نظامی می گذارد و ماشینی هم در حال راهنما زدن است. تازه می فهمد که این ها عراقی ها هستند که هنوز از فاو خارج نشده اند.

آن ها شروع می کنند به طرف حاجی تیراندازی که هیچ کدام به حاجی اصابت نمی کند و او موفق می شود از دست آن ها سالم بگریزد.

خودش می گفت: «کار صلوات هایی بود که پشت سرهم می فرستادم.»

... یک مجروح را که آوردند و خواستم سرش را پانسمان کنم، متوجه شدم جمجمه اش کاملا متلاشی شده. در همین حین یکی از بچه ها خبر شهادت حاج محمد مهتانی را آورد. باور نمی کردم و این ناباوری تا پایان عملیات- وقتی که حاج مجتبی خودش را درآغوشم کرد و های های زد زیر گریه- ادامه داشت.

کتاب 90 صفحه است. 21 صفحه هم عکس دارد. هرچه جلوتر می رویم زیبایی کتاب بیشتر می شود.

برای همین مقام معظم رهبری در تاریخ

6/1/1371 درباره آن نگاشته اند: «در این نوشته هرچه به آخر نزدیکتر می شویم، روح اخلاص و صفایی را که در آن موج می زند بیشتر حس می کنیم. من به حال خود حسرت می خورم و به این جوانان شجاع و با ایمان و فداکار غبطه می برم که در عمری کمتر از نیمه عمر ما، به مقاماتی رسیده اند که امثال من با خواندن شرح آن، احساس عروج معنوی می کنند... خدا کند درکشاکش زمانه، آن چه را در معراج جهاد و فداکاری به دست آورده اند بتوانند به خوبی حفظ کنند... این نوشته هنرمندانه و دارای نثری استوار نیز هست که ارزشش را بیشتر می کند. ویژگی مهم این کتاب آن است که حال امدادگران را شرح می کند. بسیار لازم بوده و هست که جبهه کیان رسته های غیررزمی مانند: جهادگران، امدادگران، رانندگان، آشپزها و تدارکاتی ها که هر کدام عالم مخصوص به خود داشته اند، و بعضا فداکاریشان از رزمندگان خطوط مقدم کم خطرتر نبوده، بلکه حتی پرخطرتر هم بوده (مثل سنگرسازان و خاکریز زنان)، نیز شرح خود را بنویسند، یا بگویند و کسی بنویسد. باری از این جوان عزیز و از ناشرآن باید تشکر کرد.»

شاید برای همین در چند ماه بعد، و در تاریخ 22/4/1371 معظم له در دیدار با اعضای دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی می فرمایند: «نمی دانم کدام یک از شما آن کتاب مربوط به امدادگران را نوشته اید. من دیدم که این کتاب واقعا چقدر لازم است. معلوم بود که این فرد خودش امدادگر بوده است. این که آدم امدادگر نباشد، نمی تواند چنین مطلبی بنویسد

[ یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک