دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

بند كفشش را بست و به چهارچوب تكيه داد؛ دارم مي رم مسجد مامان. ديرتر اومدم نگران نشو امشب دعاي كميل مي خونن
سر مادر از پشت ديوار آشپزخانه بيرون آمد: برو به سلامت، التماس دعا!
دلش رو به آسمان رفت و سرش سمت زمين برگشت: محتاجيم به دعا...
در را كه باز كرد، نسيم به استقبالش آمد. نفس عميقي كشيد و بوي ياس هاي سرك كشيده از پشت ديوار همسايه را تا عمق وجودش بلعيد. كمي بعد، نگاهش به قدم هايش بود كه سكوت كوچه را مي شكستند.
ماشين ها پشت سر هم منتظر راننده هايشان بودند و راننده ها هم منتظر مسافر، مسيرشان را فرياد مي زدند كه پسر با يكي از آن ها هم مسير شد. امشب مسير مسجد از شب هاي ديگر دورتر شده است... تابلوي مسجد را كه ديد پياده شد:
«به مسجد جمكران خوش آمديد!» ساعت از نيمه شب هم گذشته بود و زن از خانه تا كوچه را بارها دويده بود. هر بار لرزانتر و رنگ پريده تر. بالاخره پشت در كز كرده بود و با خيالي كه به فكرش مي رسيد دست و دندان و ناخن هايش به صورتش حمله ور مي شدند. صداي ناله هايي از پشت در گوش هايش را تيز كرد و كوبيده شدن در او را از جايش پراند... خودش بود.
كجا بودي تا حالا؟ نمي گي من از نگراني سكته مي كنم؟ دلم هزار راه رفت. كجا بودي؟
از مادر رد شد و پايش را تا لب حوض رساند. ماه را از آب جدا كرد و به صورتش زد. چيزي... شايد سلام، از گوشه لبانش سر خورد و مادر را تيز كرد:
مگه با تونيستم؟ مي گم كجا بودي؟
- بلند شد و سرش افتاد پايين.
رفتيم يه مسجد ديگه. اما هر چي صبر كردم امام نيومد...
محدثه كريمي

[ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک