دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

پيرزن دم درنشسته بود منتظر بود تاكسي از جلويش رد بشود. مدتي كه گذشت جواني از جلويش گذشت.
پيرزن پسر را صدا كرد و گفت: خيرببيني پسرم مي ري برام چند تا تخم مرغ و يك پنير بگيري. پاهام قوت نداره. اگر هم خواستي چيزي براي خودت بگير. پسر پول را گرفت و مدتي بعد برگشت. وسايل را همراه بقيه پول به پيرزن داد.پيرزن نگاهي به دستان پسر كرد و گفت : پسرم چرا براي خودت چيزي نگرفتي . پسرگفت: گرفتم مادر. پيرزن دوباره نگاهي به دستان خالي پسر و بقيه پول كرد و گفت: چي گرفتي پسرم. پسر لبخندي زد و گفت: دعاي خيرشما
رو.

[ شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک