دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

1

پهلوان خراسان شده بود. اگر حرف می زد یا موضعی می گرفت ارزش تبلغی زیادی داشت. یک بار مأمورهای ساواک توی باشگاه جلویش را گرفتند که «باید در حزب رستاخیز ثبت نام کنی». جواب داد

- شاه مرجع تقلید نیست که هر چه گفت گوش کنم.

ساواک هم بازداشتش کرد. تو بازداشتگاه،  یکی از سرهنگ ها شناختش. رفت پیش قاضی دادگاه نظام به شفاعت که «این بنده خدا، یک قلدر بی سواد است، سیاست چه می فهمد؟!». ترفند سرهنگ گرفت؛ چند روز بعد برون از شهر با چشم ها بسته از ماشن پرتش کردند برون.

2

مسابقات جشنواره توس بود و قرار بود فرح بیاید توی سالن مسابقات. محمد حسن از قبل بایکی از کشتی گیران هماهنگ کرده بود تا هم زمان با ورود فرح، از روی تشک علیه فرح و شاه شعار بدهد.

روز مسابقه، فرح با اطرافیانش وارد استادیوم شد. کشتی گیر از وسط سالن شروع کرد به شعاردادن. عده ای از تماشاگران هم شعارهایش را تکرار کردند. ماموران امنیتی به سمت تماشاگران حمله کردند. مسابقات به هم ریخت. صدای شعارهای مردم از بیرون استادیوم شنیده می شد.

3

از خدمتش در مرز ایران وافغانستان دو ماه بیش تر نگذشته بود که ماموریت جدیدی به او دادند. اعزام به پاوه کردستان.

73نفر پاسدار با یک فروند هواپیمای نظامی 130-C از خراسان به مقصد کرمانشاه حرکت کردند. ساعتی بعد از فرود خبر رسید که دکتر چمران و نیروهایش در محاصره کومله ها افتاده اند. 20 نفر داوطلب باید با دو هلی کوپتر به سمت پاوه حرکت می کردند. اولین نفر که به عنوان داوطلب بلند شد. چند دقیقه بعد شهید رستمی رو کرد به سمت نیروهایش و با اشاره به داوطلب اول گفت:در این ماموریت فرمانده شما برادر نظر نژاد است.

4

- بنده شغلم قبل از انقلاب بافندگی ژاکت بود. حالا هم هر چه خدا بخواهد.

این جمله را در پاسخ به سؤال یک سرهنگ ارتشی گفت که پرسیده بود: «شما چه کاره هستید که شده اید فرمانده عملیات؟»

بعد از اینکه پاسگاه بستام (بانه) از دست کومله ها خارج شد، سرهنگ ارتشی دست روی شانه اش گذاشت و گفت:

- دست شما درد نکنه. ما رو دست انداخته بودی؟ شما بهترین تاکتیک نبرد در کوهستان را به نمایش گذاشتید؛ تاکتیک پله به راست، پله به چپ.

- گفت «یا حضرت عباس». موشک مالوتکا داشت فرود می آمد. ماشن را راند به شانه راست جاده. ماشن لغزید و یک ور افتاد. موشک خورده بود به دفرانسیل.

- نعره می کشد... توان بلند شدن نداشت... از همان جا کمرش شکست.

5

چراغچی با یک عده از بسج ها آمده بود بیمارستان دکتر شریعتی به ملاقاتش. به دکتر گفت:آقا دکتر، نظرنژاد فرمانده بسجی هاست. اگر اجازه بدهد امشب بچه ها می خواهند بیایند این جا برایش دعای توسل بخوانند.

دکتر راضی نشد. نباید از چشم های نظرنژاد حتی قطره ای اشک می آمد.

از تپه روبه روی بیمارستان سوسوی فانوس و شمع ها دیده می شد. بسجی ها جمع شده بودند روی تپه. صدا دعایشان برای بابانظر به آسمان بلند می شد.

6

دختر کوچکش رو تخت بیمارستان نشسته بود کنارش. دکتر وارد شد و بی مقدمه دست دخترک را گرفت. کشیدش جلوی در و یک سل آب دار به صورتش نواخت. گریه دخترک در اتاق پیچید. دست بلند کرد که سیلی دوم را بزند. بابانظر با تمام توان خودش را از تخت کشید پایین و رساند به دکتر. دستش را گرفت و فریاد زد:

- چه کار می کن مردک؟

دکتر لبخند زد و گفت:اگر امروز راه نمی رفتی، تا آخر عمر نمی توانستی راه بروی. باید با یک شوک راه می انداختمت.

دکتر هم می دانست بابانظر چقدر دخترش را دوست دارد.

7

گفتند «بچه ات به دنیا آمده.» گفت: «انشاءالله مبارک است

گفتند «نوزادت مریض شده.» گفت: «انشاءالله خوب می شود

مدتی بعد، زنگ زدند که: «بابا بچه ات فوت کرد، می خواهیم دفنش کنیم. نمی خواهی بیایی؟»

گفت: «نمی توانم بیایم. دفنش کنید

آن روزها، عملات کربلای پنج بود.

8

خمپاره انداز 81 میلی متری پایه نداشت. لوله خمپاره انداز را گذاشت بین دو پاش و با دو تا کیسه گونی لوله را محکم گرفت. نیروها داخل خمپاره انداز گلوله می انداختند و به طرف کومله ها شلیک می کردند.

لوله خمپاره انداز داغ شده بود؛ دست وپاهایش می سوخت...

9

دو تیپ زرهی و پیاده عراق به خاکریز نیروهای خودی نزدیک می شدند. فرمانده یکی از گردان ها خبرداد که همه گردان عقب نشینی کرده اند. نیروهای اطلاعات و تخریب که 14 نفر بودند کسب تکلیف کردند. گفت:

- من می جنگم. هر کس می خواهد بماند، هرکس می خواهد برود.

همین طور که آرپی جی می زد از گوشهایش خون می آمد. کمی که تانکهای دشمن از خاکریزها دور شدند، رفت سراغ نیروها و شروع کرد به سخنرانی:

- حسین جان! می گویند ما یاران تو هستیم. در حالی که پشت به دشمن کرده اند وآمده اند این جا نشسته اند!

ورق برگشت. نیروها خودشان را جمع و جور کردند. زدند به خاکریز اول و نبرد سنگینی علیه عراقی ها شروع کردند.

10

دکترها می گفتند: «شما هنوز حالت خوب نشده؛ در ضمن چند عمل دیگر دارید

می گفت: «باید برگردم ایران

خبر رحلت امام خمینی(ره) را پس از چند روز شنیده بود. گریه می کرد. حالش بدتر شده بود. اما بالاخره دکتر ها را راضی کرد تا از آلمان خودش را برساند تهران.

11

توی خابان فرامرز عباسی به پاسدارها زمین واگذار می کردند. همسرش می گفت: «حاجی، بچه ها بزرگ شده اند؛ دست وپایمان تنگ شده. برو یک قطعه زمین بگیر تا بسازیم

می گفت: «خانه ما 125 متری است. زمین به کسانی تعلق می گیرد که خانه شان زیر 100 متر باشد

همسرش م گفت: «فلانی که خانه اش 250متری است؛ اما زمین گرفته

جواب م داد: «من به بقیه کار ندارم که چه کار می کنند. من این راه را برای گرفتن زمین و ماشین انتخاب نکرده ام

12

دکتر روسی چند مرتبه معاینه اش کرد. به یکی از همراهانش گفت: «مواظبش باشید. ممکن است حتی روی صندلی به طور ناگهانی از دنیا برود

چیزهای مختصری از صحبت های دکتر را فهمید. گفت:

- من از مرگ نمی ترسم. تا آخرین روزی هم که زنده ام از کار کردن دست نمی کشم.

13

جلسه برنامه ریزی یکی از شرکت های سپاه بود. از صبح تاظهر طول کشید. قرارشد جلسه بعد از ناهار ادامه پیداکند.

سفره که پهن شد و چند نفر از مسئولین هم نشستند، گفت: «می دانید این غذاها را که می‌خورید، باید جوابگو باشید؛ جوابگوی مردم، جوابگو خدا. این غذاها از بیت المال است

14

از بناد جانبازان تماس گرفته بودند خانه شان:

- آقا محمد حسن شهید شده؟

- نه! برا چی؟

- از وقت تو بنیاد برایشان پرونده تشکیل داده ایم حتی برای یک مورد هم نشده که بیایند اینجا. روی پرونده اش خاک گرفته. گفتیم شاید شهید شده!

15

- مرتض، نگاه کن سر و صورتم چقدر سفید شده.

مرتض گفت: اشکال نداره. مشهد که رفتیم موها صورتتون رو رنگ کنید که مشکی بشه.

با پسرش مرتضی رفته بود بازدید مناطق جنگی کردستان. به یکی از ارتفاعات که رسید خسته شد. دراز کشید.

خواب دیده بود تا موها سر و صورتش سفید نشود شهید نخواهد شد. همان جا کنار مرتضی حالش بد شد. رو همان ارتفاعات شهید شد که سال ها می شناختشان.

درخور اشاره است مراسم سیزدهمین سالگرد شهادت این سردار فردا صبح (دعای ندبه) در بهشت رضامشهد برگزار می شود..

ارسالی از اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس

[ پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک