دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

فرمانده لشكر گفته بود هيچ كس بدون اطلاع و با مدرك كافي از پادگان، نه خارج و نه وارد شود و من يك دژبان تازه‌كار نبودم كه با اصرار و التماس، ترحم كنم و كسي را به داخل راه بدهم. تا آنكه يك سمج پيدا شد. خيلي هم سمج بود. بلد بود چطور هم حرف بزند كه تو دل برو باشد. با لباس شخصي آمده بود و مي‌گفت: «با معاون لشكر كار دارم». بعد از نيم ساعت اصرار، زبان به تهديد گشود:

ـ «حالا صبر كن برم داخل، خودم سفارشت رو به فرمانده لشكر مي‌كنم. چنان ذكر احوالاتي از تو بگم كه ديگر آرزوي مرگ كني يا از اين پادگان فرار كني».

بهش گفتم تو حتي اگر با فرمانده لشكر هم كار داشته باشي، طبق دستور ايشون بايد مدرك داشته باشي كه به داخل راهت بدهم، وگرنه من كه با شما سر لج ندارم.

ول‌كن نبود. بالاخره عصبانيم كرد. سرش داد زدم. كم مانده بود بزنم توي گوشش: «بشين، پاشو ـ بشين، پاشو». تا سي بار و بعد سينه‌خيز... «انجام بده يا به عنوان منافق مي‌دهمت دست بچه‌ها حسابي مشت و مالت بدهند».

در همين لحظه بود كه معاون لشكر از راه رسيد. دست‌پاچه شد. به شدت هم ناراحت شد. آشناش بود. كم مانده بود بزند توي گوشم. بدش هم نمي‌آمد كمي سينه‌خيز و بشين و پاشو نصيبم كند. اما مهمانش در گوشي چيزي به او گفت و آرومش كرد. هيچ نگفت. مهمانش را برد داخل، يكي از سربازها از مرخصي برگشته بود. شاهد آخرين اعمال من و بگو مگوهاي معاون لشكر بود. برگه مرخصي دستش بود. براش مهر كنترل زدم. به من گفت: «اگه دارت نزنن خوبه». پرسيدم: «مگه چي شده؟» و او برايم گفت كه چه دسته گلي به آب دادم. تمام بدنم يك مرتبه خيس عرق شد. نزديك بود در جا سكته كنم... چه انسان بزرگواري. مي‌خواسته بفهمد ورود و خروج واقعاً كنترل مي‌شود يا نه... ديگر واقعاً اشكم درآمده بود. فرمانده لشكر حسين خرازي را اذيت كرده بودم. مانع ورودش شده بودم. اما مي‌خواست خودش را معرفي كند تا من با او چنين برخوردي نداشته باشم. شايد مي‌خواست مرا امتحان كند. نمي‌دانم.

گذشت تا روز بعد باز هم پست من بود كه سربازي برايم يك نامه آورد. از طرف فرماندهي لشكر... دست و پايم مي‌لرزيد. خدا خدا مي‌كردم. حتي احتمال مي‌دادم حكم تبعيدم همراه چند ماه اضافه خدمت باشد. جرئت باز كردن نامه را نداشتم. گفتم قايمش مي‌كنم، مي‌گويم كسي به من نامه‌اي نداده.

گذشت. تا يك هفته بعد خبري نشد. انگار آب از آسياب افتاده بود. من هم تازه فشار رواني و افكار منفي‌ام كمي فروكش كرده بود. رفتم يواشكي و با مهارت تمام نامه را باز كردم تا ببينم چه مجازات و تنبيهي برايم بريده‌اند...

وقتي حكم را ديدم، زدم پس گردن خودم. عجب احمقي بودم كه بي‌جهت ترسيدم و يك هفته باز كردن نامه را به تعويق انداختم و به همين راحتي تشويقي هفت روزه‌ام به امضاي فرمانده لشكر را از دست دادم. ديگر از مرخصي فقط يك دقيقه باقي مانده بود.

و من اين چند ثانيه را به ذهنم مرخصي دادم تا با يك نفس عميق همه افكار منفي را براي هميشه بفرستم مرخصي... .

راوی :جواد روانجی

[ یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک