دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ


گنجشك همينكه از قفس آزاد شد توي فضا چرخي زد و سپس پر كشيد و رفت. مهدي كه اين حركت را از گنجشك ديد با ناراحتي به بچه ها گفت: حيف شد، گنجشك فهميده اي بود، ديديد كه چگونه تشكر كرد؟ تقصير شماها بود كه هي گفتيد: آن را آزاد كن!
صبح وقتي بچه ها از خواب بيدار شده بودند پس از صبحانه كاري نداشتند كه انجام دهند، آخه آن وقتها «آتاري» و «سگا» و رايانه و بازي هاي آن كه سهله حتي اسباب بازي و وسيله هاي جورواجور تفريح نبود تا بچه ها وقتشان را با آنها پر كنند. تابستان هم تازه از راه رسيده بود و مدرسه ها تعطيل! بچه ها كلاس اول و دوم دبستان بودند و دوست داشتند روزشون را يه طوري پر كنند، مادر كه اجازه رفتن به كوچه را به آنها نمي داد و آنها هم مجبور بودند براي خودشان سرگرمي...
صبح وقتي آمدند توي حياط با صفاي خونه...، چه حياطي! يك حوض آبي وسط قرار داشت با آب زلالي كه رنگ آبي حوض معلوم بود و چند ماهي قرمز كوچولو كه توي آب اين طرف و آن طرف مي رفتند. كنار حياط باغچه اي بود كه مادر پر كرده بود از گلهاي رنگارنگ و سبزي خوردن. كنار حوض گلدون هاي قشنگ شمعداني
وعطري و ياس رازقي كه بوي عطرش تمام فضاي حياط را پر كرده بود و مادر صبح و عصر به آنها آب مي داد و چند برگ گل عطري را مي شست و مي ريخت توي قوري چاي...!
داشتم مي گفتم: وقتي بچه ها آمدند توي حياط، مهدي پيشنهاد داد كه: بچه ها بريم گنجشك بگيريم؟ بچه ها پرسيدند: چه طوري؟ مهدي گفت: بياين تا بهتون بگم.
بعد رفت نخ بلندي پيدا كرد و الك آشپزخانه را آورد از پنجره راه پله نخ را آويزان كرد توي حياط سپس رفتند توي حياط يك سرنخ را بست به الك و يك چوب هم زير الك قرار داد تا نيمه باز باشد.
كمي دانه ارزن هم پاشيد زيرا الك و اطرافش، بعد همه با هم رفتند توي راه پله و از پنجره بي صدا مواظب بودند. ساعتي گذشت گنجشك ها كه خونه را خلوت ديدند به حياط آمدند و با كلي سر و صدا و جست و خيز دانه را از زمين برچيده و مي خوردند. يكي از آنها كه رفت زير الك تا دانه بيشتري بخورد مهدي نخ را كشيد و گنجشك زير الك ماند بچه ها آن را گرفتند و در قفس انداختند. گنجشك توي قفس مي پريد و خودش را به ديوار مي زد، آرام و قرار نداشت قلب كوچكش تندتند مي زد و بقيه گنجشك ها كه حالا ديگه پر كشيده و روي درخت نشسته بودند سر و صداي زيادي به راه انداخته و براي دوست گرفتارشان ناراحت بودند. بچه ها كه اين وضع را ديدند به مهدي گفتند: آن را آزاد كن و مهدي كه خود ديگه از اين كار پشيمان شده بود در قفس را باز كرد و از پنجره راه پله گنجشك را آزاد كرد. گنجشك با خوشحالي پر كشيد و در فضاي آزادي چرخي زد و تعظيمي كرد و رفت.
حالا ديگه بچه ها فهميده بودند براي هر جانداري آزادي چه مفهومي دارد...
آزادي يعني زندگي
!

[ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک