دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

شبي نگهبان بودم. حدود ساعت 12 شب بود كه متوجه شدم يك نفر به طرف من مي آيد، ايست دادم گفت: آشنا هستم. آمد جلو وقتي به سنگر من رسيد، ديدم «حاج حسين خرازي» فرمانده لشكر است. تنها آمده بود. خسته نباشيدي گفت و وضعيت را جويا شد من هم شرح دادم. درباره شرح حالم پرسيد، حدود يك ربع صحبت كرد. مي گفت: «قدر اين شبها و لحظه ها را بايد بدانيد، ما مي رويم، ولي شما مي مانيد، (انگار از آينده به ما خبر مي داد) بالاخره اين جنگ هم يك روزي تمام مي شود. آناني هم كه به جبهه نيامدند، يك روز پشيمان مي شوند كه چرا استفاده اي كه بايد از جنگ ببرند، نبردند.»
با دلي شكسته صحبت مي كرد به طوري كه من ناخودآگاه گريه مي كردم. گفت: «زيارت عاشورا و دعاي توسل را ترك نكنيد.» اشك در چشمان خود ايشان هم حلقه زده بود بعد خداحافظي كرد و رفت
.

راوی: احمد زایــری

[ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک