دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

به خاطر مرد ميانسالي كه تداركات گردان را به عهده داشت؛ غير از سه وعده غذاي بخور و نمير، هيچ چيز ديگري گير بچه هاي گردان نمي آمد. مدام مي گفت:
- اسراف نكنيد، اينا تخم مرغ پيرزنه! با هزار زحمت فرستاده جبهه، حيفه بخوريد!
صغير و كبير مي گفتند: قربون شكلت بشيم، تخم مرغ پيرزنه چه ربطي داره به كنسرو، كمپوت، شكر، آبليمو...
- تجربه نداريد ديگه، اومديم و تو محاصره ي دشمن افتاديد... اينا بايد تو نداري مصرف بشه!... قديما نون نبود، چاي و قند كوپني بود...
- حالا هم كه كوپنيه!
- فرق داره! حالا از سر سيريه كه كوپنيه!
كسي حريفش نبود، حتا فرمانده گردان!
¤¤¤
پيك گردان خبر آورده بود كه توي سنگرش، از شير مرغ، تا جان آدميزاد گير ميآد! پيش خودم گفتم «مي رم و هر جوريه، ازش، جنس مي گيرم! »
زير آتش خمپاره، خودم را به سنگر تداركات رساندم. تداركاتچي گردان، دستي به ريش جوگندمي اش كشيد كه: امريه؟
- كمپوت، آبليمو، شكر و اين جور چيزا مي خوام!
توي چشمم زل زد كه: فقط همين!
- ها بله!
- قصه ي اون پيرزن و تخم مرغ اهدايي به جبهه رو شنيدي؟
- صدبار از خودت شنيدم، تو ايي گرما يه چيزي بده بريزم تو حلقم!
- اينجا از ريخت و پاش خبري نيس! همه چيز حساب و كتاب داره! اسراف حرامه!
دستي به ريش كشيدم كه: تو رو خدا...
جدي و با تحكم گفت: نداريم! حيف اين وسايل و خوراكي ها نيس كه بره توي شكم شما! بعدش هم بريد خالي اش كنيد!
- قربونت برم، از بي قوتي، دهنمون بو كرده، خوراكي هم براي خوردنه ديگه...
- شما كه يكي دو روز بيشتر زنده نيستيد! اين وسايل رو مي خوايد حيف و ميل كنيد كه چي؟
-مرد حسابي بر عكس مي گي! همه جاي دنيا وقتي يكي رفتني و مردنيه، بهش مي رسن و دست و دهنش مي كنن.
با قيافه ي حق به جانب گفت: مي خوام وقتي شهيد بشين با درجات بالاتر توي بهشت برين.
حريفش نشدم و دست از پا درازتر برگشتم داخل سنگر و بقيه به من خنديدند.
عصر توي سنگر هنوز دمغ حرف هاي تداركات چي بودم كه از بيرون صداي همهمه شنيدم. با احتياط از سنگر بيرون رفتم. گلوله ي خمپاره اي صاف وسط سنگر تداركات فرود آمده بود و كوهي از كمپوت، كنسرو و هر چيز خوردني اي كه فكرش را مي كرديم، اطراف سنگر پراكنده شد بود.
بچه هاي گردان يكي يكي از سنگرها بيرون مي آمدند و انگار كه از قحطي آمده باشند، هجوم مي بردند به دار و ندار تداركات چي. بعضي ها هم مي خوردند و شعار مي دادند:
-جنگ جنگ تا پيروزي، صدام بزن جاي امروزي!
از خوشحالي داشتيم بال در مي آورديم كه تداركات چي آفتابه به دست از مستراح بيرون آمد. سنگر را كه ويران و تاراج رفته ديد، تسويه حساب گرفت؛ بار و بنه را بست و از جبهه رفت
.

اکبر صحرایی

[ سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک