دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

خیلی مودبانه و با احترام با هم قهر می کردیم؛
انگشت کوچک دست راستمان را به هم زنجیر می کردیم ومی گفتیم :
قهر ، قهر فردا بری تو منقل !
بعد از مدتی که دلمان برای دوستمان تنگ می شد
به دنبال بهانه ای می گشتیم که ما را وصل کند به هم .
وقتی یکی از بچه محل ها واسطه می شد و پل آشتی را بنا می کرد
دوطرف با هم دست می دادند و می گفتند :
آشتی، آشتی فردا بری تو کشتی .
زغال منقل قهر سیاه بود و داغ و آب دریای آشتی زلال بود و خنک .
وقتی آشتی می کردیم انگار دیگر هیچ غمی در دنیا نداشتیم ، انگار تمام مشق هایمان را نوشته بودیم و منتظر دوستمان بودیم که توپ دو لایه اش را بیاورد و برویم پارک یک فوتبال مشدی بزنیم !
در یکی از روزها نمی دانم کدام یک از بچه ها متوجه شده بود که شیطان از قهر مومنین خوشحال می شود .
او آمد و بچه ها را جمع کرد و طرح بزرگ آشتی همگانی اش را توضیح داد .
طرح ساده اما صمیمی دوستمان جواب داد و آشتی همگانی در محل برقرار شد .
چقدر جالب بود وقتی دسته جمعی می رفتیم دم در خانه ی یکی از بچه هایی که با یک نفر قهر بود.
وقتی او در را باز می کرد غافلگیر می شد .
:
چه عجب از این طرفا ؟ راه گم کردید؟
:
بله اومده بودیم بپرسیم راه خونه ی دوستی کجاست ؟

[ شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک