دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

وارد خانه که شد شگفت زده با صدای دست و شادی بچه ها به خود آمد. می خندید و با نگاهش می پرسید چه خبر است؟ از مسجد آمده بود. وقتی به پذیرایی تزئین شده رسید و تکرار «تولدت مبارک»، هنوز باورش نشده بود. سر حال بود... خوشحال بود... می گفت چه خوشمزه است تولد. کاش هر سال می گرفتید... و با نگاهی زمردین که خیره شده بود به لنز دوربین فوت کرد شمع هشتاد روی کیک را... 1/3/87
¤¤¤
وارد مطب که شد سخت بود نشستن برایش. چند روزی بود که زمین خورده بود. دکتر با تبسمی گفت: حاج آقا چی کار کردی که آنقدر نورانی شدی؟ و لبخندی که به سختی زده می شد؛ و نگاهی که «نا» نداشت. حتماً دکتر می دانست نماز شب ماه نشان می کند چهره آدمی را. 31/4/87
¤¤¤
وارد باغ که شد اول از همه پسرش به استقبالش رفت؛ گل بی خارش بود آخر. جمع خوبان بود. می خندید. نگاهش برق داشت. بعد از 26 سال پسر دردانه اش را می دید... در آغوش می کشید... درد نداشت دیگر... 11/5/87
¤¤¤
رفت. وقتی رفت تازه فهمیدم «سایه ی سر» چه خنکایی دارد. برکت داشت وجودش، حرمت داشت... سبز بود؛ مثل نگاهش.
باید نوشت... باید کتاب دبستان را از سر نوشت. باید یاد داد به بچه ها جور دیگر هجی کردن را... باید جور دیگر خواند الفبای پاکی را. باید زمزمه کرد:
پ مثل پاکی... پ مثل پدربزرگ...عینک

[ پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک